تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

 

                                        نقاشی طوفان نوح (The Deluge) اثر میکلانژ

 

هنگامی که کسی راهش را گم می کند، باید به ابتدا بازگردد، اگر بتواند. ــ آلن بلوم

 

چند شب پیش با یکی از دوستان در ایران صحبت می کردم. شاید چند ساعتی به بحث گذشت. در انتها دیدم انگار از یک گفتگوی طولانی هیچ حاصل نشده است. با سردرد و سرگیجه گفتگو را رها کردم. دوست ما دانشجوی فلسفه بود. نمی خواهم از چیزی بنالم و زبان به انتقاد از این و آن بگشایم. اما گفتم باید این درد دل را با مخاطب انجام داد. وضعیت ایران بسیار بحرانی است. نه بخاطر حکومت و نه بخاطر شلاق و اعدام و فلان سنگسار. آنها بجای خود. اینبار حتی از فرهنگ مردمان جامعه هم نمی خواهم سخن بگویم که از همان ابتدای ِ اندیشیدن هم افلاطون گفته بود که اکثریت را باید به دست چوپان سپارد. می دانم آنچه گفتم برق از سر بسیاری افراد می پراند. می دانم این حرفها با روح دموکراسی و برابری انسانها نمی خواند. اما منتهی درجه ریاکاری است اگر بگوییم همه انسانهای کوچه و خیابان به یک اندازه می اندیشند و به یک اندازه از خرد و دانش برخوردارند. اگر دموکراتها و لیبرالها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند نه اینکه آنقدر خشک مغزند که خیال می کنند همه انسانها در درجه فهم و شعور یکسان هستند. آنها از آزادی و برابری انسانها دفاع می کنند زیرا آرمانشان این است که حتی فرومایه ترین انسانها نیز به حکم انسان بودن واجد حق و حقوقی هستند. و اگرنه تمام ِ اندیشمندان سیاسی متفق القول هستند که دموکراسی امروز نه تنها عام گرا نیست، بلکه از خاص گرا ترین انواع حکومتهاست. همین رأی دادن و انتخاب کردن یعنی که باید رهبری خود را به عده ای کاردان و دانا سپرد. مسئله امروز ما این است که همین هایی که باید در ایران کاردان و اندیشمندان ِ ما باشند از همه گم گشته تر و سردرگم ترند. همه مسائلشان از مفاهیم و بدیهیاتی ساخته شده است که اگر سئوال کنی نه می دانند به چه معنا است و نه می توانند از آنها دفاع کنند. عقلانیت ، سنت ، مدرنیته ، پست مدرن ، دموکراسی ، پوپولیسم ، غرب ، شرق ، فلسفه و غیره نقل و نبات ِ همگان شده است بدون آنکه بدانند معنای آنها چیست و از کجا می آیند. اگر سئوال هم شود، تعاریف عجیب و غریبی ارائه می دهند که نه معلوم است معنای آنها چیست و نه اینکه به چه کار می آیند. هر مصاحبه ای خط اول آن شده است «بنظر شما سنت با مدرنیته در تضاد است ؟» متفکر مورد سئوال هم ساعتی تمام تاریخ غرب و شرق را مزین به نام تمام ِ فلاسفه می کند و دسته بندیهایی معرفی می کند که عقل از سر هر اندیشمندی می پرداند. در انتها هم طرف مقابل مزین به نام فیلسوف می شود و کتابهایش مشهور و مریدانی می یابد که مانند ِ صلیبیون حاضرند همه را از دم تیغ بگذرانند و از مراد و غایت ِ خود دفاع کنند.

