تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

مجسمه حضرت داوود اثر میکلانژ

 

یادداشتهای دفتر سفید ، شماره صد و پنج

 

و از انسانها قلبهایشان را گرفتند تا بر فکرهایشان حکومت کنند... آن مرزهایی که خطوط ِ امر مقدس را نمایان می کرد پاک کردند تا دیگر هیچ چیز آلوده نباشد ... و انسان مانند ِ کودکی بی سرپست ، در کثافات خود غوطه ور ، بی رهنما و بی چراغ در بیشه زارهای وحشت راهی شد... انسان در مرز پرتگاههای جنون خانه ساخته است اما نمی داند که هر لحظه او سرشار است از هراس سقوط ... سقوط در ژرفنا(Abyss)

 

                                                    ...

 

توضیح : مطلبی نوشته بودم در مورد بسته شدن روزنامه شرق و ارتباط آن با مسئله شاعری بنام قهرمان. بعضی از دوستان پیشنهاد کردند که دنبال دردسر نگردم. باعث تاسف است زیرا مطلب جالبی از کار در آمده بود. اما درعوض این مطلب را در وبلاگ می گذارم.

 

حق مالکیت یکی از حقوقی است که معمولا در تمامی جوامع آزاد و انسانی مورد پذیرش و احترام قرار می گیرد. بجز نگرشهای ِ ذاتا غیر دموکراتیک و ضد انسانی مثل کمونیسم، هیچ نگرش سیاسی عادلانه و انسانی نیست که حق مالکیت افراد بر اموالشان را نفی کند. اما در عین حال هیچ جامعه ای نیست که مالیکت در آن حقی حداکثری و غیر قابل چون و چرا بشمار رود. برای اینکه کمی مسئله را روشن تر کنیم باید به این مسئله بازگردیم که اصولا «مالکیت» چیست ؟

بر اساس ِ لغتنامه وبستر «ملک» یا «مال» چیزهایی هستند که یک فرد و یا گروهی از افراد حقوق منحصر به فردی نسبت به آنها دارند. به عبارت دیگر، چیزی «مال» یا «ملک» دیگری محسوب می شود که بتوان از آن آنگونه که می خواهد استفاده کند و بگونه ای که میل دارد آنرا مورد تصرف قرار قرار دهد. برای مثال یک اتومبیل در صورتی متعلق به یکنفر است که او بتواند آنرا به دلخواه خود به دیگری واگذار کند و یا آنرا نابود کند یا رنگ آن را تغییر دهد. مال و اموال یکنفر تنها شامل اشیائی نمی شود که به او تعلق دارد بلکه علاوه بر یک تکه زمین یا یک ابزار خاص مثل یک چاقو، اندیشه های یکنفر نیز به او تعلق دارد. هرکس مالک چیزهایی است که از ذهن او تراوش کرده است و خالق آنها بشمار می رود. از این نوع مالیکت بعنوان مالکیت معنوی نام برده می شود. برای مثال یک داستان و یا یک نظریه ریاضی می توان جزو اموال یکنفر محسوب شود و او می تواند مالیکت آنرا به دیگری منتقل کند. اما اموال ما از کجا می آیند ؟

انسان در هنگام تولد بجز بدن خویش دارای هیچ مال و اموالی نیست. در واقع ما هنگامی که پا به جهان می گذاریم چیزی بجز اندام خود در مالکیت نداریم. اما مطمئنا افرادی هستند که علاوه بر بدن خود مالک چیزهای دیگری هم بشمار می روند. برای مثال خانه ای دارند و یا حساب بانکی متعلق به آنهاست. همانطور که گفتیم اینها به هنگام تولد در مالیکت ما نیستند بنابراین باید منبعی داشته باشند. به عبارت دیگر ما آنها در طی یک فرایند بدست می آوریم. بصورت کلی اموال ما بر دو دسته هستند : آنهایی که به ارث می بریم یا از سوی دیگری به ما داده می شوند و آنهایی که حاصل تلاش خود ما هستند. برای مثال ما می توانیم خانه پدری خویش را به ارث ببریم و در عین حال می توانید از حاصل کار و تلاش خویش خانه ای بخریم. اما اگر دقت کنیم متوجه می شویم که در هرصورت مالکیت همواره نتیجه تلاش افراد است. برای مثال پدر ما ممکن است بخشی از اموال خود را که به ما منتقل می کند از پدر خود به ارث برده باشد و پدر بزرگ ما هم ممکن است اموال خود را از پدرش به ارث برده باشد. اما در نهایت به جایی خواهیم رسید که یکی از اجداد کهن ما هیچ اموالی از خویش نداشته است. او در هر صورت باید بر اساس تلاش خود چیزی را بدست آورده باشد. بنابراین می توان گفت که هیچ چیز به کسی تعلق ندارد مگر آنکه برای آن تلاش کرده باشد. توماس هابز در کتاب ِ دوران ساز خویش، لویاتان، وضعیتی را تصور می کند که در آن دولت و قانون وجود ندارد. در این شرایط که بنظر او شرایط واقعی انسان در زمانهای بسیار دور بوده است، «چیزی به یکنفر متعلق است که بتواند آنرا بدست آورد و این تا هنگامی که بتواند آنرا برای خویش نگاه دارد». به عبارت دیگر، در دورانهای دو، از نظر هابز، تنها آنچیزی به ما تعلق داشته است که می توانسته ایم آنرا از دسترس دیگران حفظ کنیم و آنها را با خشونت و حیله از چنگ دیگران حفظ کنیم. در این شرایط «همه چیز به همگان تعلق دارد» مگر آنکه کسی بتوانند بخشی از آنرا تصرف کند و از این مالیکت خود را در مقابل دیگران حفاظت کنند. بی شک توصیف هابز از شرایط اولیه انسان بسیار هولناک و غیر انسانی است. اما با کمی تخیل می توان به این نتیجه رسید که احتمالا هابز حق داشته است. در هر صورت همانطور که گفتیم، در ابتدای تاریخ هیچ چیز به هیچ کس تعلق نداشته است و هرکس آنچه را زورش می رسیده است تصاحب می کرده و تا زمانی که قدرتش اجازه می داده است در مالکیت خود نگاه می داشته است. در عین حال هابز از این موقعیت بعنوان یک «واقعیت» سخن نمی گوید بلکه از آن بعنوان «حق» نام می برد. به عبارت دیگر هابز تنها نمی خواهد بعنوان یک انسان شناس و یا یک تاریخنگار به ما گوشزد کند که در ابتدا مسائل بدین گونه بوده اند. او علاوه بر این هیچ مخالفتی با این شرایط ندارد و آنرا غیر اخلاقی نمی داند. در مقابل هابز، جان لاک، دیگر فیلسوف انگلیسی معتقد است که حق مالکیت از آنجایی نشأت می گیرد که ما با تلاش خویش در طبیعت خام دخل و تصرف می کنیم. به عبارت دیگر، از نظر جان لاک، یک زمین بایر متعلق به همه بشر است اما هنگامی که توسط یک انسان شخم زده می شود و محصولی تولید می کند به او تعلق می گیرد. نگرش جان لاک علی رغم جذابیت آن با مشکلات متعددی روبروست. برای مثال می توان به سادگی پرسید که چرا حاصل دست رنج یکنفر به خود او تعلق دارد و یا برای مثال تکلیف یک درخت میوه که در طبیعت خود به خود رشد کرده است چیست. آیا سیبی که از یک درخت وحشی می افتد به همگان تعلق دارد ؟ در مقابل نگرش جان لاک، ژان ژاک روسو اصولا منکر حق مالکیت است. از نظر او اولین کسی  که دور یک زمین خطی رسم کرد و مدعی شد که متعلق به اوست تنها از حماقت دیگران سوء استفاده کرده است. او افسوس می خورد که چرا در آنزمان کسی پیدا نشد که فریاد زند «به سخنان ِ این شیاد گوش فرا ندهید ! شما گمراه شده اید اگر فراموش کنید که میوه ها به همگان تعلق دارند و زمین متعلق به هیچکس نیست!».  بنظر می رسد که هابز و روسو در اصل با یکدیگر اختلافی نداشته باشند. به عبارت دیگر، هر دو موافق این هستند که «مالکیت» یک امر مشروع بشمار نمی رود بلکه یا ناشی از زور و تصرف است و یا فریب و تزویر.

