تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

                    

 

         نقاشی یوحنای تعمید دهنده (John the Baptist) اثر لئوناردو داوینچی

 

                   دریافتن محدوده های عقل - تنها این است فلسفه حقیقی .

                                                                                -- نیچه

 

در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند. در واقع سئوال از چیستی یک پدیده مثل  ِ وجود ، خدا و غیره خود به خود مشکل ساز است چه برسد به یک فعالیت انسانی که بنابر طبع آن هرکس تعریف خاصی از آن ارائه می دهد. بگذارید ابتدا از مراحل ساده تر شروع کنیم. آنگونه که در هر کتاب مقدماتی فلسفه نوشته شده است ، فلسفه [φιλοσοφία] واژه ای یونانی است  مرکب از فیلوس [φίλος] به معنای عاشق یا دوست و سوفیا [σοφία] به معنای خرد. بنابراین معنای لغوی فلسفه همان عاشق و یا دوستدار ِ خرد است. اگرچه این تعریف ممکن است برای کسی که اولین بار به مطالعه فلسفه می پردازد قابل قبول قانع کننده باشد، اما واقعیت اینجاست که این تعریف هیچ کمی به ما نمی کند. پیش از همه اینکه مفهوم دوست داشتن و یا عاشق چیزی بودن به هیچ وجه مشخص نیست. از طرف دیگر ما نمی دانیم خرد چیست که بدانیم فیلسوف به آن عشق می ورزد. علاوه بر این ارتباط این تعریف مبهم با کل اعمالی که افراد منسوب به فیلسوف در طی تاریخ انجام داده اند به هیچوجه مشخص نیست. یعنی برای مثال نمی توان گفت کتاب شهریار ماکیاولی و یا اخلاق اسپینوزا چه ارتباطی با عشق به خرد دارد (حتی اگر واقعا بدانیم عاشق خرد بودن به چه معنا است). تا اینجا تصور می کنم آشکار شده باشد که یک تعریف لغوی هیچ کمکی به تحقیق ما نخواهد کرد.  

شاید بهترین روش برای پاسخ به سئوال ما این باشد که سعی کنیم معنای «خرد» را دریابیم. اما خود پاسخ دادن به معنای خرد یک فعالیت فلسفی است. بنابراین تعریف کردن مفهوم خرد خود نیازمند تحقیقی فلسفی است که مشخص نیست به نتیجه قانع کننده ای دست پیدا کند. تعریف کردن فلسفه بوسیله تعریف کردن خرد به مانند آن است که کسی از طریق حل مسئله سیاهچاله های فضایی بخواهد فیزیک را تعریف کند. پاسخ دادن به این مسئله خود از تعریف کردن معنای فیزیک مشکل تر است. به همین میزان می توان گفت که تعریف خرد از تعریف فلسفه مشکل تر است. بنابراین بازهم باید در جستجوی روش دیگری برای تعریف فلسفه بود که دچار این مشکلات پیش رو نشود. شاید بهترین راه این باشد که فلسفه را از طریق موضوعات آن تعریف کنیم و سپس پرداختن به این موضوعات را معنای فلسفه بدانیم. بی شک موضوعات فلسفه بسیار متعدد است. در واقع می توان گفت که همه چیز می تواند موضوع فلسفه باشد. بنابراین شاید اصولا تعریف فلسفه از طریق موضوع آن آنچنان درست نباشد. اما بگذارید در اینجا هدف خود را به وضوح مشخص کنیم. قصد ما در اینجا ارائه تعریف فلسفه به طریقی است که بتواند «تمامی» گرایشهای فلسفه را در بر بگیرد. اگر بخواهیم از فلسفه تعریف جامعی ارائه دهیم که تمامی انواع فلسفه ها را در خود جای دهد باید بگوییم که فلسفه اندیشیدن ِ درباره کل (Pân) است[1]. اینجا کل تمام ِ آنچیزهایی است که می تواند موضوع ِ اندیشه قرار گیرند. بنابراین تمامی موضوعات اندیشه ، از جمله نیستی ، هستی ، قوانین ، سنتها ، ، اشیاء ، انسان ، جامعه ، سیاست ، اجرام آسمانی و هر چیز ِ دیگری بخشی از کل است. اما این تعریف به وضوح بسیار ناکارآمد است. زیرا اگر تنها اندیشیدن به هر چیز نوعی فلسفه باشد، پس باید گفت که اندیشیدن همان فلسفه است زیرا اندیشیدن همواره شامل موضوعی می شود. اما ما معمولا هنگامی که به خراب بودن درب اتاق و یا تاریخ تولد دیگری می اندیشیم خود را در حال فلسفیدن محسوب نمی کنیم. این تعریف از فلسفه بیش از آن وسیع است که بتواند به ما کمکی ارائه دهد. بنابراین باید تعریفی از فلسفه ارائه داد که به قدری محدود باشد که همه چیز را شامل نشود و هم به اندازه ای وسیع باشد که همه گرایشهای فلسفی را در خود جای دهد. چگونه می توان چنین تعریفی ارائه داد ؟ بنظر تعریف ما از فلسفه مبانی بر اندیشیدن درباره کل تا حدودی درست باشد چون فلسفه خود را محدود به یک موضوع و یا یک امر خاص نمی کند، اما همانطور که دیدیم اندیشیدن فلسفی با سایر انواع اندیشیدن متفاوت است. پس باید فلسفه را بوسیله مشخص کردن شیوه اندیشیدن فلسفی تعریف کرد. اما مشخصه فلسفی اندیشیدن چیست ؟

اگر به مابعدالطبیعه ارسطو مراجعه کنیم می بینیم که ارسطو از پیشینیان غیر فیلسوف خود مثل هزیود بعنوان کسانی نام می برد که دغدغه اقناع دیگری را نداشته اند[2]. به عبارت دیگر، از نظر ارسطو ،کسانی که پیش از فلاسفه می اندیشیدند تنها برای اقناع خود می اندیشیدند و نه دیگری. می توان نظر ارسطو را به تمامی دیگر انواع اندیشیدن نیز تعمیم داد. مشخصه اندیشه غیر فلسفی این است که هدف آن اقناع دیگری نیست، در حالیکه اندیشه فلسفی همواره با هدف اقناع دیگری انجام می شود. هر فیلسوفی پیشاپیش فرض می گیرد که حاصل اندیشه او قابلیت انتقال به دیگری را داراست. یعنی می توان با فرایند استدلالی دیگری را به پذیرش یک نظر ترغیب کرد. در اندیشه فلسفی پیش فرض بنیادی وجود دارد که اگر هم بتوان دیگری را با زور و یا تطمیع به موافقت وادار کرد، نمی توان به ایده ای معتقد ساخت. متقاعد کردن دیگری بواسطه استدلال، شرط امکان وجود فلسفه است. بنابراین می توان اقناع از طریق استدلال را بعنوان مشخصه اندیشیدن فلسفی در نظر گرفت. حال باید دید که آیا هیچ اصل دیگری وجود دارد که مشخصه استدلال فلسفی باشد و در عین حال آنقدر ضروری باشد که لزومی به مناقشه در مورد آن وجود نداشته باشد ؟ بنظر یکی دیگر از مشخصات استدلال فلسفی این است که در آن هیچ عقیده ای غیر قابل تشکیک و نقد نیست. به عبارت دیگر در فلسفه می توان از همه چیز سئوال کرد و اعتبار همه چیز را به زیر سئوال برد. در فلسفه تنها آنچیزی قابل پذیرش است که بتوان آنرا با استدلال اثبات کرد و مورد دفاع قرار داد. به عبارت دیگر، دومین مشخصه اندیشه فلسفی فرایند نقد دائم است که در آن هیچ اصلی از انتقاد مصون نیست.

