تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

                    

 

         نقاشی یوحنای تعمید دهنده (John the Baptist) اثر لئوناردو داوینچی

 

                   دریافتن محدوده های عقل - تنها این است فلسفه حقیقی .

                                                                                -- نیچه

 

در پاسخ به این سئوال ، هر آشنای فلسفه لحظه درنگ خواهد کرد. عموما چنین سئوالات بنظر بی خطری آنچنان هم که تصور می کنیم معصومانه نیستند. در واقع سئوال از چیستی یک پدیده مثل  ِ وجود ، خدا و غیره خود به خود مشکل ساز است چه برسد به یک فعالیت انسانی که بنابر طبع آن هرکس تعریف خاصی از آن ارائه می دهد. بگذارید ابتدا از مراحل ساده تر شروع کنیم. آنگونه که در هر کتاب مقدماتی فلسفه نوشته شده است ، فلسفه [φιλοσοφία] واژه ای یونانی است  مرکب از فیلوس [φίλος] به معنای عاشق یا دوست و سوفیا [σοφία] به معنای خرد. بنابراین معنای لغوی فلسفه همان عاشق و یا دوستدار ِ خرد است. اگرچه این تعریف ممکن است برای کسی که اولین بار به مطالعه فلسفه می پردازد قابل قبول قانع کننده باشد، اما واقعیت اینجاست که این تعریف هیچ کمی به ما نمی کند. پیش از همه اینکه مفهوم دوست داشتن و یا عاشق چیزی بودن به هیچ وجه مشخص نیست. از طرف دیگر ما نمی دانیم خرد چیست که بدانیم فیلسوف به آن عشق می ورزد. علاوه بر این ارتباط این تعریف مبهم با کل اعمالی که افراد منسوب به فیلسوف در طی تاریخ انجام داده اند به هیچوجه مشخص نیست. یعنی برای مثال نمی توان گفت کتاب شهریار ماکیاولی و یا اخلاق اسپینوزا چه ارتباطی با عشق به خرد دارد (حتی اگر واقعا بدانیم عاشق خرد بودن به چه معنا است). تا اینجا تصور می کنم آشکار شده باشد که یک تعریف لغوی هیچ کمکی به تحقیق ما نخواهد کرد.  

شاید بهترین روش برای پاسخ به سئوال ما این باشد که سعی کنیم معنای «خرد» را دریابیم. اما خود پاسخ دادن به معنای خرد یک فعالیت فلسفی است. بنابراین تعریف کردن مفهوم خرد خود نیازمند تحقیقی فلسفی است که مشخص نیست به نتیجه قانع کننده ای دست پیدا کند. تعریف کردن فلسفه بوسیله تعریف کردن خرد به مانند آن است که کسی از طریق حل مسئله سیاهچاله های فضایی بخواهد فیزیک را تعریف کند. پاسخ دادن به این مسئله خود از تعریف کردن معنای فیزیک مشکل تر است. به همین میزان می توان گفت که تعریف خرد از تعریف فلسفه مشکل تر است. بنابراین بازهم باید در جستجوی روش دیگری برای تعریف فلسفه بود که دچار این مشکلات پیش رو نشود. شاید بهترین راه این باشد که فلسفه را از طریق موضوعات آن تعریف کنیم و سپس پرداختن به این موضوعات را معنای فلسفه بدانیم. بی شک موضوعات فلسفه بسیار متعدد است. در واقع می توان گفت که همه چیز می تواند موضوع فلسفه باشد. بنابراین شاید اصولا تعریف فلسفه از طریق موضوع آن آنچنان درست نباشد. اما بگذارید در اینجا هدف خود را به وضوح مشخص کنیم. قصد ما در اینجا ارائه تعریف فلسفه به طریقی است که بتواند «تمامی» گرایشهای فلسفه را در بر بگیرد. اگر بخواهیم از فلسفه تعریف جامعی ارائه دهیم که تمامی انواع فلسفه ها را در خود جای دهد باید بگوییم که فلسفه اندیشیدن ِ درباره کل (Pân) است[1]. اینجا کل تمام ِ آنچیزهایی است که می تواند موضوع ِ اندیشه قرار گیرند. بنابراین تمامی موضوعات اندیشه ، از جمله نیستی ، هستی ، قوانین ، سنتها ، ، اشیاء ، انسان ، جامعه ، سیاست ، اجرام آسمانی و هر چیز ِ دیگری بخشی از کل است. اما این تعریف به وضوح بسیار ناکارآمد است. زیرا اگر تنها اندیشیدن به هر چیز نوعی فلسفه باشد، پس باید گفت که اندیشیدن همان فلسفه است زیرا اندیشیدن همواره شامل موضوعی می شود. اما ما معمولا هنگامی که به خراب بودن درب اتاق و یا تاریخ تولد دیگری می اندیشیم خود را در حال فلسفیدن محسوب نمی کنیم. این تعریف از فلسفه بیش از آن وسیع است که بتواند به ما کمکی ارائه دهد. بنابراین باید تعریفی از فلسفه ارائه داد که به قدری محدود باشد که همه چیز را شامل نشود و هم به اندازه ای وسیع باشد که همه گرایشهای فلسفی را در خود جای دهد. چگونه می توان چنین تعریفی ارائه داد ؟ بنظر تعریف ما از فلسفه مبانی بر اندیشیدن درباره کل تا حدودی درست باشد چون فلسفه خود را محدود به یک موضوع و یا یک امر خاص نمی کند، اما همانطور که دیدیم اندیشیدن فلسفی با سایر انواع اندیشیدن متفاوت است. پس باید فلسفه را بوسیله مشخص کردن شیوه اندیشیدن فلسفی تعریف کرد. اما مشخصه فلسفی اندیشیدن چیست ؟

