تبليغاتX
تحقیقات فلسفی
                              

در روزنامه دنیای اقتصاد مقاله ای نوشته ام تحت عنوان حمایت دولت چاره کار نیست. خلاصه مطلب این است که تقاضا برای حمایت دولت از صنایع و تولیدات داخلی درخواستی بسیار غیر اخلاقی است و در عین حال برای رشد و توسعه کشور نیز بسیار مضر است. هرگونه تلاش برای استقلال اقتصادی و حمایت از تولیدات داخلی نتیجه ای جز افزایش فقر و عقب افتادگی ندارد. تنها راه همان آزادی واردات و صادرات و عدم مداخله دولت در اقتصاد و فعالیتهای تولید و خدماتی است. تجربه کشورهای دیگر نشان می دهد که برای توسعه اقتصادی راهی بجز توسعه بازار آزاد و اقتصاد رقابتی و خصوصی سازی وجود ندارد. متن را در پایین نیز قرار داده ام.

 

حمایت دولت چاره کار نیست : بخش خصوصی نباید با دخالت های دولتی تقویت شود

نوشته رسول نمازی

در خبرها آمده بود که عضو هیات مدیره انجمن برنج ایران نسبت به وضعیت تولید این محصول در ایران ابراز نگرانی کرده است. گویا دولت برنج خارجی وارد و توزیع کرده است که قیمتی پایین تر از برنج تولید داخل دارد و در نتیجه مردم بجای برنج ایرانی، برنجهای هندی و پاکستانی خریداری می کنند. فهمیدن اینکه چنین وضعیتی به ضرر شالیکاران ایرانی تمام می شود نیازمند دکترای اقتصاد نیست. نگارنده هم احتیاجی به خواندن ادامه گزارش نداشت تا بداند مسئول مورد اشاره چه راه حلی برای رفع این مشکل ارائه می کند چون این سفارش را بارها از حرفه های دیگر نیز شنیده است : دولت باید از تولیدکنندگان برنج حمایت کند. خواننده می تواند در این جمله بجای برنج، به سادگی زعفران، گندم، اتومبیل، پارچه، سنگ و یا هر کالای دیگری را بگذارد و در خبرها و در میان صنعتگران دنبال نمونه های مشابه بگردد. گویی نوعی توافق نانوشته میان تولیدکنندگان و صاحبان مشاغل مختلف وجود دارد که «دولت باید حمایت کند». نگارنده مطمئن است که هیچ کس معتقد نیست که دولت نباید از حرفه «او» حمایت کند ـ یکی از دوستان اشاره کرد که بنویسم دولت باید از روزنامه نگاران هم حمایت کند. حال سئوال اینجاست که چه نیازی به گفتن این جمله به شکلهای متفاوت است. در یک کلام بگوییم : دولت باید از همه حمایت کند!

هیچکس در درست بودن اینکه «دولت باید از همه حمایت کند» شک ندارد اما یک سئوال پیش می آید : دولت چگونه می تواند از کسی حمایت کند؟ اول از همه اینکه در هنگام مبارزات انتخاباتی هیچ نامزدی تابحال اعلام نکرده است که از اموال شخصی خود برای تامین بودجه دولت استفاده خواهد کرد.  بنابراین حمایت دولت تنها از طریق اموال عمومی ممکن است. در ایران به صورت کلی منبع درآمدهای دولت بر سه نوع است: مالیات، شرکتهای دولتی و نفت. به عبارت دیگر دولت منابع مالی خود را از طریق مالیات شهروندان، سود ناشی از شرکتهای دولتی و یا فروش نفت کشور تامین می کند. هر سه این منابع مالی دولت در اصل متعلق به تمامی مردم ایران هستند. نفت و شرکتهای دولتی در واقع اموال مردم هستند که به نیابت مردم  از طرف دولت اداره می شوند. در عین حال مالیات نیز مستقیم توسط شهروندان به دولت پرداخت می شود. بنابراین منظور از حمایت دولتی این است که دولت بخشی از اموال من و شما را به افراد خاصی بپردازد. مثلا دست به بازسازی کارخانه ها بزند و یا به تولید کنندگان کالای خاصی سوبسید پرداخت کند. تصور نمی کنم هیچ شهروندی حاضر باشد دولت از اموال او به دیگران بذل و بخشش کند. البته نه به این دلیل که افراد موافق کمک به همنوعان خود نیستند، بلکه چون این کمک در صورت تمایل افراد می تواند بصورت داوطلبانه و مستقیم و نه بصورت غیر مستقیم و از طریق دولت صورت بپذیرد. همه ما تابحال مبلغی را برای کمک به افراد نیازمند اهداء کرده ایم و برای آن نیازی به دولت و مالیات نداریم. بنابراین دلیلی ندارد دولت از جیب شهروندان برای کمک به کسی بذل و بخشش کند؛ هرکس بهتر از دولت می تواند اینکار را انجام دهد. در عین حال، چه بسا که ما به این پول بیش از سایر افراد احتیاج داشته باشیم و ترجیح دهیم از اموال خود برای برطرف کردن یک کاستی در زندگی شخصی خود، مثلا تامین هزینه معالجه فرزندمان استفاده کنیم و نه برای کمک به تولید کنندگان یک کالا. البته نوع دیگری از حمایت دولتی وجود دارد که بنظر می رسد هزینه ای برای شهروندان نداشته باشد: محدودیت واردات. به عبارت دیگر، دولت می تواند با محدود کردن واردات یک کالا از تولیدکنندگان آن حمایت کند. بنظر می رسد که راه اصلی حمایت از صنایع مختلف در همینجا باشد! دولت باید واردات هرکالایی که در داخل کشور تولید می شود را ممنوع کند یا اینکه برای آن تعرفه وارداتی قرار دهد که پس از پرداخت آن قیمت کالای وارداتی از مشابه خارجی گرانتر باشد. برای مثال اگر خودکار ایرانی 100 تومان است و خودکار خارجی 20 تومان، دولت یا باید واردات خودکار خارجی را ممنوع کرده و یا اینکه از واردات هر خودکار خارجی 100 تومان گمرکی دریافت کند تا قیمت خودکار خارجی در بازار 120 تومان ،یعنی گرانتر از خودکار ایرانی باشد. در اینصورت افراد بجای خودکار خارجی از نمونه داخلی استفاده خواهند کرد و در نتیجه دولت از تولید کنندگان داخلی خودکار حمایت کرده است. اما قبل از اینکه این برنامه نبوغ آمیز را طی بیانیه ای به دولت ابلاغ کنیم، باید کمی در ماجرا دقیقتر شویم. اگر چنین قانونی تصویب شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در اینصورت من و شما پس از مراجعه به کتاب فروشی محل خود با دو خودکار خارجی و داخلی مواجه خواهیم بود که قیمت آنها به ترتیب 120 تومان و 100 تومان است. بنابراین خریدن یک خودکار برای ما حداقل 100 تومان هزینه خواهد داشت. اما اگر این قانون اجرا نمی شد ما با یک خودکار داخلی 100 تومانی و یک خودکار خارجی 20 تومانی مواجه می شدیم. در اینصورت با 100 تومان می توانستیم 2 خودکار بخریم و 60 تومان نیز پس انداز کرده و آنرا برای خرید کالایی دیگر استفاده کرده و یا آنرا پس انداز کنیم. وضعیت عجیبی پیش آمده است، زیرا ممنوعیت واردات و یا اخذ حق گمرک از کالاهای خارجی برای من و شما بی هزینه از کار در نیامد! حتی اگر دولت واردات خودکار خارجی را کاملا ممنوع کند، باز هم خریدار ضرر خواهد کرد زیرا او تنها یک گزینه برای خرید خواهد داشت، یعنی خودکار ایرانی 100 تومانی. بنظر می رسد در هر صورت ما باید برای حمایت از یک صنعت خاص از بخشی از دارایی خود صرف نظر کنیم! می توان تصور کرد که در یک جامعه استبدادی دولت به زور بخشی از درآمد شهروندان را غصب کند تا به افراد خاصی بپردازد، اما جمهوری اسلامی ایران یک حکومت آزاد است و در آن ممکن نیست دولت برای غصب اموال مردم  و منتقل کردن آن به افرادی دیگر به زور متوسل شود. در واقع کسانی که خواهان حمایت دولت از حرفه و تولیدات خود هستند، بصورت غیر مستقیم از دولت درخواست می کنند که اموال دیگران را به آنها بدهد! البته نگارنده معتقد نیست این افراد آگاهانه به چنین عملی دست می زنند، اما همانطور که نشان دادیم، کسانی که خواهان حمایت دولت هستند ناآگاهانه چیزی را درخواست می کنند که با اخلاق و انسانیت سازگار نیست.

