
و از انسانها قلبهایشان را گرفتند تا بر فکرهایشان حکومت کنند... آن مرزهایی که خطوط ِ امر مقدس را نمایان می کرد پاک کردند تا دیگر هیچ چیز آلوده نباشد ... و انسان مانند ِ کودکی بی سرپست ، در کثافات خود غوطه ور ، بی رهنما و بی چراغ در بیشه زارهای وحشت راهی شد... انسان در مرز پرتگاههای جنون خانه ساخته است اما نمی داند که هر لحظه او سرشار است از هراس سقوط ... سقوط در ژرفنا(Abyss)
...
توضیح : مطلبی نوشته بودم در مورد بسته شدن روزنامه شرق و ارتباط آن با مسئله شاعری بنام قهرمان. بعضی از دوستان پیشنهاد کردند که دنبال دردسر نگردم. باعث تاسف است زیرا مطلب جالبی از کار در آمده بود. اما درعوض این مطلب را در وبلاگ می گذارم.
حق مالکیت یکی از حقوقی است که معمولا در تمامی جوامع آزاد و انسانی مورد پذیرش و احترام قرار می گیرد. بجز نگرشهای ِ ذاتا غیر دموکراتیک و ضد انسانی مثل کمونیسم، هیچ نگرش سیاسی عادلانه و انسانی نیست که حق مالکیت افراد بر اموالشان را نفی کند. اما در عین حال هیچ جامعه ای نیست که مالیکت در آن حقی حداکثری و غیر قابل چون و چرا بشمار رود. برای اینکه کمی مسئله را روشن تر کنیم باید به این مسئله بازگردیم که اصولا «مالکیت» چیست ؟
بر اساس ِ لغتنامه وبستر «ملک» یا «مال» چیزهایی هستند که یک فرد و یا گروهی از افراد حقوق منحصر به فردی نسبت به آنها دارند. به عبارت دیگر، چیزی «مال» یا «ملک» دیگری محسوب می شود که بتوان از آن آنگونه که می خواهد استفاده کند و بگونه ای که میل دارد آنرا مورد تصرف قرار قرار دهد. برای مثال یک اتومبیل در صورتی متعلق به یکنفر است که او بتواند آنرا به دلخواه خود به دیگری واگذار کند و یا آنرا نابود کند یا رنگ آن را تغییر دهد. مال و اموال یکنفر تنها شامل اشیائی نمی شود که به او تعلق دارد بلکه علاوه بر یک تکه زمین یا یک ابزار خاص مثل یک چاقو، اندیشه های یکنفر نیز به او تعلق دارد. هرکس مالک چیزهایی است که از ذهن او تراوش کرده است و خالق آنها بشمار می رود. از این نوع مالیکت بعنوان مالکیت معنوی نام برده می شود. برای مثال یک داستان و یا یک نظریه ریاضی می توان جزو اموال یکنفر محسوب شود و او می تواند مالیکت آنرا به دیگری منتقل کند. اما اموال ما از کجا می آیند ؟
انسان در هنگام تولد بجز بدن خویش دارای هیچ مال و اموالی نیست. در واقع ما هنگامی که پا به جهان می گذاریم چیزی بجز اندام خود در مالکیت نداریم. اما مطمئنا افرادی هستند که علاوه بر بدن خود مالک چیزهای دیگری هم بشمار می روند. برای مثال خانه ای دارند و یا حساب بانکی متعلق به آنهاست. همانطور که گفتیم اینها به هنگام تولد در مالیکت ما نیستند بنابراین باید منبعی داشته باشند. به عبارت دیگر ما آنها در طی یک فرایند بدست می آوریم. بصورت کلی اموال ما بر دو دسته هستند : آنهایی که به ارث می بریم یا از سوی دیگری به ما داده می شوند و آنهایی که حاصل تلاش خود ما هستند. برای مثال ما می توانیم خانه پدری خویش را به ارث ببریم و در عین حال می توانید از حاصل کار و تلاش خویش خانه ای بخریم. اما اگر دقت کنیم متوجه می شویم که در هرصورت مالکیت همواره نتیجه تلاش افراد است. برای مثال پدر ما ممکن است بخشی از اموال خود را که