تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

یکی از دوستان لطف کرده اند و نقدی بر نگرش من و در انتقاد از سیستم سرمایه داری و اقتصاد بازار بنیاد نوشته اند. مناسب دیدم نظر ایشان را بخش به بخش بررسی کنم. نوشته های ایشان با رنگ آبی نوشته شده است و نوشته های من با رنگ سیاه.

اقای نمازی مثل اینکه این یک شیوه بحث شماست که ادعاهای بزرگ کنید بودن هیچ سند و مدرک. این را در رابطه با کامننتون در وبلاگم گفتم. خوشحال میشم چهارتا فاکت برای اثبات اینکه نئولیرالیزم پیام اور خوشبختی بشریت است ارائه بدید.

به مسئله سند و مدرک در پایین باز می گردم. اما من هیچوقت مدعی نشده ام که نئولیبرالیسم پیام آور خوشبختی بشریت است. اصولا ادعاهای ناکجاآبادانه متعلق به کمونیستها و منتقدین اقتصاد بازار آزاد است (همه جا بجای نئولیبرالیسم اقتصاد بازار بنیاد قرار بدهید چون نئولیبرالیسم یک مکتب خاص است در میان مکاتب مختلف که اختلافهای جزئی با نگرش شخصی من دارد که البته مربوط است به روش شناسی علم اقتصاد و در اینجا اهمیتی ندارد). تنها ادعایی که کردم مبتنی بر تجربه بود: تجربه نشان داده است که اقتصادهای بازار بنیاد نسبت به سایر مدلهای اقتصادی از جمله کمونیسم دوران شوروی و اقتصادهای کینزی و سوسیالیستی میزان بیشتری از ثروت و رفاه اجتماعی و اقتصادی را برای انسانها به ارمغان آورده است.

 تا انجا که به چین بر میگردد من منکر رشد اقتصادی چین نبودم اگر دقت کنید در متن مقاله هم به این رشد اشاره شده. اما فریب تئوریسینهای نئولیبرال ما انجاست که رشد ثروت 2% مردم جامعه (بورژواها) را معادل رفاه عمومی در نظر میگیرد.

در واقع ایشان قبول دارند که چین به اتخاذ سیاستهای بازار بنیاد رشد خارق العاده ای را در ۳ دهه اخیر تجربه کرده است اما بنظر ایشان این رشد مخصوص تنها بخش بسیار محدودی از جامعه چین یعنی ۲ درصد افراد است و ۹۸ بهره ای از این رشد اقتصادی نبرده اند. به عبارت دیگر ایشان معتقد هستند که نابرابری عظیم اقتصادی در چین وجود دارد. اول اینکه چنین چیزی از نظر اقتصادی ممکن نیست. رشد اقتصادی سطح کلی اقتصاد جامعه را نیز افزایش می دهد. هنگامی که یک فرد ثروتمند می شود، ثروت او بواسطه مصرف، دوباره به اقتصاد تزریق می شود. او به خرید اجناس و خدمات روی می آورد. برای مثال لباسهای بیشتر و گران قیمت تری خریداری می کند، راننده، منشی و آشپز استخدام می کند، بیشتر به آرایشگاه می رود، خرید می کند... این افزایش مصرف او خود به خود ثروت را  در طبقات پایین بازتقسیم می کند و به افراد فقیر تر مانند کارگر و فروشنده خرده پا انتقال می دهد. اما بجای این استلال نظری می توان بجای آمارهای ساختگی و بی منبع و اغراق آمیزی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد به آمارهای قابل اطمینان استناد کرد. اول از همه اینکه من به آمار موثق خروج ۲۰۰ میلیون نفر از زیر خطر فقر به بالای خط فقر در چین اشاره کردم که بیش از ۱۶ درصد جمعیت چین را تشکیل می دهد. در عین حال این افراد پایین ترین طبقه اجتماعی جمعیت چین را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر، حداقل ۱۶ درصد از فقیرترین بخش جمعیت چین بدلیل سیاستهای اقتصادی بازار بنیاد از زیر خط فقر نجات پیدا کرده اند. و البته این ممکن نیست بجز بواسطه رشد کل سطح جامعه چون نمی توان تصور کرد که فقط ۱۶ درصد پایین جامعه افزایش درآمد داشته اند بلکه افراد بالای خط فقر نیز ثروتمند تر شده اند. در جدول زیر می توانید افزایش درآمد خانوراها را از سال ۱۹۷۸ یعنی سال آغاز اصلاحات اقتصادی تا سال ۲۰۰۱ببینید. ناگفته پیداست که این رقمها امروز بیشتر از سال ۲۰۰۱ هستند. با دقت در جدول متوجه می شوید که در طی این مدت درآمد خانوار روستایی تقریبا ۵ برابر، و درآمد خانوار شهری تقریبا ۴ برابر شده است. به عبارت دیگر، درآمد روستاییان از ساکنان شهر افزایش بیشتری داشته است.

 

Year

 Rural Households

Urban Households

 

(yuan)

 

index

 

(yuan)

 

index

1978

133.6

100.0

343.4

100.0

1980

191.3

139.0

477.6

127.0

1985

397.6

268.9

739.1

160.4

1986

423.8

277.6

899.6

182.5

1987

462.6

292.0

1002.2

186.9

1988

544.9

310.7

1181.4

182.5

1989

601.5

305.7

1375.7

182.8

1990

686.3

311.2

1510.2

198.1

1991

708.6

317.4

1700.6

212.4

1992

784.0

336.2

2026.6

232.9

1993

921.6

346.9

2577.4

255.1

1994

1221.0

364.4

3496.2

276.8

1995

1577.7

383.7

4283.0

290.3

1996

1926.1

418.2

4838.9

301.6

1997

2090.1

437.4

5160.3

311.9

1998

2162.0

456.2

5425.1

329.9

1999

2210.3

473.5

5854.0

360.6

2000

2253.4

483.5

6280.0

383.7

2001

2366.4

503.79

6859.6

383.69


 

این نکته ما را می رساند به بخش دوم. برای بررسی نابرابری اقتصادی وسیله آماری مرسومی وجود دارد بنام ضریب جینی (Gini coefficient). ضریب جینی عددی است میان صفر و یک. هنگامی که ضریب جینی در یک کشور صفر باشد، معنای آن این است که توزیع در آمد در میان جمعیت کاملا مساوی است. هنگامی که ۱ باشد به این معنی است که تمامی ثروت در دست یکنفر جمع شده است. البته این دو حالت ناممکن هستند و در همه کشورها واقعیت چیزی میان این دو است. در آمریکا  این ضریب ۴۰ است. در چین چقدر است؟ ۴۶. در واقع ثروت به میزان بسیار بالایی درمیان جمعیت چین پخش شده است. بنابراین ارقامی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد نه تنها اشتباه هستند بلکه اصولا هیچ ارتباطی به واقعیت اقتصاد چین ندارند. رشد عظیم اقتصادی چین نابرابری عظیم اقتصادی بوجود نیاورده است بلکه کل سطح درآمد جامعه را بالا برده است و ثروت در میان افراد  پخش شده است. 