نگارنده این مطلب را برای متهم کردن دیگران ننوشته است بلکه قصد دارد نشان دهد راه حلهایی که برای مشکلات اقتصادی ارائه می شوند گاه نتایج بسیار نامناسبی دارند. نوشته ما در اینجا کامل نیست، و نمی توان تنها به انتقاد از دیگران دلخوش کرد. هر انتقادی نیازمند پیشنهاد یک راه حل جایگزین است. حال این سئوال پیش می آید که چه باید کرد. راه حل چیزی بجز ترویج اقتصاد بازار بنیاد نیست. اول از همه اینکه هیچ دلیلی وجود ندارد که همه کالاها و خدمات مورد نیاز در ایران تولید شوند. اگرنه اصولا احتیاجی به واردات نبود، و کافی بود مرزهای کشور به روی تمامی اقلام خارجی بسته شود تا همه افراد از تولیدات داخلی استفاده کنند. نتیجه چنین سیاستی چیزی بجز کاهش انتخاب مصرف کننده و فقیر شدن آنها نیست. واردات کالا محصولاتی را در اختیار مصرف کننده قرار می دهد که هم از نظر کیفیت و هم از نظر قیمت و تنوع از تولیدات داخلی برتر هستند. در نتیجه، همواره وارد کردن یک کالای خارجی که قیمتی کمتر و کیفیتی بهتر از نمونه داخلی دارد به نفع اقتصاد داخلی است و از تلف شدن ثروت ملی جلوگیری می کند. اگر تولیدکنندگان داخلی توانایی ارائه کالاهایی با کیفیت و قیمت رقابتی ندارند، مشخص نیست به چه دلیل باید به تولید خود ادامه دهند. برای مثال تولید اتومبیلی قابل مقایسه با مرسدس بنز آلمانی در ایران ممکن است، و می توان صدها متخصص خارجی را استخدام کرده و در کارخانه ای ایرانی به کار گماشت تا این اتومبیل را تولید کنند. اما تولید این اتومبیل بدلیل عدم وجود دانش فنی در نزد متخصصین داخلی نیازمند استخدام نیروی کار خارجی با حقوقهای بسیار  بالاست. به همین دلیل، نتیجه تولید محصولی با قیمت بسیار گرانتر از نمونه خارجی خواهد بود. در اینصورت چه لزومی دارد صنایع داخلی متحمل چنین مخارجی شوند در صورتی که می توان نمونه این کالا را با قیمت بسیار ارزانتر از خارج وارد کرد؟ این وضعیت در مورد سایر کالاهای داخلی نیز صادق است. اگر تولید کنندگان داخلی توانایی بهبود کیفیت و کاهش قیمت کالاهای خود را ندارند، اصولا چه نیازی است که به تولید محصولات با کیفیت نازل و قیمت بالا اقدام کنند در حالی که می توان نمونه مشابه و ارزانتر را از خارج وارد کرد؟ 

