تبليغاتX
تحقیقات فلسفی - آغاز زبان - فلسفه محض

در تصویر این ویتگنشتاین است با کت مندرس و کهنه خود . ویتگنشتاین فرزند ثروتمندترین مرد اروپا بود اما همه ثروت خود را بخشید. همیشه از فلاسفه فراری بود اگرچه شاید بزرگترین فیلسوف پس از کانت خود او باشد. آخرین جمله ای که در بستر مرگ به زبان آورد این بود : "به دیگران بگویید من زندگی فوق العاده ای داشتم." . کسی نیست که در این مورد شک داشته باشد. در جایی گفته بود : "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد."

یکی از سئوالهایی که مشغله خیلی از فیلسوفهای تحلیلی قرن بیستم رو تشکیل می دهد و هنوز هم یکی از مسائل باقی مانده مسئله "بنیان زبان" است. زبان بر چه بنیانی قرار گرفته است؟ ویتگنشتاین دوره اول معتقد بود که بنیان زبان فاکتهای اتمی است. بر واقعیت های فیزیکی. برای مثال اگر می خواهید بدانید "خانه" یعنی چه باید ببینید این کلمه با چه جسم خارجی اشاره می کند. این تعبیر از زبان که به تعبیر "آینه ای" زبان مشهور است مشکل بزرگی را پیش می آورد. مسئله اینجاست که بعضی از کلمات گویا به جسم خاصی اشاره ندارند. برای مثال "است" ٬ "۲" ٬ "خدا" و خیلی دیگر از کلمات ما دقیقا انعکاسی از یک جسم مادی نیستند. ویتگنشتاین برای حل این مسئله از این عقیده دفاع می کرد که کلمه ای مثل "است" ٬ "در" و چیزهایی از این قبیل اصلا به معنای خاص کلمه نیستند. آنها تنها وسیله های ارتباط بین گذاره هایمختلف هستند . از طرف دیگر کلمه ای مثل "خدا" از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود. و اما کلمه "۲" بنظر می رسید که قابل تبدیل به صورتهای منطقی باشد. بغیر از مسئله کلماتی که بعنوان وسیله ربط شناخته می شدند دو مسئله دیگر با مشکلات عمده ای برخورد می کرد. برای مثال "خدا" با اینکه از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود در نظر همه واجد یک معنای خاص تصور می شد. تمام افراد تا کلمه "خدا" را می شنوند به سرعت معنی آن را درک می کنند. از طرف دیگر پروژه تبدیل اعداد به گذاره های منطقی نیز شکست خورد. سعی راسل و وایتهد برای تبدیل اعداد به گذاره های منطقی بسیار غیر قابل قبول بنظر می رسد. ویتگنشتاین دوره دوم تحت همین انتقادها دست به پردازش نظریه ای زد که به نظریه "بازیهای زبانی" مشهور است. او معتقد بود که معنای یک کلمه در جریان زندگی مشخص می شود. او اظهار می کرد که هیچ قاعده ای وجود ندارد که بتواند تمامی انواع کاربردهای زبان را توضیح دهد.

حال با این مقدمه نسبتا کوتاه قصد دارم نظرم رو درباره این مسئله تشریح کنم. من با ویتگنشتاین دوره دوم موافقم که زبان آینه جهان نیست و بازتابی از اشیاء مادی بشمار نمی رود اما با اینحال موافق نیستم که هیچ قاعده همه شمولی برای کاربردهای متفاوت زبانی وجود ندارد. من قصد دارم در اینجا از نظریه ای دفاع کنم که آنرا "نظریه ابزاری زبان" می نامم. پیش از آنکه بیش از این توضیح بدهم قصد دارم از یک وضعیت خیالی برای مطرح کردن این نظریه استفاده کنم :