 البته بورژواهای ما ظاهرا تقصیری ندارند مشکل انجاست که در چشم انها 98% بقیه انسان نیستند. بلکه موجوداتی هستند حتی بی ارزشتر از ابزار تولید. نه فقط کمونیستها، آنارشیستها، فمینسهایی که از افزایش رشد تن فروشی در اثر اقتصاد نئولیرالیستی به فریاد امده اند، و انسانهای شریف جامعه که حتی بخشهایی از خود بورژوازی هم از تعرض گسترده اقتصاد نئو لیبرالیستی به سطح معیشت جامعه به تنگ آمده اند.

من نمی دانم بورژوا چه کسی است اما تابحال چنین موجودات وحشتناکی را مشاهده نکرده ام که معتقد باشند ۹۸ درصد مردم انسان نیستند. اگر چنین افرادی وجود داشته باشند دلیلی نمی بینم از آنها دفاع کنم. اگر وصف بورژوا چنین چیزی است که در اینجا آمده است، سرمایه داران که از آنها دفاع می کنم شامل آنها نمی شوند. برای مثال افراد بسیار ثروتمندی مانند وارن بافت و بیل گیتس تمامی ثروت خود را برای کمک به فقرا در آفریقا هزینه می کنند. بنابراین سرمایه داران از نظر من مشکلات اخلاقی که از آنها نام برده شد ندارند. اما من موافقم با افراد بورژوایی که شما از آنها نام بردید مبارزه کنم به شرطی که اول شما آنها را به من دقیقا معرفی کنید و دوم اینکه از سرمایه دارانی که من نام بردم دفاع کنید.  

آقای نمازی برایتان از جامعه ایران که در اثر چرخش به سمت اقتصاد نئو لیرالیستی سبب فقر فزاینده ای شده که در تاریخ معاصر سابقه ندارد نمیگویم. از اینکه کارگران 1 سال 1 سال حقوق نمیگیرند یا دختران جامعه از شدت فقر در همان مدینه فاضله شما ( دبی مورد اشارتان) به شیخهای به قول شما دیروز شتر سوار فروخته میشوند.

نمی دانم اقتصاد ایران چه ارتباطی به نئولیبرالیسم دارد. در جایی که تمامی صنایع اصلی در دست بخش دولتی است،۹۰ درصد صادرات ایران نفت است که تمامی آن متعلق به دولت است، انواع و اقسام موانع تجاری برای فعالیت اقتصادی، صادرات و واردات وجود دارد، آیا واقعا اقتصاد نئولیبرالی وجود دارد؟ فجایعی که از آنها نام می برید دقیقا تاثیر همان چیزی است که من از آنها انتقاد می کنم : اقتصاد دولتی.

نه اقای عزیز در اثر اقتصاد نئو لیبرالیستی در قلب کعبه امال تئوریسینهای نئولیبران یعنی در خود امریکا فاجعه افزایش فقر تا انجا پیش رفته که شورشها شهری رو سبب شده. حتما اخبار شورش گرسنگان سیاتل یادتان هست.

 با اینکه من در مقاله خودم که از قرار معلوم شما بسیار خوب مطالعه کرده اید اشاره کرده بودم که اقتصاد آمریکا یک اقتصاد بازار بنیاد نیست، اما با شما موافقم که  آمریکا در حال سقوط است. همه از فقر و بدبختی در حال مرگ هستند و ۳۰۰ میلیون آمریکایی روزی یک دلار بیشتر درآمد ندارند. ببخشید. شما در مورد آمریکا حرف می زنید یا آفریقا؟ اگر آمریکا انقدر بد است که شما می گویید، چرا همه آنرا بهترین نقطه برای زندگی و تحصیل و کار می دانند؟ چرا اینهمه تقاضا برای مهاجرت وجود دارد؟ اگر واقعا سرنوشت مردم آنچیزی است که شما شرح می دهید، چطور است که همه می خواهند با جان و دل به آن دچار شوند؟! 

اما در رابطه با آن ادعای آخرتان که هند را یکی از غولهای اقتصادی جهان دانسته بودید، یادتان باشد اگر روزی روزگاری همدیگر رو دیدیم یادم بندازید برایتان یک پپسی باز کنم، اخر در این دنیای وانفسای خنده، از بس خندیدم دل درد گرفتم.

 البته متوجه هستم که مزاح می فرمایید. بنابراین اینرا برای دوستانی می گویم که کمتر از من و شما از اقتصاد جهانی سر در می آورند و اگرنه مطمئن هستم شما هم با من در مورد قدرت عظیم اقتصادی هند موافق هستید. اقتصاد هند از نظر تولید ناخالص ملی با حدود ۳ تریلیون دلار در رتبه چهارم جهان قرار دارد. یعنی هند بدون نفت به تنهایی ۷ برابر تولید ناخالص ملی ایران را دارست. یعنی در رتبه بندی جهانی، هند پس از آمریکا، چین و ژاپن قرار دارد. کشورهای بعدی آلمان، انگلستان، روسیه و فرانسه هستند. در واقع دو رقیب اصلی آمریکا در صحنه جهان ابتدا چین و بعد هند است چون این دو کشور حتی در حال حاضر ظرفیت بسیار عظیمی برای توسعه دارند. هند در حال حاضر دارای رشد اقتصادی سالانه ۸ درصد است یعنی ۴ برابر رشد اقتصاد آمریکا! هر سال ۳۰۰ هزار مهندس و ۱۰ هزار دکتری از دانشگاههای هند فارغ التحصیل می شوند. بر طبق آمارها ۲۵ درصد کل سرویستهای تکنولوژی اطلاعاتی جهان در هند قرار دارد. شرکتهای دارویی هند جزو اولینها در رده جهان محسوب می شوند. بسیاری از تکنولوژیها و صنایع استراتژیک غرب مانند ذوب آهن اینروزها توسط شرکتهای هندی خریداری شده اند. اولین تولید کننده فولاد در جهان امروز یک شرکت هندی است. یکی از مراکز اصلی تحقیقات و توسعه شرکتهای اول تکنولوژی های ارتباطات مثل مایکروسافت، اپل، گوگل، یاهو... در هند قرار دارد. تقریبا تمامی سرویسهای خدمات تلفنی در آمریکا و انگلستان، مانند سرویسهای تعمیر کامپیوتر، آب، برق، مالیات... توسط کارمندان هندی در هندوستان انجام می شود. به اینها می توان به قدرت عظیم کشاورزی هند هم اشاره کرد. این قدرت عظیم اقتصاد هند باعث شده است که در بحران اخیر جهانی، بسیاری از اقتصاددانها به هند و چین و رشد عظیم اقتصادی آنها بعنوان راهی برای خروج از بحران نگاه کنند. مجله اکونومیست در شماره قبل گزارش اختصاصی خود را به این مسئله اختصاص داده بود.