حال بگذارید که این دو مشخصه اساسی اندیشه فلسفی، یعنی اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم  را در مورد سایر انواع اندیشه استفاده کنیم تا قدرت تبیینی آنها را محک زنیم. اندیشیدن مذهبی یکی از انواع اندیشیدن است. کسی که از تجربه روحانی خود و یا ارتباطش با خداوند سخن می گوید، اگرچه خواستار اقناع دیگری باشد اما سعی ندارد از استدلال برای اقناع کردن دیگری استفاده کند. البته ممکن است این انتقاد مطرح شود که اکثر انسانهای معتقد، در مقابل افراد نامعتقد از استدلالهای مثل برهان آفرینش برای اقناع دیگری استفاده می کنند. اما توجه کنید که منظور ما در اینجا یک نمونه ایدئال از اندیشه مذهبی است. استدلالهای اقناعی مانند برهان وجود و برهان آفرینش اگرچه برای دفاع از اعتقادات مذهبی مورد استفاده قرار می گیرند اما بیش از آنکه استدلال مذهبی باشند، استدلالهای فلسفی هستند که برای اهداف مذهبی مورد استفاده قرار می گیرند. برای مثال می توان فرد دینداری را تصور کرد که برای اعتقاد خود هیچ استدلال خاصی در اختیار ندارد و تنها به تجربه شخصی و حالت روحانی خود استناد می کند. نوع دیگر اندیشیدن، علم طبیعی است. بنظر می رسد که در علم طبیعی هم از استدلال برای اقناع دیگری استفاده می شود. اما اگرچه علم از شیوه استدلالی استفاده می کند، اما با شرط دوم اندیشه فلسفی، یعنی فرایند نقد دائم محروم است. در علم نمی توان به همه چیز شک کرد. برای مثال سندیت تجربه، وجود عالم خارج و بسیاری دیگر از اصول علم طبیعی از نقد مصون است. هیچ عالم علم طبیعی نمی تواند اعتبار تجربه برای اثبات آزمایشهای علمی را به زیر سئوال ببرد.

بنظر می رسد که این دو اصل بعنوان مشخصه های اندیشه فلسفی از طرف اکثریت قابل پذیرش باشد. بدین صورت می توان گفت که فلسفه شیوه ای از اندیشیدن به چیزی است که مشخصه های آن اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم هستند.  توجه کنید که این تعریف هیچ بار ِ مابعدالطبیعی و خصلت چالش برانگیزی ندارد و قصد تنها ارائه تعریفی است که شامل ِ همه نگرشهای ِ فلسفی شود.

 

تحقیقی در شرایط امکان فلسفه

حال که از تعریف فلسفه فارغ شدیم می توانیم توضیح بیشتری درباره آنچه پیش از این آمده ارائه دهیم. همانطور که گفتیم فلسفه شیوه ای از اندیشیدن به کل است که مشخصه های آن اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم هستند. حال هر کدام از این مشخصه ها را جداگانه بررسی می کنیم :

الف. اقناع از طریق استدلال : تحلیل این مفهوم اطلاعات بیشتری در مورد آن به ما ارائه می دهد. هنگامی که از اقناع سخن می گوییم، پیشاپیش در فرض گرفته ایم که اقناع لازم است. به عبارت دیگر اگر توافق کاملی در مورد موضوع مورد بحث وجود داشته باشد اصولا اقناع عملی بی معنا است. بنابراین فلسفه در صورتی می تواند وجود داشته باشد، یا به عبارت دیگر فلسفه در شرایطی ممکن است که توافق کاملی بر روی یک موضوع موجود نباشد. ایده ای که به واسطه عواملی مثل مذهب، سنت و یا روایات موجود باشد و در عین حال توافق کاملی بر روی آن موجود باشد به هیچ وجه نیازمند فلسفه نیست. به همین دلیل فلسفه نمی تواند منبعی بجز استدلال و عقل انسانی داشته باشد و اگرنه دیگر نمی توان از آن بعنوان فلسفه نام برد. به عبارت دیگر فلسفه مستقل [autonomous] است یا اگر تنها مذهب را در نظر داشته باشیم ، فلسفه سکولار است، بدین معنا که اتکایی به دین ندارد [نه بدین معنا که ضد دینی است]. در عین حال توافق ناشی از فلسفه تنها مبتنی بر استدلال است. توافقی که ناشی از عاملی بجز استدلال باشد دارای ماهیت فلسفی نیست.

ب. فرایند نقد دائم : طبیعت فلسفه مبتنی بر نقد است. به عبارت دیگر هیچ اصلی در فلسفه بدور از انتقاد نیست. حتی توافق کاملی که بر روی یک ایده خاص صورت گرفته باشد نمی تواند باب نقد را برای همیشه ببندد. همواره ممکن است دلیل جدیدی برای انتقاد از یک اصل و یا ایده پذیرفته شده یافت شود.

 

همانطور که در بالا گفتیم اینها شرایط امکان فلسفه هستند. به عبارت دیگر، اگرچه در فلسفه همه چیز در معرض نقد دائم قرار دارد، اما این شرایط امکان فلسفه نمی توانند مورد تخطی و نقد قرار گیرند زیرا به محض گذر کردن از این شرایط ، ما پیشاپیش از محوطه فلسفه خارج شده ایم. برای مثال اگر معتقد باشیم که اقناع از طریق استدلال لازمه فلسفه نیست و اعتقاد شخصی به صحت یک ایده برای دیگران لازم الپذیرش است، پیشاپیش از عمل فلسفی دست کشیده ایم.

