تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

دیدم نیک آهنگ کوثر متنی نوشته است درباره «وطن»، دلم آتش گرفت. بعد دیدم گویا این مخصوص ِ نیک آهنگ  نیست، «بازی» را حسین نوروزی درست کرده است و خیلی ها را دعوت کرده است بیایند «بازی» کنند. من را کسی دعوت نکرده است، البته نه آنکه آن دیگر «بازی» های وبلاگی را که دعوتمان کردند نوشتیم ؛ همان بازی «یلدایی»،  بازی «ده کتابی که پیشنهاد می کنید» و بازی «ده نفری که زندگی شما را تغییر دادند». اما این یکی «بازی» خوبی است، اگر می خواهی «بازی» هم کنی با «وطن» بازی کردن چیز دیگری است.

و چه این ندا از آسمان آمد که «وطن چیست»، انگار داشت یادمان می رفت. یادمان می رفت که جلوی آن چشم سبزها و پدر اجنبی ها و مادر غریبه ها بغض گلویم را می گیرد که «ما وطن نداریم»، «ما رئیس جمهور نداریم»، «ما افتخار نداریم»، «ما اصلا حق زندگی نداریم». اما مگر می شود یادم برود آن دخترک ایرانی مزین به نام فلان کشور را که شب فینال جام جهانی می گفت «باختیم!». مگر یادم رفته است که قهرمانی «ایتالیا» را جشن گرفتیم و دوستان صدایم می کردند «ماریو» ! مگر یادم رفته است که آرزویم شده بود صبح چمدانهایم را ببندم و برگردم «همان خراب شده» و دردم را بیایم همانجا ناله کنم. مگر نه اینکه مدتی است درد در استخوانهایم پیچیده است اما چنان حرفم را در گوشه و کنار دلم قایم کرده ام که کسی خبر دار نشود ؛ آخر این «اجنبی ها» که نمی فهمند، بقول دوستی، ما عاشق هم که می شویم «شرقی» عاشق می شویم ؛ دلم می خواست بگویم «شرقی» چیست، بگو «ایرانی» عاشق می شویم. شبها دلمان می گیرد وضو می گیریم و حافظ ورق می زنیم. بی دین و ایمان هم که می شویم سجده می کنیم و با خدا حرف می زنیم.

 قسم ِ دو چیز را می خورند تمام ِ جانم آتش می گیرد، یکی قسم ِ مادرم است و یکی قسم ِ «آنکس که دوستش داری». چند روز پیش دوستی از سر شیطنت، نمی دانم از دهانش پرید، نمی دانست انگشت گذاشت روی زخمهای ِ ژرفناهای قلبم، گفت «جان آنکس که دوستش داری» ؛ اشک در چشمهایم جمع شد، نفهمید، از این خطهای تلفن که این چیزها رد نمی شود ؛ «اجنبی ها» همه چیزشان را هم مثل خودشان اختراع کرده اند. بگذریم که آنروز بعد از یکسال بغضم پای تلفن شکست، نه منفجر شد، و چه زور زدم صدایش در نیاید. مَردیم دیگر، مرد «ایرانی» حق گریه ندارد، عاشق هم می شود باید شعر بنویسد، اگر چه کسی نخواند و نداند و شاید برایش تره هم خرد نکند...

