تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

نقاشی "عاشقان" (The Lovers) اثر رنه ماگریت (René Magritte)

فلسفه سیاست چیست ؟ وافعیت پلورالیسم به چه معنا است ؟ ارتباط فلسفه سیاست با پلورالیسم معقول چیست ؟ اینها سئوالهایی است که این نوشته سعی دارد تا حد امکان به آنها پاسخ دهد. فلسفه سیاست در اینجا به معنای نوعی راه حل عملی برای سازمان دهی زیست سیاسی است. به عبارت دیگر، فلسفه سیاست سعی دارد پاسخی به این سئوال ارائه دهد که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد». در اینصورت می توان گفت که فلسفه سیاست بدین معنا واجد خاصیت هنجاری است، یعنی سعی دارد بگوید که چگونه «باید» زیست سیاسی انسانها را سازمان داد. حال باید پرسید که این پاسخ چیست ؟ زیست سیاسی انسانها را چگونه باید سازماندهی کرد تا با معیار عدالت همخوانی داشته باشد؟ می توان گفت به اندازه تعداد فلاسفه سیاسی پاسخهای متفاوتی به این سئوال داده شده است. بگذارید پیش از اینکه بیش از این به بررسی این مسئله بپردازیم موضوع دیگری را مطرح کنیم.

واقعیت پلورالیسم چیست ؟ عموما در ادبیات فلسفه سیاست و اخلاق، میان پلورالیسم اخلاقی و نسبی گرایی اخلاقی تفکیک قائل می شود. بصورت کلی  پلورالیسم اخلاقی به نگرشی اطلاق می شود که مبتنی بر آن ارزشها و یا سیستم های ارزشی متعددی ، متفاوت و گاه متضادی وجود دارند که نمی توان بر اساس هیچ معیاری میان آنها دست به انتخاب زد. به عبارت دیگر افرادی که یک ارزش یا یک سیستم ارزشی را به سایرین ترجیح می دهند هیچ معیاری برای انتخاب خود ندارند و تنها بر اساس انتخابهای خود که عموما انتخابهای تراژیک نامیده می شوند ارزشهای خود را برمی گزینند. اما با تمام این تعدد ارزشها و سیستمهای ارزشی، در پلورالیسم ارزشی، تعداد این ارزشها و سیستمهای ارزشی محدود است. آیزایا برلین که مشهورترین چهره این نگرش محسوب می شود در جایی (به مزاح یا به جد) گفته بود که تعداد آنها 12 یا 50 یا 172 است. بنظر می رسد که منظور آیزایا برلین این بوده است که تعداد آنها هرچه باشد اما بازهم آنها «محدود» هستند. در مقابل نسبی گرایان ارزشی معتقد هستند که این تکثر ارزشها و سیستمهای ارزشی بی نهایت است. در واقع تنها تفاوت بنیادین میان پلورالیسم و نسبی گرایی همین محدود و یا نامحدود بودن تعداد ارزشها است. از آنجایی که این تفاوت برای منظور حال حاضر ما اهمیتی ندارد در این نوشته تفکیکی میان نسبی گرایی و پلورالیسم قائل نشده ایم و خواننده می تواند جای هرکدام را با دیگری تعویض کند.

حال که از پلورالیسم ارزشی سخن گفتیم باید از «واقعیت پلورالیسم » سخن بگوییم. فهم واقعیت پلورالیسم برای انسان عصر حاضر آنچنان دشوار نیست. پلوارلیسم در دنیای امروز تنها یک ایده و یا یک نظریه نیست بلکه واقعیتی است که ما آن را در مقابل چشمان خویش مشاهده می کنیم. در دنیای امروز انسانهای متعدد با سیستمهای ارزشی گوناگون وجود دارند که این ارزشها نه تنها با یکدیگر متفاوت هستند بلکه در بسیاری از موارد با یکدیگر در تضاد قرار دارند. اعتقادات یک مسیحی سر سخت با یک مسلمان، با یک خواننده بی ایمان و با تمام آنهایی که ارزشهای مورد قبول او را نمی پذیرند متفاوت است و در عین حال با بسیاری از آنها در تضاد است. درک یک مسیحی کاتولیک با درک یک مسلمان از بهترین شکل زندگی یکسان نیست و چه بسا در تضاد کامل است. با اطمینان می توان گفت که می توان برای تمامی ارزشهای شناخته شده برای بشر معتقدینی یافت. افراد بسیاری به ارزشهای کمونیستی، اسلامی، مسیحی، یهودی، لائیک، بشر دوستانه، محیط زیستی و غیره معتقد هستند. بسیاری از این ارزشها با یکدیگر متفاوت هستند و حداقل بسیاری از آنها نیز با یکدیگر در تضاد هستند. بنابراین به سادگی می توان درک کرد که معنای واقعیت پلورالیسم به چه معناست. به زبان بسیار ساده، واقعیت پلورالیسم شرایط امروز بشر است.