 اما در رابطه با این نوشتتان که خواسته بودید بخوانم باید عرض کنم که قبلا این نوشته را خوانده بودم. اما از انجا که فکر کردم این یک دعوای خانوادگی بین تئوریسینهای مدافع سرمایه داری( بازار ازاد گرایان و دولت گرایان) است، دخالت نکردم. به هر حال چندان به من ربط ندارد که بورژوازی مدل دولتی سرمایه( مدل روسی سابق، سوسیال دموکراتیک سابق با اسلامی سابق) را سود آورتر میداند با مدل افسارگسیخته اش را.

در این مورد حق دارید، چون شما نه جزو این دسته هستید و نه آن دسته. یعنی راستش را بخواهید من نمی دانم شما از چه دفاع می کنید. دولتگرایان هرچه می کنند حداقل می توانند یک ساختار دقیق از آنچه در نظر دارند نشان دهند. مثلا می گویند برنامه ریزی مرکزی، نرخ ارز ثابت، ممنوعیت واردات و صادرات، مالیات بالا، شرکتهای دولتی... غیر از این دو مدل دیگر چیزی نشنیده ام، و باید دید چه چیزی را شما پیشنهاد می کنید. یکبار فقط پیشنهاد کردید که در اقتصاد مورد نظر شما پول وجود ندارد، که من به آن انتقاد کردم و شما دیگر جوابی ندادید. اما به هر صورت همین مسئله پول نقطه آغاز مناسبی است اگر می خواهید برنامه خودتان را شرح دهید.


اما حالا که کار به اینجا کشیده اجازه بدید 1 تا سوال از شما داشته باشم و یک نکته را هم من در رابطه با نوشته تان بگویم. سوال: در حالی که با سیاستهای تاچریسم و ریگانیسم غرب طی پروسه ای به طور کامل به نئوایبرالیسزم گردن نهاد و حتی دولتهای سوسیال دموکراتیک هم از ادعاهای خود عقب نشستند و تسلیم بازار شدند و بعد از فروپاشی دیوار برلین پیگیرترین مدافعان اقتصاد سرمایه داری دولتی هم از بین رفتند تا جایی که تئوریسینهای نئولیبرال رسما پیروزی نهایی "بازار به عنوان تنها آلتر ناتیو ممکن" را جار زدند و " پایان تاریخ رو اعلام کردند" در چنین وضعیتی میشه رک و راست و بی پرده بگویید " بحران اقتصاد جهانی روز به روز گسترش می یابد" نتیجه چیست و این بحران اگر ناشی از سیاستهای نئولیرالی نیست پس ناشی از چیست؟

دوست عزیز، من متوجه نمی شوم آیا شما مطلب من را بالاخره خوانده اید یا خیر. من ۶ صفحه نوشته و آمار و ارقام داده ام که ثابت کنم بحران اخیر حاصل از اقتصاد بازار بنیاد نیست و ناشی از دخالت دولت در اقتصاد است. حال شما بازهم می گویید این بحران ناشی از چیست؟ البته شاید شما موافق مقاله من نیستید، اما من نقدی به آمار و ارقام و استدلالهای خود از شما ندیدم. اگر اشکالی در نوشته من هست، عددی را جابجا کرده ام، استدلالی را اشتباه ارائه کرده ام.. بگویید و نشان بدهید و آمارهای درست را بدهید تا من حرفم را پس بگیریم. نمی شود شما یک مقاله را بخوانید و نه بگویید قبول و نه بگویید اشتباه و بعد بازهم نظر خود را بدون استدلال و عدد و رقم بگویید! اینجا من بدون مدرک حرف می زنم یا شما!؟ شما در کل نوشته هایتان یک دانه عدد (بجز همان ۲ درصد و ۹۸ درصد که منبع آنرا هم نگفتید و انتظار دارم یا بگویید خودتان کشف کردید یا از کجا آورده اید) وجود ندارد. بعد آنوقت من را به حرف بی حساب و کتاب متهم می کنید!

اما نکته آخر اینکه نوشته بودید:فردی که برای بقای اقتصادی خود به دیگری وابسته است، در اندیشه و عمل خود نیز چاره ای بجز اطاعت از دیگری ندارد. همین حرف پاشنه آشیل همه ادعاهای شماست. در نظام سرمایه داری که فقط 5% درصد جامعه به عنوان صاحبان سرمایه و ابزار تولید هستند و 95% جامعه در هئت کارگر، کارمند و ... به طور کلی حقوق بکیران جامعه ظاهر میشوند که بقایشان وابسته یه سرمایه دار است ایا صحبت کردن از وجود ازادی در این جامعه یک جک نیست، آن هم یک جک خیلی بی مزه.

ببخشید. من این جمله را آخر از همه خواندم. یک ۵ درصد و ۹۵ درصد هم عدد ارائه کرده اید. می توانم بدانم این آمار را از کجا آورده اید؟ یک مثال نقض: من کارمند یک شرکت هستم، پس بنظر شما تمامی نوشته های من تحت کنترل آن شرکت و یا منطبق بر منافع آن شرکت نوشته شده است؟ شما چه؟ شما هم حتما جایی کار می کنید. آیا انتقادهای شما هم ناشی از منافع محل کار شماست؟ این مثال شما یک مثال خود شکن است چون هرکس آنرا بگوید باید اول خود را مستثنی کند! مثلا مارکس که می گوید همه ایدئولوژیها تجسم روابط تولید و حامی یک ساختار قدرت هستند، باید بگوید از کجا معلوم نوشته های خود او تجسم روابط تولید و مدافع حفظ یک ساختار قدرت نباشد. اما خواهش می کنم در پاسخ خود بجای بحث در مورد مارکس که بنظرم مفید نیست، در مورد اعداد و ارقام بحث کنید، چون حال که شما من را به بدون مدرک سخن گفتن متهم می کنید، من هم از شما می خواهم اول ارقامی را که آورده اید اثبات کنید و بعد نشان بدهید ارقام من اشتباه هستند. هرکدام، تاکید می کنم، هرکدام از ارقام بالا را بگویید تا لینک و آدرس آنرا تقدیم کنم. اما از شما فقط خواهش می کنم در هر پاسخی که می دهید منبع ارقام خودتان را ارائه کنید. استدلال فلسفی را بگذارید برای بعد. مارکس هم معتقد بود اندیشه او علمی است یعنی با عدد و رقم خوانایی دارد. پس شما هم بگویید ارقام شما با کدام واقعیت تطابق دارد.