تصور کنید که شما با یک سفینه با فضا رفته اید و در یک سیاره دور افتاده بدلیل مشکل فنی فرود آمده و مجبورید که در آنجا زندگی کنید. حال تصور کنید که یک موجود فضایی که شباهت کاملی به انسان دارد اما انسان نیست نیز در آن سیاره وجود دارد. شما هیچ اشتراک زبانی ندارید. اصولا معلوم نیست که چیزی مانند زبان ما برای این موجود فضایی وجود داشته باشد. حال شما مجبور هستید بخاطر شرایط خاص خود با او زندگی کنید. فرض کنید شما یک کلمه را بزبان می آورید مثلا "جیمبا سامبا" . این کلمه نه در زبان ما و نه نزد موجود فضائی معنایی ندارد (درواقع من نتوانستم در اینترنیت هیچ کلمه ای به این شکل پیدا کنم و بنابراین آنرا یکسره بی معنا تصور می کنم). منظور شما از ادا کردن این کلمه این است که از موجود فضایی بخواهید در را باز کند. مطمئنا این موجود منظور شما را درک نخواهد کرد چون این کلمه هیچ معنایی برای او ندارد. حال شما دو راه در پیش دارید. یا باید کلا ارتباط برقرار کردن با این موجود را به فراموشی بسپارید یا اینکه به هر صورت ممکن سعی کنید تا معنای این کلمه را به او بفهمانید . از آنجایی که فرض من بر این است که شما نمی توانید بدون رابطه با این موجود فضایی به زندگی خود ادامه دهید بنابراین نتیجه می گیرم که به هرشکل شده باید این موجود فضایی را متوجه منظور خود کنید. هیچ روش یگانه ای برای این کار وجود ندارد. ممکن است که شما روشهای مختلفی را استفاده کنید ٬ مثلا درب را خود باز کنید و هر بار این کلمه را به زبان بیاورید. یا مثلا هر بار که در را می بینید این کلمه را بزبان بیاورید و درب را باز کنید. یا برای مثال دست موجود فضایی را به سمت باز کردن در ببرید و کلمه را بزبان بیاورید. تمام این روشها ممکن است به شکست منتهی شود. شاید شما ماهها این وضعیت را ادامه دهید تا در انتها هم کاملا بصورت اتفاقی بتوانید منظور خود را به موجود فضایی منتقل سازید. اما هرگاه این عمل را انجام دادید می توانید از این کلمه استفاده کنید. و در واقع نوعی قرار داد برای چگونگی استفاده و معنای این کلمه بین شما دو نفر بوجود خواهد آمد. هربار این موجود این کلمه را بزبان آورد شما درب را باز می کنید و برعکس. خود روش آموزش این کلمه می تواند زمینه ای برای آموزش کلمه های جدید باشد. در اینجا چه چیزی بنیان این زبان ابداعی شما را تشکیل می دهد ؟ اجسام مادی ؟ عمل شما ؟ قرار داد ؟ من تصور می کنم اینجا هدف شما است که بنیان این زبان را تشکیل می دهد. شما یک هدف را بصورت پیشینی در ذهن خود دارید و سعی می کنید به هر وسیله ممکن این هدف را متحقق سازید. حال تصور کنید که موجود فضایی معنای کلمه مورد نظر شما را اشتباه درک کند. برای مثال بجای باز کردن درب برای شما آب بیاورد. شما در اینجا مفهوم متفاوتی از کلمه "جیمبا سامبا" را در ذهن دارید. حال اگر او هنگامی که آب می خواهد از "جیمبا سامبا" استفاده کند شما درب را باز خواهید کرد. او متوجه خواهد شد که کلمه مورد نظر هر معنایی که بدهد باز هم بدرد هدف او نمی خورد. پس سعی می کند یا درباره معنای کلمه مورد نظر با شما به توافق برسد یا کلمه دیگری برای آب خواستن ابداع کند.

بوضوح می بینید که در اینجا بنیاد زبان ما را خدمت آن به اهدافمان می سازد. اگر یک کلمه به درد هدف ما نخورد ما نمی توانیم از آن استفاده کنیم. این موضوع درباره همه کلمات صدق می کند. در واقع من می خواهم بگویم که تمامی بازیهای زبانی با تمامی تعدد کارکردی خود از این قانون تبعیت می کنند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:53 |