اما واقعیت پلورالیسم از کجا ناشی می شود؟ چه چیز باعث می شود که انسانها به ارزشهای متفاوت اعتقاد داشته باشند ؟ همه ما دارای سیستمهای ارزشی هستیم و همه ما نیز برای خود استدلالهایی برای ترجیح ارزشهای خود بر سایر ارزشها در اختیار داریم. یک مسلمان برای ترجیح اسلام بر مسیحیت به معجزه بودن قرآن استناد می کند ؛ یک بی دین برای اعتقاد خود به عدم وجود خداوند و در نتیجه رد ادیان مختلف دارای استدلالهایی است. در عین حال هرکدام از معتقدین به یک نظام ارزشی خاص معتقد هستند که انتخاب آنها بر سایر انتخابها ارجحیت دارد و استدلال آنها قانع کننده تر از سایر استدلالها است. مطمئنا بسیاری از افراد استدلالهای مخالف خود را مطالعه کرده اند و با اینحال آنها را نپذیرفته اند. در اینجا می توان گفت که روزی خواهد رسید که استدلالهای یک گروه، گروههای دیگر را اقناع خواهد کرد و در نتیجه همگان به یک سیستم ارزشی خاص اعتقاد پیدا خواهند کرد. برای مثال می توان تصور کرد که روزی تمامی انسانها با اسلام خواهند گروید و مسلمان خواهند شد. اما در این لحظه واقعیت پلورالیسم در شرایط زندگی ما به خوبی مشاهده می شود و بر عکس هیچ شواهدی مبنی بر گرایش سایرین به پذیرش یک نظام ارزشی واحد وجود ندارد و بعید است که این حالت در آینده نیز  عملی شود.

با توجه به آنچه تااینجا آمد می توان گفت که ما در شرایطی بسر می بریم که افراد به سیستمهای ارزشی متفاوت معتقد هستند، هرکدام برای انتخابهای خود استدلالهایی در اختیار دارند و استدلال سایرین را مجاب کننده نمی یابند. حال می توانیم به بخش اول نوشته خود بازگردیم. در این شرایط فلسفه سیاست به این سئوال که «بهترین یا عادلانه ترین نوع سازمان سیاسی باید چگونه باشد» چه پاسخی ارائه می دهد ؟ بنظر می رسد که هر فیلسوف سیاست در این شرایط استدلالهایی را ارائه می دهد که از نظر او قابل قبول ترین پاسخ به سئوال پیش رو است.  به عبارت دیگر هر فیلسوف سیاست استلالهایی برای پذیرش یک نظام ارزشی خاص ارائه می دهد که از نظر او بسیار قانع کننده است. این استدلالها بسیار متعدد هستند. نظام سیاسی مطلوب افلاطون ، ارسطو، هابز، لاک، روسو و راولز با یکدیگر متفاوت هستند و هرکدام از این فلاسفه مدعی است که سایرین استدلالهای درستی ارائه نمی دهند و تنها استدلال خود او قابل قبول است. در عین حال تقریبا هیچکدام از فلاسفه نتوانسته است با استدلال خود کسی بجز تعدادی از پیروان خود را با خود مجاب سازد و سایر فلاسفه و پیروان آنها با او مخالف بوده اند. بنابراین کاملا منطقی است که از خود سئوال کنیم که آیا یک استدلال جدید می تواند همه بشریت و یا اکثریت انسانها را به پذیرش یک نظام ارزشی خاص مجاب سازد ؟ پاسخ مثبت بدین سئوال بدین معنا است که استدلالهای ارائه شده از سوی فلاسفه تا به امروز درست نبوده اند و ما باید بدنبال استدلالی باشیم که بتواند همه انسانها را مجاب سازد. پاسخ منفی بدین سئوال بدین معنا است که اصولا استدلال نمی تواند همه یا اکثریت انسانها را با یکدیگر هم عقیده سازد و یا اینکه اصولا استدلال صحیحی وجود ندارد.