در کشورهای توسعه یافته جهان که باید الگویی برای اقتصاد ایران باشند این یک اصل پذیرفته شده است که «آنچه را نمی توانیم با قیمت و کیفیت رقابتی تولید کنیم وارد می کنیم و آنچه می توانیم بصورت رقابتی تولید کنیم را صادر می کنیم» . این اصل ابتدایی نتایج بسیار مبارکی دارد. اول اینکه از اصراف ثروتهای ملی جلوگیری می شود. هنگامی که شما یک کالای وارداتی را ارزانتر تهیه می کنید می توانید پول پس انداز شده را خرج  فعالیت دیگری کنید. برای مثال می توانید آنرا برای شرکت در یک دوره آموزشی خرج کرده و در نتیجه هم از مزایای آن دوره آموزشی برخوردار شوید و هم اینکه بصورت غیر مستقیم درآمدی را نصیب ارائه دهندگان این دوره آموزشی خواهید کرد. یا می توانید پول خود را برای خریدن سهام یک شرکت و یا آغاز یک فعالیت اقتصادی جدید استفاده کنید. حتی اگر پول خود را در بانک پس انداز کنید، بانک این پول را در اختیار کسانی قرار می دهد که برای فعالیت تولیدی خود نیازمند وام هستند. در هر صورت پس انداز شما موجب توسعه اقتصادی و رشد کشور خواهد شد. در مقابل، کسانی که توانایی تولید کالا با قیمت و کیفیت قابل رقابت با نمونه خارجی را ندارند مجبور خواهند شد سرمایه و تلاش خود را در جهت فعالیت دیگر اقتصادی و یا تغییر روشهای تولید خود استفاده کنند. برای مثال اگر محصول کشت برنج  با روشهای حال حاضر توانایی رقابت با مشابه خارجی را ندارد، شالیکار مجبور است تغییری در فعالیت اقتصادی و یا شیوه تولید خود ایجاد کند: مثلا یک کارشناس کشاورزی استخدام کند تا روش تولید او را بهبود ببخشد. در اینصورت از انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی فاقد بیکار کاسته خواهد شد. یا می توانند زمین خود را به کشت محصولی دیگر اختصاص دهند که تولید آن صرفه اقتصادی بیشتری دارد. حتی ممکن است تغییر کاربری یک زمین کشاورزی نیز گزینه مناسبی باشد. دیده شده است که افراد از تبدیل زمینهای کشاورزی به ویلاهای تفریحی انتقاد می کنند. باید توجه کرد که صنعت توریسم خود یکی از عوامل اصلی توسعه است و در بسیاری از کشورهای توسعه یافته مانند فرانسه، سوئیس و اسپانیا، زمینهایی که قبلا برای کشت محصولات استفاده می شد امروز تبدیل به ویلاهای گران قیمت شده اند. این ویلاهای گران قیمت در طول سال و یا در دوران تعطیلات گردشگران و مسافرینی را به خود جذب می کنند که نیازمند خدمات و کالا هستند. این درخواست خدمات و کالا می تواند به کاهش بیکاری و افزایش فعالیتهای اقتصادی و سرمایه گذاری در منطقه کمک کند. در یک کلام اینکه منطق اقتصاد بازار بنیاد همواره باعث رشد و توسعه است. باید که تولید کنندگان بجای درخواست دخالت دولت در اقتصاد که همواره دارای هزینه های پیدا و پنهان بسیار است دولت را که این روزها نسبت به گسترش بخش خصوصی تمایل نشان می دهد تشویق کنند، و نه اینکه خود باری بشوند بر سر روند دست و پا شکسته خصوصی سازی. 

 

              

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 0:6 |

یکی از دوستان لطف کرده اند و نقدی بر نگرش من و در انتقاد از سیستم سرمایه داری و اقتصاد بازار بنیاد نوشته اند. مناسب دیدم نظر ایشان را بخش به بخش بررسی کنم. نوشته های ایشان با رنگ آبی نوشته شده است و نوشته های من با رنگ سیاه.

اقای نمازی مثل اینکه این یک شیوه بحث شماست که ادعاهای بزرگ کنید بودن هیچ سند و مدرک. این را در رابطه با کامننتون در وبلاگم گفتم. خوشحال میشم چهارتا فاکت برای اثبات اینکه نئولیرالیزم پیام اور خوشبختی بشریت است ارائه بدید.

به مسئله سند و مدرک در پایین باز می گردم. اما من هیچوقت مدعی نشده ام که نئولیبرالیسم پیام آور خوشبختی بشریت است. اصولا ادعاهای ناکجاآبادانه متعلق به کمونیستها و منتقدین اقتصاد بازار آزاد است (همه جا بجای نئولیبرالیسم اقتصاد بازار بنیاد قرار بدهید چون نئولیبرالیسم یک مکتب خاص است در میان مکاتب مختلف که اختلافهای جزئی با نگرش شخصی من دارد که البته مربوط است به روش شناسی علم اقتصاد و در اینجا اهمیتی ندارد). تنها ادعایی که کردم مبتنی بر تجربه بود: تجربه نشان داده است که اقتصادهای بازار بنیاد نسبت به سایر مدلهای اقتصادی از جمله کمونیسم دوران شوروی و اقتصادهای کینزی و سوسیالیستی میزان بیشتری از ثروت و رفاه اجتماعی و اقتصادی را برای انسانها به ارمغان آورده است.

 تا انجا که به چین بر میگردد من منکر رشد اقتصادی چین نبودم اگر دقت کنید در متن مقاله هم به این رشد اشاره شده. اما فریب تئوریسینهای نئولیبرال ما انجاست که رشد ثروت 2% مردم جامعه (بورژواها) را معادل رفاه عمومی در نظر میگیرد.