این چند روز رخوتی به جانم افتاده است که بیا و ببین. روزها می آید و می رود و من شبها تا دم صبح به در و دیوار خیره شده ام و روزها تا دمی از ظهر با چشمانی باز به سقف خیره نقش مردگان بازی می کنم. نمی دانم عاقبت ما چه می شود. نه به عاقبت خودمان خوشبینم و نه به عاقبت دیگران. بد دورانی شده است. با خودم هزار بار پرسیده ام چه باید کرد، اما نمی دانم. دیگر فلسفه و اندیشه که انقلاب نیست بگویم شاهزاده می آید همه را درست می کند. چندی پیش خوانده بودم که بعضی گفته اند بهتر است سینمای ایران را اصلا تعطیل کنیم و این بار را از دوش برداریم. فکر من هم شده است که شاید بستن دانشکده فلسفه و علوم سیاسی نیز از اهم واجبات باشد. به راستی کارکرد و سود و منفعت این بحثها و حرفها چیست ؟ بغیر از آنکه توهم زا است که بلی ما هم فلسفه داریم و اندیشمند تحویل می دهیم ؟ بغیر از آنکه توهم شده است که اگر این جامعه دین نداشت و سیاستش از جنس غربی بود خلوار خلوار فیلسوف ِ در ترشی خوابانده داریم ؟ دانشجویانمان هم که رفته اند از غربیها تحفه ای بیاورند گمراه کرده ایم ! دیگر نه می توان بر روی یک حوزه خاص کار کرد و نه بر روی یک موضوع دقیق شد، چون فی البداهه باید کل تاریخ را خط کش بگذاری و از ارسطو تا جان راولز را برایشان تقسیم بندی کنی. و اگرنه می پرسند که اینهمه دفتر و دستک ِ از ما بهتران به شما چه تعلیم داد ! حال کسی نیست بگوید این سئوالاتی که شما می پرسید از تخیل ِ هیچ غول اندیشه غربی هم تراوش نمی کند چه برسد به مای بدبخت بیچاره ای که هنوز از در نرسیده چهارمیخمان می کنند که با فلان گفته رئیس جمهورتان موافقی یا نه !

برعکس هر وبلاگ فارسی را که باز می کنی و هر صفحه اندیشه ای که ورق می زنی پر است از متخصصین همه فن حریفی که از صدر تا ذیل تاریخ بشریت را خبره اند ! چنان از کوروش و داریوش دفاع می کنند که انگار مادرزاد در تخت جمشید حفاری می کرده اند و متنی از ایران باستان نیست که شرحیه ای بر آن ننگاشته باشند ! غرب هم که ماجرایش از روز روشن تر است ! هنوز آثار هیچکدام از متفکرین اصلی غرب ترجمه نشده دوستان نسخه اش را پیچیده اند و تیغ نقد بر کمرش راست کرده اند. هنوز مارکس نخوانده مارکسیست شده اند و کانت نخوانده از فلسفه اخلاق دم می زنند.

 یادم می آید از ایران که راهی می شدم آنقدر چوب در آستینمان کرده بودند که قسم خوردم بیایم و نام ِ آن خراب شده را گل بگیرم. اما شرم دارم از اینکه بخواهم از این تاریخ که بر دوش می کشم فرار کنم. سر و ته موضوع را که بزنی باید اعتراف کنی تمام ِ عمرت در آن ناکجا آباد گذشته است. نمی توان گفت که من دو سال است متولد شده ام ! بعد هم شوق وطن دوستی گریبانت را می گیرد که شاید گوشه ای از این جنازه را بگیری، می بینی خودت باید به درون ِ گور مشرف شوی. دوست و استاد محترمی دارم در ایران که می گفت امیدم به شماست که بیایید و این بلبشو را یکسره جارو کنید. در دل می خندم که این بلبشو را بزرگان اندیشه غرب هم نمی توانند جارو کنند ما که جای خود. مگر همین رورتی خدابیامرز و هابرماس ِ ارواحنا فدا نیامدند ایران و فراری شدند ! هابرماس که در عجب مانده بود و نوشت که ناقوس ِ مرگ این کشور را باید نواخت. رورتی هم آمد و رفت اما همه سئوالشان این بود که پس چرا طرف تحلیل هایدگر و نسخه سنت تحویل ما نداد و رفت ! دیگر خود از سرنوشت ما جوجه دانشجویان ِ راه فلسفه و گمشدگان ِ دپارتمانهای ِ فلسفه غرب بخوان حدیث مفصل ! وضع اندیشه ایران بیش از آنکه جارو و نظافت بخواهد نیازمند یک دستگاه بولدوزر است اما نه به معنای کنایی ! به معنای ِ حقیقی که برود و این بنیاد ساختمانهای دانشکده ها و کتاب فروشیها را صاف کند تا شاید به قول هایدگر بنشینیم ده سالی ارسطو بخوانیم شاید فرجی شد!