 

                                                   ...

 

                                         یادداشتهای دفتر سفید

 

در شهر همه چشمهایشان را گم کرده اند و با خیالاتشان رنگها را نقاشی می کنند... تنها بینای ِ این شهر دلش از اینهمه بدرنگی روزگار گرفت... او را به جرم ِ بد سلیقگی اعدام کردند... این یک داستان نیست، واقعیت دنیایی است که در ژرفنا فرو می ریزد ...

      

        .Ce n'est pas une histoire, c'est la réalité du monde qui s'écroule dans l'abîme

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 17:17 |
                      

                                            نقاشی "فال حافظ" اثر ایمان ملکی

ساقیا آمدن عید مبارک بادتدر شگفتم که در این مدت ایام فراقبرسان بندگی دختر رز گو به درآیشادی مجلسیان در قدم و مقدم توستشکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافتچشم بد دور کز آن تفرقه​ات بازآوردحافظ از دست مده دولت این کشتی نوح وان مواعید که کردی مرواد از یادتبرگرفتی ز حریفان دل و دل می​دادتکه دم و همت ما کرد ز بند آزادتجای غم باد مر آن دل که نخواهد شادتبوستان سمن و سرو و گل و شمشادتطالع نامور و دولت مادرزادتور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

                                                             عیدت مبارک

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و دوازده

 

گوش بسپار ... گوش بسپار به موسیقی لحظه ها ... به گذر ِ بی زمان ِ ثانیه ها ... می گذرند و انگار که نمی گذرند ... می گذریم و انگار که نمی گذریم ... این ثانیه ها با ما پا به پا می آیند ... مانند ِ مادری که فرزندش را راه رفتن می آموزاند ... و یکبار رهایش می کند... مرگ اینگونه فرا می رسد ... ثانیه ها می ایستند و ما می رویم در دنیای ِ بی زمان و بی مکان و شاید هیچ ... گوش بسپار ... گوش بسپار به این قدمها که مادر ِ زمان با تو می آید و هرلحظه به انتظار که رهایت کند...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت 16:28 |

زنگها (L’Angelus) اثر ژان فرانسوا میله. دهقانان در حال دعا، هنگامی که زنگهای کلیسا به صدا در می آیند.

 

ای قاصدک ِ سالهای ِ خوشبختی

رویای ِ پرنشاط ِ خوابهای ِ تنهایی

شاهپرک ِ هفت دریای ِ بی امید

چه می کنی در این بیابانهای ِ بی حاصل؟

می دانی که هزار امید می دهی به این قلبهای ِ لب تشنه ؟

که جان می دهی به این روحهای ِ غم مرده ؟

نباشد آن روز که رخت بربندی از این جویبار

که بی تو می گندد هرچه رود ِ پرنشاط و جهان را می بلعد آن مرداب ِ پرتعفن ِ تنهایی

دربها را مبند بر این خستگان راه و ناامیدان پرامید 

ای منزلت گرم و چشمهایت پر عشق

ما در این شهرها غریبیم اما به منزل ِ تو به هزاران سال آشنا

لبهاسهای ِ قلبمان را کنده  و دلهایمان را در گوشه چشمهانت منزل داده ایم

مگیر از ما این سرزمین رویاها و هفت ملک‌ رویایی

 

                                                                        

                                                                       -- یادداشتهای دفتر سفید، شماره صد و شانزده

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 5:8 |
   

                                            نقاشی «چهره جنگ» (The Visage of War) اثر سالوادور دالی

"ایران در آینده نزدیک به کجا می رود ؟" شاید هر صاحب نظری به این سئوال با تردید نگاه کند، چون معمولا از پیش بینی و پیش گویی سابقه خوبی در یادها نمانده است. اما تصور می کنم با تمامی نقصهایی که می توان برای پیشگویی متذکر شد، یک تلاش برای عملی کردن آن چندان بی لطف هم نباشد. در عین حال همانطور که خواهیم دید، شرایط بگونه ای است که پیش بینی آینده نزدیک ایران چندان ناممکن نیست.