در واقع ایشان قبول دارند که چین به اتخاذ سیاستهای بازار بنیاد رشد خارق العاده ای را در ۳ دهه اخیر تجربه کرده است اما بنظر ایشان این رشد مخصوص تنها بخش بسیار محدودی از جامعه چین یعنی ۲ درصد افراد است و ۹۸ بهره ای از این رشد اقتصادی نبرده اند. به عبارت دیگر ایشان معتقد هستند که نابرابری عظیم اقتصادی در چین وجود دارد. اول اینکه چنین چیزی از نظر اقتصادی ممکن نیست. رشد اقتصادی سطح کلی اقتصاد جامعه را نیز افزایش می دهد. هنگامی که یک فرد ثروتمند می شود، ثروت او بواسطه مصرف، دوباره به اقتصاد تزریق می شود. او به خرید اجناس و خدمات روی می آورد. برای مثال لباسهای بیشتر و گران قیمت تری خریداری می کند، راننده، منشی و آشپز استخدام می کند، بیشتر به آرایشگاه می رود، خرید می کند... این افزایش مصرف او خود به خود ثروت را  در طبقات پایین بازتقسیم می کند و به افراد فقیر تر مانند کارگر و فروشنده خرده پا انتقال می دهد. اما بجای این استلال نظری می توان بجای آمارهای ساختگی و بی منبع و اغراق آمیزی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد به آمارهای قابل اطمینان استناد کرد. اول از همه اینکه من به آمار موثق خروج ۲۰۰ میلیون نفر از زیر خطر فقر به بالای خط فقر در چین اشاره کردم که بیش از ۱۶ درصد جمعیت چین را تشکیل می دهد. در عین حال این افراد پایین ترین طبقه اجتماعی جمعیت چین را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر، حداقل ۱۶ درصد از فقیرترین بخش جمعیت چین بدلیل سیاستهای اقتصادی بازار بنیاد از زیر خط فقر نجات پیدا کرده اند. و البته این ممکن نیست بجز بواسطه رشد کل سطح جامعه چون نمی توان تصور کرد که فقط ۱۶ درصد پایین جامعه افزایش درآمد داشته اند بلکه افراد بالای خط فقر نیز ثروتمند تر شده اند. در جدول زیر می توانید افزایش درآمد خانوراها را از سال ۱۹۷۸ یعنی سال آغاز اصلاحات اقتصادی تا سال ۲۰۰۱ببینید. ناگفته پیداست که این رقمها امروز بیشتر از سال ۲۰۰۱ هستند. با دقت در جدول متوجه می شوید که در طی این مدت درآمد خانوار روستایی تقریبا ۵ برابر، و درآمد خانوار شهری تقریبا ۴ برابر شده است. به عبارت دیگر، درآمد روستاییان از ساکنان شهر افزایش بیشتری داشته است.

 

Year

 Rural Households

Urban Households

 

(yuan)

 

index

 

(yuan)

 

index

1978

133.6

100.0

343.4

100.0

1980

191.3

139.0

477.6

127.0

1985

397.6

268.9

739.1

160.4

1986

423.8

277.6

899.6

182.5

1987

462.6

292.0

1002.2

186.9

1988

544.9

310.7

1181.4

182.5

1989

601.5

305.7

1375.7

182.8

1990

686.3

311.2

1510.2

198.1

1991

708.6

317.4

1700.6

212.4

1992

784.0

336.2

2026.6

232.9

1993

921.6

346.9

2577.4

255.1

1994

1221.0

364.4

3496.2

276.8

1995

1577.7

383.7

4283.0

290.3

1996

1926.1

418.2

4838.9

301.6

1997

2090.1

437.4

5160.3

311.9

1998

2162.0

456.2

5425.1

329.9

1999

2210.3

473.5

5854.0

360.6

2000

2253.4

483.5

6280.0

383.7

2001

2366.4

503.79

6859.6

383.69


 

این نکته ما را می رساند به بخش دوم. برای بررسی نابرابری اقتصادی وسیله آماری مرسومی وجود دارد بنام ضریب جینی (Gini coefficient). ضریب جینی عددی است میان صفر و یک. هنگامی که ضریب جینی در یک کشور صفر باشد، معنای آن این است که توزیع در آمد در میان جمعیت کاملا مساوی است. هنگامی که ۱ باشد به این معنی است که تمامی ثروت در دست یکنفر جمع شده است. البته این دو حالت ناممکن هستند و در همه کشورها واقعیت چیزی میان این دو است. در آمریکا  این ضریب ۴۰ است. در چین چقدر است؟ ۴۶. در واقع ثروت به میزان بسیار بالایی درمیان جمعیت چین پخش شده است. بنابراین ارقامی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد نه تنها اشتباه هستند بلکه اصولا هیچ ارتباطی به واقعیت اقتصاد چین ندارند. رشد عظیم اقتصادی چین نابرابری عظیم اقتصادی بوجود نیاورده است بلکه کل سطح درآمد جامعه را بالا برده است و ثروت در میان افراد  پخش شده است. 

 البته بورژواهای ما ظاهرا تقصیری ندارند مشکل انجاست که در چشم انها 98% بقیه انسان نیستند. بلکه موجوداتی هستند حتی بی ارزشتر از ابزار تولید. نه فقط کمونیستها، آنارشیستها، فمینسهایی که از افزایش رشد تن فروشی در اثر اقتصاد نئولیرالیستی به فریاد امده اند، و انسانهای شریف جامعه که حتی بخشهایی از خود بورژوازی هم از تعرض گسترده اقتصاد نئو لیبرالیستی به سطح معیشت جامعه به تنگ آمده اند.

من نمی دانم بورژوا چه کسی است اما تابحال چنین موجودات وحشتناکی را مشاهده نکرده ام که معتقد باشند ۹۸ درصد مردم انسان نیستند. اگر چنین افرادی وجود داشته باشند دلیلی نمی بینم از آنها دفاع کنم. اگر وصف بورژوا چنین چیزی است که در اینجا آمده است، سرمایه داران که از آنها دفاع می کنم شامل آنها نمی شوند. برای مثال افراد بسیار ثروتمندی مانند وارن بافت و بیل گیتس تمامی ثروت خود را برای کمک به فقرا در آفریقا هزینه می کنند. بنابراین سرمایه داران از نظر من مشکلات اخلاقی که از آنها نام برده شد ندارند. اما من موافقم با افراد بورژوایی که شما از آنها نام بردید مبارزه کنم به شرطی که اول شما آنها را به من دقیقا معرفی کنید و دوم اینکه از سرمایه دارانی که من نام بردم دفاع کنید.  