ارادتمند

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 23:1 |

اخیرا مقاله ای نوشته ام در روزنامه اعتماد در تحلیل بحران اقتصادی آمریکا و انتقاد از کسانی که معتقد هستند این بحران ناشی از اقتصاد بازار بنیاد است و بنابراین نشانه ای است از شکست نگرش اقتصاد آزاد. مقاله را می توانید در وبسایت شخصی من مطالعه کنید. خلاصه کلام این است که بحران اقتصادی آمریکا از دخالت دولت در بازار بوجود آمده است و بهانه ای شده است برای عقده های فروخورده سوسیالیست ها و دولت پرستانی که می خواهند آزادی انسانها را به بند کشیده و از موقعیت برای جلو بردن اهداف ضد فردگرایانه خود سوء استفاده کنند.

اقتصاد آزاد همان آزادی فرد است : نقدی بر دولتگرایی اقتصادی

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 20:44 |

تمیس [Themis] الهه عدالت

دوست من شروین مقیمی در وبلاگ رتوریک مطلبی در مورد عدالت نگاشته است که شایسته توجه و بررسی است. باعث خوشحالی است که مطالبی مربوط به فلسفه سیاست در وبلاگها به چشم می خورد که موقعیت خوبی برای بحث فراهم می آورند. جا دارد از سایر دوستان نیز دعوت کنیم به مشکله مطرح شده توسط مقیمی بپردازند تا بحث پرباری شکل بگیرد. اما قصد من در اینجا پرداختن به محتویات نوشته مقیمی نیست، و بحث در مورد مسئله عدالت را به زمانی دیگر محول می کنم. اما باید توجه کرد که مقیمی سئوال بسیار جالبی مطرح کرده است که بنظر من روش درست پرداختن به مسئله عدالت و بسیاری از مسائل فلسفه سیاست است: بحث بر سر شرایط امکان یک مسئله. من نیز در نوشته ای، به تبعیت از هایک و در نقد راولز به این مطلب خواهم پرداخت که مسئله عدالت به معنای سوسیالیستی، که از نظر من در نزد راولز نیز موجود است، کاملا بی معنا و نامفهوم است. اما بحث در نوشته پیش رو بررسی روش مقیمی در بررسی مسئله عدالت است.

مقیمی در نوشته خود مشخصا از روش تاریخ فلسفه برای بحث در مورد عدالت استفاده می کند. نمونه های کلاسیک این روش در نزد هایدگر و اشتراوس به چشم می خورد و خود من نیز مانند مقیمی پیش از این به این روش گرایش داشتم. اما چرا تاریخ فلسفه؟ در چشم خواننده ناآشنا به این روش، ممکن است این روش چیزی مانند تلاش یک تاریخ نگار بنظر بیاید که سعی دارد بداند برای مثال کوروش هخامنشی چند همسر داشته است و یا اینکه افلاطون کتاب جمهور را در چه سالی نگارش کرده است. به عبارت دیگر، ممکن است این تعبیر در ذهن خواننده شکل بگیرد که روش مقیمی که الگو برداری شده از اشتراوس و هایدگر است نوعی تاریخ فلسفه محض تاریخ فلسفه است؛ نوعی تحقیق جدی اما تفننی برای ارضاء نیاز به کسب دانش، زیرا همانطور که ارسطو در ابتدای کتاب متافیزیک می گوید «تمام انسانها بر حسب طبیعت خود می خواهند بدانند». اما این ایده بسیار اشتباهی از روش مورد استفاده مقیمی است. بهترین و ساده ترین تعبیری که از این روش تابحال دیده ام جمله ای است که آلن بلوم برای سخن گفتن از روش اشتراوس بکار برده است «هنگامی که کسی راه خود را گم می کند، باید به ابتدا بازگردد، اگر بتواند».  به عبارت دیگر، روش تاریخ فلسفه برای پیدا کردن راهی است که گم کرده ایم. برای مثال، مقیمی پیش فرض قرار داده است که مسئله عدالت هنگامی بهتر مورد فهم قرار می گیرد که به ریشه این مبحث در تاریخ اندیشه غرب بازگردیم. البته پیش فرض دیگری نیز وجود دارد که اشتراوس آنرا در قالب ایده «فرازمانی بودن مسائل بنیادی» مطرح می کند. به عبارت دیگر، از نظر اشتراوس، مسئله عدالت برای ما تفاوتی با مسئله عدالت در 10 قرن پیش ندارد و بنابراین ما می توانیم برای حل مسئله امروز خود به متون آن عصر نیز مراجعه کنیم. من نیز با این نگرش ضد تاریخی گری اشتراوسی هم داستانم. اما این سئوال بوجود می آید که چرا خود من از این روش استفاده نمی کنم؟ بگذارید پاسخ را با یک مثال از نوشته مقیمی مطرح کنم : « "ديكي" همبسته "نوموس" [Nomos] يا همان قانون مدني است». البته نمی توانم مدعی شوم که منظور شروین دقیقا آنچیزی است که من درک کرده ام اما تصور می کنم منظور مقیمی این است که ارتباط مستقیمی میان دیکه و نوموس در فلسفه یونانی وجود دارد و یا به عبارت دیگر این دو از یک سنخ می باشند (که البته بدین معنا نیست که ایندو یکچیز هستند). حالا نظر اشتراوس در این مورد چیست؟ توجه کنید که اشتراوس ریشه فلسفه و دلیل پیدایش آنرا کشف طبعیت [phusis] و تفکیک آن از قرارداد، رسم و یا قانون [nomos] می داند. به عبارت دیگر، فلسفه حوزه بررسی طبیعت و فرا رفتن از قرارداد و رسم است. بنابراین، از نظر اشتراوس، موضوع عدالت در نزد افلاطون یک بحث در مورد طبیعت و کاملا منفک از قانون است. در واقع، اشتراوس دقیقا نظری متفاوت از مقیمی دارد. مطمئنا اگر به سایر تاریخ نگاران اندیشه مانند هایدگر مراجعه کنید تعابیری متفاوت نیز خواهید یافت. اما چه کسی درست می گوید؟ توجه کنید که از نظر مقیمی، دلیل ظهور فلسفه این است که در نزد یونانیان « مدخليت خداياتن اسطوره اي در امور آدميان رفته رفته در حال محو شدن يا كمرنگ شدن بود. به نظر مي رسد فلسفه افلاطون و ارسطو و به تبع آن نوع انديشه ورزي آنان در باب سياست را مي بايست در ادامه همين تحولات در عرصه انضمامي جستجو كرد.» بنابراین مشکل اصلی  در اینجا این سئوال است که چرا فلسفه در یونان باستان ظهور کرد؟ به عبارت دیگر، بحث در اینجا چرایی ظهور یک پدیده تاریخی در یک برهه خاص از تاریخ است.  چنین سئوالاتی به وفور در حوزه های مختلف مطرح می شوند. برای مثال بعضی سئوال می کنند «چرا جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد؟» و بعد پاسخ دهند «بدلیل ذات تجاوز گر رژیم نازی» یا «فشار قدرتهای اروپایی بر منافع استراتژیک آلمان» و یا «تحقیر کشور آلمان در جنگ جهانی اول و قرارداد ورسای»، حتی بعضی روان کاوان به شرایط روحی هیتلر نیز بعنوان دلیل شروع جنگ جهانی دوم اشاره می کنند.  همانطور که مشاهده می کنید، دقیقا به همان شکل که در مورد دلیل ظهور فلسفه در یونان باستان اختلاف وجود دارد، در مورد سایر مسائل تاریخی نیز توافقی وجود ندارد. اما دلیل این تکثر آراء چیست؟