اگر ما با این نتیجه موافقت کنیم، بنظر می رسد که هر آنچه مالک آن هستیم ناشی از منابعی غیر اخلاقی و نامشروع است. اگر پولی که با فروش روزنامه کسب می کنیم در واقع به صاحب آن تعلق ندارد، بلکه ناشی از قرنها فریب و زورگویی است، آنچه کسب کرده ایم قابل مقایسه با خریدن ِ اشیاء دزدی است ! به عبارت دیگر در یک معامله کاملا اخلاقی و عادلانه، در نهایت ثروتی که بدست می آید ناشی از تصرف و زورگویی انسانهای اولیه است. اجداد ما به صورت مشروع صاحب اموال خود نشده اند و بنابراین هرچه به ما منتقل شده است فاقد مشروعیت است. این نتیجه گیری در وجه سیاسی آن در اندیشه ماکیاول ظهور کرده است. از نظر ماکیاول، بنیاد تمامی نظامهای سیاسی نه بر مشروعیت و  حق و یا توافق افراد، بلکه بر اعمال وحشیانه و جنگ و خونریزی است. او در کتاب خود، شهریار، از بنیانگذار جمهوری روم ، یعنی رومولوس، بعنوان یک برادرکش نام می برد تا نشان دهد که حتی مشهور ترین و قابل احترام ترین نظام سیاسی آنروز اروپا که در دوران رنسانس سرمشق متفکرین محسوب می شد نیز بنیادی غیر اخلاقی دارد. او از این ایده ، نتیجه جالب توجهی گرفت. از نظر او نظام سیاسی تنها در مرزهای جغرافیایی و تاریخی خود پایبند اخلاقیات است. در عین حال هنگامی که ثبات یک نظام سیاسی به خطر می افتد هیچ عمل خشونت باری نمی تواند غیر اخلاقی نامیده شود. ماکیاول و هابز که در نزد بسیاری از فلاسفه سیاسی مثال لئو اشتراوس و کوانتین اسکینر بعنوان دوقلوهای فلسفی محسوب می شوند پایه ایده ای را گذاشتند که بنیاد دولتهای لیبرال دموکرات امروزی بشمار می رود. از نظر آنها آنچه در ابتدای تشکیل جوامع سیاسی اتفاق افتاده است مانند ِ غصب، دزدی، تصرف، قتل و غارت، و آنچه در شرایط اضطراری حاکم است، مثل جنگ داخلی و یا خارجی، از بسیاری معیارهای اخلاقی معاف است. به عبارت دیگر، از نظر آنها آنچه می توان از آن بعنوان عادلانه و مشروع نام برد منحصر به دوران ثبات جوامع سیاسی است. اهمیتی ندارد که در گذشته های دور پدران ما چگونه یک نظام سیاسی را تأسیس کرده اند و یا اینکه چگونه مالک زمین و مزرعه ای شده اند. در حال حاضر آنچه در مالیکت ما قرار دارد مشروع و عادلانه است و کسی حق ندارد آنرا مورد تعدی قرار دهد. اگر کسی به شجره کشورهای امروزی نگاه کند بعید است هیچ کشوری را پیدا کند که بنیاد آن بر قتل و غارت و تصرف نباشد.