آقای نمازی برایتان از جامعه ایران که در اثر چرخش به سمت اقتصاد نئو لیرالیستی سبب فقر فزاینده ای شده که در تاریخ معاصر سابقه ندارد نمیگویم. از اینکه کارگران 1 سال 1 سال حقوق نمیگیرند یا دختران جامعه از شدت فقر در همان مدینه فاضله شما ( دبی مورد اشارتان) به شیخهای به قول شما دیروز شتر سوار فروخته میشوند.

نمی دانم اقتصاد ایران چه ارتباطی به نئولیبرالیسم دارد. در جایی که تمامی صنایع اصلی در دست بخش دولتی است،۹۰ درصد صادرات ایران نفت است که تمامی آن متعلق به دولت است، انواع و اقسام موانع تجاری برای فعالیت اقتصادی، صادرات و واردات وجود دارد، آیا واقعا اقتصاد نئولیبرالی وجود دارد؟ فجایعی که از آنها نام می برید دقیقا تاثیر همان چیزی است که من از آنها انتقاد می کنم : اقتصاد دولتی.

نه اقای عزیز در اثر اقتصاد نئو لیبرالیستی در قلب کعبه امال تئوریسینهای نئولیبران یعنی در خود امریکا فاجعه افزایش فقر تا انجا پیش رفته که شورشها شهری رو سبب شده. حتما اخبار شورش گرسنگان سیاتل یادتان هست.

 با اینکه من در مقاله خودم که از قرار معلوم شما بسیار خوب مطالعه کرده اید اشاره کرده بودم که اقتصاد آمریکا یک اقتصاد بازار بنیاد نیست، اما با شما موافقم که  آمریکا در حال سقوط است. همه از فقر و بدبختی در حال مرگ هستند و ۳۰۰ میلیون آمریکایی روزی یک دلار بیشتر درآمد ندارند. ببخشید. شما در مورد آمریکا حرف می زنید یا آفریقا؟ اگر آمریکا انقدر بد است که شما می گویید، چرا همه آنرا بهترین نقطه برای زندگی و تحصیل و کار می دانند؟ چرا اینهمه تقاضا برای مهاجرت وجود دارد؟ اگر واقعا سرنوشت مردم آنچیزی است که شما شرح می دهید، چطور است که همه می خواهند با جان و دل به آن دچار شوند؟! 

اما در رابطه با آن ادعای آخرتان که هند را یکی از غولهای اقتصادی جهان دانسته بودید، یادتان باشد اگر روزی روزگاری همدیگر رو دیدیم یادم بندازید برایتان یک پپسی باز کنم، اخر در این دنیای وانفسای خنده، از بس خندیدم دل درد گرفتم.

 البته متوجه هستم که مزاح می فرمایید. بنابراین اینرا برای دوستانی می گویم که کمتر از من و شما از اقتصاد جهانی سر در می آورند و اگرنه مطمئن هستم شما هم با من در مورد قدرت عظیم اقتصادی هند موافق هستید. اقتصاد هند از نظر تولید ناخالص ملی با حدود ۳ تریلیون دلار در رتبه چهارم جهان قرار دارد. یعنی هند بدون نفت به تنهایی ۷ برابر تولید ناخالص ملی ایران را دارست. یعنی در رتبه بندی جهانی، هند پس از آمریکا، چین و ژاپن قرار دارد. کشورهای بعدی آلمان، انگلستان، روسیه و فرانسه هستند. در واقع دو رقیب اصلی آمریکا در صحنه جهان ابتدا چین و بعد هند است چون این دو کشور حتی در حال حاضر ظرفیت بسیار عظیمی برای توسعه دارند. هند در حال حاضر دارای رشد اقتصادی سالانه ۸ درصد است یعنی ۴ برابر رشد اقتصاد آمریکا! هر سال ۳۰۰ هزار مهندس و ۱۰ هزار دکتری از دانشگاههای هند فارغ التحصیل می شوند. بر طبق آمارها ۲۵ درصد کل سرویستهای تکنولوژی اطلاعاتی جهان در هند قرار دارد. شرکتهای دارویی هند جزو اولینها در رده جهان محسوب می شوند. بسیاری از تکنولوژیها و صنایع استراتژیک غرب مانند ذوب آهن اینروزها توسط شرکتهای هندی خریداری شده اند. اولین تولید کننده فولاد در جهان امروز یک شرکت هندی است. یکی از مراکز اصلی تحقیقات و توسعه شرکتهای اول تکنولوژی های ارتباطات مثل مایکروسافت، اپل، گوگل، یاهو... در هند قرار دارد. تقریبا تمامی سرویسهای خدمات تلفنی در آمریکا و انگلستان، مانند سرویسهای تعمیر کامپیوتر، آب، برق، مالیات... توسط کارمندان هندی در هندوستان انجام می شود. به اینها می توان به قدرت عظیم کشاورزی هند هم اشاره کرد. این قدرت عظیم اقتصاد هند باعث شده است که در بحران اخیر جهانی، بسیاری از اقتصاددانها به هند و چین و رشد عظیم اقتصادی آنها بعنوان راهی برای خروج از بحران نگاه کنند. مجله اکونومیست در شماره قبل گزارش اختصاصی خود را به این مسئله اختصاص داده بود.