 

مسئله تعریفات

اگرچه تعریف ما از فلسفه به نظر کامل می رسد اما در اینجا ممکن است مسئله دیگری پیش بیاید. ممکن است این سئوال پیش بیاید که استدلال و یا نقد چیست. اگرچه این سئوال از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است، اما برای تعریف ما چندان مشکلی ایجاد نمی کند. زیرا کسی که از چیستی استدلال و یا نقد سئوال می کند پیشاپیش خود را در فرایند استدلال و نقد وارد کرده است. در واقع خود این سئوالات شامل شرایط امکان فلسفه می شوند. برای مثال اگر از چیستی استدلال سخنی بمیان آید، طرف مقابل پیشاپیش فرض گرفته است که پاسخ او باید دارای نوعی استدلال باشد و علاوه بر این همین پاسخ می تواند شامل انتقاد شود. ممکن است در این مباحثه هیچ پاسخ کاملی به سئوال پرسیده شده بدست نیاید اما خود این گفتگو از پیش شرطهای فلسفی استفاده می کند.



[1]  پان (Πάν  ـ Pân) در زبان یونانی به معنای «کل» یا «همه چیز» است. کلمه پانتئیزم (Pantheism) نیز از همین ریشه گرفته شده است. در ابتدا قصد داشتم از کلمه کوسموس (κόσμος) استفاده کنم اما از آنجایی که کوسموس یا گیتی در زبان یونانی به معنای «جهان ِ نظم یافته» بکار می رود ممکن است ، این کلمه دارای بار معرفتی خاصی شود. بنابراین از واژه Pân استفاده کردم که بار مفهومی کمتری دارد و به «کل» ، فارغ از چگونگی آن نظر دارد. در عین حال «کل» نباید به معنای «همه چیز با هم» فهمیده شود. هرچیز جداگانه و بدون بررسی رابطه آن با سایر چیزها نیز موضوع فلسفه است. پس کل در اینجا به معنی «هر چیز» استفاده شده است.

 

[2] Métaphysique, 1000a10

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 2:6 |

عبارت اکه اومو (Ecce Homo ) که به روایت عهدجدید از زبان پیلات (Pilate ) جاری شده است در زبان لاتین به معنای "نظاره کنید این مرد را!" (Behold the Man) است. این عبارت در فرهنگ مسیحی دارای اهمیت بسیاری است. در عهد جدید می خوانیم که روحانیون یهودی عیسی مسیح را دستگیر کرده و به نزد پیلات حاکم رومی بردند تا او را مجازات کند. گویا پیلات دلیل مناسبی برای به صلیب کشیدن عیسی مسیح نمی بیند و با درخواست یهودیان مخالفت می کند. اما زمانی که با اعتراض شدید مواجه می شود دستور می دهد تا مسیح را شکنجه دهند تا شاید خشم یهودیان کاهش پیدا کند و از به صلیب کشیدن او منصرف شوند. پس از شکنجه کردن مسیح و گذاشتن تاج خار (crown of thorns) بر سرش او را باز به حضور پیلات می آورند. وضعیت اسفناک مسیح باعث ناراحتی پیلات می شود و در مقابل جمعیت می گوید "نظاره کنید این مرد را!" . او سعی می کند تا ترحم مردم را برانگیزد تا جان مسیح را حفظ کند اما با سماجت جمعیت مجبور می شود تا با به صلیب کشیدن او موافقت کند. بنابر عهد جدید ٫ پیلات درخواست یک ظرف آب می کند و دستهای خود را در آن می شوید و می گوید "دستهای من از خون این مرد پاک است. خواهید دید." . دانته در کمدی الهی پیلات را در قعر جهنم تصویر کرده است. تمام نقاشیهایی که مسیح را با تاج خار به تصور کشیده اند با نام Ecce Homo شناخته می شوند. توجه کنید که روحانیون یهودی جرم مسیح را اینگونه عنوان می کنند که او ادعا کرده است پادشاه یهود است. برای همین شکنجه گران برای تمسخر او تاجی از خار را بر روی سرش قرار می دهند. مسیح خود در پاسخ پیلات می گوید که من پادشاهم اما سلطنت من در این جهان نیست.

ویتگنشتاین به دوستی گفته بود که "من انسان مذهبی نیستم اما نمی توانم مسائل را از دیدگاه دینی نگاه نکنم.".   همانطور که می دانیم ویتگنشتاین اعتقادات مذهبی نداشت اما بعضی او را بیش از یک فیلسوف ٬ عارف تلقی می کنند. سخنها و آموزه هایش بیشتر قالب الهام گونه دارند. اعضای حلقه وین که جلسات منظمی با ویتگنشتاین داشتند شرح داده اند که فرایند نظریه دادن برای او بیشتر مانند الهام بود تا فکر کردن. او مدتها به ذهن خود فشار می آورد و ناگهان با یک جمله الهام گونه همگان را متعجب می کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 3:31 |

نقاشی مدرسه آتن (The school of Athens) اثر رافائل . این نقاشی در کاخ واتیکان ٬ محل اقامت پاپ قرار دارد. شیوه نقاشی فرسک (Fresco) نامیده می شود که بدلیل شیوه خاص اجرای آن به بخشی از دیوار تبدیل شده و برای مدتها باقی می ماند. این نقاشی جزو مجموعه ای است که به آنها اتاقهای رافائل گفته می شود. مطلب زیر را به شرح کوتاهی از این نقاشی اختصاص می دهم. برای دیدن تصویر بزرگتری از این نقاشی این لینک را دنبال کنید :

مدرسه آتن -- رافائل

در مرکز نقاشی افلاطون (سمت چپ) و ارسطو (سمت راست) قرار دارند. افلاطون با دست به بالا اشاره کرده است که کنایه ای است از تمایل او به امور فراتر از واقع و ایدئالها. در مقابل ارسطو با انگشت به پایین اشاره کرده است که نشان دهنده واقعگرایی او در فلسفه است. رافائل می خواهد شنان دهد که افلاطون بیش از همه به دنیای خیالی توجه داشته است و ارسطو به واقعیت و آنچه در اطراف او می گذرد. در دست افلاطون رساله منون قرار دارد. ارسطو کتاب اخلاق نیکوماخوسی را به دست گرفته است. چهره افلاطون به شکل داوینچی نقاشی شده است. در این نقاشی اصولا چهره شخصیتها به شکل شخصیتهای معاصر رافائل نقاشی شده است.

 سمت چپ افلاطون سقراط با چند تن از دوستان خود در حال انجام مباحثاتی است که در تاریخ فلسفه به گفتگوهای سقراطی مشهور است. نکته جالب توجه اینجاست که در سمت چپ یکی از شاگردان سقراط اسکندر مقدونی است. توجه کنید که اسکندر در تاریخ غرب مظهر حاکم با فضیلت است و رافائل با این عمل می خواهد نشان دهد که اسکندر مظهر پادشاه فلسفه دان است. در تاریخ اندیشه غرب اسکندر از آنجایی اهمیت دارد که ایده حکومت جهانی را اولین بار مطرح کرده است. او معتقد بود که تمامی افراد بشر با یکدیگر برابر هستند و بنابراین باید تحت یک حکومت زندگی کنند. او تنها پادشاه یونانی است که مذهب تمامی اقوام امپراطوری خود را احترام می گذاشت و یونانیها را برتر از دیگران تصور نمی کرد. ارسطو در کتاب سیاست خود می نویسد "تقدیر بر این است که یونانیها بر دیگر مردمان حکومت کنند" . اما اسکندر ملکه خود را از میان غیر یونانیها انتخاب کرد و مشهور است که این اقدام او به اعتراض یکی از فرماندهان سپاه او منتهی شد که اسکندر او را در حالت مستی کشت.