تا اینجا مطمئنا از روند استدلال متعجب شده اید. نتایج این استدلال با حس عام و یا وجدان اخلاقی ما آنچنان سازگار نیست. همین ناسازگاری با معیارهای اخلاقی باعث شد بعضی متفکرین سیاسی مثل مارکس سعی داشته باشند «جهان را تغییر دهند» و وضعیت را به شرایط آرمانی اولیه بازگردانند. به عبارت دیگر، مارکس معتقد بود که اگر در ابتدا چیزی به کسی متعلق نبوده است و مالیکت همه چیز به همه تعلق داشته است، بنابراین باید به آن بازگشت. البته مارکس مانند روسو رأی به نابودی تمدن نمی داد بلکه معتقد بود که در منتهی درجه تمدن و تاریخ بشری این آرمان تحقق خواهد یافت. نظامهای سیاسی کمونیستی بر اساس همین ایده دست به اشتراکی کردن مالیکت زدند تا آرمان مارکس را که در واقع از روسو به او ارث رسیده بود متحقق کنند. اما نتایج فاجعه بار و رفتار های غیر انسانی تقسیم ثروت در نظامهای کمونیستی و سوسیالیستی که به فروپاشی آنها منتهی شد و از آنها چیزی بجز چند کشور کاملا فقیر مثل کره شمالی چیزی باقی نماند، باعث شد که ایده بنیادین مارکس مورد سئوال قرار گیرد. فلاسفه لیبرال ، یا نولیبرالهایی مثل فردریش هایک و میلتون فریدمن به این نتیجه رسیدند که اصولا تقسیم ثروت نه تنها ناممکن است، بلکه به نتایج بسیار وخیم اقتصاد و اخلاقی منتهی خواهد شد. از نظر هایک، حق مالیکت نه تنها به جهت افزایش رشد اقتصادی لازم است، بلکه با آزادیهای سیاسی و اجتماعی انسان رابطه مستقیمی دارد. دولتی که قصد دارد ثروت را تقسیم کند نه تنها مانع رشد اقتصادی می شود و شرایط اقتصادی جامعه را به قهقرا می برد، بلکه خود تبدیل به مانعی برای آزادیهای سیاسی افراد می شود. همانطور که دیگر متفکر لیبرال و یکی از هماندیشان و نزدیکان هایک، یعنی کارل پوپر، تاکید می کند، نظریه آرمانی مارکس و کمونیسم نه تنها جذاب است، بلکه برای هر انسان پایبند به اخلاقی بر ارزش و مطلوب بودن آن صحه می گذارد. اگر هایک و یا سایر فلاسفه لیبرال باتاکید از مارکس انتقاد می کنند  نه بدین دلیل است که انسانهایی منفعت طلب ، سنگ دل و فاقد حس اخلاقی هستند ؛ بلکه آنها تحقق آرمان مارکس را ناممکن می دانند. 

حال بگذارید به مسئله اصلی نوشته خود بازگردیم : آیا اموالمان به ما تعلق دارند ؟ همانطور که نشان دادیم، نه تنها به جرأت می توان گفت که بسیاری از اموال ما نه نتیجه تلاش و زحمات ما، بلکه مستقیم یا غیر مستقیم ناشی از تصرف نامشروع اجداد ما در طبیعت است. در عین حال هیچ استدلال قانع کننده ای نمی توان ارائه داد که بتواند توجیه کننده حاصل دست رنج شخصی ما باشد. به راحتی می توان حتی مالکیت افراد بر بدنشان را نیز منکر شد، همانگونه که در سیستمهای برده داری افراد را از تملک بدن و دسترنجشان محروم می کردند. بنابراین باید از خود سئوال کرد که چه مبنایی برای مالیکت اشخاص وجود دارد. بنظر جان راولز، فیلسوف معاصر آمریکایی که اثر او، نظریه عدالت، به یکی از آثار کلاسیک تاریخ فلسفه تبدیل شده است و کتابی است که بیش از هر اثر دیگری در قرن بیستم مورد ارجاع و تحلیل قرار گرفته است پاسخ مناسبی به این مسئله ارائه کرده است. از نظر او مالکیت مانند سایر مسائلی که به عدالت و حق مربوط می شوند ارتباط مستقیمی با حس عام (common sense) مردمان یک جامعه دارد. در یک جامعه دموکراتیک و آزاد، اکثریت افراد متعادل، تحصیلکرده و مبادی آداب کم و بیش موافق هستند که اموالی که از راه مشروع کسب شده اند به صاحب آن تعلق دارند و کسی حق ندارد در آنها دخل و تصرفی انجام دهد بجز با اجازه مالک آنها. در عین حال او اضافه می کند که همگان موافق هستند که دخل و تصرف در اموال خصوصی افراد تا حدودی پذیرفته شده است ، البته بصورتی که به اصل مالکیت صدمه ای نزد ، بلکه تنها این دخل و تصرف به نفع ِ افراد ِ نابرخوردار و یا به اصطلاح فقیر باشد. برای مثال دولت می تواند با برقراری میزانی محدود، و در عین حال عقلانی از مالیات، مقداری از ثروت افراد را به فقرا انتقال دهد اما این انتقال ثروت نباید در حدی باشد که اصل مالکیت خصوصی مورد سئوال قرار گیرد. برای مثال نمی توان 90 درصد اموال یک نفر را بعنوان مالیات به فقرا اختصاص داد. او از درصد دقیقی سخن نمی گوید بلکه آنرا به نوعی توافق مسالمت آمیز طرفین که می تواند ناشی از قواعد گفتگوی دموکراتیک باشد واگذار می کند. در عین حال او تاکید می کند که ثروت و احترام به مالکیت خصوصی یکی از عوامل اساسی توسعه اقتصادی و متنفع شدن تمامی اقشار یک جامعه است. بنابراین در یک کلام می توان گفت که  : اموالمان به ما تعلق دارند زیرا در غیر اینصورت تلاش و نوآوری که لازمه یک اقتصاد پویا است وجود نخواهد داشت، و در عین حال باید توجه کرد که برای بالا بردن سطح زندگی کل اجتماع می بایست میزان محدودی از این ثروت خصوصی به سمت طبقاتی از اجتماع که بدلایل طبیعی و یا غیر مترقبه توانایی کسب حداقل معاش و ثروت را ندارند جاری شود بدون اینکه اصل مالکیت خصوصی بی معنا شود.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 19:50 |

مجسمه پیتا (La Pieta) نشان دهنده حضرت مسیح در آغوش حضرت مریم. اثر میکلانژ.

Master, where dwellest thou? He saith unto them, Come and see.

                                                              -- John, 1, 38-39

[پرسیدند] آقای من، در کجا هستی ؟ [مسیح] فرمود : "بیایید و ببینید".

                                                           -- انجیل یوحنا، ۱ ، ۳۸-۳۹

...

سئوال حقیقی برای انسان نه خودکشی است و نه معنای حیات. بلکه انتخاب است میان عقل و وحی : فرمانبردار خدا(یان) ، و یا ارباب خویش بودن. تنها دو شیوه جدی برای حیات وجود دارد : بی خدا و یا پارسا. «مسئله این است... آری مشکل اینجاست» .

 

                                                                                      -- یادداشتهای دفتر سفید، شماره صد

 

                                                      ...

 

توضیح : این نوشته را بخوانید، اما نه در سوگ «شرق». آنرا بخوانید به یاد دوستانی که با تمام جان  می نوشتند و من برای اولین بار با شنیدن بسته شدن یک روزنامه ، نه به ایران ، و نه به وضع اسف بار آن، بلکه به «آن دو» اندیشیدم.

 

                                                      ...