به ما منتقل می کند از پدر خود به ارث برده باشد و پدر بزرگ ما هم ممکن است اموال خود را از پدرش به ارث برده باشد. اما در نهایت به جایی خواهیم رسید که یکی از اجداد کهن ما هیچ اموالی از خویش نداشته است. او در هر صورت باید بر اساس تلاش خود چیزی را بدست آورده باشد. بنابراین می توان گفت که هیچ چیز به کسی تعلق ندارد مگر آنکه برای آن تلاش کرده باشد. توماس هابز در کتاب ِ دوران ساز خویش، لویاتان، وضعیتی را تصور می کند که در آن دولت و قانون وجود ندارد. در این شرایط که بنظر او شرایط واقعی انسان در زمانهای بسیار دور بوده است، «چیزی به یکنفر متعلق است که بتواند آنرا بدست آورد و این تا هنگامی که بتواند آنرا برای خویش نگاه دارد». به عبارت دیگر، در دورانهای دو، از نظر هابز، تنها آنچیزی به ما تعلق داشته است که می توانسته ایم آنرا از دسترس دیگران حفظ کنیم و آنها را با خشونت و حیله از چنگ دیگران حفظ کنیم. در این شرایط «همه چیز به همگان تعلق دارد» مگر آنکه کسی بتوانند بخشی از آنرا تصرف کند و از این مالیکت خود را در مقابل دیگران حفاظت کنند. بی شک توصیف هابز از شرایط اولیه انسان بسیار هولناک و غیر انسانی است. اما با کمی تخیل می توان به این نتیجه رسید که احتمالا هابز حق داشته است. در هر صورت همانطور که گفتیم، در ابتدای تاریخ هیچ چیز به هیچ کس تعلق نداشته است و هرکس آنچه را زورش می رسیده است تصاحب می کرده و تا زمانی که قدرتش اجازه می داده است در مالکیت خود نگاه می داشته است. در عین حال هابز از این موقعیت بعنوان یک «واقعیت» سخن نمی گوید بلکه از آن بعنوان «حق» نام می برد. به عبارت دیگر هابز تنها نمی خواهد بعنوان یک انسان شناس و یا یک تاریخنگار به ما گوشزد کند که در ابتدا مسائل بدین گونه بوده اند. او علاوه بر این هیچ مخالفتی با این شرایط ندارد و آنرا غیر اخلاقی نمی داند. در مقابل هابز، جان لاک، دیگر فیلسوف انگلیسی معتقد است که حق مالکیت از آنجایی نشأت می گیرد که ما با تلاش خویش در طبیعت خام دخل و تصرف می کنیم. به عبارت دیگر، از نظر جان لاک، یک زمین بایر متعلق به همه بشر است اما هنگامی که توسط یک انسان شخم زده می شود و محصولی تولید می کند به او تعلق می گیرد. نگرش جان لاک علی رغم جذابیت آن با مشکلات متعددی روبروست. برای مثال می توان به سادگی پرسید که چرا حاصل دست رنج یکنفر به خود او تعلق دارد و یا برای مثال تکلیف یک درخت میوه که در طبیعت خود به خود رشد کرده است چیست. آیا سیبی که از یک درخت وحشی می افتد به همگان تعلق دارد ؟ در مقابل نگرش جان لاک، ژان ژاک روسو اصولا منکر حق مالکیت است. از نظر او اولین کسی که دور یک زمین خطی رسم کرد و مدعی شد که متعلق به اوست تنها از حماقت دیگران سوء استفاده کرده است. او افسوس می خورد که چرا در آنزمان کسی پیدا نشد که فریاد زند «به سخنان ِ این شیاد گوش فرا ندهید ! شما گمراه شده اید اگر فراموش کنید که میوه ها به همگان تعلق دارند و زمین متعلق به هیچکس نیست!». بنظر می رسد که هابز و روسو در اصل با یکدیگر اختلافی نداشته باشند. به عبارت دیگر، هر دو موافق این هستند که «مالکیت» یک امر مشروع بشمار نمی رود بلکه یا ناشی از زور و تصرف است و یا فریب و تزویر.