اقلیدس در تصویر دیده می شود. او را در حال حل یک مسئله ریاضی نشان داده اند. در تاریخ است که او کشف قانون رابطه اضلاع مثلث (a=b+c  همه به توان دو) را با قربانی کردن یک گوسفند جشن گرفت.

در تصویر پیامبر ایرانی زرتشت است که یک گوی آسمانی در دست گرفته است. در موج رنسانس زرتشت مظهر دانش کهن است که نشان دهنده دانش ارزشمند قدیمی است که عکس العملی در مقابل قرون وسطی بشمار می رود. برای همین هم نیچه کتاب مشهور خود "چنین گفت زرتشت" را از زبان زرتشت نوشته است. البته تعبیر دیگری هم وجود دارد. بعضی معتقدند مرد سفید پوش ابوعلی سینا است و نه زرتشت. البته در سمت چپ تابلو هم شخصیتی به چشم می خورد که از او با عنوان ابوعلی سینا یاد می کنند. توجه کنید که در سمت راست مردی که لباس سفید به تن دارد خود رافائل است.

در مرکز تصویر هم دیوژن قرار دارد که با بی خیالی روی پله ها نشسته است. دیوژن به مانند سگان زندگی می کرد. نقل است که او را از شهر بیرون کردند . شخصی از او پرسید که آیا مردمان او را از شهر بیرون کرده اند ؟ او پاسخ داد نه ! من آنها را در شهر تنها گذاشتم. داستان مشهور دیگر هم همان است که اسکندر از او می خواهد چیزی درخواست کند و او به سادگی از اسکندر درخواست می کند تا کنار برود تا آفتاب بتابد. نقل می کنند از تمام اموال دنیا تنها یک کاسه داشت که با آن آب می نوشید. لب چشمه بود که دید سگی با زبان خود آب می نوشد. کاسه را به دور انداخت و گفت "این هم لازم نیست".

 و برای اینکه شباهت وضعیت امروز ایران ما با نقاشی های رافائل را آشکار کرده باشیم تصویر زیر از برخورد وحشیانه پلیس در راهپیمائی حمایت از حقوق زنان در ایران است. به اندازه کافی درد در جانم افتاده است که نای نوشتن نمانده باشد. خودتان به سایر عکسها مراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 21:29 |

نمایی از ساختمان "گرکین" (خیارشور) در شهر لندن. اگرچه نام رسمی آن St Mary Axe 30 یا برج سویس آر.ای است اما پس از آنکه یکی از نویسندگان روزنامه گاردین این برج را به یک خیارشور شهوانی تشبیه کرد این نام مستعار عمومی شد. این ساختمان طراحی آرشیتکت مشهور و برنده جایزه معماری پریتزکر ٬ نورمن فاستر است. دلیل اصلی طراحی غیر عادی هم  کاهش مقاومت آن در مقابل باد است که بواسطه یک شکل آیرودینامیک و گلوله ای شکل بدست آمده است. توجه کنید که آیرودینامیک ترین شکل ممکن مربوط به یک قطره آب است و شباهت این بنا به یک قطره آب از طراحی موثر آن پرده بر می دارد. طراحی این بنا جایزه معماری سالانه بریتانیا مشهور به RIBA را به خود اختصاص داده است. سیستم ذخیره انرژی در این برج بگونه ای عمل می کند که مصرف انرژی در آن به نصف حالت معمول رسیده است. طبقه چهلم این بنا به یک محوطه عمومی ختم می شود که نمای ۳۶۰ درجه از شهر لندن فراهم می کند. علی رغم شکل خمیده ٬ در این بنا تنها از یک تکه شیشه خمیده استفاده شده که آنهم کلاهک بالایی برج است. گرکین در سال ۲۰۰۵ جایزه محبوب ترین بنای مدرن جهان را از آن خود کرد و تنها در یک روز مردم پنج ساعت برای ورود به آن صف کشیدند.

هانا آرنت در جایی گفته بود که انسان تنها موجودی است که می تواند چیزی خلق کند که می داند پس از حیات ِ او به وجودش ادامه می دهد. او صندلی خلق می کند که پس از مرگش هنوز خسته ای را بر روی خود جای می دهد. خانه هایی می سازد که نسلها در آن زندگی می کنند. کلیساهایی می سازد که قرنها محل عبادت است. و معابدی که اگرچه دیگر محل عبادت نیست اما زیارت گاه معماران و ستایشگران ِ هنر است. انسان در آنچه خلق می کند زاده می شود . آنچه ما می سازیم تجسم تمام نمای شخصیت ماست. مثل آینه ای می ماند که خود را در آن می بینیم . دوستی عنوان وبلاگ خود را گذاشته است "من هستم پس می سازم". و البته این اشاره ای است به جمله مشهور دکارت "من می اندیشم پس هستم" (je pense donc je suis). دکارت از این جمله برای بنای ساختمانی فلسفی استفاده کرد که می اندیشید باید مبتنی بر یک اصل بدیهی و محکم باشد. و چه بنیادی بدیهی تر از اندیشیدن خود ِ او(البته باید اشاره کنم که این جمله دکارت دچار انتقادهای فراوانی نیز شده است).

اما جالب است که از تبدیل جمله دکارت به جمله دوستمان سخن بگوییم : از می اندیشم پس هستم به هستم پس می سازم . البته بد نیست دست به تصحیح جمله دوستمان هم بزنیم چه آنکه بهتر بود می گفت "من می سازم پس هستم" . دکارت از جمله خود برای اثبات نظرش درباره وجود جهان خارج استفاده کرد. اما دوست ِ ما از این جمله برای اثبات انسانیت خود استفاده کرده است. او می خواهد بگوید انسانیت او در گرو این است که بسازد. او خود را در ساختنش می یابد . در واقع او تنها در صورتی انسان است که چیزی بسازد . و محصول سازندگی او هم متجسم ترین نوع ِ ساختن است : ساختن بناها و ساختمانها. اما ساختن تنها ساختن یک ساختمان نیست. کسی که می نویسد و کسی که نقاشی خلق می کند هم در حال ساختن است.