اگر به مابعدالطبیعه ارسطو مراجعه کنیم می بینیم که ارسطو از پیشینیان غیر فیلسوف خود مثل هزیود بعنوان کسانی نام می برد که دغدغه اقناع دیگری را نداشته اند[2]. به عبارت دیگر، از نظر ارسطو ،کسانی که پیش از فلاسفه می اندیشیدند تنها برای اقناع خود می اندیشیدند و نه دیگری. می توان نظر ارسطو را به تمامی دیگر انواع اندیشیدن نیز تعمیم داد. مشخصه اندیشه غیر فلسفی این است که هدف آن اقناع دیگری نیست، در حالیکه اندیشه فلسفی همواره با هدف اقناع دیگری انجام می شود. هر فیلسوفی پیشاپیش فرض می گیرد که حاصل اندیشه او قابلیت انتقال به دیگری را داراست. یعنی می توان با فرایند استدلالی دیگری را به پذیرش یک نظر ترغیب کرد. در اندیشه فلسفی پیش فرض بنیادی وجود دارد که اگر هم بتوان دیگری را با زور و یا تطمیع به موافقت وادار کرد، نمی توان به ایده ای معتقد ساخت. متقاعد کردن دیگری بواسطه استدلال، شرط امکان وجود فلسفه است. بنابراین می توان اقناع از طریق استدلال را بعنوان مشخصه اندیشیدن فلسفی در نظر گرفت. حال باید دید که آیا هیچ اصل دیگری وجود دارد که مشخصه استدلال فلسفی باشد و در عین حال آنقدر ضروری باشد که لزومی به مناقشه در مورد آن وجود نداشته باشد ؟ بنظر یکی دیگر از مشخصات استدلال فلسفی این است که در آن هیچ عقیده ای غیر قابل تشکیک و نقد نیست. به عبارت دیگر در فلسفه می توان از همه چیز سئوال کرد و اعتبار همه چیز را به زیر سئوال برد. در فلسفه تنها آنچیزی قابل پذیرش است که بتوان آنرا با استدلال اثبات کرد و مورد دفاع قرار داد. به عبارت دیگر، دومین مشخصه اندیشه فلسفی فرایند نقد دائم است که در آن هیچ اصلی از انتقاد مصون نیست.