 اما در رابطه با این نوشتتان که خواسته بودید بخوانم باید عرض کنم که قبلا این نوشته را خوانده بودم. اما از انجا که فکر کردم این یک دعوای خانوادگی بین تئوریسینهای مدافع سرمایه داری( بازار ازاد گرایان و دولت گرایان) است، دخالت نکردم. به هر حال چندان به من ربط ندارد که بورژوازی مدل دولتی سرمایه( مدل روسی سابق، سوسیال دموکراتیک سابق با اسلامی سابق) را سود آورتر میداند با مدل افسارگسیخته اش را.

در این مورد حق دارید، چون شما نه جزو این دسته هستید و نه آن دسته. یعنی راستش را بخواهید من نمی دانم شما از چه دفاع می کنید. دولتگرایان هرچه می کنند حداقل می توانند یک ساختار دقیق از آنچه در نظر دارند نشان دهند. مثلا می گویند برنامه ریزی مرکزی، نرخ ارز ثابت، ممنوعیت واردات و صادرات، مالیات بالا، شرکتهای دولتی... غیر از این دو مدل دیگر چیزی نشنیده ام، و باید دید چه چیزی را شما پیشنهاد می کنید. یکبار فقط پیشنهاد کردید که در اقتصاد مورد نظر شما پول وجود ندارد، که من به آن انتقاد کردم و شما دیگر جوابی ندادید. اما به هر صورت همین مسئله پول نقطه آغاز مناسبی است اگر می خواهید برنامه خودتان را شرح دهید.


اما حالا که کار به اینجا کشیده اجازه بدید 1 تا سوال از شما داشته باشم و یک نکته را هم من در رابطه با نوشته تان بگویم. سوال: در حالی که با سیاستهای تاچریسم و ریگانیسم غرب طی پروسه ای به طور کامل به نئوایبرالیسزم گردن نهاد و حتی دولتهای سوسیال دموکراتیک هم از ادعاهای خود عقب نشستند و تسلیم بازار شدند و بعد از فروپاشی دیوار برلین پیگیرترین مدافعان اقتصاد سرمایه داری دولتی هم از بین رفتند تا جایی که تئوریسینهای نئولیبرال رسما پیروزی نهایی "بازار به عنوان تنها آلتر ناتیو ممکن" را جار زدند و " پایان تاریخ رو اعلام کردند" در چنین وضعیتی میشه رک و راست و بی پرده بگویید " بحران اقتصاد جهانی روز به روز گسترش می یابد" نتیجه چیست و این بحران اگر ناشی از سیاستهای نئولیرالی نیست پس ناشی از چیست؟

دوست عزیز، من متوجه نمی شوم آیا شما مطلب من را بالاخره خوانده اید یا خیر. من ۶ صفحه نوشته و آمار و ارقام داده ام که ثابت کنم بحران اخیر حاصل از اقتصاد بازار بنیاد نیست و ناشی از دخالت دولت در اقتصاد است. حال شما بازهم می گویید این بحران ناشی از چیست؟ البته شاید شما موافق مقاله من نیستید، اما من نقدی به آمار و ارقام و استدلالهای خود از شما ندیدم. اگر اشکالی در نوشته من هست، عددی را جابجا کرده ام، استدلالی را اشتباه ارائه کرده ام.. بگویید و نشان بدهید و آمارهای درست را بدهید تا من حرفم را پس بگیریم. نمی شود شما یک مقاله را بخوانید و نه بگویید قبول و نه بگویید اشتباه و بعد بازهم نظر خود را بدون استدلال و عدد و رقم بگویید! اینجا من بدون مدرک حرف می زنم یا شما!؟ شما در کل نوشته هایتان یک دانه عدد (بجز همان ۲ درصد و ۹۸ درصد که منبع آنرا هم نگفتید و انتظار دارم یا بگویید خودتان کشف کردید یا از کجا آورده اید) وجود ندارد. بعد آنوقت من را به حرف بی حساب و کتاب متهم می کنید!

اما نکته آخر اینکه نوشته بودید:فردی که برای بقای اقتصادی خود به دیگری وابسته است، در اندیشه و عمل خود نیز چاره ای بجز اطاعت از دیگری ندارد. همین حرف پاشنه آشیل همه ادعاهای شماست. در نظام سرمایه داری که فقط 5% درصد جامعه به عنوان صاحبان سرمایه و ابزار تولید هستند و 95% جامعه در هئت کارگر، کارمند و ... به طور کلی حقوق بکیران جامعه ظاهر میشوند که بقایشان وابسته یه سرمایه دار است ایا صحبت کردن از وجود ازادی در این جامعه یک جک نیست، آن هم یک جک خیلی بی مزه.

ببخشید. من این جمله را آخر از همه خواندم. یک ۵ درصد و ۹۵ درصد هم عدد ارائه کرده اید. می توانم بدانم این آمار را از کجا آورده اید؟ یک مثال نقض: من کارمند یک شرکت هستم، پس بنظر شما تمامی نوشته های من تحت کنترل آن شرکت و یا منطبق بر منافع آن شرکت نوشته شده است؟ شما چه؟ شما هم حتما جایی کار می کنید. آیا انتقادهای شما هم ناشی از منافع محل کار شماست؟ این مثال شما یک مثال خود شکن است چون هرکس آنرا بگوید باید اول خود را مستثنی کند! مثلا مارکس که می گوید همه ایدئولوژیها تجسم روابط تولید و حامی یک ساختار قدرت هستند، باید بگوید از کجا معلوم نوشته های خود او تجسم روابط تولید و مدافع حفظ یک ساختار قدرت نباشد. اما خواهش می کنم در پاسخ خود بجای بحث در مورد مارکس که بنظرم مفید نیست، در مورد اعداد و ارقام بحث کنید، چون حال که شما من را به بدون مدرک سخن گفتن متهم می کنید، من هم از شما می خواهم اول ارقامی را که آورده اید اثبات کنید و بعد نشان بدهید ارقام من اشتباه هستند. هرکدام، تاکید می کنم، هرکدام از ارقام بالا را بگویید تا لینک و آدرس آنرا تقدیم کنم. اما از شما فقط خواهش می کنم در هر پاسخی که می دهید منبع ارقام خودتان را ارائه کنید. استدلال فلسفی را بگذارید برای بعد. مارکس هم معتقد بود اندیشه او علمی است یعنی با عدد و رقم خوانایی دارد. پس شما هم بگویید ارقام شما با کدام واقعیت تطابق دارد.