بنظر می رسد که همگان در این مورد متفق القول باشند که سرنوشت ایران در آینده نزدیک و شاید در آینده دور وابستگی کاملی به مسئله هسته ای دارد. نتیجه این «بحران» هسته ای هرچه باشد تاثیر کاملا تعیین کننده بر آینده ایران خواهد داشت. افراد بسیار با صلاحیت تری در مورد جزئیات موقعیت ایران سخن گفته اند، بنابراین من قصد ندارم در اینجا گفته شده ها را تکرار کنم. اما بنظر  خلاصه ای از این نوشته های بسیار مفید، اما طولانی و شاید دوپهلو لازم باشد. بصورت خلاصه می توان گفت که جمهوری اسلامی تصمیم قاطعی برای گسترش فعالیت های هسته ای خود گرفته است. با اطمینان بالا می توان گفت که این تصمیم قاطع با در نظر گرفتن تمامی هزینه های آن، یعنی تحریم کامل اقتصادی و حتی جنگ گرفته شده است. این گسترش فعالیت ها هرچه باشد (تولید سلاح هسته ای و یا دستیابی به تکنولوژی) تفاوتی در اصل ماجرا ندارد. در هر صورت این توسعه فعالیتها خلاف خواست قدرتهای عمده جهانی است. این قدرتهای جهانی محدود به اتحادیه اروپا و ایالات متحده نیز نمی شوند، بلکه مطمئنا روسیه و چین نیز تمایلی به گسترش فعالیتهای هسته ای ایران ندارند. در واقع آمریکا و سایر قدرتهای جهانی متفق القول هستند که ایران دارای تواناییهای گسترده هسته ای به هیچ وجه قابل تحمل نیست. دلیل این امر نیز چندان پیچیده نیست : گسترش تواناییهای هسته ای ایران شرایط سیاسی منطقه خاورمیانه را بصورت قابل بازگشتی تغییر می دهد و در عین حال به معنای مرگ پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای است. در صورت تداوم روند غنی سازی در ایران، سایر کشورها، از جمله ترکیه، عربستان، سوریه، مصر و بسیاری دیگر نیز بدنبال ایران حرکت خواهند کرد. جهانی که در آن دستیابی کشورهای متعدد به سلاح هسته ای "ممکن باشد" به هیچ وجه در جهت منافع کشورهای قدرتند جهان نیست. توازن نسبی قوا و توانایی بالای چانه زنی قدرتهای عمده جهانی ارتباط مستقیمی با محدودیت تواناییهای هسته ای کشورههای دیگر دارد. این توازن و شرایط نسبی ثبات سالها است که حفظ شده است، و تغییر آن "به هیچ وجه" برای آمریکا و سایرین قابل پذیرش نیست. لذا همانقدر که ایران در تصمیم خود برای توسعه تواناییهای هسته ای مصمم است و حاضر است برای دنبال کردن آن تا جنگ نیز پیش برود، کشورهای دیگر از جمله آمریکا و اسرائیل نیز حاضر هستند برای متوقف کردن ایران و بسته نگاه داشتن جعبه پاندورای تکنولوژی هسته ای در جهان به همه ابزارها از جمله جنگ متوسل شوند.

در عین حال بنظر می رسد تحریمهای بین المللی نخواهند توانست تلاش ایران برای گسترش تواناییهای خود را متوقف کند. مسئله به تاخیر افتادن صدور قطعنامه جدید شورای امنیت نیز اهمیت چندانی ندارد، زیرا ایران در بهترین شرایط تمامی اطلاعات هسته ای خود را در اختیار آژانس انرژی هسته ای قرار خواهد داد اما از متوقف کردن چرخه سوخت خودداری خواهد کرد، در حالی که خواسته اصلی شورای امنیت و آمریکا همین متوقف ساختن چرخه تولید سوخت هسته ای است و نه تداوم بازرسی ها. بنابراین انتظار می رود که با پایان مهلت شورای امنیت، رفتار ایران هرگونه که باشد، تحریم ها تشدید شود. اما همانطور که گفتیم ایران در تصمیم خود به اندازه ای مصمم است که با وجود تحریمهای بزرگتر نیز به فعالیتهای خود ادامه خواهد داد.