اما این ساختن و آن ساختن چه تفاوت دارد ؟ هرکسی رساله فلسفی-منطقی ویتگنشتاین را که اوج دقت فلسفی است نمی خواند و تابلوی گوئرنیکای پیکاسو را که نماد وحشت از جنگ است به نظاره نمی نشیند. چه بسا اگر هم به این آثار خیره شود آنها را خالی از اهمیت بیابد. اما هیچکس در مقابل یک ساختمان احساس پوچی نمی کند. ساختمان زبانی جهانی است. فقیر و غنی ٬ با سواد و بی سواد و فیلسوف و نافیلسوف از آن فهمی کسب می کنند. همگان می توانند از پله های آن بالا بروند و از پنجره هایش خیابان را نظاره کنند. همه می توانند در اتاقهای آن بخواب بروند و از خواب برخیزند. و البته ساختمان می تواند معانی متفاوت داشته باشد. یک فرد معمولی می تواند برای یک کار اداری به برج تایپه 101 (Taipei 101) ٬ بلند ترین برج جهان مراجعه کند اما یک معمار نیز می تواند آنرا از بعد زیبایی شناختی ببیند و رگه های معماری سنتی چین را در آن بررسی کند و یک فیلسوف هم می تواند به این بیندیشد که چرا ما باید از شکل سنتی که دیگر کاربردهای قدیم خود را انجام نمی دهد برای یک بنای مدرن استفاده کنیم. شاید معماری عمومی ترین فلسفه باشد. فلسفه ای که هرکس می تواند تا اندازه ای از آن سردرآورد. برای همین است که ویتگشنتاین به معماری علاقه داشت و خانه ای طراحی کرد که شاید یکی از مشهورترین بناهای معماری جهان بشمار می رود. این اثر معماری تجلی عملی فلسفه ویتگنشتاین در رساله منطقی-فلسفی اوست. اوج نظم. اوج سادگی. اوج هماهنگی. آنقدر هماهنگ و ساده که شاید ذهن آزار بنظر آید. هرکسی نمی تواند رساله ویتگنشتاین را درک کند ولی هرکس می تواند از خانه او دیدن کند و نظم و سادگی موجود در آن را به چشم ببیند. به راستی که معماری همان فلسفه است اما مجسم شده آن. فلسفه ای که در خیابان ایستاده است و فیلسوفانی (آرشیتکتها) که بجای اندیشیدن می سازند ; مثل دوست ِ ما که تنها می خواهد بسازد. او به این وسیله می اندیشد...

-- تقدیم به مرسده 

ضمیمه : من پاسخ مرسده رو به این مطلب اضافه می کنم. مطلب بسیار خوبی نوشته و من فکر می کنم بسیار مفیده که اون رو مطالعه کنیم. من با بعضی از حرفهاش موافق نیستم ولی بعضی از اونها رو به نظر خودم ترجیح می دم. در هر صورت بهتره معماری رو از یک معمار یاد بگیریم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 5:17 |

تصویری از نمایشنامه هاملت . هاملت از جمله آثار اصلی ویلیام شکسپیر بشمار می رود و یکی از ۱۲ تراژدی اوست. هاملت فرزند پادشاه دانمارک است که مدتی پیش مرده و برادرش جای او را اشغال کرده است. هاملت درمیابد که پدر او با توطئه عمویش به قتل رسیده و حال در گیر و دار این اندیشه است که باید انتقام بگیرد. تمامی نمایشنامه بر حول یک مسئله می گردد: آیا ما باید به دلیل خیانت دیگری انتقام بگیریم ؟  جمله معروف این نمایشنامه که می گوید "بودن یا نبودن مسئله این است" بی آنکه جمله پس از آنرا بیاوریم بی معنا است. هاملت ادامه می دهد "بودن یا نبودن. مسئله این است. آیا شایسته تر این است که در مقابل هجوم تیرهای سرنوشت بیدادگرانه سر فرود آوریم یا در مقابل دریای مشکلات سلاح بر کشیم ؟". هاملت سخت در میان انتخابهای اخلاقی اسیر است. آیا باید انتقام پدر را بستاند و زندگیش را تباه سازد یا تا ابد با ننگ این خیانت زندگی کند ؟ او نمی داند چه کند. شکسپیر این داستان را تراژدی نامیده است زیرا که هیچکدام از انتخابها به نتیجه مثبتی ختم نمی شود . این است که تراژدی را نیچه ذات زندگی خوانده است. جایی که هر انتخابی به یک حاصل فاجعه بار ختم می شود ما باید چه کنیم ؟

رسول : می توانید یک مثال ابداع کنید که کسی بدون هدف حرفی بر زبان آورد ؟

محبوبه : کسی که در خلوت زمزمه میکند.

----

انتقاد بسیار جالبی است. من پاسخ سرراستی ندارم که بتوانم با اطمنیان بگویم این انتقاد را برطرف می کند. به یاد دارم یاشار جیرانی می گفت ساده ترین کار در نظریه پردازی این است که برای تطبیق دادن مسائل با نظریه خود آنها را به گونه ای تغییر دهیم تا بشود بگوییم این هم همان است! اما این راه حل جالب و قانع کننده ای بنظر نمی رسد. بنابراین در اینجا فقط سعی می کنم یک بررسی اجمالی درباره این انتقاد انجام دهم.

مثلا تصور کنید یک زن خانه دار هنگام شستن ظرفها با خود موسیقی زمزمه می کند. یا یکنفر که در حال فکر کردن است با خود سخن می گوید. این دو عمل برای چه هدفی انجام شده است ؟

آیا می شود گفت که زن خانه دار در حال تمرین آواز است یا برای خوشحالی خود می خواند یا می خواد سکوت آزار دهنده اطرافش را بشکند یا آواز مانند بسیاری دیگر از مسائل او را در فضایی دیگر می برد مثل یک بوی خاص که ما را به یاد کسی یا جایی می اندازد او هم می خواهد با این آهنگ فضایی را در ذهن خود بازسازی کند ؟

یا کسی که با خود سخن می گوید در حال اندیشیدن است با صدای بلند ؟ یا می خواهد نقش یک قاضی را در مقابل اندیشه خود بر عهده بگیرد ؟

میبینید ؟ می شود راه حلهایی پیشنهاد کرد اما من نمی دانم این راه حلها تا چه میزان قابل قبول است. 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:28 |

در تصویر شیطان (مفیستوفلس) در حال فریفتن فاوست است تا روح او را در عوض تمامی دانش جهان  بستاند. فاوست از شیطان همه آنچه در جهان است را می طلبد . شیطان در عوض روح او را می خواهد. فاوست می پذیرد اما در انتها پشیمانی او را در می یابد. اینجاست که فاوست آرزو می کند "ایکاش زاده نشده بودم"... چه سرونشت شومی برای آنکه جایگاه خدایان می خواهد.