من این سئوال را در قالب نگرش تجربه گرایانه ای که از آن استفاده می کنم پاسخ می دهم. دلیل چیزی است که آنرا «سرشت پیچیده و مبهم واقعیت» [Complex and Recondite Nature of Reality]  نامیده ام. بر اساس این نگرش، واقعیت آنقدر پیچیده است که هرگونه تلاش برای منظم کردن آن در قالب یک نظریه محکوم به شکست و نادیده گرفتن بسیاری از وجوه آن میشود. برای مثال چرا فلسفه در یونان باستان ظهور کرد؟ برای این پاسخ باید به مسائل زیادی توجه کرد. برای مثال نمی توان منکر این مسئله شد که ساختار سیاسی یونان و دولت شهرهای پراکنده در این ماجرا نقش داشته اند. یا برای مثال فرهنگ ، دین و اسطوره های یونانی و زبان یونانی بی تاثیر در ظهور فلسفه نیستند. و از همه اینها مهمتر شخصیت و زندگی فلاسفه نیز اهمیتی حیاتی در ظهور فلسفه داشته است. کشف قانون نسبیت توسط اینشتین تنها با بررسی شرایط زمانی و مکانی ممکن نیست، بلکه باید روحیه های فردی او را نیز در این مسئله در نظر گرفت. به همین شکل، نمی توان منکر این شد که روحیه های فردی سقراط در گسترش فلسفه در یونان باستان تاثیر داشته است. مشکل اینجاست که امکان بازسازی تاریخی وجود ندارد تا بدانیم  اگر سقراط در شرایط متفاوت جغرافیایی بود باز هم به فلسفه گرایش پیدا می کرد یا خیر. در عین حال امکان اینکه تاثیر هرکدام از این عوامل را بر وقوع یک حادثه مشخص سازیم ناممکن است. نتیجه این وضعیت چیست؟ نتیجه همان چیزی است که مشاهده می شود: دور شدن از مسئله اصلی که همان بررسی مشکلات اساسی مانند عدالت است و پرداختن به اینکه چرا فلسفه بوجود آمد، در یونان باستان عدالت به چه معنا مورد استفاده قرار می گرفت... بحثهایی که به وضوح مناقشه برانگیز و ناتمام خواهند بود. البته نمی توان منکر این واقعیت شد که پرداختن به چنین مباحث تاریخی به خودی خود دارای ارزش است همانطور که هنر گذشته از کارکرد اجتماعی آن به خودی خود ارزشمند است. «تاریخ فلسفه برای تاریخ فلسفه» همانقدر ارزشمند است که «هنر برای هنر». نمی توان بدلیل آنکه هنر به کاری نمی آید هنرمند را تحقیر کرد، به همانصورت نمی توان بررسی تاریخ فلسفه را به این دلیل که گره ای از مشکلات امروز ما باز نمی کند بی ارزش دانست. اما اگر هدفی غیر از بحث در مورد تاریخ فلسفه، برای مثال حل کردن یک موضوع امروزین وجود داشته باشد، بحث در تاریخ فلسفه کمکی به بازکردن گره ما نخواهد کرد.

حال چه باید کرد؟ آنچه مطرح شد به معنای عدم اهمیت تاریخ فلسفه سیاست نیست. تاریخ فلسفه اهمیت بسیار زیادی دارد. یکی از فایده های آن این است که ما را با مفاهیم و مباحث مطرح در یک حوزه آشنا می سازد. کسی که قصد دارد در مورد عدالت سخن بگوید نمی تواند بدون توجه به دو نوع عدالت در نزد ارسطو، عدالت تقسیمی و عدالت اصلاحی سخن قابل تاملی مطرح کند. در عین حال، تاریخ فلسفه به ما کمک می کند اشتباهاتی که دیگران مرتکب شده اند را مجددا مرتکب نشویم. برای مثال تقلیل تمامی پدیده ها به پدیده های اقتصادی در نزد مارکس اشتباهی است که با بررسی تاریخ فلسفه اتفاق نخواهد افتاد. اما نباید بحث در مورد آنچه در تاریخ اندیشه اتفاق افتاده است و مناقشه در مورد آن باعث شود تا نگاه ما از آنچه در پیش چشم ما در حال اتفاق افتادن است (مانند نقض آزادی های فردی بوسیله برنامه ریزی اجتماعی)  منحرف سازد.اینکه افلاطون، ارسطو و یا هابز در مورد عدالت چه نظری داشته اند نمی تواند جایگزین بحث در این مورد شود که عدالت اصولا چیست و چگونه باید آنرا برقرار کرد.