بعد از تشدید تحریمها و تداوم روند صدور قطعنامه های متعدد، جامعه بین المللی مطمئن خواهد شد که امکان متوقف کردن ایران از طریق تحریم ممکن نیست. این شرایط احتمالا تا ۶ ماه دیگر متحقق خواهد شد. پله بعد از تحریم های اقتصادی و سیاسی، بی شک حمله نظامی مشترک کشورهای شورای امنیت (مانند عراق در سال ۱۹۹۱) و یا حمله یک جانبه آمریکا و بعضی قدرتهای نزدیک به آن (اسرائیل، انگلستان و شاید حتی فرانسه) خواهد بود. به عبارت دیگر در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.

 روزنامه ای عربی نوشته بود : "تنها یک معجزه می تواند از جنگ جلوگیری کند". این نظر اگرچه در نگاه اول شاید بیش از همه ژورنالیستی باشد تا کارشناسانه، اما بنظر می رسد که کاملا با واقعیت منطبق است. در شرایطی که هر دو سوی بحران، ایران و قدرتهای بزرگ، در تصمیم خود قاطع هستند و آنرا تا جنگ نیز دنبال می کنند، هیچ چیز بجز یک معجزه نمی تواند از جنگ جلوگیری کند.  این معجزه نیز چیزی نیست بجز یک "امر غیر قابل پیش بینی" : برای مثال عقب نشینی ایران، تغییر سیاست گذاران پرونده هسته ای و یا تغییر استراتژی جهانی آمریکا. اینها احتمالاتی است که نمی توان بدون توسل به حدس و گمان از آنها سخن گفت، بنابراین باید به همان پیش بینی اولیه اکتفا کرد : « در ۶ تا ۱۲ ماه آینده شعله جنگ میان ایران و جامعه بین المللی برافروخته خواهد شد.»

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 23:49 |

سید ابراهیم نبوی متنی انتقادی نوشته است درباب ماجرای بی احترامی به محمود احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا. کاری به محتوای آن ندارم که هرکس باید خود بخواند و خود قضاوت کند. اما دیدم مجالی است که یادداشتی بنویسم در مورد فن نگارش. می گویند هرکسی برای خود هنری دارد، و اگرهم نداشته باشد هنری است که دوست دارد داشته باشد. دوستان اینروزها در سایت flickr عکسهایشان را می گذارند، بعضی در youtube ساز و آوازشان را پخش می کنند و غیره. البته نمی گویم عکاسی و ساز و آواز هنر نیست و کم است، اما همیشه بالاترین هنر را نگارش تصور کرده ام. همیشه غبطه می خورم به کسانی که نثر زیبایی در فرانسه و انگلیسی دارند. البته واضح است که عطای زبانهای خارجی را به لقایشان بخشیده ام. همانقدر که نوشته هایم ساده و قابل فهم باشند بس است. اما این زبان فارسی را خیلی آرزو کرده ام درست و زیبا بنویسم که البته تلاش چندانی هم برایش نکرده ام. این هم از آن آرزوهاست که همه عمر می کنیم بدون آنکه برایشان تلاشی کنیم. متن ابراهیم نبوی از آن متنها بود که در بعضی قسمتها بسیار زیبا نوشته شده بود. اینگونه می توان دید که بعضی افراد اگر اراده کنند متنهای خوبی می نویسند. بقول دوستان "خدا قسمت کند". همین...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه یازدهم مهر 1386 و ساعت 2:15 |

سرگردان بر فراز دریای مه آلود (The wanderer above the sea of fog)