چند شب پیش با دوستی صحبت می کردم، حسابی دلم پر بود، اما گویا حواسش نبود، حرفهایم جمع شده بود با یکی بزنم. گفت چرا انقدر حرف ایران می زنی. می دانید دیگر، ما روشنفکریم، قرار است «نسبی گرا» باشیم، باید پوزخند بزنیم و بگوییم «وطن چیست!»، اینها همه «قرارداد» است. راست می گویند این «اجنبی ها»، قرارداد است، اما دوست و رفیق و آشنا و شعر و خانواده و غذای خانه و این زبان ِ لامذهب ِ فارسی که انگار فقط ساخته شده بگویی «دوستت دارم»، «دلم گرفته»، «رفیق»، «یار» و هزار حرف زیبای دیگر را چه کنم که در این زبان ِ مزخرف اینها نمی شود بگویی ! زبان ِ این «از ما بهتران» فقط عدد و رقم بر می دارد و حرف رخت خواب و قرار آخر هفته. خنده ام می گیرم از این «نارفیقان» که آهنگهایمان را گوش می دهند و می گویند «اینجایش چه می گوید ؟». من هم با خودم کلنجار می روم که چطور بگویم «درا در کار ِ من» یعنی چه.  چطور بگویم «در ره ِ دل چه لطیف است سفر هیچ مگو»، آخر این «چشم آبی ها» می خواهند با کسی به رخت خواب بروند می گوید «عاشقش شدم». دلم می سوزد، عشق ما کجا و مال ِ اینها کجا.

نیک آهنگ نوشته است «من بی‌وطن، اینجا، در وطن دیگری، تن به هر کار و خفتی می‌دهم که در وطن خودم نباشم. اینجا را وطن خودم می‌دانم، ولی نمی‌نامم.» بخدا دلم سوخت. یاد آن افتادم که به «کسی» می گفتم ، «اینها» می گویند پسیون [passion]، «شما» می گویید پَشِن [passion] و «ما» می گوییم شور. دلم می خواست بگوید این «ما» که می گویی من هم از همانجا هستم. اما نمی شد. بیچاره رفت در فکر پَشِن [passion]، آخر این «اجنبی ها» نمی فهمند که شور همان هوس نیست. آن «کس ِ» ما هم «اجنبی» شده بود دیگر. مگر همه چیزش «اجنبی» نیست، این هم بر روی آن. نیک آهنگ راست می گوید، «تن به هر کار و خفتی می دهم که در وطن خود نباشم»، یادش رفته بگوید «می دهیم» و «نباشیم». خدا کند در این ماه که می دانم دلش نور و جلایی دارد بغض نکرده باشد. باید یادم باشد بگویم «رفیق، یکبار بیشتر ندیدمت، آن موقع هم جوانکی بودیم هجده نوزده ساله، دفتر روزنامه ای بود و نیک آهنگ کوثری بود که نامش را با احترام می بردند، در پشت میز نشته بودی و گویا برای فردا چیزی می کشیدی، با انگشت نشانت دادم به دوستی و همین... اما متنهایت را هر روز می خوانم. ما هم غریبه نیستیم. دلمان یکی است. گویی ساز ِ غربت همه را آشنا می کند. غصه دلت را گرفت بدان تنها نیستی».

می خواهم برای همه آرزو کنم، اما می ترسم مثل همان آرزوها شود که از رنگ و رو رفته. همان ها که سی سالی است نقل مجلس اهالی تهرانجلس است ،«به آرزوی ِ همین جمع در ایران». نه اما بخدا از همان جنس نیست اینکه می گویم. می خواهم آرزو کنم همه بار را ببندیم و برگردیم همان «خراب شده». دلم پر است از تنهایی و بی رفیقی و غم غربت و دوری و هزار کوفت و زهر ِ مار دیگر. دلم هوس ِ دوست و رفیق و همزبان کرده است که روی زمین بنشینیم و بگوییم و بخندیم و گریه کنیم. دلم می سوزد می بینیم این اجنبی ها «مهمان نوازی» ندارند، نه اینکه با ما کاری کردند که با خودشان نمی کنند. اما ما می گوییم «غریب نوازی»، «غریب» دلش نازک است. می خواهم آرزو کنم که آن «خراب شده» همان «خراب شده» ای بشود که بود. بگذار همان «شیخ خندان» بیاید و وعده های بیهوده را بر هم سوار کند. بخدا همان حرفها که به هم می بافت از این وحشت ِ ویرانی و جنگ بهتر بود. میزی بود که پشت آن کاغذ چرک می کردیم و آنطرف عزیزی نشسته بود که ما می شناختیم و او نمی شناخت. دانشگاهی بود که همه چیزش خراب بود بجز دل آدمهایش. کلاسهایشان تهی بود و درسهایشان بی مغز، اما رفیقی بود که حرف می زدی سررشته سخنت را می گرفت. خیابانهایی بود که از جزر و مدشان در عذاب بودیم اما نگاه ِ مردمانش غریبه نبود. کتابهایش زیاد نبود، اینترنتش سریع نبود، تاکسیهایش آخرین مدل نبود، متروهایش جای نشستن نبود، دخترانش بی حجاب نبود، پلیسهایش مؤدب نبود، شمالش مسافرت ِ فرنگ نبود، یقه ها مزین به کراوات نبود، مطبوعاتش آزاد ِ آزاد نبود، دانشگاه تهرانش هاروارد نبود، یک کلام اینکه «آباد نبود» ؛ اما «وطن» بود، «مال» خودمان بود.  

