
ارسطو در نقاشی میکلانژ با عنوان مدرسه آتن
« افلاطون و سقراط سخنان یاوه را تحت عنوان دانایی و اخلاق می پراکندند.» ــ جرمی بنتام
« تقریبا هیچ چیز در اندیشه ارسطو تا امروز مورد ابطال قرار نگرفته است.» ــ لئو اشتراوس
آقای نیما در و بلاگ خود نوشته ای تحت عنوان «ذات گرگ ذات انسان» قرار داده اند که موقعیت مناسبی است برای متذکر شدن بعضی موارد.
۱. همانطور که آقای نیما هم متذکر شده اند نفی ذات گرایی یکی از گرایشهای معاصر در فلسفه است. ذات گرایی بصورت کلی دو دشمن عمده در فلسفه امروز دارد : پوزیتویسم و تاریخی گری. نگرشهای پوزیتویستی و تاریخی گری اگرچه در بنیاد خود تفاوتهای بسیار عمیقی دارند اما هر دو در نقد ذات گرایی در فلسفه مشترک هستند. لئو اشتراوس از این دو با عنوان دو اقتدار مدرنیته نام می برد و هر دو آنها را عامل نسبی گرایی و نیهیلیسم معرفی می کند. پوزیتویسم بهترین صورت بندی خود را در قالب علم نوین می یابد و تاریخی گری امروز در قالب انواع نگرشهای پست مدرن و اگزیستانسیالیستی ارائه می شود.
۲. بهترین صورت بندی نقد ِ پوزیتویستی ِذات گرایی در اندیشه کارل پوپر به چشم می خورد. پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن دو نگرش را از یکدیگر تفکیک می کند : ذات گرایی روش شناختی و نام گرایی روش شناختی. او روش اول را روش ارسطو و افلاطون معرفی می کند و نگرش دوم را بنیاد نظریه علمی خود تحت عنوان ابطال گرایی می داند. بر اساس نگرش ذات گرایانه هر چیز دارای ذات یگانه و متفاوتی نسبت به سایر چیزها است که آنرا از سایر چیزها متفاوت می سازد. اما نگرش نام گرایانه از تعاریف چیزها تنها کاربرد عملی آنها را در نظر دارد. شرح و بررسی این نگرش به مسئله ماهیات احتیاج به بحث بسیار طولانی دارد. اما با توجه به اینکه پوپر از این نگرش برای نقد اندیشه ارسطو استفاده می کند باید نکته ای را متذکر شد. نگرش نام انگارانه به مسئله تعریف تمامی علم [در اینجا منظور دانش است] را به کارکرد عملی آن تقلیل می دهد. علمی که بسوی کارکرد نشانه گیری شده باشد تنها یک نوع خاص از دانش است که در نظر ارسطو با نام صناعت یا تخنه [techne] شناخته می شود. از نظر ارسطو تخنه با علم یا همان سوفیا [sophia] یکی نیست. بنابراین می توان از خود پرسید که پوپر چرا تمامی دانش را با دانش منتهی به کارکرد یکسان می گیرد.