آیا پرداختن به فلسفه فایده ای دارد ؟ شاید این سئوالی باشد که هر فلسفه دانی لااقل یکبار با آن برخورد کرده باشد. به عبارت دیگر ، هرکس که فلسفه را بعنوان فعالیتی جدی ، و نه وقت گذرانی تفننی دنبال می کند با کسانی روبرو می شود که از او این سئوال پیش پا افتاده و شاید اندکی تحقیر آمیز را می پرسند و معمولا ما اهل فلسفه تصمیم می گیریم این سئوال را به حساب نادانی و یا شاید اندیشه سطحی افراد بگذاریم . کسی که وقت با ارزش خود را به فلسفه اختصاص می دهد به سختی می تواند ارزش فعالیت خود را به زیر سئوال ببرد چون پرسش کردن از فایده فلسفه به معنای تردید کردن در ارزش وقت گرانبهایی است که در زندگی برای فلسفه قربانی کرده ایم. به همین دلیل ، اکثر ما کسانی که به فلسفه می پردازیم ، از پرسیدن ِ این سئوال ِ مخاطره آمیز طفره می رویم. اگرچه این نادیده گرفتن تا اندازه ای بدلایل روانی قابل پذیرش است ، اما از لحاظ نظری فاجعه ای به تمام معنا است. فلسفه ، بعنوان دانشی که در جستجوی دلایل و استدلالهای بی نقص و قابل اطمینان است نمی تواند نسبت به چنین پرسش بنیادینی بی توجه باشد. پس بیاید یکبار هم که شده خود را در مقابل این پرسش قرار دهیم.

مقدمه هرکتاب ابتدایی فلسفه عموما حاوی جمله ای کم و بیش شبیه به این است که «کلمه فیلسوف از واژه یونانی فیلوسوفوس ، به معنای دوست دار و یا جوینده دانش مشتق شده است و فلسفه از وجه لغوی به معنای جستجوی دانش می باشد.» در واقع اولین بار این فیثاغورث بود که در پاسخ به سئوال یک حاکم جبار یونانی که از او پرسیده بود «تو که هستی؟» پاسخ داد «من یک فیلسوف هستم» بدین معنا که «من یک دوستدار دانش هستم». بنابراین کسانی که برای اولین بار به سمت فلسفه گرایش پیدا می کنند ، آن را جستجویی برای دست یافتن به «دانش» و یا «حقیقت» می دانند. در انجیل یوحنا از زبان عیسی مسیح نقل شده است که می فرماید «حقیقت منجر به رهایی شما می شود». بی سبب نیست که سازمان اطلاعاتی سیا این جمله را در سر در ِ ساختمان خود در شهر لانگلی قرار داده است زیرا بی شک همه ما کم و بیش معتقد هستیم که حقیقت چیز ِ ارزشمندی است ، که حتی به «رهایی» ما منتهی می شود [بگذریم از سوفوکلس که در نمایشنامه شاه ادیپ گفته بود «دانش چه دهشتناک است هنگامی که در دانش نجاتی متصور نیست»] در این صورت اگر فلسفه ما را به دست یافتن ِ به حقیقت یاری می کند و اگر حقیقت همان موجود ِ ارزشمندی باشد که ما می اندیشیم، در نتیجه فلسفه فعالیتی بسیار ارزشمند است. البته بعضی فلاسفه کلاسیک مثل توماس قدیس برای رد کردن چنین استدلالی عنوان کرده اند که اگر فلسفه بدلیل ِ دست یافتن به حقیقت ارزشمند است ، پس حقیقت برای ِ چه ارزشمند است ؟ اما بیاید تا اینجا در نظر بگیریم که حقیقت به خودی خود چیز ارزشمندی است و فلسفه بدین دلیل ارزشمند است که حقیقت را برای ما آشکار می سازد. با اینحال ما با چنین نگرشی تنها در مرحله اول دانش فلسفی خود هستیم. هرچه دانش ما در نتیجه مطالعه تاریخ فلسفه افزایش می یابد این اطمینان هرچه بیشتر رنگ می بازد. هر علاقه مند به فلسفه می داند که در تاریخ فلسفه در هیچ موضوع جزئی و یا کلی ، میان فلاسفه بزرگ توافق نظری وجود نداشته است. حتی یک مطالعه جزئی تاریخ فلسفه نشان می دهد که فلاسفه بیش از آنکه به ما پاسخهای قابل قبول ارائه داده باشند، برای ما سئوالهای ِ بیشتری مطرح کرده اند بدون آنکه برای آنها پاسخهای درخوری اندیشیده باشند. بی جهت نیست که مطالعه فلسفه به سرعت به یک شک گرایی عمیق منتهی می شود. همین گرایش به شک گرایی و یا عدم در دست داشتن پاسخ و ناممکن دانستن یافتن پاسخ باعث شده است که فلاسفه و دوست داران فلسفه از نظر سایرین ، افرادی محسوب شوند که وقت خود را در بحثها و جستجوهای پوچ و بی حاصل تلف می کنند. حتی بعضی تا آنجا به پیش می روند که فلسفه را چیزی همسطح بازی با کلمات ، جمله ها و مفاهیم بی معنا می دانند.

اگر نگاهی به تاریخ فلسفه بیندازیم، متوجه می شویم که فلسفه واکنشی نسبت به شک است. به عبارت دیگر فلسفه هنگامی متولد می شد که امید به برطرف ساختن ِ شک و دست یافتن به یقین توسط منابعی غیر از عقل انسان مانند دین و روایات ناممکن بنظر می رسد. ارسطو از کسانی مانند هزیود و هومر که پیش از او می اندیشیدند بعنوان کسانی نام می برد که منبع اصلی دانش آنها نه عقل انسانی بلکه افسانه ها و روایات مذهبی بوده است. بنابراین ما هنگامی به فلسفه می پردازیم که برای دست یافتن به حقیقت تنها به عقل خود توسل می جوییم. اما جالب اینجاست که فلسفه ، یعنی فعالیت مستقل عقل در دست یافتن به حقیقت نه تنها شک ما را برطرف نمی سازد بلکه به شک گرایی و عدم ایمان به توانایی انسان در دست یافتن به حقیقت منتهی می شود ، در حالیکه رقیب اصلی فلسفه ، یعنی دین ، حداقل نوعی قرائت از حقیقت و یقین در اختیار ما قرار می دهد. حال باید از خود پرسید که اگر فلسفه علی رغم تعهد خود در دست یافتن به حقیقت ، تنها به شک گرایی منتهی می شود ، فایده فلسفه چیست ؟ مگر نه آنکه ما برای دست یافتن به حقیقت به سوی فلسفه حرکت می کنیم ؟ اگر حقیقت در فلسفه دست یافتنی نیست ، پس کارکرد و ارزش فلسفه در چیست ؟