اگر ما با این نتیجه موافقت کنیم، بنظر می رسد که هر آنچه مالک آن هستیم ناشی از منابعی غیر اخلاقی و نامشروع است. اگر پولی که با فروش روزنامه کسب می کنیم در واقع به صاحب آن تعلق ندارد، بلکه ناشی از قرنها فریب و زورگویی است، آنچه کسب کرده ایم قابل مقایسه با خریدن ِ اشیاء دزدی است ! به عبارت دیگر در یک معامله کاملا اخلاقی و عادلانه، در نهایت ثروتی که بدست می آید ناشی از تصرف و زورگویی انسانهای اولیه است. اجداد ما به صورت مشروع صاحب اموال خود نشده اند و بنابراین هرچه به ما منتقل شده است فاقد مشروعیت است. این نتیجه گیری در وجه سیاسی آن در اندیشه ماکیاول ظهور کرده است. از نظر ماکیاول، بنیاد تمامی نظامهای سیاسی نه بر مشروعیت و حق و یا توافق افراد، بلکه بر اعمال وحشیانه و جنگ و خونریزی است. او در کتاب خود، شهریار، از بنیانگذار جمهوری روم ، یعنی رومولوس، بعنوان یک برادرکش نام می برد تا نشان دهد که حتی مشهور ترین و قابل احترام ترین نظام سیاسی آنروز اروپا که در دوران رنسانس سرمشق متفکرین محسوب می شد نیز بنیادی غیر اخلاقی دارد. او از این ایده ، نتیجه جالب توجهی گرفت. از نظر او نظام سیاسی تنها در مرزهای جغرافیایی و تاریخی خود پایبند اخلاقیات است. در عین حال هنگامی که ثبات یک نظام سیاسی به خطر می افتد هیچ عمل خشونت باری نمی تواند غیر اخلاقی نامیده شود. ماکیاول و هابز که در نزد بسیاری از فلاسفه سیاسی مثال لئو اشتراوس و کوانتین اسکینر بعنوان دوقلوهای فلسفی محسوب می شوند پایه ایده ای را گذاشتند که بنیاد دولتهای لیبرال دموکرات امروزی بشمار می رود. از نظر آنها آنچه در ابتدای تشکیل جوامع سیاسی اتفاق افتاده است مانند ِ غصب، دزدی، تصرف، قتل و غارت، و آنچه در شرایط اضطراری حاکم است، مثل جنگ داخلی و یا خارجی، از بسیاری معیارهای اخلاقی معاف است. به عبارت دیگر، از نظر آنها آنچه می توان از آن بعنوان عادلانه و مشروع نام برد منحصر به دوران ثبات جوامع سیاسی است. اهمیتی ندارد که در گذشته های دور پدران ما چگونه یک نظام سیاسی را تأسیس کرده اند و یا اینکه چگونه مالک زمین و مزرعه ای شده اند. در حال حاضر آنچه در مالیکت ما قرار دارد مشروع و عادلانه است و کسی حق ندارد آنرا مورد تعدی قرار دهد. اگر کسی به شجره کشورهای امروزی نگاه کند بعید است هیچ کشوری را پیدا کند که بنیاد آن بر قتل و غارت و تصرف نباشد.
تا اینجا مطمئنا از روند استدلال متعجب شده اید. نتایج این استدلال با حس عام و یا وجدان اخلاقی ما آنچنان سازگار نیست. همین ناسازگاری با معیارهای اخلاقی باعث شد بعضی متفکرین سیاسی مثل مارکس سعی داشته باشند «جهان را تغییر دهند» و وضعیت را به شرایط آرمانی اولیه بازگردانند. به عبارت دیگر، مارکس معتقد بود که اگر در ابتدا چیزی به کسی متعلق نبوده است و مالیکت همه چیز به همه تعلق داشته است، بنابراین باید به آن بازگشت. البته مارکس مانند روسو رأی به نابودی تمدن نمی داد بلکه معتقد بود که در منتهی درجه تمدن و تاریخ بشری این آرمان تحقق خواهد یافت. نظامهای سیاسی کمونیستی بر اساس همین ایده دست به اشتراکی کردن مالیکت زدند تا آرمان مارکس را که در واقع از روسو به او ارث رسیده بود متحقق کنند. اما نتایج فاجعه بار و رفتار های غیر انسانی تقسیم ثروت در نظامهای کمونیستی و سوسیالیستی که به فروپاشی آنها منتهی شد و از آنها چیزی بجز چند کشور کاملا فقیر مثل کره شمالی چیزی باقی نماند، باعث شد که ایده بنیادین مارکس مورد سئوال قرار گیرد. فلاسفه لیبرال ، یا نولیبرالهایی مثل فردریش هایک و میلتون فریدمن به این نتیجه رسیدند که اصولا تقسیم ثروت نه تنها ناممکن است، بلکه به نتایج بسیار وخیم اقتصاد و اخلاقی منتهی خواهد شد. از نظر هایک، حق مالیکت نه تنها به جهت افزایش رشد اقتصادی لازم است، بلکه با آزادیهای سیاسی و اجتماعی انسان رابطه مستقیمی دارد. دولتی که قصد دارد ثروت را تقسیم کند نه تنها مانع رشد اقتصادی می شود و شرایط اقتصادی جامعه را به قهقرا می برد، بلکه خود تبدیل به مانعی برای آزادیهای سیاسی افراد می شود. همانطور که دیگر متفکر لیبرال و یکی از هماندیشان و نزدیکان هایک، یعنی کارل پوپر، تاکید می کند، نظریه آرمانی مارکس و کمونیسم نه تنها جذاب است، بلکه برای هر انسان پایبند به اخلاقی بر ارزش و مطلوب بودن آن صحه می گذارد. اگر هایک و یا سایر فلاسفه لیبرال باتاکید از مارکس انتقاد می کنند نه بدین دلیل است که انسانهایی منفعت طلب ، سنگ دل و فاقد حس اخلاقی هستند ؛ بلکه آنها تحقق آرمان مارکس را ناممکن می دانند.