ویتگنشتاین در جایی گفته بود "زبان ما مرزهای دنیای ماست" . پس هرآنچه را نمی توان گفت خارج از دنیای ماست. اما آن چیست ؟ ویتگنشتاین می گفت "و آن امر راز آلود است" . اما این چه پاسخی است ؟ من می خواهم بدانم آن چیست. "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد". چطوری می تونم بگم دارم به چی فکر می کنم ؟ ایکاش می شد از بند این کلمات خارج شد و همه اونچیزی رو که می خوام بگم رو یکباره همه می فهمیدند. ایکاش احتیاجی به کلمات نبود. ایکاش نیازی به این نقل قولها نبود . ایکاش فقط نگاه می کردیم. ویتگنشتاین می گفت "نظریه ندهید. نگاه کنید" . من نگاه که می کنم گم می شوم. این فلسفه است. فلسفه یعنی یک سردرگمی بی نهایت. ویتگنشتاین می گفت "فلسفه یک بیماری است که باید درمان شود". کسی نبود از او بپرسد با بیماری خودش چه کرد؟ تمام عمر وحشت خودکشی بر زندگیش سنگینی می کرد. ولی عاقبت از سرطان مرد. و چه در اوج نبوغ . همیشه آرزو داشت کاری بغیر از فلسفه انجام دهد. کسانی که کار دستی می کردند را غبطه می خورد. خودش مدتی باغبان بود. مدتی دوچرخه سازی می کرد. اما عاقبت اسم فیلسوف برایش ماند. و چه تلخ است که آنچه از آن متنفریم بر رویمان باقی بماند. یکبار بیشتر به جلسه دانشگاه نرفت. همان یکبار هم تجربه تلخی بود. با سیخ بخاری با کارل پوپر درگیر شد. همیشه می گفت از ادا و اطوارهای فلاسفه متفرم. اما همین ادا و اطوارها را به خود او نسبت می دهند. می گویند مثل پیامبرها سخن می گفت. انگار فیلسوف نبود. مرد خدا بود. بر او الهام می شد. می گفتند موقع نظریه دادن عذاب می کشید. فیلسوفه در عذاب. انگار می خواست جان بدهد. و اینگونه شد که کتابهایش سراسر الهام است. سراسر یگانه . مثل خود او . مثل ویتگنشتاین.

برتراند راسل او را تحقیر می کرد. می گفت او روشی ابداع کرده است تا به چیزی پاسخ ندهد. شاید راست می گفت. شاید نمی شد. شاید او هم می دانست فلسفه بیماری است. می خواست درمانش کند. نمی دانم درمان شد یا نه .

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:17 |

تصویر نیکولا ماکیاولی . کتاب مشهور او بنام شهریار لقب "دستیار شیطان" را برایش به ارمغان آورد. در بخشی از شهریار می گوید "آنکس که دیگران را می فریبد همواره کسانی را که فریفته می شوند پیدا می کند." یا در جای دیگر "اگر می خواهید بر مردمان ظلم کنید آنرا به یکباره انجام دهید تا کوتاهتر باشد... و اگر می خواهید به آنها خیر برسانید به تدریج تا طعم آن زمان درازی باقی بماند."

(نمونه اول - دادگاه)

قاضی : چرا شما با شلیک گلوله آقای الف را کشتید ؟

متهم : من این کار رو نکردم آقای قاضی.

قاضی : ولی شما گفته اید که اسلحه در زمان شلیک شدن دست شما بوده.

متهم : بله آقای قاضی . ولی من اون رو شلیک نکردم٬ خودش شلیک شد.

قاضی : منظورتون اینه که بعلت نقص و خرابی اسلحه شلیک کرد ؟

متهم : نه آقای قاضی. اسلحه کاملا سالم بود. گزارش پلیس هم اسلحه رو سالم نشون میده. منظورم اینه که خودش شلیک شد.

قاضی : آقا میشه صریحا بگید بالاخره چه چیزی باعث شلیک شدن اسلحه شد ؟

متهم : هیچی آقای قاضی. هیچی. اسلحه خودش شلیک شد.

قاضی : شما به موجودات غیر مادی مثل خدا و روح معتقدید  ؟ شما معتقدید یک موجود مرموز مثل روح یا خواست خداوند باعث شلیک اسلحه شده است ؟

متهم : نه آقای قاضی ! من تنها به موجودات مادی معتقدم. اسلحه بوسیله خدا یا هیچ چیز دیگه ای شلیک نشده. اسلحه خودش بدون دلیلی شلیک شده.خود ماشه خود به خود کشیده شد و شلیک کرد.

قاضی : من تصور می کنم باید متهم رو برای معاینه به یک روانپزشک معرفی کنیم.

---

(نمونه دوم. گفتگوی دو دوست)

الف : احمق !

ب : چی ؟

الف : گفتم احمق.

ب : با من بودی ؟

الف : آره.

ب : چرا اینو می گی ؟

الف : همینجوری!

ب : یعنی چی همینجوری ؟ منظورت چیه ؟

الف : یعنی همینجوری . یعنی بی دلیل .

ب : یعنی می خواستی شوخی کنی ؟

الف : نه ! اصلا هیچکاری نمی خواستم بکنم.

ب : پس چرا این رو گفتی . حوصله ات سر رفته ؟ می خواستی یک حرفی زده باشی ؟

الف : نه ! همینجوری این حرف رو زدم . نه می خواستم شوخی کنم نه حوصله ام سر رفته.

ب : فکر می کنم تو خل شده باشی .

-----

می توانید یک مثال ابداع کنید که کسی بدون هدف حرفی بر زبان آورد ؟

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:28 |

شاه لیر اثر شکسپیر

ویتگنشتاین در جایی گفته است اگر قرار بود شعاری برای کتاب تحقیقات فلسفی انتخاب کند از این جمله شاه لیر استفاده می کرد : "من به تو تفاوتها را می آموزم."

(گفتگوی اول)

الف : بنظر من  حسین بشیریه فیلسوف نیست.

ب : چرا ؟ پس چیه ؟

الف : بنظرم جامعه شناسه. آخه فیلسوف کسیه که درباره مقدمات و بدیهیات بحث می کنه اما من تا حالا ندیدم حسین بشیریه درباره این بحث کنه که آزادی چیه. آیا آزادی بهتر از عدالته. دموکراسی بهتره یا دیکتاتوری. همیشه بدیهی گرفته که دموکراسی بهتره و تمام سعی و تلاشش این بوده که نشون بده ما چطوری می تونیم به دموکراسی برسیم و دموکراسی شامل چه چیزاییه و از کجا میاد. جامعه دموکرات چه مشخصاتی داره و از این حرفها. اینها یعنی جامعه شناسی.

(گفتگوی دوم)

الف : حسین بشیریه فیلسوف نیست.

ب : چرا ؟ پس چیه ؟

الف : چرا !! خوب معلومه نیست ! اصلا فیسلوف بودن چه ربط به اون داره ! دلت خوشه ها !