حال بگذارید برای پاسخ دادن به سئوال خود بجای نگرش خالص فلسفی ، کمی به سمت سیاست حرکت کنیم تا شاید پاسخ خود را در آنجا بیابیم. دموکراسی آتن به شهادت مورخین اولین دموکراسی است که در تاریخ پا به عرصه وجود گذارده است. اگرچه دموکراسی در آتن تفاوت بسیار زیادی با رژیمهای دموکراتیک امروزی ما دارد اما واقعیت اینجاست که این رژیم باستانی در یک مسئله اساسی با رژیمهای مدرن دموکراتیک هم داستان است.  دموکراسی آتن و دموکراسیهای مدرن ، علی رغم تمامی تفاوتهایشان ، در این مسئله با یکدیگر هم داستان هستند که  تصمیمات در زندگی سیاسی تنها به اراده اکثریت افراد وابسته هستند ؛ بدین معنا که تصمیمات سیاسی دموکراتیک ، مشروعیت خود را از تصمیم اکثریت انسانها دریافت می کنند. در عین حال ، در دموکراسی انتظار توافق صد در صد بر روی سیاستهای خاص وجود ندارد، زیرا واقعیت تکثر در جوامع سیاسی امکات اتفاق نظر کلی در مورد سیاستهای خاص را ناممکن می سازد به همین دلیل است که هانا آرنت از تکثر انسانها بعنوان جوهره  سیاست نام می برد. اما این تکثر انسانها در دموکراسی تنها به معنای تکثر عددی آنها نیست. تکثر در دموکراسی به معنای تکثر در عقاید است. اما تکثر عقاید از کجا نشأت می گیرد ؟ اصول منطق که از زمان ارسطو در اختیار ما قرار داشته است نشان می دهد که حقیقت تنها یک چیز است. برای مثال در حال حاضر یا آسمان بارانی است یا بارانی نیست. نه تنها گزینه دیگری در اینجا ممکن نیست (یعنی همان اصل نفی شق سوم) بلکه هر دو این عقاید یا گزاره ها نیز نمی تواند درست باشد (اصل عدم تناقض). به عبارت دیگر یا هوا بارانی است یا بارانی نیست ، در عین حال هوا نمی تواند هم بارانی باشد و هم بارانی نباشد. بنابراین حقیقت تنها یکی است. اما در دموکراسی گویا حقیقت بی شمار است ! یعنی به تعداد شهروندان می توان حقیقتهای گوناگون داشت. هر کس برای خود مدعی یک حقیقت است. برای مثال یکنفر معتقد است که باید سود بانکی را افزایش داد و دیگری معتقد است باید آنرا کاهش داد. ممکن است در اینجا اعتراض کنید که لاجرم یکی از ایندو اشتباه می گویند چون بنابر اصول منطق ، تصمیم درست تنها یکی است. نمی توان از چند تصمیم متفاوت و متناقض بعنوان تصمیمهای درست نام برد. پس باید کسانی را که اشتباه می کنند راهنمایی کرد و به آنها نشان داد که نظر آنها درست نیست. این عمل تنها بواسطه گفتگو ، بحث و استدلال عقلانی ممکن است. برای مثال باید بر اساس آمارهای اقتصادی و معادلات ریاضی به دیگری نشان داد که فلان برنامه اقتصادی درست و فلان برنامه دیگر اشتباه است. بنابراین مسئله آنچنان پیچیده نیست که در ابتدا تصور می کردیم. می توان با استدلال صحیح از تکثر عقاید و نظرها به یگانگی در عقیده و نظر رسید. اما این آرزوی ما علی رغم جذابیت آن بسیار دور از دسترس است. هرکس که تابحال یکبار دست به گفتگو ، بحث و یا استدلال زده باشد می داند که ماجرای مجاب کردن یکنفر آنچنان که تصور می شود ساده نیست. هر انسان دارای استدلالها و دلایل مخصوص به خود برای دفاع از عقایدش است. بنابراین در هرگفتگو و استدلال ، طرف مقابل ما هم استدلالهای متناسبی ارائه می دهد که رد کردن آنها به هیچوجه ساده نیست. جالب اینجاست که هرچه گفتگو ادامه پیدا می کند امکان تفاهم کمتر و کمتر می شود و ما به جایی نزدیک می شویم که گویا هیچ راه حلی بجز پذیرفتن اینکه در هر صورت طرف مقابل عقیده ای متفاوت از ما دارد وجود ندارد. در گفتگو بسیار اتفاق می افتد که هیچکدام از طرفین موفق به مجاب شدن دیگری نمی شوند. اما در عین حال بعید نیست که ما با خود به این نتیجه برسیم که طرف مقابل ما لجاجت می کند ، یا اینکه هوش او به اندازه کافی رشد نکرده است که استدلالهای ما را بپذیرد یا شاید حتی به این نتیجه برسیم که طرف مقابل ما بدلیل منافع خود از استدلال ما مجاب نمی شود و برای حفظ سود خود بر عقایدش پافشاری می کند. استدلالهای ارسطو مبنی بر نابرابری ذاتی انسانها در کاربرد قوه عقل و اعتقاد مارکسیستها به نظریه منافع طبقاتی افراد ، نمونه ای از این توجیهات برای عدم توافق است. ما می توانیم هر تحلیلی که میل داریم از اختلاف نظر انسانها بر سر مسائل متفاوت ارائه دهیم. اما واقعیت اینجاست که این اختلاف نظر و تکثر عقاید ، واقعیت جوامع دموکرات معاصر است. به عقیده جان راولز، تکثر و اختلاف نظر در عقاید ، نتیجه طبیعی فعالیت ذهن انسانی است و تنها راه حل برای برطرف کردن آن استفاده از زور و اجبار دولتی است که البته با دموکراسی کاملا در تضاد است.