 

                                                                ...

 

بزرگترین وسوسه جهان آرزوی ِ نابود کردن جهان است. نابود کردن جهان برای همه آنچه ما را از آنها محروم ساخت.

                                                                یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و هفت

                                                      ...

دعوت : حسین نوروزی گفته است باقی را هم دعوت کنبسیارند که دعوتشان می کنم بنویسند :  مهجاد، سعید پیوندی ، آمنه شیرافکن ، مجتبا هملت نوشت ، نقطه صفر، پاریس  ، پروانه ها و کرمها ، و البته همه کسان دیگری که دعوت من را می خوانند.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 22:33 |

                                                                                                                            

 

                         یادداشتهای دفتر سفید : شماره صد و هشت

 

زندگی داستان ِ شهری است ویران، خانه ها سوخته، پنجره ها شکسته، دربهای بسته ... آرزوهای محال ،معشوقهای ِ ندیده، دشمنان ِ حاضر و دوستان ِ نایافته ...  زمان ضربه های دود است بر سقف اتاقی تاریک، بدبو و نم گرفته ... مرگ حفره ای تاریک است بر ورقهای سیاه... تاریکی بر تاریکی... امید کلمه ای است در کتاب ِ دستور زبانی ناشناخته ... بی معنا و محجور ... «باطل ِ اباطیل» ...

 

 

این موضوع که فلسفه سیاسی چه نقشی می تواند در وضعیت امروز ایران ایفا کند سئوالی است که می تواند دغدغه هر محقق فلسفه سیاسی ایرانی باشد. من هم با توجه به همین سئوال سعی دارم آنچه بنظرم می رسد را مطرح کنم.

برای پاسخ دادن به این سئوال آنچه بیش از همه اهمیت دارد تعریف محدوده و تواناییهایی است که برای فلسفه سیاسی در نظر گرفته می شود. پیش همه باید به این مسئله پرداخت که موضوع و وظیفه فلسفه سیاست چیست. بصورت کلی بنظر می رسد که فلسفه سیاست بعنوان بخشی از فلسفه عملی [Practical Philosophy]  به رفتار انسانی می پردازد، در حالیکه فلسفه نظری [Theoritical philosophy] در برگیرنده سایر حوزه های فلسفه مانند مابعدالطبیعه، فلسفه ذهن، منطق و سایر حوزه ها است. از آنجایی که سئوال اولیه ما این بود که «فلسفه سیاست چه نقشی در وضعیت امروز ایران داشته باشد»، بنابراین ما به بخش هنجاری [normative] فلسفه سیاست نظر داریم. به عبارت دیگر ما تنها بدنبال تحلیلی از شرایط امروز ایران نیستیم بلکه بدنبال راهکاری و یا دستور العملی برای شرایط موجود هستیم. ما بدنبال دستور العملی برای چگونگی هدایت رفتار خود در شرایط موجود هستیم.

