نقاشی "تولد ونوس" اثر ساندرو بوتیچلی. در نقاشی الهه ونوس که در اسطوره های رومی نقش آفرودیت ٬ خدای زیبایی و عشق را بازی می کند از دریا زاده می شود. در سمت چپ زفیرس خدای باد و عشق روحانی است که او را به سمت ساحل هدایت می کند. در سمت راست اورس الهه فصلها به او ردایی گلگون تقدیم می کند. این نقاشی از آنجایی اهمیت زیادی دارد که گسست واضحی از واقعگرایی رافائل و داوینچی را در ترسیم بدن انسان نشان می دهد. گردن و شانه سمت راست ونوس با معیارهای طبیعی هماهنگ نیست. بسیاری از نقاشی های بوتیچلی در دوران حکومت ساوونارولا بر فلورانس به آتش کشیده شدند. ساوونارولا یک حکومت مذهبی در فلورانس تاسیس کرده بود و همه را به زندگی زاهدانه مجبور می کرد. او مانند دوران حکومت هیتلر در آلمان آتش بزرگی در میدان شهر برافروخت و آثار هنری ٬ شعرها ٬ کتابها ٬ لوازم آرایش و آینه ها را بعنوان ادوات ضد دینی آتش زد. عاقبت او دستگیر شد و به همانگونه به آتش کشیده شد. ماکیاولی این واقعه را به چشم دیده و روایت کرده است. می گویند جلادی که آتش را روشن کرد در حال گریه کردن بود و می گفت "آنکس که می خواست مرا به آتش بسپارد خود اکنون در آتش است" .
![]()
تصویر بزرگ نقاشی را با دنبال کردن این لینک ببینید.
سوفوکلس شاعر و حماسه سرای بزرگ یونان باستان می گوید "هرگز زاده نشدن بزرگترین خوشبختی است" . و چه حقیقت بزرگی در این جمله نهفته است. اما همان سوفوکلس هم می گوید "چه دردناک است دانستن حقیقتی که دانستن آن هیچ کمکی نمی کند".
برای تولد سجاد شعری از حافظ تقدیم می کنم که هم رفیق است و هم شفیق. و چه زیباست این غزل. ایکاش می شد یک دنیا از آن سخن گفت. و من به روزگاری چه حافظ می خواندم و چه رفیق شفیقی که سخنها نمی گفتیم. :
|
مقام امن و می بیغش و رفيق شفيق |
گرت مدام ميسر شود زهی توفيق |
|
جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است |
هزار بار من اين نکته کردهام تحقيق |
|
دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم |
که کيميای سعادت رفيق بود رفيق |
|
به مامنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت |
که در کمينگه عمرند قاطعان طريق |
|
بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام |
حکايتيست که عقلش نمیکند تصديق |
|
اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد |
خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق |
|
حلاوتی که تو را در چه زنخدان است |
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق |
|
اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب |
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق |
|
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام |
ببين که تا به چه حدم همیکند تحميق |