حال بگذارید به مسئله ابتدایی خود بازگردیم. آیا برای فلسفه فایده ای متصور است در حالیکه فعالیت فلسفی در بهترین حالت آن به شک گرایی منتهی می شود ؟ شاید تا اینجا کم و بیش متوجه شده باشید که ماجرا از چه قرار است. گویا هم فلسفه و هم دموکراسی نمایش کامل و بی نقص تکثر و عدم توافق انسانی هستند.  هر دو آنها به جایی ختم می شوند که توافق بر روی همه چیز ناممکن می گردد. بی جهت نیست که بعضی از فلاسفه معاصر ، مانند  لئو اشتراوس و پیر منون بر روی ارتباط میان دموکراسی و فلسفه انگشت گذارده اند. حتی بعضی تا آنجا پیش رفته اند که فلسفه را دانشی دموکراتیک می دانند. در عین حال جالب اینجاست که دموکراسی و فلسفه هر دو در آتن به اوج خود دست پیدا کردند. حال بگذارید از بحث خود نتیجه گیری کنیم. فلسفه به هیچ وجه فعالیتی که به حقیقت منتهی می شود نیست. فلسفه در بهترین حالت فعالیتی «برای» دست یافتن به حقیقت است. در عین حال فلسفه به ما نشان می دهد که حقیقت دست یافتنی نیست و تنها می توان در جستجوی آن بود. به همین دلیل است که ترجمه درست کلمه فیلوسوفیا در زبان یونانی نه «کشف حقیقت» بلکه «جستجوی حقیقت» است. جستجویی که بعید است هیچگاه به حقیقت منتهی شود. در عین حال دموکراسی نمایان کننده عدم توافق و تکثر در عقاید افراد است. در دموکراسی است که واقعیت اختلاف دیدگاهها آشکار می شود. اما دموکراسی به سادگی می تواند به یک اقتدارگرایی تام و تمام منتهی شود زیرا عده ای ممکن است سریع به این نتیجه دست پیدا کنند که اکثریت افراد ، بجز خود آنها ، از دریافتن حقیقت عاجز هستند و بنابراین باید به زور اسلحه آنها را به پذیرفتن عقیده ای مجبور ساخت. در اینجا فلسفه بعنوان ناجی دموکراسی ظاهر می شود. از دیدگاه فلسفی ، تکثر عقاید نه نشانه نوعی انحطاط اخلاقی افراد ، بلکه نتیجه طبیعی اندیشیدن انسان است. به همین جهت مجبور ساختن دیگران در پذیرفتن یک ایده واحد نه تنها مخالف اصول عدالت دموکراتیک است ، بلکه با عقل نیز سازگار نیست. تنها راه حل عقلانی برای زندگی انسان پذیرفتن تکثر عقاید است و پذیرفتن تکثر عقاید چیزی نیست بجز همان دموکراسی. فلسفه نه تنها دوست دموکراسی است بلکه هم فلسفه دموکراتیک است و هم دموکراسی فلسفی است. به همین جهت است که بسیاری فلاسفه دموکرات مثل اسپینوزا و جان استوارت میل ، فلسفه را لازمه فرهنگ و آموزش دموکراتیک شهروندان می دانستند. فایده بزرگی که برای فلسفه قابل تصور است تقویت رژیم دموکراتیک است. با این نتیجه گیری، می توانید اطمینان داشته باشید که با خواندن کتابهای فلسفی نه تنها وقت گرانبهای خود را تلف نکرده اید بلکه فعالیتی به تمام معنا انسانی و با ارزش را دنبال می کنید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 0:33 |

                              

            Midway upon the journey of our life
            I found myself within a forest dark,
            For the straightforward pathway had been lost.
           
Ah me! how hard a thing it is to say.

 

                   "در میان سفر زندگی خودم را در میان جنگلی تاریک یافتم

                   در حالیکه راه درست گم شده بود. آه ! چه چیز سختی است

                   این برای گفتن."

                                 

                                          -- جمله اول بخش جهنم در کمدی الهی اثر دانته

 

توضیح : از تمام کسانی که برای مطلب قبلی پیغام گذاشته بودند تشکر می کنم اما متاسفانه فرصت چندانی برای پاسخ دادن به آنها ندارم. این مطلب را برای روزنامه شرق نوشته بودم که گویا مورد پسند مسئولین صفحه اندیشه قرار نگرفته بود. به همین دلیل برای وبلاگ استفاده اش می کنم.

 

بگذارید مطلب خود را با یک سئوال آغاز کنیم : «آیا نسبی گرایی اخلاقی وجود دارد ؟» جی.ای.مور ، فیلسوفی که امروز به عنوان یکی از بنیانگزاران فلسفه تحلیلی مشهور شده است معتقد بود که اکثر اختلاف نظرها در پاسخ دادن به مسائل ناشی از واضح نبودن سئوالات است. به عبارت دیگر، گاه اتفاق می افتد که ما ساعتها با یکدیگر مجادله می کنیم بدون آنکه از نظر یکدیگر و موضوع مورد بحث اطلاع دقیقی داشته باشیم. بنابراین برای پاسخ دادن به هر سئوال بیش از همه باید بدانیم که دقیقا چه سئوالی پرسیده شده است. در مورد اینکه «آیا نسبی گرایی اخلاقی وجود دارد؟» پیش از همه باید بدانیم «نسبی گرایی» چیست. آشکار است که در بررسی این مسئله می توان راه های متفاوتی را پیش گرفت اما  ما در اینجا سعی می کنیم از ساده ترین روش ممکن استفاده کنیم. از دیدگاه کاملا نظری یا آنچه از آن با نام فراـ اخلاق نام می برند ، نسبی گرایی اخلاقی یعنی «یک سیستم اخلاقی درست وجود ندارد بلکه سیستمهای اخلاقی متعددی وجود دارند که نمی توان میان آنها دست به انتخاب زد». البته این تعریف بسیار نظری است و باید در مورد آن بیشتر توضیح داد. به صورت جزئی تر ، نسبی گرایی اخلاقی نگرشی است که بر اساس آن ، انواع مختلفی از اخلاقیات موجود است که هیچکدام در میان آنها برتر و درست تر از دیگری نیست. اگر بخواهیم آنرا به شکل امری و یا به اصطلاح هنجاری در آوریم ، باید بگوییم که «تمامی انواع اخلاقیات ارزش و احترام خاص خود را دارند و کسی نباید یک نوع از اخلاقیات را برتر از دیگری بداند». برای مثال در کتاب دوم «عهد عتیق» ، موسوم به «خروج» می خوانیم که «چشم برای چشم، دندان برای دندان و پا برای پا». این اصل اخلاقی است که در دین یهود پذیرفته شده است بدین معنا که اگر کسی به چشم دیگری صدمه زد باید به چشم او صدمه زد و همین ترتیب درمورد همه چیز دیگر. در مقابل ماهاتما گاندی رهبر استقلال هند می گوید «اهداف بسیاری است که من حاضرم برای آنها کشته شوم. اما حتی یک هدف وجود ندارد که من برای آن حاضر باشم بکشم». به عبارت دیگر گاندی معتقد به اخلاق عدم خشونت است. او در جایی با اشاره به اصل اخلاق دین یهود گفته بود که «قانون ِ چشم در مقابل چشم به کور شدن تمامی بشریت منتهی خواهد شد». آشکار است که ما در اینجا با دو نوع مختلف اخلاقیات روبرو هستیم. یکی از آنها سفارش می کند که باید شخص خاطی را به مجازاتی مشابه عملش برسانیم، و دیگری معتقد است نباید دست به مقابله مثل بزنیم. از نظر یک معتقد به نسبی گرایی اخلاقی ، انتخاب بین این دو نوع اخلاقیات به هیچوجه نمی تواند ناشی از استدلال باشد زیرا هیچ کدام از این دو برتری نسبت به دیگری ندارد که بتوان میان آنها دست به قضاوت زد و یکی را بر دیگری ترجیح داد.