حال بگذارید به مسئله اصلی نوشته خود بازگردیم : آیا اموالمان به ما تعلق دارند ؟ همانطور که نشان دادیم، نه تنها به جرأت می توان گفت که بسیاری از اموال ما نه نتیجه تلاش و زحمات ما، بلکه مستقیم یا غیر مستقیم ناشی از تصرف نامشروع اجداد ما در طبیعت است. در عین حال هیچ استدلال قانع کننده ای نمی توان ارائه داد که بتواند توجیه کننده حاصل دست رنج شخصی ما باشد. به راحتی می توان حتی مالکیت افراد بر بدنشان را نیز منکر شد، همانگونه که در سیستمهای برده داری افراد را از تملک بدن و دسترنجشان محروم می کردند. بنابراین باید از خود سئوال کرد که چه مبنایی برای مالیکت اشخاص وجود دارد. بنظر جان راولز، فیلسوف معاصر آمریکایی که اثر او، نظریه عدالت، به یکی از آثار کلاسیک تاریخ فلسفه تبدیل شده است و کتابی است که بیش از هر اثر دیگری در قرن بیستم مورد ارجاع و تحلیل قرار گرفته است پاسخ مناسبی به این مسئله ارائه کرده است. از نظر او مالکیت مانند سایر مسائلی که به عدالت و حق مربوط می شوند ارتباط مستقیمی با حس عام (common sense) مردمان یک جامعه دارد. در یک جامعه دموکراتیک و آزاد، اکثریت افراد متعادل، تحصیلکرده و مبادی آداب کم و بیش موافق هستند که اموالی که از راه مشروع کسب شده اند به صاحب آن تعلق دارند و کسی حق ندارد در آنها دخل و تصرفی انجام دهد بجز با اجازه مالک آنها. در عین حال او اضافه می کند که همگان موافق هستند که دخل و تصرف در اموال خصوصی افراد تا حدودی پذیرفته شده است ، البته بصورتی که به اصل مالکیت صدمه ای نزد ، بلکه تنها این دخل و تصرف به نفع ِ افراد ِ نابرخوردار و یا به اصطلاح فقیر باشد. برای مثال دولت می تواند با برقراری میزانی محدود، و در عین حال عقلانی از مالیات، مقداری از ثروت افراد را به فقرا انتقال دهد اما این انتقال ثروت نباید در حدی باشد که اصل مالکیت خصوصی مورد سئوال قرار گیرد. برای مثال نمی توان 90 درصد اموال یک نفر را بعنوان مالیات به فقرا اختصاص داد. او از درصد دقیقی سخن نمی گوید بلکه آنرا به نوعی توافق مسالمت آمیز طرفین که می تواند ناشی از قواعد گفتگوی دموکراتیک باشد واگذار می کند. در عین حال او تاکید می کند که ثروت و احترام به مالکیت خصوصی یکی از عوامل اساسی توسعه اقتصادی و متنفع شدن تمامی اقشار یک جامعه است. بنابراین در یک کلام می توان گفت که : اموالمان به ما تعلق دارند زیرا در غیر اینصورت تلاش و نوآوری که لازمه یک اقتصاد پویا است وجود نخواهد داشت، و در عین حال باید توجه کرد که برای بالا بردن سطح زندگی کل اجتماع می بایست میزان محدودی از این ثروت خصوصی به سمت طبقاتی از اجتماع که بدلایل طبیعی و یا غیر مترقبه توانایی کسب حداقل معاش و ثروت را ندارند جاری شود بدون اینکه اصل مالکیت خصوصی بی معنا شود.