۳. دومین دشمن ذات گرایی در فلسفه معاصر تاریخی گری است. تاریخی گرایی یکسره منکر وجود ذات تغییر ناپذیر است. از نظر تاریخی گرایان چیزی با نام ذات تغییر ناپذیر انسان وجود ندارد. انسان و ذات او یک پدیده تاریخی است که از یک دوران تا دوران دیگر تغییر می کند. تاریخی گری به نوبه خود با مشکلات بسیار زیادی برخورد می کند. پیش از همه تاریخی گری بنیاد خود را بر تکثر پدیده های انسانی در طی تاریخ قرار می دهد. بنابراین تاریخی گری با نشان دادن اینکه انسان در دورانهای متفاوت و مناطق و فرهنگهای متفاوت دارای عادات و رسوم متفاوت و سبک رفتارهای متکثری بوده است بنابراین انسان ذات مشترکی ندارد. آقای نیما اعتقاد دارند که از زمان افلاطون تا هگل فلسفه به سمت توجه بیشتر به تاریخ پیش رفته است. اما این نظر زیاد دقیق نیست. زیرا حداقل تا زمان ژان ژاک روسو تاریخی گری در فلسفه حضور ندارد. اصولا فلاسفه کلاسیک برای تاریخ ارزش زیادی قائل نبودند. برای مثال به کلام ارسطو «شعر از تاریخ فلسفی تر است». شکلهای اولیه تاریخی گری در اندیشه روسو ظاهر می شود که در ایده کمال پذیری او نهفته است. او تفاوت انسان را با سایر حیوانات در کمال پذیری او می داند. از نظر او انسان مانند حیوانان غریزه و طبیعت تغییر ناپذیر ندارد بلکه می تواند طبیعت خود را تغییر دهد. جالب اینجاست که روسو این طبعیت نداشتن انسان را بعنوان طبیعت خاص او معرفی می کند. این امر نشان می دهد که حتی روسو نیز به مشکلات نظریه خود آگاه بوده است.
همانگونه که آشکار است تکثر پدیده های انسانی در طول تاریخ به هیچوجه نشان دهنده تاریخی بودن ذات انسان نیست. تنها به شرطی می توان از این تکثر نتیجه تاریخی گرایانه گرفت که نشان دهیم میان این تغییرات هیچ ارتباط و شباهتی نیست. به محض اینکه این سئوال پرسیده می شود ارسطو بعنوان متفکری بی همتا در مقابل ما ظاهر می شود. کتاب سیاست ارسطو کشف همین اشتراکات انسانی ، یا همان حقیقتهای ِ فرا تاریخی یا همان طبیعت یا به یونانی فوسیس(φύσις) است. هنگامی که ارسطو از اهمیت اجبار در زندگی انسانی سخن می گوید به ما نشان می دهد که هیچ جامعه انسانی در طول تاریخ بدون نیروهای نظامی وجود خارجی نداشته است. در عین حال به کلام ارسطو انواع رژیمهای سیاسی از سه نوع خارج نخواهد بود : یا حکومت یکنفر یا چندتن یا همه. در واقع به هیچوجه نمی توان نوع دیگری از رژیم سیاسی را تجسم کرد. در عین حال او اضافه می کند که در تمامی حالتها رژیمهای سیاسی به سمت رژیم مختلط گرایش دارند. هنگامی که ارسطو از انسان بعنوان حیوان سیاسی نام می برد حقیقت بنیادی را در انسان متذکر می شود که در واقع ابطال پذیر نیست. برای مثال آقای نیما معتقد هستند که طبیعت انسان در طول تاریخی تفاوت زیادی کرده است. احتمالا منظور ایشان تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن است. اما نباید شباهت لفظ ما را به شباهت ذات راهنمایی کند. تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن همانقدر عظیم است که تفاوت میان انسان و گربه. انسان نئوندرتال اگرچه شباهتهای بسیاری با انسان مدرن دارد ولی انسان نیست. انسان آنچیزی است که ما امروز می بینیم. تحول داروینی (حتی اگر درست و قابل اثبات باشد که پوپر منکر آن است) تنها نشان دهنده این است که موجودات مختلف از یکدیگر نشات گرفته اند. اما این نظریه باز تفاوت بنیادی میان موجودات را از میان نمی برد. تفاوت میان گربه و شیر بسیار زیاد است اگرچه ریشه های آنها یکسان باشد. تفاوت میان یک انسان و یک فوک در میزان هوش نیست اگرچه همین میزان تفاوت باعث شده است تا پیچیده ترین عمل یک موجود پریدن از داخل یک حلقه باشد درحالیکه دیگری می تواند پیچیده ترین ابزارها را به فضا منتقل کند.