«نسبی گرایی اخلاقی» بی شک یکی از عناصر اصلی حس عام و عقیده اکثریت افرادی است که خود را وامدار دموکراسی و حقوق بشر می دانند. شکل بسیار متجسم نسبی گرایی اخلاقی همان چیزی است که ما از آن با عنوان «تکثر یا تنوع فرهنگها» نام می بریم که در کنوانسیون حفاظت و حفظ تنوعهای فرهنگی یونسکو بر آن تاکید شده است. به عبارت دیگر ما در قطعنامه های متعدد سازمان ملل و حقوق بشر ، این حق را به رسمیت شناخته ایم که فرهنگهای مختلف و شکلهای مختلف زندگی ، از جمله شکلهای مختلف اخلاقیات را به رسمیت شناسیم و از آنها حمایت کنیم. ممکن است این ایده به خودی خود به هیچوجه مشکل زا بنظر نیاید و هر انسان فرهیخته ای در پاسخ سئوال اولیه ما ، یعنی «آیا نسبی گرایی اخلاقی وجود دارد؟» با تاکید پاسخ دهد «آری». در عین حال همین که نظریه ای را با عنوان «نسبی گرایی اخلاقی» در بالا معرفی کردیم ، بدین معنا است که این نگرش «وجود دارد». اما بگذارید در مورد وجود داشتن این نگرش کمی توضیح دهیم. وجود داشتن در اینجا بدین معنا نیست که آیا این نظریه در فلان کتاب ، مقاله و یا در نزد فلان فیلسوف وجود دارد یا خیر که به وضوح پاسخ آن مثبت است. همانطور که گفتیم حتی در بیانیه های سازمانهای بین المللی نوعی از نسبیت گرایی اخلاقی پیشنهاد شده است. اگر اینجا از «وجود ِ» نسبی گرایی اخلاقی پرسیده ایم ، بدین معنا است که «آیا نسبی گرایی اخلاقی در اخلاق یکنفر وجود داشته است؟» در اینجا سئوال به سادگی این است که «آیا کسی در رفتار خود نسبی گرایی اخلاقی را رعایت می کند؟» برای اینکه به این سئوال پاسخ بدهیم باید بدانیم که آیا اصولا نسبی گرایی اخلاقی در رفتار فردی و جمعی ممکن است یا خیر. یا به عبارت دیگر ، آیا اصولا کسی می تواند در رفتار خود نسبی گرا باشد؟

 در پاسخ به این سئوال با مشکل بزرگی مواجه هستیم، زیرا از یکسو نسبی گرایی اخلاقی حکم می کند که هیچ معیاری برای انتخاب میان گزینه های اخلاقی متفاوت وجود ندارد، و از سوی دیگر هرگونه رفتار پیشاپیش نیازمند تصمیم است که تصمیم هم خود نیازمند معیار قضاوت است. برای مثال تصور کنید که یکنفر سیلی به صورت شما نواخته است. شما باید تصمیم بگیرید که چه عکس العملی نشان دهید. حتی عدم انجام عکس العمل هم خود یکنوع تصمیم است. حال باید ببینیم که آیا باید برای مثال بر اساس اخلاق دین یهود ما هم به صورت او سیلی بزنیم یا بر اساس پیشنهاد گاندی از توسل به خشونت دوری کنیم. همانطور که گفتیم نسبی گرایی اخلاق به ما می گوید که در اینجا هیچگونه معیاری برای تصمیم گیری وجود ندارد. مطمئنا عمل کردن بدون تصمیم گیری ممکن نیست و در عین حال زندگی بدون عمل کردن ممکن نیست.

به این نتیجه می رسیم که ما در اینجا تنها یک راه حل در پیش داریم. نمی توانیم دست به عمل نزنیم زیرا دست به عمل نزدن هم خود نوعی عمل است. بنابراین باید تصمیم بگیریم، اما تصمیم ما نمی تواند هیچ معیاری داشته باشد، زیرا اگر معیاری برای تصمیم گیری خود داشته باشیم از قاعده نسبی گرایی اخلاق خارج شده ایم. بنابراین باید تصمیمی بگیریم که برای آن هیچ معیاری وجود نداشته باشد. به عبارت دیگر تصمیم ما معیاری بجز خود تصمیم ما ندارد. برای مثال اگر من در مقابل کسی به صورت من سیلی نواخته است بخندم و شما از من دلیل را بپرسید نمی توانم بگویم که «باید به کسی که به تو سیلی می زند خندید» زیرا در این صورت من پیشاپیش یک نوع از اخلاق را انتخاب کرده ام در حالیکه انتخاب با قاعده ممکن نیست. من تنها می توانم بگویم که «من تصمیم گرفتم به کسی که به من سیلی می زند بخندم و این تصمیم من هیچ معیاری ندارد». درنتیجه شما تنها در صورتی یک نسبی گرای اخلاقی به تمام معنا هستید که تنها دلیلی که برای تصمیمات خود ارائه می دهید خواست و اراده خودتان باشد و نه چیز دیگر. شما حتی نمی توانید بگویید که فلان تصمیم را بخاطر تامین منافع خود گرفته اید زیرا این پیشاپیش بدین معنا است که معیار فایده را برای تصمیم خود مد نظر قرار داده اید.