ارادتمند

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 23:1 |

اخیرا مقاله ای نوشته ام در روزنامه اعتماد در تحلیل بحران اقتصادی آمریکا و انتقاد از کسانی که معتقد هستند این بحران ناشی از اقتصاد بازار بنیاد است و بنابراین نشانه ای است از شکست نگرش اقتصاد آزاد. مقاله را می توانید در وبسایت شخصی من مطالعه کنید. خلاصه کلام این است که بحران اقتصادی آمریکا از دخالت دولت در بازار بوجود آمده است و بهانه ای شده است برای عقده های فروخورده سوسیالیست ها و دولت پرستانی که می خواهند آزادی انسانها را به بند کشیده و از موقعیت برای جلو بردن اهداف ضد فردگرایانه خود سوء استفاده کنند.

اقتصاد آزاد همان آزادی فرد است : نقدی بر دولتگرایی اقتصادی

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 20:44 |

              

احمد زید آبادی در مقاله ای در مجله شهروند امروز که متاسفانه از انتشار بازمانده است مقاله ای با عنوان «لیبرالیسم و سوسیالیسم، دو دوست اما بیگانه» منتشر کرده بود که شایسته توجه است و بهانه ای شد برای نوشتن نقدی بر برنامه تامین اجتماعی دولتی. پیش از همه باید اشاره کرد که مقاله زید آبادی از یک مشکل بنیادین رنج می برد و آن ساده سازی مسائل نظری با تقلیل آنها به نگرشها و احزاب سیاسی است. اینکه یک حزب، نام لیبرال، سوسیالیست و یا محافظه کار را بدنبال می کشد خود به خود دلیلی بر تعهد او به مبانی این اندیشه ها نیست. برای مثال، دولت رونالد ریگان که عموما یک دولت موافق مقررات زدایی، اقتصاد بازار آزاد و لیبرالیسم محسوب می شود کارنامه درخشانی در این حوزه ها ندارد و حتی اگر مدعی باشیم (ادعایی که بسیار قابل بحث است) دخالت دولت در اقتصاد در دوره او افزایش قابل توجهی نیافت، نمی توانیم بگوییم که دخالت او در اقتصاد کاهش یافت و در عرصه بازار مقررات زدائی صورت گرفت. در عین حال، احزاب سیاسی با توجه به محضوریتهای خاص خود، از جمله جلب آراء و کمکهای مالی عموما سخنانی را بزبان می آورند که با عملکرد آنها بسیار متفاوت است. آنها مجبور هستند برای جلب نظر شهروندان از ایده هایی دفاع کنند و اما در عمل تلاشی برای اجرایی کردن آنها به خرج ندهند. برای همین مسائل بهتر است بجای مراجعه به برنامه احزاب سیاسی، برای فهم مکاتب لیبرال و سوسیالیستی به مراجع نظری آنها مراجعه کرد.

  حال بازگردیم به متن نوشته. خواننده نوشته زیدآبادی ممکن است در ابتدا متعجب شود از نظر نویسنده «لیبرال‌هایی که خواهان حذف خدمات عمومی و قطع حمایت از اقشار پایین جامعه باشند، دیگر وجود ندارند »، اما کمی جلوتر زیدآبادی به روشن تر کردن بحث کمک شایانی می کند هنگامی که می گوید : «به جز معدود افرادی که اندیشه‌های ‌هایک را الگوی فکری خود قرار داده‌اند، کدام لیبرال است که از ایجاد چتر حمایتی برای اقشار فقیر جامعه حمایت نکند و خواستار رها کردن آنان در منجلاب فقر و فلاکت باشد؟» بنابراین زیدآبادی معتقد است تمامی لیبرالها بجز طرفداران فردریش هایک از «چتر حمایتی برای اقشار فقیر» حمایت می کنند. ابتدا باید متذکر شد که مفهوم چتر حمایتی در نوشته زیدآبادی مشخص نیست. دقیقا چگونه می توان از اقشار فقیر جامعه حمایت کرد و از افتادن آنها در منجلاب فقر و فلاکت جلوگیری کرد؟ زید آبادی از چتر حمایتی مورد اشاره خود که گویا فردریش هایک با آن مخالف بوده است سخن نمی گوید و مشخص نیست چرا زیدآبادی از «اقشار فقیر» جامعه بعنوان موضوع این چتر حمایتی نام می برد. همین اشاره مبهم زیدآبادی ممکن است باعث این تصور شود که منظور از چتر حمایتی نوعی صدقه و یا تأمین زندگی طبقات فقیر اجتماع توسط دولت باشد. به عبارت دیگر، نوشته زیدآبادی ممکن است به خواننده این مسئله را  منتقل کند که دولتها و اندیشمندان لیبرال و سوسیالیست امروزین متفق القول هستند که مبلغی از بودجه دولتی به تامین هزینه زندگی فقرا اختصاص داده شود ؛ نوعی صندوق صدقات دولتی.  بعنوان کسی که کمی با ادبیات معاصر اندیشه سیاسی آشنا هستم، باید اعتراف کنم تابحال با هیچ متنی برخورد نکرده ام از چنین برنامه ای حمایت کرده باشد. بنابراین نگارنده مجبور است این تعبیر را به نوشته زیدآبادی نسبت ندهد و منظور زیدآبادی را بگونه دیگری تعبیر کند. احتمالا منظور زیدآبادی نوعی سیستم تأمین اجتماعی است. اول از همه اینکه برخلاف آنچه زیدآبادی مطرح کرده است، هایک از معدود فلاسفه طرفدار بازار آزاد است که از تامین اجتماعی حمایت می کند! [1] از آنجایی که در اینجا قصد دفاع از اندیشه هایک نیست، فقط به همین مورد اکتفا می کنم و در ادامه به مقصود اساسی خود، یعنی نقد تامین اجتماعی دولتی خواهم پرداخت.