گویا مطلبی که در مورد «وطن چیست؟» نوشته بودم اثرات بسیار مثبتی داشت، زیرا تعداد زیادی از دوستان بسیار فرهیخته به آن عکس العمل نشان دادند که در نوع خود مجموعه جالبی از متنهای به یاد ماندنی خلق کرد. در عین حال این تبادل آراء و بعضی بحثهای جانبی دیگر باعث شد عاقبت زخم چرکینی که مدتها است بی سر و صدا در اعماق ذهنم خانه کرده است سرباز کند. من با استقبال به سمت این، به قول نیچه «ژرفنا» [abyss]، حرکت می کنم چون به کلام مارسل پروست اعتقاد دارم که «ما تنها هنگامی از رنج شفا می یابیم که آنرا تا منتهی درجه لمس کنیم.» جای دیگری، در قالب ادبی گفته بودم که « باید بال گشود و به عمق وحشت رهسپار شد». این اشاره ای است به این واقعیت که بسیاری از مسائل تنها هنگامی بوجود می آیند که جرئت نگاه کردن در چشمهای مشکلاتمان را از دست می دهیم و به خیال رهایی از آنها سعی در فراموش کردنشان داریم. روانکاوی فرویدی تا حدودی رودر رو شدن با این عقده های سرکوب شده و رنجها و ننگهای فراموش شده است. کسی که در کودکی مورد تجاوز قرار می گیرد، در مقابل دوستانش تحقیر می شود، شکستی را متحمل می شود که تا اعماق جان و اعتماد به نفس او رخنه می کند، ظرف بلورین را می شکند و برای آن تنبیه می شود، آنکس را که دوست دارد از دست می دهد، و یا دیگر شاهد هرگونه واقعه ناگوار دیگری است، این وقایع را هیچگاه کاملا از خاطر نمی برد. رنجهای ما در بنیاد رفتار و خاطراتمان خانه می کنند و همسایه جاودانی افکارمان می شوند. رها شدن از آنها مانند شکستن طلسمی است که تنها انجام دادن آن دشوار است اما از انجام دادن تا نتیجه گرفتن تنها چند لحظه فاصله است.

بعضی از دوستان به نگرش «شبهه مذهبی» و «شبهه رمانتیک» من به مقوله عشق، وطن و دین اعتراض کرده بودند. مهدی تاجیک، دوست و روزنامه نگار قابلی که اکثر ما بی شک با نوشته های او در روزنامه های «اعدام شده» آشنا هستیم، در مطلبی به انتقاد از مفهوم «وطن» پرداخته است. فرج زمانی، هم دانشگاهی عزیز و تا آنجایی که به خاطر دارم، نماد ِ تابو شکنان دوران تحصیلم، تا آنجا جلو رفته است که در جدی بودن نوشته من تردید کرده است. دوست نادیده دیگری با نام مجتبی از وبلاگ «هملت نوشت» از ارتباط میان مفاهیم رمانتیکی مثل وطن و خشونتهای کور و فاناتیک ملی سخن گفته است.  شروین مقیمی، دوست بسیار عزیز و اندیشمندی که مدتهاست متاسفانه با او گفتگویی نداشته ام، به درستی ارتباطی میان زندگی تراژیک مدرن یا بقول ماکس وبر «جادوزدائی»، و این گرایش به عشق، وطن، دین ،و به تعبیر شروین انواع مخدرات آورده است که بسیار قابل توجه است.

این گزارش کوتاه را آوردم که اشاره کنم به این نوشته ها فکر کرده ام و دغدغه دوستان را کاملا درک می کنم. در عین حال چند شب پیش با دوست و همراه مهدی تاجیک، سجاد سالک روزنامه نگار دقیق دیگری از سنخ روزنامه های توقیف شده همسخن بودم. سجاد بر خلاف مهدی طبع معنوی و مزاج حساسی دارد که آرامش قلبش همواره باعث حسرتم بوده است. او پیشنهاد کرد مطلبی در مورد دین بنویسم که در ماه رمضان نیز بی مناسبت نیست. همه اینها دست به دست هم داد تا عاقبت به ماجرای همان «زخم سربسته» بازگردم.