روشی که در بالا پیشنهاد کردیم چیزی است که در فلسفه اخلاق و سیاست با نام «تصمیم گرایی» [Decisionism]  شناخته می شود. بر اساس این نگرش ، یک تصمیم فردی ، سیاسی و یا حقوقی هیچ توجیهی بجز نفس خود آن تصمیم ندارد. به عبارت دیگر ، تصمیم مورد نظر مشروعیت خود را نه از یک معیار خارجی مثل عدالت و یا حق ، بلکه از مرجع تصمیم گیرنده آن کسب می کند. حال اگر بخواهیم نتیجه تحقیق خود را جمع بندی کنیم باید بگوییم که «نسبی گرایی اخلاقی» تنها در صورتی می تواند در رفتارهای یک فرد و یا نهاد وجود داشته باشد که بصورت تصمیم گرایانه درآید.

حال بگذارید به موضوع اصلی نوشته خود بازگردیم : «آیا نسبی گرایی اخلاقی دموکراتیک است؟» می توان گفت که در دموکراسی مشروعیت تصمیمات تنها ناشی از تصمیم اکثریت است و بنابراین این «تصمیم» اکثریت است که مشروعیت یک عمل را تأمین می کند. به عبارت دیگر ، بنظر می رسد که دموکراسی تجسم کامل تصمیم گرایی باشد. در دموکراسی این رأی اکثریت است که بعنوان معیار اساسی قضاوت عمل می کند. اما در عین حال تفاوت بسیار زیادی میان دموکراسی و نگرش نسبی گرایانه اخلاقی یا همان تصمیم گرایی وجود دارد. با اینکه دموکراسی بر تصمیم اکثریت مبتنی است اما اکثریت هنگام تصمیم گرفتن در یک مورد خاص بر اساس معیارهایی دست به تصمیم می زنند که به هیچ وجه نسبی گرایانه نیست. بعنوان مثال برای حمایت از یک برنامه اقتصادی ، نمایندگان مجلس از معیارهای متفاوتی مثل کارایی ، فایده ، نفع اکثریت ، ارزشهای اخلاقی و سیاسی ، مثل آزادی ، مذهب و برابری تبعیت می کنند. هیچ تصمیم سیاسی تنها به بهانه اینکه تصمیم نمایندگان مردم و یا خود مردم است مشروع و قابل قبول شمرده نمی شود. برای مثال حتی اگر تمامی مردم اراده کنند ، تصمیم بگیرند و رأی بدهند که یک بیگناه اعدام شود، این بدان معنا نیست که این عمل یک عمل اخلاقی و موافق با معیارهای عدالت است. به عبارت دیگر در یک رژیم دموکراتیک تصمیم اکثریت اگرچه می تواند معیاری برای عمل سیاسی باشد اما نمی تواند معیار درستی و عدالت یک تصمیم بشمار رود. همواره معیارهای دیگری بجز اراده اکثریت عامل درستی و نادرستی این اعمال است. 

مشخصا بحث ما در اینجا کمی مغشوش بنظر می رسد. از یک سو نسبی گرایی اخلاقی ایده بسیار پذیرفته شده ای در نظامهای سیاسی دموکراتیک بشمار می رود ، و از سوی دیگر «تصمیم گرایی» که نتیجه بکاربستن نسبی گرایی اخلاقی در عرصه اجتماع است مشخصا با هرگونه تعبیری از دموکراسی و حقوق بشر در تضاد است. بگذارید در اینجا دست به معرفی یک مفهوم دیگر بزنیم تا بحث را روشن تر سازیم. مفهوم «پلورالیسم» یا معادل آن در زبان فارسی «تکثرگرایی» با نسبی گرایی اخلاقی هم عرض محسوب می شود. به عبارت دیگر ، معمولا جامعه ای را که در آن تکثرگرایی به رسمیت شناخته شده است را فاقد معیار نهایی برای قضاوت در مورد اخلاقیات متعدد محسوب می کنند. اما لازم است که در اینجا میان «تکثر گرایی» و «نسبی گرایی اخلاقی» تفکیکی قائل شویم. یک جامعه تکثر گرا جامعه ای است که در آن سیستمهای اخلاقی مختلف، یا فرهنگهای مختلف با اخلاقیات متفاوت در کنار هم به زندگی مسالمت آمیز ادامه می دهند. اما همانطور که نشان دادیم، «نسبی گرایی اخلاقی» هنگامی که وجه سیاسی به خود می گیرید می تواند کاملا نفی کننده تکثرگرایی باشد. تفاوت تکثرگرایی با نسبی گرایی اخلاقی در این است که چهارچوبهای زیست اجتماعی، رفتارها و اخلاقیات را محدود می کنند. برای مثال اگر چه در دموکراسی پذیرفته شده است که ادیان مختلف با اخلاقیات متفاوت می توانند در یک جامعه وجود داشته باشند و هیچ کسی حقی ندارد آنها را از میان ببرد، اما در عین حال همین ادیان اگر به مخالفت با اصول حکومت دموکراتیک برخیزند با آنها برخورد خواهد شد. برای مثال یک نگرش ضد دموکراتیک مسیحی ، در یک جامعه دموکراتیک نمی تواند به حیات خود ادامه دهد و مطمئنا با انواع محدودیتهای قانونی و دولتی مواجه خواهد شد. به عبارت دیگر در تکثر گرایی ، نسبی گرایی اخلاقی تا جایی مجاز است که با بنیادهای زیست اجتماعی دموکراتیک در تضاد قرار نداشته باشد.

بنابراین به وضوح می بینیم که این «نسبی گرایی اخلاقی» نیست که با دموکراسی سازگار است، بلکه «تکثرگرایی» است که بنیاد دموکراسی لیبرال را تشکیل می دهد. تاکید ما بر این مسئله از آنجایی اهمیت دارد که گاه از ارتباط میان عدم قطعیت با دموکراسی سخن گفته می شود. اما باید تاکید کرد که عدم قطعیت در دموکراسی تنها به حوزه خاصی محدود می شود و خود شرایط رژیم دموکراتیک شامل عدم قطعیت نیستند. به عبارت دیگر همواره اصول اساسی رژیم دموکراتیک بعنوان قواعدی غیر قابل تخطی و بدیهی در نظر گرفته می شوند. در یک جامعه دموکراتیک، حتی اگر «تکثرگرایی» در رادیکال ترین شکل آن پذیرفته شده باشد، اصول رژیم دموکراتیک بعنوان تنها ارزشها و قواعد رفتاری قابل قبول و درست مورد تأکید قرار می گیرند. اگرچه نسبی گرایی اخلاقی ممکن است شباهتهای بسیار زیادی با نگرش «متساهل» دموکراسی داشته باشد، اما در انتهای خط با دموکراسی نه تنها سازگار نیست بلکه کاملا متضاد است.  

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 21:47 |