 منظور از تامین اجتماعی چیست؟ عموما تامین اجتماعی به مجموعه ای از انواع خدمات بازنشستگی، ازکار افتادگی، و بیمه بیکاری اطلاق می شود. حال باید سئوال کرد چگونه ممکن است یک فقیر شامل یکی از موراد بالا شود؟ این تنها در چهار حالت ممکن است : اینکه فردی از زمان بازنشستگی درآمدی نداشته باشد و بنابراین دچار فقر شود، یا اینکه بدلیل حادثه ای توانایی کار کردن را از دست بدهد و دچار فقر شود، یا علی رغم سلامتی کامل بدلایلی کار خود را از دست بدهد و نتواند کار دیگری پیدا کند، و یا اینکه علی رغم سلامتی کامل هیچگاه دارای شغلی نبوده باشد. حال این چهار حالت را جداگانه مورد بررسی قرار می دهیم:

1. بازنشستگی:  عموما بازنشستگی به توقف در فعالیت اقتصادی فرد در یک سن خاص مثلا 65 سالگی اطلاق می شود. استدلال برای بازنشستگی عموما بر این مبنا قرار می گیرد که فرد پس از سن خاصی توانایی فعالیت را از دست می دهد و بنابراین دیگر نمی تواند به فعالیت درآمد زا اشتغال داشته باشد. بازنشستگی پدیده ای نسبتا نوین است و سابقه آن به پیش از قرن 19 باز نمی گردد. پیش از آن، افراد عموما تا زمان حیات خود به فعالیت درآمد زا ادامه می دادند، یا پس از سن خاصی از پس انداز خود زندگی می کردند و یا اینکه با کمک هزینه آشنایان خود گذران زندگی می کردند. توجه کنید که در هر سه حالت، افراد کاملا بر سرنوشت خود حاکم هستند، یعنی فرد خود تصمیم می گیرد زندگی خود را چگونه برنامه ریزی کند تا سالهای پایانی عمر خود را سپری کند. فرد خود محاسبه می کند که تا انتهای عمر خود توانایی کار کردن دارد و یا خیر. البته ناگفته پیداست که افراد نمی توانند بصورت قطعی بدانند که پس از سن خاصی هنوز توانایی فعالیت اقتصادی درآمد زا خواهند داشت یا خیر و ممکن است برخلاف تصور خود در شرایطی قرار بگیرند که با محاسبه ای غلط در سالهای پایانی زندگی خود توانایی تامین هزینه زندگی خود را نداشته باشند. البته این اشتباه در محاسبه مخصوص به این مسئله خاص در زندگی نیست. ما هر روز در تمامی مسائل با چنین خطری مواجه هستیم، برای مثال ممکن است تصور کنیم بدون دقت می توانیم از خیابان به سلامت عبور کنیم ولی دچار تصادف شویم؛ ممکن است تصور کنیم با خواندن فلان منبع درسی در امتحان نمره خوبی کسب خواهیم کرد، اما در امتحان خود رد شویم. حال در این موارد کسی می تواند از «حق» ما برای موفق شدن سخن بگوید؟ مطمئنا خیر. افراد بر اساس تصمیمهای خود زندگی می کنند و بر اساس آنها موفق می شوند و یا شکست می خورند. هیچکس معتقد نیست که یک سرمایه دار که بدلیل عدم توجه به شرایط اقتصادی ثروت خود را کاملا از دست داده است «حق» دارد مورد کمک مالی دیگران قرار گیرد. البته ممکن است افرادی از روی انتخاب اخلاقی دلخواهانه به چنین فردی کمک کنند، اما اگر دست به این عمل نزنند نیز کسی نمی تواند آنها را مورد سئوال و سرزنش قرار دهد. این مسئله در مورد بازنشستگی نیز صادق است. افراد به تصمیم خود برای آینده تصمیم گیری می کنند و مسئولیت شکست و موفقیت آنها نیز خود آنها هستند. البته در صورت شکست ممکن است افرادی به اختیار خود حاضر شوند به این افراد کمک کنند. اما کسی نمی تواند منکر این مسئله شود که افراد بهتر از هرکس دیگری با شرایط بدنی و ذهنی خود آشنا هستند و می دانند که آیا بعد از سن خاصی توانایی فعالیت خواهند داشت یا خیر. با توجه به این مسائل، افراد تصمیم می گیرند مبلغی از درآمد خود را برای سنین کهولت پس انداز کنند و یا اینکه به کمک نزدیکان خود امیدوار باشند. در هر صورت، افراد در تصمیم خود مختار هستند و شکست و پیروزی نیز مسئولیت خود آنهاست. اینگونه است که افراد باید بر اساس اصول بازار آزاد و لیبرالیسم آزاد گذارده شوند تا بنابر تصمیم خود به کار ادامه دهند، یا پس انداز کنند و یا  با مراجعه به بیمه های خصوصی برای دوران کهولت خود برنامه ریزی کنند. اجبار از سوی نهادهای دولتی برای دریافت مبلغی بعنوان بیمه بازنشستگی با اصول اساسی آزادی خواهی در تضاد است. ممکن است فردی به این نتیجه برسد که بجای پرداختن مبلغی بعنوان بیمه، می تواند این پول را درکاری سود آور سرمایه گذاری کند که در آمد بسیار خوبی برای دوران کهولیت او ایجاد خواهد کرد.

ادامه دارد...

[1] Friedrich A. Hayek, The Constitution of Liberty, (London: Routledge and Kegan, 1960), p.302.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 1:42 |