یکماه از مرگ فرج الله زمانی می گذرد. نمی خواهم پس و پیش اسمش لقب بگذارم، دوست و عزیز و مانند اینها. نمی خواهم مرگش را هم با درگذشت و فوت و پرواز و اینها بپوشانم. با خود به اندازه کافی کلنجار رفتم تا این را بنویسم. امروز از خواب ِ خسته (عنوانی که به این خوابهای ناآرام و بی حاصل خود گذاشته ام) برخواستم، آهنگی از فریبرز لاچینی، همان خوابهای طلایی، به یاد روزهای از دست رفته باز گرداندم به همان لحظه ای که بر دور میز دانشگاه نشسته بودم و با فرج بحث می کردیم. همان بحثها که خاطره تک تک آنها بر روی جانم مانده است. همانها که بر سر آنها دعوا می کردیم و داد و فریادمان همه را جلب می کرد. به یاد دارم فرج داشت در مورد چیزی بحث می کرد. نمی دانم موضوع چه بود. فقط یک تک جمله از آن در یادم مانده است. نه اینگونه نیست، در یادم نیست، در ذهنم تکرار می شود. درست مثل نوارهایی که در دستگاه گیر می کنند و دنبال هم تکرار می شوند : «انسان وقتی می میرد... هیچ ماورایی نیست، پوف... دود می شود و از میان می رود...». نمی دانم داشت از چه صحبت می کرد اما این جمله را در میان پرانتز گفت. چند شب پیش انقدر دلم گرفته بود که نیمه های شب یکی از دوستان اجنبی را بیدار کردم و نشستم این داستان را برایش می گفتم و قطره های اشک از گونه هایم سرازیر می شد. اما نمی دانم چرا انگار ماجرا را درک نمی کرد. هزار داستان بافتم از اینکه در یک جامعه مذهبی، چنین سخنی سنگین است. باید مدتها با خودت کلنجار بروی که از دهانت تراوش کند. چه برسد که اینگونه در پرانتز آنرا بگویی. ابراز همدردی می کرد. نمی دانم برای فرج یا از لرزش صدای من. دیگر با کسی چیزی نگفتم. انگار به خاطره اش توهین می شد اگر با کسی چیزی می گفتم. مگر کسی می داند که چه رنجی بردیم؟ مگر می دانند همسخن از دست دادن یعنی چه؟ مدتها است فهمیده ام برای اکثر انسانها دوست و رفیق معنایی دارد که برای من غریب است. حرفهایشان را نمی فهمم. دوستهای کمی دارم. اکثرا تنها هستم. از گفتگو کمتر لذت می برم. فرج از آنها بود که مرگش کمرم را شکست.
دلم برای فرج تنگ شده است. دلم بسیار تنگ شده است. ایکاش از اینجا می رفتیم. همه می رفتیم در همان دخمه هایی که اسمش را سلف سرویس دانشگاه گذاشته بودند می نشستیم و آن چایی های بی مزه را سر می کشیدیم و بر سر هم فریاد می کشیدیم. ایکاش هنوز می شد سر فرج داد زد. دوست داشتم باز هم می گفتم «تاریخی گرا»، «نسبی گرا»، «روشنفکر»، «چپ»، ... از همین فحشها که به هم می دادیم و بعدش قهقهه می زدیم. دوست داشتم بازهم از آن شوخیهای جلف و جنسی می کردیم و برای همه فلاسفه داستانهای مبتذل می ساختیم. دلم برای خیلی چیزهای تنگ شده است. به یاشار می گفتم که فرج امشب می داند که آیا انسان می میرد «پوف» می شود یا نه. نمی دانم چه شد اما برای ما پتکی بود که بر سرمان فرود آمد. از آن وطنی که بوی مرگ گرفته است فرار کردیم، اما بوی مرگ انگار در روحمان خانه کرده است. دلم برای آغوش مادرم، برای سیگار کشیدنهای یاشار، برای حرفهای رکیک دوستانم، برای کوچه هایی که شبها می گذشتیم، دلم برای همه چیز آن خراب شده تنگ شده است. اینبار اگر بازگردم شبح فرج همه جا دنبالم می کند. یادش بخیر آنروز در پشت فرمان نشسته بودم و فرج با بقیه صندلی عقب بود. من هم بر روی منبر به جواد طباطبائی فحش می دادم. فرج حسابی دلخور شده بود. با خنده می گفتم «طباطبائی چی بدبخت». فحشهایمان همینها بود. چه لذتی داشت وقتی کسی می خواست خودش را از این «اتهام» متبری کند.
یادم می آید اولین بار در دانشگاه که فرج را دیدم حسابی از او متنفر شدم. از همان تنفرها که نشناخته به کسی احساس می کنم. نمی دانم از چه بدم آمد. از ژست دستهایش که حرف می زد و در هوا تکان می داد؟ نمی دانم. همان ها است که دلم برایش تنگ شده است. حتی یک عکس هم ندارم. نمی دانم چرا دلم می خواهد بنشینم زار زار گریه کنم. نمی دانم دلم برای خودم می سوزد یا برای فرج. در نامه هایم که می گردم پر است از درد دلها و گفتگوها. یاد خاطرات پارک خانه هنرمندان و حرفها و کتاب خوانی ها و خیلی چیزهای دیگر افتاده ام. نامه ای از فرج دارم که گفته بود «کریسمس بیا ایران، دلم برای صحبتهای خانه هنرمندان تنگ شده است». ایکاش رفته بودم...
One who does not believe in gods is the one who will drink with gods, the night of his death, until the morning of the judgment day.
In memory of a true friend, (Faraj Zamani, 10 Fravardin 1387)