پس نوشت: این نوشته به وضوح ناکامل است اما بدلیل آنکه می تواند بهانه ای برای بحث باشد آنرا در وبلاگ قرار دادم. در عین حال موضوع مورد بحث از اهمیت چندانی برخوردار نیست. تفاوت روشها در بررسی مسائل همواره وجود داشته است. مسئله اینجا نیست که روش چه کسی درست و روش چه کسی نادرست است. هر روش امتیازات و نقایص خود را دارد. قصد در ابتدا این بود که موضوع بالا را در چند خط مطرح کنم و بعد به مسئله عدالت بپردازم. اما متاسفانه سخن به درازا کشید و مجبور شدم این دو قسمت را از یکدیگر تفکیک کنم.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 20:33 |

              

احمد زید آبادی در مقاله ای در مجله شهروند امروز که متاسفانه از انتشار بازمانده است مقاله ای با عنوان «لیبرالیسم و سوسیالیسم، دو دوست اما بیگانه» منتشر کرده بود که شایسته توجه است و بهانه ای شد برای نوشتن نقدی بر برنامه تامین اجتماعی دولتی. پیش از همه باید اشاره کرد که مقاله زید آبادی از یک مشکل بنیادین رنج می برد و آن ساده سازی مسائل نظری با تقلیل آنها به نگرشها و احزاب سیاسی است. اینکه یک حزب، نام لیبرال، سوسیالیست و یا محافظه کار را بدنبال می کشد خود به خود دلیلی بر تعهد او به مبانی این اندیشه ها نیست. برای مثال، دولت رونالد ریگان که عموما یک دولت موافق مقررات زدایی، اقتصاد بازار آزاد و لیبرالیسم محسوب می شود کارنامه درخشانی در این حوزه ها ندارد و حتی اگر مدعی باشیم (ادعایی که بسیار قابل بحث است) دخالت دولت در اقتصاد در دوره او افزایش قابل توجهی نیافت، نمی توانیم بگوییم که دخالت او در اقتصاد کاهش یافت و در عرصه بازار مقررات زدائی صورت گرفت. در عین حال، احزاب سیاسی با توجه به محضوریتهای خاص خود، از جمله جلب آراء و کمکهای مالی عموما سخنانی را بزبان می آورند که با عملکرد آنها بسیار متفاوت است. آنها مجبور هستند برای جلب نظر شهروندان از ایده هایی دفاع کنند و اما در عمل تلاشی برای اجرایی کردن آنها به خرج ندهند. برای همین مسائل بهتر است بجای مراجعه به برنامه احزاب سیاسی، برای فهم مکاتب لیبرال و سوسیالیستی به مراجع نظری آنها مراجعه کرد.

  حال بازگردیم به متن نوشته. خواننده نوشته زیدآبادی ممکن است در ابتدا متعجب شود از نظر نویسنده «لیبرال‌هایی که خواهان حذف خدمات عمومی و قطع حمایت از اقشار پایین جامعه باشند، دیگر وجود ندارند »، اما کمی جلوتر زیدآبادی به روشن تر کردن بحث کمک شایانی می کند هنگامی که می گوید : «به جز معدود افرادی که اندیشه‌های ‌هایک را الگوی فکری خود قرار داده‌اند، کدام لیبرال است که از ایجاد چتر حمایتی برای اقشار فقیر جامعه حمایت نکند و خواستار رها کردن آنان در منجلاب فقر و فلاکت باشد؟» بنابراین زیدآبادی معتقد است تمامی لیبرالها بجز طرفداران فردریش هایک از «چتر حمایتی برای اقشار فقیر» حمایت می کنند. ابتدا باید متذکر شد که مفهوم چتر حمایتی در نوشته زیدآبادی مشخص نیست. دقیقا چگونه می توان از اقشار فقیر جامعه حمایت کرد و از افتادن آنها در منجلاب فقر و فلاکت جلوگیری کرد؟ زید آبادی از چتر حمایتی مورد اشاره خود که گویا فردریش هایک با آن مخالف بوده است سخن نمی گوید و مشخص نیست چرا زیدآبادی از «اقشار فقیر» جامعه بعنوان موضوع این چتر حمایتی نام می برد. همین اشاره مبهم زیدآبادی ممکن است باعث این تصور شود که منظور از چتر حمایتی نوعی صدقه و یا تأمین زندگی طبقات فقیر اجتماع توسط دولت باشد. به عبارت دیگر، نوشته زیدآبادی ممکن است به خواننده این مسئله را  منتقل کند که دولتها و اندیشمندان لیبرال و سوسیالیست امروزین متفق القول هستند که مبلغی از بودجه دولتی به تامین هزینه زندگی فقرا اختصاص داده شود ؛ نوعی صندوق صدقات دولتی.  بعنوان کسی که کمی با ادبیات معاصر اندیشه سیاسی آشنا هستم، باید اعتراف کنم تابحال با هیچ متنی برخورد نکرده ام از چنین برنامه ای حمایت کرده باشد. بنابراین نگارنده مجبور است این تعبیر را به نوشته زیدآبادی نسبت ندهد و منظور زیدآبادی را بگونه دیگری تعبیر کند. احتمالا منظور زیدآبادی نوعی سیستم تأمین اجتماعی است. اول از همه اینکه برخلاف آنچه زیدآبادی مطرح کرده است، هایک از معدود فلاسفه طرفدار بازار آزاد است که از تامین اجتماعی حمایت می کند! [1] از آنجایی که در اینجا قصد دفاع از اندیشه هایک نیست، فقط به همین مورد اکتفا می کنم و در ادامه به مقصود اساسی خود، یعنی نقد تامین اجتماعی دولتی خواهم پرداخت.

 منظور از تامین اجتماعی چیست؟ عموما تامین اجتماعی به مجموعه ای از انواع خدمات بازنشستگی، ازکار افتادگی، و بیمه بیکاری اطلاق می شود. حال باید سئوال کرد چگونه ممکن است یک فقیر شامل یکی از موراد بالا شود؟ این تنها در چهار حالت ممکن است : اینکه فردی از زمان بازنشستگی درآمدی نداشته باشد و بنابراین دچار فقر شود، یا اینکه بدلیل حادثه ای توانایی کار کردن را از دست بدهد و دچار فقر شود، یا علی رغم سلامتی کامل بدلایلی کار خود را از دست بدهد و نتواند کار دیگری پیدا کند، و یا اینکه علی رغم سلامتی کامل هیچگاه دارای شغلی نبوده باشد. حال این چهار حالت را جداگانه مورد بررسی قرار می دهیم:

1. بازنشستگی:  عموما بازنشستگی به توقف در فعالیت اقتصادی فرد در یک سن خاص مثلا 65 سالگی اطلاق می شود. استدلال برای بازنشستگی عموما بر این مبنا قرار می گیرد که فرد پس از سن خاصی توانایی فعالیت را از دست می دهد و بنابراین دیگر نمی تواند به فعالیت درآمد زا اشتغال داشته باشد. بازنشستگی پدیده ای نسبتا نوین است و سابقه آن به پیش از قرن 19 باز نمی گردد. پیش از آن، افراد عموما تا زمان حیات خود به فعالیت درآمد زا ادامه می دادند، یا پس از سن خاصی از پس انداز خود زندگی می کردند و یا اینکه با کمک هزینه آشنایان خود گذران زندگی می کردند. توجه کنید که در هر سه حالت، افراد کاملا بر سرنوشت خود حاکم هستند، یعنی فرد خود تصمیم می گیرد زندگی خود را چگونه برنامه ریزی کند تا سالهای پایانی عمر خود را سپری کند. فرد خود محاسبه می کند که تا انتهای عمر خود توانایی کار کردن دارد و یا خیر. البته ناگفته پیداست که افراد نمی توانند بصورت قطعی بدانند که پس از سن خاصی هنوز توانایی فعالیت اقتصادی درآمد زا خواهند داشت یا خیر و ممکن است برخلاف تصور خود در شرایطی قرار بگیرند که با محاسبه ای غلط در سالهای پایانی زندگی خود توانایی تامین هزینه زندگی خود را نداشته باشند. البته این اشتباه در محاسبه مخصوص به این مسئله خاص در زندگی نیست. ما هر روز در تمامی مسائل با چنین خطری مواجه هستیم، برای مثال ممکن است تصور کنیم بدون دقت می توانیم از خیابان به سلامت عبور کنیم ولی دچار تصادف شویم؛ ممکن است تصور کنیم با خواندن فلان منبع درسی در امتحان نمره خوبی کسب خواهیم کرد، اما در امتحان خود رد شویم. حال در این موارد کسی می تواند از «حق» ما برای موفق شدن سخن بگوید؟ مطمئنا خیر. افراد بر اساس تصمیمهای خود زندگی می کنند و بر اساس آنها موفق می شوند و یا شکست می خورند. هیچکس معتقد نیست که یک سرمایه دار که بدلیل عدم توجه به شرایط اقتصادی ثروت خود را کاملا از دست داده است «حق» دارد مورد کمک مالی دیگران قرار گیرد. البته ممکن است افرادی از روی انتخاب اخلاقی دلخواهانه به چنین فردی کمک کنند، اما اگر دست به این عمل نزنند نیز کسی نمی تواند آنها را مورد سئوال و سرزنش قرار دهد. این مسئله در مورد بازنشستگی نیز صادق است. افراد به تصمیم خود برای آینده تصمیم گیری می کنند و مسئولیت شکست و موفقیت آنها نیز خود آنها هستند. البته در صورت شکست ممکن است افرادی به اختیار خود حاضر شوند به این افراد کمک کنند. اما کسی نمی تواند منکر این مسئله شود که افراد بهتر از هرکس دیگری با شرایط بدنی و ذهنی خود آشنا هستند و می دانند که آیا بعد از سن خاصی توانایی فعالیت خواهند داشت یا خیر. با توجه به این مسائل، افراد تصمیم می گیرند مبلغی از درآمد خود را برای سنین کهولت پس انداز کنند و یا اینکه به کمک نزدیکان خود امیدوار باشند. در هر صورت، افراد در تصمیم خود مختار هستند و شکست و پیروزی نیز مسئولیت خود آنهاست. اینگونه است که افراد باید بر اساس اصول بازار آزاد و لیبرالیسم آزاد گذارده شوند تا بنابر تصمیم خود به کار ادامه دهند، یا پس انداز کنند و یا  با مراجعه به بیمه های خصوصی برای دوران کهولت خود برنامه ریزی کنند. اجبار از سوی نهادهای دولتی برای دریافت مبلغی بعنوان بیمه بازنشستگی با اصول اساسی آزادی خواهی در تضاد است. ممکن است فردی به این نتیجه برسد که بجای پرداختن مبلغی بعنوان بیمه، می تواند این پول را درکاری سود آور سرمایه گذاری کند که در آمد بسیار خوبی برای دوران کهولیت او ایجاد خواهد کرد.

ادامه دارد...

[1] Friedrich A. Hayek, The Constitution of Liberty, (London: Routledge and Kegan, 1960), p.302.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 1:42 |

مجسمه گاو مهاجم (Charging Bull) اثر آرتورو دی مدیکا در وال استیریت ـ نیویورک

توضیح: این نوشته دنباله مبحث نگرش رئالیستی است که پیش از این درباره آن صحبت کرده بودم. در قسمت قبلی به مسئله پیچیدگی واقعیت پرداختم. مسئله پیچیدگی واقعیت بیش از همه به حوزه علوم اجتماعی ارتباط دارد و به امر واقع و برنامه ریزی می پردازد. در مقابل، این قسمت به نگرش رئالیستی به مسئله ارزشها اشاره دارد که به وضوح مرتبط با فلسفه سیاست و اخلاق است. اگرچه متن پیش رو به وضوح ناقص و ناکامل است اما ارائه آن می تواند موجب ارزیابی انتقادات دیگران و پیشنهادات و نقدها باشد.  

از آنجایی که در نگرش رئالیستی، تنها راه دستیافتن به حقیقت تجربه است، در ارتباط با ارزشها نیز راهی بجز تجربه وجود ندارد. اما ارزش چیست؟ سنت نسبتا طولانی در فلسفه وجود دارد که در آن ارزشها را در مقابل واقعیات قرار می دهد و ایندو را از یکدیگر تفکیک می کند. اما در  عین حال چنین تفکیکهایی نه تنها فهم مسئله را آسانتر نکرده اند، بلکه بر پیچیدگی آن افزوده اند. باید توجه کرد که اینکه ارزشها چه هستند و چگونه می توان آنها را از واقعیت تفکیک کرد یک مسئله رئالیستی نیست بلکه کاملا متافیزیکی است. سئوالاتی مانند اینکه ارزشها دقیقا چه هستند، معنای گزاره های ارزشی چیست، طبیعت قضاوت ارزشی چیست و غیره که در حوزه مابعدالطبیعه اخلاق [Metaethics] قرار می گیرند در نگرش رئالیستی وجود ندارند. در واقع، نگرش رئالیستی تنها به واقعیت و تجربه نظر دارد و بدنبال نظریه پردازی متافیزیکی در مورد آنچه در پس پدیده ها وجود دارد نیست، زیرا گفتگو و نظریه پردازی در مورد آنچه فراتر از تجربه می رود به سادگی تبدیل به فرضیه هایی می شود که امکان آزمون آنها، از آنجهت که ارتباطی با واقعیت ندارند وجود ندارد.