ب : یعنی چی ؟

الف : طرف فقط ادعاش میشه ! حرف می زنه بابا ! فیلسوف کیه !

ب : یعنی روشش فلسفی نیست ؟

الف : اهه ! بابا چی داری می گی ! می گم مال این حرفها نیست ! تو هم خلی ها ! به یه جقله می گی فیلسوف ! فیلسوف یعنی یکی که خیلی می فهمه . خیلی سرش میشه .

ب : خوب بشیریه انقدر نمی دونه ؟

الف : ای بابا ! فیلسوف یعنی ویتگنشتاین ! راسل ! یعنی یکی خیلی معروف ! بابا چه سوتی ها ! فیلسوف یعنی آخر فلسفه ! یعنی یکی که برو بیایی داره ! فیلسوف یعنی یکی که خیلی معروفه ! تو همه کتابهای تاریخ فلسفه اسمش اومده !

-----

همیشه با فلسفه زبان میشه خیلی چیزها رو دید که در صورتهای دیگر از دید پنهان می مانند. به این دو گفتگو توجه کنید. این دو گفتگو همان چیزی هستند که ویتگنشتاین از آنها با عنوان دو بازی زبانی مختلف نام می برد. در هر بحث بر سر فیلسوف یا فیلسوف نبودن یکنفر است. اما  به معنای کلمه "فیلسوف" دقت کنید. اینجا می توان به سادگی دید که کلمه فیلسوف در اینجا دارای دو معنای مختلف است. در گفتگوی اول به عنوان یک فرد با روش و دیدگاه خاص اطلاق می شود. مسئله یک تخصص است. یک شیوه تفکر. اما در گفتگوی دوم اصلا روش و شیوه تفکر مطرح نیست. یک پرستیژ خاص اجتماعی٬ یک روش زندگی ٬ یک جایگاه فرد در افکار عمومی مطرح است. این همان چیزی است که ویتگنشتاین را مجبور کرد اشاره کند که کلمات یک معنای یگانه ندارند. حتی نمی توان به درستی گفت معنای آنها چیست. باید در متن یک بازی زبانی تشخیص داد معنای یک کلمه چیست.

 

همیشه شوخیهای احمقانه ٬ حرفهای بی ربط ٬ گفته هایی که از یک ذهن بچه گانه ترواش می کنند هم موضوع جالبی برای فکر کردن هستند.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:48 |

صحنه ای از "کمدی الهی : دوزخ"  اثر دانته آلیگری

در تصویر ویرژیل و دانته دیده می شوند. در کمدی الهی قسمت دوزخ این ویرژیل است که راهنمای دانته می شود تا قسمتهای مختلف دوزخ را به او نشان دهد. در یکی از قسمتهای کتاب دانته می گوید : "من بیش از این نمی توانم از زشتیهای دوزخ سخن بگویم چون کلمات در وصف آن ناتوان است."  دانته نویسنده مورد علاقه ماکیاولی بود . او در کتاب شهریار اینگونه می آورد : "زیرا که دانته می گوید دانش از آموزش به چنگ می آید. هر آنچه باز می ماند بی حاصل است."

 

همیشه گفته اند که داشتن یک منتقد خوب از آرزوهای هر فیلسوفیه. یکی از دوستان (آقای پوراسماعیل که وبلاگ جالبی هم در زمینه فلسفه دارند philosophi.blogfa.com ) که من متاسفانه ایشون رو زیارت نکرده ام انتقادهای خیلی جالبی به مطلب من انجام داده اند که لازم است آنها را تشریح کنم تا شاید بعدپاسخی برای آن پیدا کنم . البته این انتقاد در اصل یکی بیشتر نیست ولی نتایج بسیار ویرانگری برای نظریه ای که من مطرح کرده ام بوجود می آورد.

انتقاد :

تمام این نظریه من بر اساس یک اصل پیشینی شکل گرفته است که بقول پوراسماعیل به هیچوجه بدیهی نیست. من تصور کرده ام که تمامی کنشهای گفتاری ما هدف محور هستند. تصور من هم از هدف بسیار تنگ و محدود است. این تصور اگرچه ممکن است درنگاه اول فرض معقولی بنظر برسد اما با کمی فکر و بررسی بعضی از بازیهای زبانی آشکار می شود که فرض بسیار غیر قابل دفاعی است. اگر بخواهم از گفته های پوراسماعیل استفاده کنم این نوعی پیش فرض است که مخصوص گفتگوهای بسیار سطح بالا و خاص است. برای مثال گفتگوی بین دو سیاستمدار یا مذاکره کننده بلند پایه سیاسی یا دو فیلسوف که قصد دارند یکدیگر را در مورد خاصی قانع کنند. اما بسیاری از انواع کنشهای گفتاری که از اتفاق اکثریت انواع گفتگو های مردم عادی را هم تشکیل می دهد به هیچوجه شامل این مسئله نیم شود. برای مثال گپ زدن یا شوخی کردن اصولا برای چه هدفی انجام می شود ؟ درواقع اگر نتوانیم به این سئوال پاسخ دهم باید یکسره نظریه خود را رها کنم. این نظریه من بیش از همه شبیه نظریه بازیها است که تنها برای گفتگوهای خاص استراتژیک یا مبادله کاربرد دارد که طرفهای درگیر بصورت مشخص به دنبال یک هدف خاص هستند. گفتگوهای روزمره مردم با دوستان در مواقع بیکاری یا استراحت به هیچوجه در این دسته قرار نمی گیرند.

واقعا پاسخی بنظر من نمی رسد...شاید کسی که مسئله را مطرح کرده است پاسخی داشته باشد...و شاید مثل جی.ای.مور پرسنده خوبی باشد برای پاسخ دهنده خوبی مثل ویتگنشتاین...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:44 |

در تصویر این ویتگنشتاین است با کت مندرس و کهنه خود . ویتگنشتاین فرزند ثروتمندترین مرد اروپا بود اما همه ثروت خود را بخشید. همیشه از فلاسفه فراری بود اگرچه شاید بزرگترین فیلسوف پس از کانت خود او باشد. آخرین جمله ای که در بستر مرگ به زبان آورد این بود : "به دیگران بگویید من زندگی فوق العاده ای داشتم." . کسی نیست که در این مورد شک داشته باشد. در جایی گفته بود : "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد."