اگر به نظر شروین مقیمی و ارتباط میان دنیای «خالی از ارزش» مدرن بازگردم بی اختیار به یاد ماکس وبر می افتم. لئواشتراوس اگرچه برای وبر احترام زیادی قائل نبود و او را در مقابل هایدگر به «کودک یتیم» تشبیه می کرد، اما در عین حال معتقد بود که هیچکس به اندازه ماکس وبر به مسئله ارزشها توجه نشان نداده است. از نظر من ماکس وبر تجسم کامل وضعیت انسان مدرن بود. ترکیبی از عناصر غریب و ناهمساز : نگاه تراژیک نیچه و آرمان دانش کانت. او دنیا را در چهارچوب فارغ از ارزشی نگاه می کرد که فصل مشترک تمامی انسانهای مدرن است و در عین حال با کشش خارق العاده  و وفاداری کامل سعی داشت به جستجوی حقیقت بپردازد. او معتقد بود هیچ چیز و هیچ انتخابی در خارج از شخص انتخاب کنند و ناظر انسان (سوژه) دارای ارزش نیست. همه ارزشها زاده نگاه انسان است و هیچ معیاری برای داوری میان آنها ممکن نیست. به عبارت دیگر انتخابها همواره دلبخواهانه است و یا به تعبیر شروین مقیمی «تراژیک». در عین حال این نگاه فارغ از ارزش او هیچ خللی بر تعهد او به آرمان علم و جستجوی حقیقت نداشت. به وضوح می توان دید که همه ما کم و بیش در این دوگانگی ماکس وبر شریک هستیم. همه چیز برای ما نامقدس و همه امور بی ارزش و بی معناست بجز تلاش برای فهمیدن و نشان دادن ِ این بی ارزشی و بی معنا بودن جهان. اگر تمام ِ کسانی که با تمامی وجود به ایده بی معنا بودن ذاتی جهان معتقد هستند بخواهند توازن و قواعد ابتدایی منطق را در ساختار فکری خود برقرار کنند، ما با دنیایی بی گفتگو، بی استدلال، بی تعهد، و به کلام نیچه، دنیایی متجسم شده از «اراده معطوف به قدرت» مواجه خواهیم بود. اگر همه ما در یک موضوع همعقیده باشیم، همه اینگونه بیندیشیم که راه «عقلانی» برای برطرف کردن اختلافهای ما وجود ندارد، آنچه باقی می ماند اراده ما و توانایی ما برای عملی کردن اراده مان در جهان است. اگر من می اندیشم که دموکراسی بهترین رژیم سیاسی است و دیگری خلاف آن می اندیشد و هر دو می دانیم که انتخابهایمان هیچ معیار خارجی بجز اراده ما ندارند، و هیچ راهی برای مجاب ساختن طرف مقابل در میان نمانده است، چیزی بجز زور و تلاش برای به انقیاد در آوردن طرف مقابل باقی نمی ماند. اگر هیچ چیز نمی تواند مسئله اختلافهای انسانی را حل کند، «بگذار در میان ِ ما شمشیرها حکم کنند». اما حتی شمشیرها نیز ممکن است در این قضاوت موفق نباشند زیرا شاید یکی از ما مردن را بسیار گرامی دارد و شهادت را حد اعلای آرمان خود بداند. اما آنچه شمشیر را قاضی نهایی می سازد این است که با مرگ ِ طرف مقابل، راه برای برقرار ساختن اراده شخصی ما هموار می شود. پس یک معتقد واقعی به آرمان دنیای فارغ از ارزش ماکس وبر هیچگاه سخن نمی گوید، بلکه همان چیزی را می گوید که دوست کمونیست کارل پوپر به او گفته بود : «تو فقط حرف می زنی، اما من شلیک می کنم.»

سخن من با کسانی که به بی معنا بودن زندگی و جهان معقتد هستند این است که خود ِ گفتن این سخن نوعی تناقض در کلام است. کسی که معتقد است وطن یک کلام ماقبل تاریخی، عشق یک تکانه جنسی خالص، خدا تجسم ضعف انسان و همه آرمانها تخیلهای کودکانه هستند، خود به خود تمایزی میان آنچه «واقعی» است و آنچه «خیالی» و «اشتباه» ایجاد کرده است. اگر کسی همگان را به دروغ متهم کند بی شک معتقد است که خود او راست می گوید. اما واقعیت اینجاست که چنین مفتش اعظمی خود از دروغگو ترین ِ دروغگویان است. اگر همه دروغ می گویند ما نیز دروغ می گوییم. و اگر همگان دروغ می گویند و ما نیز دروغ می گوییم پس تفاوت ِ میان ِ دروغ و راست چیست ؟ اگر من به همان اندازه راست می گویم که دشمن ِ من، و دروغگو همانقدر درست می گوید که راستگو، پس ما همگان دزدانی هستیم که انگشت اتهام به سوی یکدیگر دراز کرده ایم. اگر پیامبری نیست بجز پیامبران ِ دروغین، پس راستگو ترین پیامبر خود نیزدروغگویی بیش نیست.