نفس عاقله یا همان قوه نطق اتفاقا در ترجمه مسلمانان بسیار صحیح بوده است زیرا در زبان یونانی لوگوس هم به معنای عقل و هم به معنای کلام است و در زبان فرانسه و انگلیسی هم همینگونه ترجمه می شود. در عین حال اگر متن یونانی عهد جدید کتاب یوحنا را ملاحظه کنید می خوانید «In the beginning was the Word» که از جمله یونانی «en arch hn o logoV» ترجمه شده است.
اگر تواناییهای انسان و تفاوت آنرا نسبت به سایر موجودات قبول کنید شما می توانید هر مفهوم و نامی که می خواهید را برای آن مشخص کنید. همانطور که گفتم تفاوت میان انسان و غیر انسان آنقدر عظیم است که حتی اگر این دو از یکدیگر نشأت گرفته باشند نمی توان تفاوت آنها را تنها در درجه دانست. یکی از آنها انسان و دیگری میمون است. ذات ایندو از زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارد. مقایسه کردن انسان با غیر انسان از طریق درجه همانقدر بی معنا است که مقایسه کردن پیچیدگی ذهن یک کرم با یک ابرکامپیوتر.
۴. شما بصورتی استدلالهای خود را در کنار هم قرار داده اید که گویا تفاوت خاصی میان مابعدالبیعه ارسطو با آیینهای اولیه انسانهای ِ غارنشین قائل نیستد. مثال شما در مورد دیوانه ای که میان فیلها و انسانها از نظر عقل و شعور تفکیک قائل نمی شد خود می تواند بسیار آموزنده باشد. این نشان می دهد که تنها یک انسان خالی از عقل می تواند سخن ارسطو را در مورد تفاوت بنیادی میان انسان و غیر انسان نپذیرد.
۵. اغلب استدلالهای اینچنینی مثل تحول تاریخی انسان و نسبی بودن فرهنگی زمینه ای هستند برای نگرشهای فمینیستی. فمینیستها از آنجایی شروع می کنند که تمامی خصوصیات زنان و مردان را زاییده فرهنگ و سیر تکامل تمدن بشری می دانند و در نهایت در جهت نفی آنها استلال می کنند. اما بنظر می رسد استلال فمینیستها بصورتهای گوناگون دچار اشتباهات فاحش باشد. برای مثال حتی فیزیولوژی بعنوان یک علم نوین نیز تصدیق می کند که تفاوتهای بنیادینی میان زنان و مردان وجود دارد. حتی اگر استلال دانشمندان را هم نپذیریم تجربه یک قرن تساوی حقوقی زنان و مردان نشان دهنده این است که گویا بعضی خصوصیات زنانه و مردانه قابل برچیده شدن نیستند. برای مثال همین مسئله فلسفه را در نظر بگیرید. در تمامی طول تاریخ بشر با تمامی تفاوتهای فرهنگی و تمدنی هیچ زنی بعنوان یک فیلسوف درجه یک مانند افلاطون ، ارسطو ، کانت یا نیچه وجود نداشته است. در همین قرن بیستم هیچ نظریه پرداز درجه یک در حوزه فلسفه زن نبوده است و زنان در حد انتهای خود نویسندگان متنهای فلسفی بوده اند. فلاسفه درجه یک قرن بیستم مثل هایدگر ، ویتگنشتاین ، هابرماس و سایرین همگی مرد بوده اند. با این تجربه بد نیست که از خود سئوال کنیم که آیا فلسفه فضیلتی ذاتا مردانه نیست ؟ در عین حال این بدین معنا نیست که زنان دارای فضایل خاص خود نیستند. هیچ کس نمی تواند منکر آن شود که زنها در بعضی فضیلتها به هیچوجه قابل مقایسه با مردان نیستند. آنچه لازم است پذیرفتن این تفاوتهای ِ اساسی و بازگشتن به مفهوم ذات در نزد ارسطو است.
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت
18:49 |