ایکاش اسکندر همین چهارتا ستون تخت جمشید را هم در چاه انداخته بود که حداقل مثل استرالیا می گفتیم ما اجدادمان در غار زندگی می کردند و اینقدر هنوز آویزان ِ ریش داریوش و کوروش نبودیم. کار آنقدر خراب است که بیچاره مهاجرین غم غربت گرفته ما در لوس آنجلس هم بدنبال ِ آن فرمان ِ شاهی می گردند که گویا نه تنها منشور حقوق بشر است بلکه فرمان برتری جاودانه نژاد آریا بر شرق و غرب است. حال یکی نیست بگوید اگر این منشور حقوق بشر است پس خود شاه که در آن اینگونه از بشر سخن می گوید چیست ؟ فرابشر است !؟ اگر کسی در میان ِ بردگان خود برابری و مساوات برقرار کند یعنی به حقوق بشر احترام گذارده است ؟! کوروشی که در جای جای ِ این بیانیه حقوق بشر (؟)، خود را تنها فرد ِ شایسته برای شاهی بر جهان معرفی می کند چه ارتباطی به اصول برابری و مساوات امروزین دارد !

البته تمام ِ این سخنان باد در هاون کوبیدن است. دوستی خوب گفته بود که «هر چه می خواهی بگو. من این خاک را دوست دارم و از آن دفاع می کنم». سخنش مرا یاد کارل پوپر و آن کمونیست دو آتشه انداخت. پوپر با یک کمونیست بحث می کرد اما طرف مقابل در آخر اسلحه اش را نشان می دهد و می گوید «تو فقط حرف می زنی اما من شلیک می کنم!» این دوست ِ وطن دوست ما حیف هنوز دستش به اسلحه نرسیده است و اگرنه عشق به وطن خود از آن تحفه هایی است که کم از «نبرد من» هیتلر ندارد. چه خائنین که می توان بر سر این مام میهن دراز نکرد !  تفاوت از ماه ِ داریوش تا ماه ِ رهبر از زمین تا آسمان نیست. فاصله از نوک ِ ریش کوروش ِ کبیر است تا آبروی ِ فاطمه زهرا. بر این پیراهنها شاید روزی کراوات و بر دیوار ها شاید بجای عکس امام عکس تخت جمشید آویزان شود، اما جای گلوله را هیچ گفتگو و استدلالی پر نمی کند، که این قیاس قیاس ِ چلوکباب ناف تهران با رستوانهای «ایرونی» آنور آب است : این کجا و آن کجا !

اینها که گفتم نه اتهام به این و آن است و نه تبرئه خود. هرچه باشد همه ما سر و ته یک کرباسیم. اینها را گفتم که شائبه نشود این روزها کوک ِ فرنگ بازی ساز کرده ایم و به ریش ِ ایران و ایرانی می خندیم. ما خود در منجلابی دست و پا می زنیم که مزیتش این است که به چشم نمی آید. و اگرنه در این سری که بر روی این بدن سوار شده است چنان بلوایی است که صفهای بنزین شما در مقابل آن از نظم بر پادگان و ارتش طعنه می زند. اگر جارویی پیدا کردم مطمئنا قصد ایران نمی کنم. اول باید این خیال ِ آشفته را نظافت کنم. بقول آنهایی که از هفت دولت، هشت دولتش را آزاد کرده اند، خداوند همگان را با شهدا محشور کند. ما که دعاگوی شما هستیم، شما هم اگر بر قبر اجداد ما تف می اندازید از فحش بی نصیبمان نگذارید که محتاجیم به دعا. باشد که ما آنگونه که دوستان می گویند شیفته و مفتون غرب ِ ناپاک بشویم و آنهایی که در راه راست هستند زودتر پاسخ ِ «گره فروبسته سنت در ایران» را بیابند.

والسلام

 

لینک : برای کسانی که هنوز امیدی به قوه نقادی و تامل آنها هست خواندن متن استوانه سیروس را توصیه می کنم. بد نیست به این لینک هم نگاهی بیندازید و بحثهایی که در مورد اطلاق نام «بیانیه حقوق بشر» به این متن شده است را دنبال کنید. بخصوص در سایت بریتیش میوزیوم آمده است که این بیانیه اولین مورد از نوع خود نیست بلکه این سبک از بیانیه ها سنتی در دوران خود بشمار می رفته است و نه عملی خرق عادت و نشانه نوآوری.

 

                          

              استوانه کوروش (The Cyrus Cylinder) در بریتیش میوزیوم

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 6:19 |