این نگرش متناقض به مسئله ارزشها در دنیای مدرن، نگرش مفتش ِ اعظم، فراروایت ِ روایتها، خدای ِ خدایان ِ دروغین، برملا کننده رازهای ِ سربسته، دروغ سنج ِ عظیمی که همگان را به اعتراف بر می انگیزد بدون ِ آنکه به صد گناه ِ کرده خود اعتراف کند، همان چیزی است که من از آن با عنوان «دوگانه اندیشی» [doublethink] نام می برم. این مفهوم را از کتاب جاودانه جورج اورول، 1984 وام گرفته ام. جورج اورول دوگانه اندیشی را توانایی برای معتقد بودن همزمان به دو عقیده متضاد می داند. اینکه فکر کنیم «آزادی بردگی است» و «جنگ صلح است». معتقدین به بیطرفی ارزشی نیز می گویند «همه چیز بی ارزش است» و در عین حال می گویند «تلاش در جهت نشان دادن ِ این بی ارزشی ارزشمند است».

نمی خواهم در اینجا تا به انتها استدلال خود را دنبال کنم، در هر صورت این نگرشی است که چند روزی است به آن اعتقاد پیدا کرده ام و هنوز از کم و کیف نتایج آن کاملا آگاه نیستم. تنها قصد دارم تاکید کنم این نگاه ِ «پوزیتویستی» به مسائل که بنظر ریشه در خوشبینی های متفکرین آغازین مدرنیته دارد را نباید اینگونه بی مهابا گریبان رها کرد. اختلافها بر سر انتخابهای ارزشی نه نشانه سرسپردگی به «افسانه های» باستانی دارد و نه نشانی از کودکی و خامی. هرکدام از ما در بهترین حالت استدلالهای ِ «بنظر» قانع کننده ای برای ارزشهای خویش داریم و در بدترین حالت احساساتی عمیق برای سبک اندیشیدنمان. آنچه ما را از هم جدا می سازد دیوارهای ِ پوشالینی نیست که با چند تلنگر بر عقلانیت ِ معیوب فروکش کند، واگرنه صرف تاباندن نور ِ «دانش» برای یکپارچه کردن ِ تمامی بشریت کفایت می کرد. اگر اختلافها بعد از قرنها مجادله و استدلال پابرجا مانده است، بعید است با چنین ژستهای ِ عاقل اندر سفیه از میان روند.

پس نوشت : مراجعه کنید به مطلب زیبای سعید پیوندی در مورد وطن چیست که بیش از سایرین بر دل من نشست.

                                                                    ...

یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و چهارده

 

آنچه را باد با خود آورد را نیز باد با خود می برد مگر آنکه تو خود نسیمی شوی در گوش روزگار و ببری با خود خروش هرآنچه بنیاد می برد و جاودانه شوی به مانند تاریخ... ای سررشته هر آنچه نیکی است ، جاری شو در رگهای غروب و ببر از یاد هرآنچه بود، بنواز بر اندام حیات و ببار بر رود ِ امید ... سکان اگر یاری نمی کند، ناخدایی رها کن و غریق ِ دریا بتاز بر موجهای ِ سرنوشت ... پاها اگر خسته، سینه زن برهرچه خار و خاشاک تا که زبونی تن رها کند و ببّرد فرغ هر خار از خون ِ تن ... جاری در رودهای ِ خاطره تا بی نهایت ِ بی زمان و پایان ِ نسیان ... سر اگر شکسته و اندامها بی رمق، چه باک از بی تنی و ناتنی ، فریاد شو بر دیوار ِ کوه تا بلرزد اندام ِ یاد و خاطره ... ضجه زن بر پشت ِ دربهای بسته تا بشکند طلسم ِ دروازه ها و قصرها... بخوان سلطان ِ بی مروت دل را تا بسوزد همه این خانه های پوشالی ... از زنجیرها چه باک، اگر تو خود زنجیری شوی بر پای ِ غولهای ِ بی صورت ِ آینه ها ... شاید از پشت دیوار قدمهایی بر روی سنگ فرشها نقشهایی می زنند بسوی ِ بی سوی ِ تو ، و باز اگر نیامد چه باک از سکوت ِ بی تزویر ِ تنهایی ،که ما تنهاییم و تنهایی را بر پشت ِ چشمهامان نقش کردیم تا که سیل ببرد از بنیاد عالم ِ بی نشان ... نشان ِ تو همان قلبی است که می لرزد و امید ِ تو همان آرزوها که در پستوی ِ ذهن نهان کرده ای ... چه باک از دنیای ِ بی وفا و امیدها که بر باد می رود ... در انتها تو می مانی و تو ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 4:12 |