حال اگر باز به تعریف فلسفه سیاست بازگردیم می بینیم که موضوع مورد نظر ما فلسفه سیاست هنجاری [normative political philosophy] است. فلسفه سیاست هنجاری در مقابل فلسفه اخلاق هنجاری که بخش دیگری از فلسفه عملی را تشکیل می دهد و به چگونگی هدایت رفتار فردی انسان می پردازد قرار داد. فلسفه سیاست هنجاری به هدایت رفتار جمعی انسانها می پردازد که در مفهوم «بهترین رژیم سیاسی» متبلور شده است. به عبارت دیگر فلسفه سیاست هنجاری بدنبال یافتن «بهترین رژیم سیاسی» است. اما همانطور که گفتیم سئوال ما تنها به طرح مسئله اساسی فلسفه سیاست محدود نمی شود، بلکه باید دید آیا فلسفه سیاست می تواند به سئوالی نیز پاسخ دهد؟

بنظر می رسد که در بنیاد فلسفه این مسئله مفروض قرار گرفته است که می توان با استدلال و ارائه دلایل کافی نشان داد که فلان امر درست و فلان امر غلط است. به عبارت دیگر در فلسفه این مسئله بدیهی است که یک نظریه، یک ایده و یا یک نگرش فلسفی در صورتی که درست باشد می تواند در یک مباحثه و فرایند استدلالی نظر مخالفین را به خود جلب کند و به اصطلاح آنها را متقاعد سازد. برای مثال اگر یک فیلسوف نظریه ای ارائه دهد که بر اساس آن « جهان خارج وجود ندارد»، او پیشاپیش فرض گرفته است که اگر این نظریه را با دیگری مطرح کند و استدلالهایش را با او در میان بگذارد، طرف مقابل نیز به این مسئله معتقد خواهد شد. به عبارت دیگر صحت یک نظریه در فلسفه سیاست باید بگونه ای باشد که حداقل اکثریت متخصصین این رشته با یکدیگر در مورد آن توافق داشته باشند. اما آیا یک فیلسوف سیاسی تا بحال رژیم سیاسی را معرفی کرده است که اکثریت فلاسفه سیاسی را در مورد برتری آن مجاب کرده باشد ؟ تصور نمی کنم کسی بتواند پاسخ مثبت به این سئوال ارائه دهد. تکثر عقاید در میان فلاسفه سیاسی آنقدر فراوان است که حتی هیچگونه عقیده مشترکی را نمی توان در میان اکثریت فلاسفه سیاسی نشان داد.

با این اوصاف وظیفه فلسفه سیاست بصورت کلی و فلسفه سیاست در ایران چیست؟ بنظر می رسد که فلسفه سیاست در حال حاضر نمی تواند هیچ راه حل هنجاری و هیچ برنامه اجرائی برای یک نظام سیاسی ارائه دهد. بنابراین آنچه باقی می ماند فلسفه سیاست تحلیلی است. فلسفه سیاست تحلیلی می تواند وضعیت امروز ایران را آشکار سازد و نشان دهد ما در چه شرایطی بسر می بریم. در عین حال فلسفه سیاست تحلیلی می تواند نشان دهد که نگرشهای متفاوت در مورد مسائل سیاسی ایران امروز در حقیقت به چه معنا هستند. از عمده ترین مسائل امروز ما در ایران نه کمبود راه حل و برنامه های مشخص برای بهبود و یا تغییر شرایط، بلکه عدم وضوح این برنامه ها است.