اما یک رئالیست ارزشها را چگونه بررسی می کند؟ پاسخ ساده این است که «یک رئالیست با ارزشها سر و کاری ندارد». بگذارید مسئله را اینگونه توضیح دهیم. به سه سئوال مقابل توجه کنید : «واقعیت چیست؟»، «آیا انسانها با یکدیگر برابرند؟» و «طول برج ایفل چند متر است؟». دو سئوال اول به ترتیب سئوالات کلاسیک مابعدالطبیعه و فلسفه سیاست هستند و تاریخ طولانی از مناقشات و گفتگو در پس آنها قرار دارد. اما سئوال سوم با این دو سئوال کاملا تفاوت دارد. عموما گزاره اول را یک گزاره متافیزیک، گزاره دوم را یک گزاره مربوط به ارزشها و از گزاره سوم را یک گزاره مربوط به واقعیات معرفی می کنند. اما همانطور که اشاره کردیم، این تفکیک نیازمند نوعی تعریف دقیق از واقعیت و ارزش است. اما راه دیگری برای تفکیک دو گزاره اول و گزاره سوم وجود دارد که ما را از افتادن در دام تعریف واقعیت و ارزش نجات می دهد.

بصورت کلی می توان گزاره ها را به دو نوع گزاره های مربوط به امور عینی و گزاره های مربوط به امور ذهنی تقسیم کرد. در اینجا منظور از عینی امری است که شامل مناقشه نباشد. به عبارت دیگر، «امری عینی است که شامل مشکله قضاوت و تصمیم نشود». برای مثال، گزاره «ارتفاع برج ایفل 324 متر است» یک گزاره عینی است زیرا اگرچه ممکن است کسی در مورد صحت آن تشکیک کند اما راه حلی برای آزمون صحت و سقم این گزاره وجود دارد که بتوان در مورد توافق کرد. در این مورد خاص می توان با استفاده از وسایل اندازه گیری مناقشه را حل کرد. در مقابل «امری ذهنی است که شامل مشکله قضاوت و تصمیم شود». برای مثال «انسانها با هم برابر هستند» یک گزاره ذهنی است زیرا مشخص نیست چگونه می توان این گزاره را مورد آزمون قرار داد. هرکس بنابر دیدگاه خود می تواند موافق و یا مخالف این گزاره باشد و در عین حال هیچ راه حلی وجود ندارد تا به مناقشه میان این دیدگاههای رقیب خاتمه دهد.

حال باید دید تفکیک گزاره ها به گزاره های عینی و ذهنی چه وضعیتی را بوجود می آورد. همانطور که اشاره شد گزاره های ذهنی را می توان مورد آزمون قرار داد. برای مثال می توان با مراجع به یک نقشه جغرافیا صحت گزاره « ایالت تگزاس در کشور آمریکا است» را مورد آزمون قرار داد و در صورت عدم تطبیق آن با واقعیت، گزاره راابطال کرد. ابطال پذیری روش آزمون گزاره های عینی است. اما وضعیت گزاره های ذهنی کاملا متفاوت است. از نگاه یک تجربه گرا، گزاره های ذهنی «متکثر» و بعضی از آنها «متضاد» [contradictory] هستند. گزاره های ذهنی متکثر هستند زیرا متعدد و با یکدیگر متفاوت هستند. در عین حال بعضی از این گزاره ها متضاد هستند ؛ برای مثال تعریف خاصی از آزادی با تعریف خاصی از عدالت در تضاد قرار دارد یا اعتقاد به خداوند با اعتقاد به عدم وجود او در تضاد است. در واقع تجربه گرایی حاصلی بجز اعتقاد به تکثر و تضاد گزاره های ذهنی و عدم امکان حل و از میان بردن این وضعیت ندارد. در نتیجه تکثر و تضاد گزاره های ذهنی  یک واقعیت [Fact] است. این  همانقدر واقعیت است که «تگزاس در ایالات متحده آمریکا قرار دارد».این مسئله اهمیت حیاتی دارد که متذکر شویم اعتقاد به تکثر و تضاد گزاره های ذهنی ناشی از تحلیل قوه شناخت انسان و یا ساختار گزاره های مختلف نیست: اینگونه مباحث با بنیاد تجربه گرایی یعنی «تجربه به عنوان تنها راه شناخت» در تضاد هستند. اعتقاد به تکثر و تضاد گزاره های ذهنی تنها ناشی از مراجعه به تجربه است.

تا اینجا ما از بکار بردن کلمه گزاره های ارزشی یا ارزش پرهیز کردیم و بجای آن از گزاره های ذهنی سخن گفتیم.  دلیل این است که مفهوم گزاره های ارزشی و یا ارزش بسیار مبهم هستند. به درستی مشخص نیست چه چیز یک گزاره ارزشی است و یا اینکه ارزش دقیقا چیست. برای مثال مشخص نیست «قتل بد است» و «آزادی» چه ارتباط دقیقی با یکدیگر دارند. با گذاردن هردو این موارد در دسته گزاره های ذهنی می توان از چنین مشکلاتی اجتناب کرد. در عین حال، گزاره های ذهنی شامل موارد دیگری نیز می شوند. برای مثال «خدایی همه و دان و همه توان در آسمانها وجود دارد» نیز یک گزاره ذهنی است زیرا مشخص نیست چگونه می توان آنرا مورد آزمون قرار داد و یا ابطال کرد. در یک کلام، گزاره های ذهنی گزاره هایی هستند که نمی توان بصورت نتیجه بخشی در مورد آنها بحث کرد و به بررسی آنها پرداخت.

در عین حال، این ایده که راهی برای حل تکثر و تضاد گزاره های ذهنی وجود ندارد به وضوح غیر تجربه گرایانه است زیرا تجربه گرا نمی تواند از عدم امکان حل مسئله سخن بگوید. بنابراین منظور در اینجا به سادگی این است که «تابحال» راهی برای حل این تکثر و تضادها یافت نشده است و وضعیت پیش روی ما بعنوان یک «واقعیت» گویای این امر است. این بدان معنا نیست که تلاش برای رفع چنین تضادهایی بی معناست، اما آنکس که مدعی است راهی برای حل این تضاد و تکثر موجود است تنها در صورتی می تواند نظر خود را اثبات کند که واقعیت پیش رو را بصورت کامل متحول سازد و در واقع گزاره های ذهنی را به گزاره هایی عینی و آزمون شده تبدیل سازد. در عین حال یک تجربه گرا می تواند تا هنگامی که چنین موقعیتی بوجود نیامده است از بحث در مورد چنین گزاره هایی خودداری کند ؛ نه بدین دلیل که چنین گزاره هایی بی معنا، مهمل و یا اشتباه هستند، بلکه چون بحث در مورد آنها تابحال حاصل «نظری» در بر نداشته است. 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه ششم آذر 1387 و ساعت 23:50 |