یکی از سئوالهایی که مشغله خیلی از فیلسوفهای تحلیلی قرن بیستم رو تشکیل می دهد و هنوز هم یکی از مسائل باقی مانده مسئله "بنیان زبان" است. زبان بر چه بنیانی قرار گرفته است؟ ویتگنشتاین دوره اول معتقد بود که بنیان زبان فاکتهای اتمی است. بر واقعیت های فیزیکی. برای مثال اگر می خواهید بدانید "خانه" یعنی چه باید ببینید این کلمه با چه جسم خارجی اشاره می کند. این تعبیر از زبان که به تعبیر "آینه ای" زبان مشهور است مشکل بزرگی را پیش می آورد. مسئله اینجاست که بعضی از کلمات گویا به جسم خاصی اشاره ندارند. برای مثال "است" ٬ "۲" ٬ "خدا" و خیلی دیگر از کلمات ما دقیقا انعکاسی از یک جسم مادی نیستند. ویتگنشتاین برای حل این مسئله از این عقیده دفاع می کرد که کلمه ای مثل "است" ٬ "در" و چیزهایی از این قبیل اصلا به معنای خاص کلمه نیستند. آنها تنها وسیله های ارتباط بین گذاره هایمختلف هستند . از طرف دیگر کلمه ای مثل "خدا" از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود. و اما کلمه "۲" بنظر می رسید که قابل تبدیل به صورتهای منطقی باشد. بغیر از مسئله کلماتی که بعنوان وسیله ربط شناخته می شدند دو مسئله دیگر با مشکلات عمده ای برخورد می کرد. برای مثال "خدا" با اینکه از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود در نظر همه واجد یک معنای خاص تصور می شد. تمام افراد تا کلمه "خدا" را می شنوند به سرعت معنی آن را درک می کنند. از طرف دیگر پروژه تبدیل اعداد به گذاره های منطقی نیز شکست خورد. سعی راسل و وایتهد برای تبدیل اعداد به گذاره های منطقی بسیار غیر قابل قبول بنظر می رسد. ویتگنشتاین دوره دوم تحت همین انتقادها دست به پردازش نظریه ای زد که به نظریه "بازیهای زبانی" مشهور است. او معتقد بود که معنای یک کلمه در جریان زندگی مشخص می شود. او اظهار می کرد که هیچ قاعده ای وجود ندارد که بتواند تمامی انواع کاربردهای زبان را توضیح دهد.

حال با این مقدمه نسبتا کوتاه قصد دارم نظرم رو درباره این مسئله تشریح کنم. من با ویتگنشتاین دوره دوم موافقم که زبان آینه جهان نیست و بازتابی از اشیاء مادی بشمار نمی رود اما با اینحال موافق نیستم که هیچ قاعده همه شمولی برای کاربردهای متفاوت زبانی وجود ندارد. من قصد دارم در اینجا از نظریه ای دفاع کنم که آنرا "نظریه ابزاری زبان" می نامم. پیش از آنکه بیش از این توضیح بدهم قصد دارم از یک وضعیت خیالی برای مطرح کردن این نظریه استفاده کنم :

تصور کنید که شما با یک سفینه با فضا رفته اید و در یک سیاره دور افتاده بدلیل مشکل فنی فرود آمده و مجبورید که در آنجا زندگی کنید. حال تصور کنید که یک موجود فضایی که شباهت کاملی به انسان دارد اما انسان نیست نیز در آن سیاره وجود دارد. شما هیچ اشتراک زبانی ندارید. اصولا معلوم نیست که چیزی مانند زبان ما برای این موجود فضایی وجود داشته باشد. حال شما مجبور هستید بخاطر شرایط خاص خود با او زندگی کنید. فرض کنید شما یک کلمه را بزبان می آورید مثلا "جیمبا سامبا" . این کلمه نه در زبان ما و نه نزد موجود فضائی معنایی ندارد (درواقع من نتوانستم در اینترنیت هیچ کلمه ای به این شکل پیدا کنم و بنابراین آنرا یکسره بی معنا تصور می کنم). منظور شما از ادا کردن این کلمه این است که از موجود فضایی بخواهید در را باز کند. مطمئنا این موجود منظور شما را درک نخواهد کرد چون این کلمه هیچ معنایی برای او ندارد. حال شما دو راه در پیش دارید. یا باید کلا ارتباط برقرار کردن با این موجود را به فراموشی بسپارید یا اینکه به هر صورت ممکن سعی کنید تا معنای این کلمه را به او بفهمانید . از آنجایی که فرض من بر این است که شما نمی توانید بدون رابطه با این موجود فضایی به زندگی خود ادامه دهید بنابراین نتیجه می گیرم که به هرشکل شده باید این موجود فضایی را متوجه منظور خود کنید. هیچ روش یگانه ای برای این کار وجود ندارد. ممکن است که شما روشهای مختلفی را استفاده کنید ٬ مثلا درب را خود باز کنید و هر بار این کلمه را به زبان بیاورید. یا مثلا هر بار که در را می بینید این کلمه را بزبان بیاورید و درب را باز کنید. یا برای مثال دست موجود فضایی را به سمت باز کردن در ببرید و کلمه را بزبان بیاورید. تمام این روشها ممکن است به شکست منتهی شود. شاید شما ماهها این وضعیت را ادامه دهید تا در انتها هم کاملا بصورت اتفاقی بتوانید منظور خود را به موجود فضایی منتقل سازید. اما هرگاه این عمل را انجام دادید می توانید از این کلمه استفاده کنید. و در واقع نوعی قرار داد برای چگونگی استفاده و معنای این کلمه بین شما دو نفر بوجود خواهد آمد. هربار این موجود این کلمه را بزبان آورد شما درب را باز می کنید و برعکس. خود روش آموزش این کلمه می تواند زمینه ای برای آموزش کلمه های جدید باشد. در اینجا چه چیزی بنیان این زبان ابداعی شما را تشکیل می دهد ؟ اجسام مادی ؟ عمل شما ؟ قرار داد ؟ من تصور می کنم اینجا هدف شما است که بنیان این زبان را تشکیل می دهد. شما یک هدف را بصورت پیشینی در ذهن خود دارید و سعی می کنید به هر وسیله ممکن این هدف را متحقق سازید. حال تصور کنید که موجود فضایی معنای کلمه مورد نظر شما را اشتباه درک کند. برای مثال بجای باز کردن درب برای شما آب بیاورد. شما در اینجا مفهوم متفاوتی از کلمه "جیمبا سامبا" را در ذهن دارید. حال اگر او هنگامی که آب می خواهد از "جیمبا سامبا" استفاده کند شما درب را باز خواهید کرد. او متوجه خواهد شد که کلمه مورد نظر هر معنایی که بدهد باز هم بدرد هدف او نمی خورد. پس سعی می کند یا درباره معنای کلمه مورد نظر با شما به توافق برسد یا کلمه دیگری برای آب خواستن ابداع کند.

بوضوح می بینید که در اینجا بنیاد زبان ما را خدمت آن به اهدافمان می سازد. اگر یک کلمه به درد هدف ما نخورد ما نمی توانیم از آن استفاده کنیم. این موضوع درباره همه کلمات صدق می کند. در واقع من می خواهم بگویم که تمامی بازیهای زبانی با تمامی تعدد کارکردی خود از این قانون تبعیت می کنند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:53 |