برای اینکه منظور خود را مشخص کنم در اینجا به مسئله روشنفکری دینی می پردازم. بی شک روشنفکری دینی  یکی از مشهور ترین نگرشهای سیاسی در ایران امروز است. اما جالب اینجاست که همین نگرش بسیار مسلط از وضوح چندانی برخوردار نیست. دقیقا مشخص نیست مفاهیمی مانند دموکراسی دینی، تساهل مذهبی، آزادی بیان و یا جدایی دین از نهاد دولت به چه معنا هستند. برای مثال مشخص نیست دموکراسی دینی چه تفاوتی با دموکراسی غیر دینی دارد. فرض بگیریم که در یک دموکراسی دینی مردم تصمیم بگیرند که یک قانون را که بوضوح بر خلاف اعتقادات دینی است انتخاب کنند. برای مثال مردم رأی به آزادی همجنس گرایی دهند. در این شرایط باید چه کرد ؟ آیا در اینجا اصل دموکراتیک است که ارجحیت دارد و یا اصل دینی ؟ اگر میزان در اینجا رأی مردم است بنابراین تفاوت این نظام سیاسی با دموکراسی غیر دینی چیست ؟ اگر نظر مردم تنها در صورت تطابق با دین قابل قبول است، دلیل استفاده از واژه دموکراسی چیست ؟

یا از طرف دیگر تساهل مذهبی دارای چه محدوده هایی است ؟ آیا تساهل شامل بی دینی هم می شود ؟ اگر کسی معتقد باشد که خداوند وجود ندارد می توان با عقیده او هم با تساهل برخورد کرد ؟ آیا تساهل مذهبی با معتقدین به بهائیت هم ممکن است ؟ آزادی بیان نیز دارای همین مشکلات است. آیا آزادی بیان می تواند شامل عقاید ضد دینی باشد ؟ اگر جواب مثبت است پس چرا از واژه روشنفکری دینی استفاده می شود ؟ چه تفاوتی میان روشنفکر دینی و روشنفکر عرفی وجود دارد ؟ اگر هر دو معتقد هستند که باید تمامی عقاید اجازه نشر و تبلیغ داشته باشند، تفاوت ایندو در چیست ؟

جدایی دین از نهاد دولت به چه معنا است ؟ آیا این بدین معنا است که دین در تصمیمات سیاسی نقش نداشته باشد ؟ آیا معنای آن تنها استقلال مراجع دینی از نفوذ دولتی است ؟ اگر بر اساس این مفهوم عرصه سیاست تنها بر اساس معیار رأی اکثریت تنظیم شود و نه مراجع و اصول مذهبی، چرا از مفهوم سکولاریسم استفاده نمی شود ؟ تفاوت این مفهوم با سکولاریسم در کجاست ؟

پاسخ بدین سئوالها می تواند حداقل راه حلی برای فهم درست وضعیت امروز ایران باشد. معروف است که می گویند فهمیدن سئوال خود نیمی از پاسخ است. در این مورد هم فهمیدن نگرشهای رقیب می تواند مارا در جهت انتخاب میان گزینه های گوناگون کمک کند. اکثریت مردم ایران از دموکراسی و آزادی بیان سخن می گویند و از اقتدارگرایی و سرکوب آزادیها انتقاد می کنند. اما بنظر می رسد که اکثریت ما هیچ فهم درستی از معنای این عقاید نداریم. ما نمی دانیم که آزادی بیان آیا شامل آزادی انتشار عقاید بسیار عجیب و غیر قابل از سوی اکثریت نیز می شود یا تنها آزادی برای بیان آنچیزی است که ما خود به آن اعتقاد داریم. آیا دموکراسی تنها به معنای رأی اکثریت است و یا شامل حمایت از عقاید اقلیت نیز می شود ؟ اگر این معنای دموکراسی است، تفاوت آن با لیبرال دموکراسی چیست ؟

اگر هرکدام از روشنفکرین ایرانی، نظریه پردازان سیاسی، از جناحهای کاملا غیر مذهبی تا نگرشهای شدیدا مذهبی تنها خود را محدود به پاسخ دادن به این سئوالها کنند بنظر می رسد که بسیاری از مسائل ایران امروز در بستری متفاوت مورد بررسی خواهند گرفت. وظیفه فلسفه سیاسی در ایران امروز همین نشان دادن تناقضها و یا معنای بنیادین نگرشهای مختلف سیاسی و بگونه ای رادیکال کردن استدلالها برای نشان دادن نتایج عملی این نگرشها است.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 0:53 |