حال بگذارید که این دو مشخصه اساسی اندیشه فلسفی، یعنی اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم  را در مورد سایر انواع اندیشه استفاده کنیم تا قدرت تبیینی آنها را محک زنیم. اندیشیدن مذهبی یکی از انواع اندیشیدن است. کسی که از تجربه روحانی خود و یا ارتباطش با خداوند سخن می گوید، اگرچه خواستار اقناع دیگری باشد اما سعی ندارد از استدلال برای اقناع کردن دیگری استفاده کند. البته ممکن است این انتقاد مطرح شود که اکثر انسانهای معتقد، در مقابل افراد نامعتقد از استدلالهای مثل برهان آفرینش برای اقناع دیگری استفاده می کنند. اما توجه کنید که منظور ما در اینجا یک نمونه ایدئال از اندیشه مذهبی است. استدلالهای اقناعی مانند برهان وجود و برهان آفرینش اگرچه برای دفاع از اعتقادات مذهبی مورد استفاده قرار می گیرند اما بیش از آنکه استدلال مذهبی باشند، استدلالهای فلسفی هستند که برای اهداف مذهبی مورد استفاده قرار می گیرند. برای مثال می توان فرد دینداری را تصور کرد که برای اعتقاد خود هیچ استدلال خاصی در اختیار ندارد و تنها به تجربه شخصی و حالت روحانی خود استناد می کند. نوع دیگر اندیشیدن، علم طبیعی است. بنظر می رسد که در علم طبیعی هم از استدلال برای اقناع دیگری استفاده می شود. اما اگرچه علم از شیوه استدلالی استفاده می کند، اما با شرط دوم اندیشه فلسفی، یعنی فرایند نقد دائم محروم است. در علم نمی توان به همه چیز شک کرد. برای مثال سندیت تجربه، وجود عالم خارج و بسیاری دیگر از اصول علم طبیعی از نقد مصون است. هیچ عالم علم طبیعی نمی تواند اعتبار تجربه برای اثبات آزمایشهای علمی را به زیر سئوال ببرد.

بنظر می رسد که این دو اصل بعنوان مشخصه های اندیشه فلسفی از طرف اکثریت قابل پذیرش باشد. بدین صورت می توان گفت که فلسفه شیوه ای از اندیشیدن به چیزی است که مشخصه های آن اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم هستند.  توجه کنید که این تعریف هیچ بار ِ مابعدالطبیعی و خصلت چالش برانگیزی ندارد و قصد تنها ارائه تعریفی است که شامل ِ همه نگرشهای ِ فلسفی شود.

 

تحقیقی در شرایط امکان فلسفه

حال که از تعریف فلسفه فارغ شدیم می توانیم توضیح بیشتری درباره آنچه پیش از این آمده ارائه دهیم. همانطور که گفتیم فلسفه شیوه ای از اندیشیدن به کل است که مشخصه های آن اقناع از طریق استدلال و فرایند نقد دائم هستند. حال هر کدام از این مشخصه ها را جداگانه بررسی می کنیم :

الف. اقناع از طریق استدلال : تحلیل این مفهوم اطلاعات بیشتری در مورد آن به ما ارائه می دهد. هنگامی که از اقناع سخن می گوییم، پیشاپیش در فرض گرفته ایم که اقناع لازم است. به عبارت دیگر اگر توافق کاملی در مورد موضوع مورد بحث وجود داشته باشد اصولا اقناع عملی بی معنا است. بنابراین فلسفه در صورتی می تواند وجود داشته باشد، یا به عبارت دیگر فلسفه در شرایطی ممکن است که توافق کاملی بر روی یک موضوع موجود نباشد. ایده ای که به واسطه عواملی مثل مذهب، سنت و یا روایات موجود باشد و در عین حال توافق کاملی بر روی آن موجود باشد به هیچ وجه نیازمند فلسفه نیست. به همین دلیل فلسفه نمی تواند منبعی بجز استدلال و عقل انسانی داشته باشد و اگرنه دیگر نمی توان از آن بعنوان فلسفه نام برد. به عبارت دیگر فلسفه مستقل [autonomous] است یا اگر تنها مذهب را در نظر داشته باشیم ، فلسفه سکولار است، بدین معنا که اتکایی به دین ندارد [نه بدین معنا که ضد دینی است]. در عین حال توافق ناشی از فلسفه تنها مبتنی بر استدلال است. توافقی که ناشی از عاملی بجز استدلال باشد دارای ماهیت فلسفی نیست.

ب. فرایند نقد دائم : طبیعت فلسفه مبتنی بر نقد است. به عبارت دیگر هیچ اصلی در فلسفه بدور از انتقاد نیست. حتی توافق کاملی که بر روی یک ایده خاص صورت گرفته باشد نمی تواند باب نقد را برای همیشه ببندد. همواره ممکن است دلیل جدیدی برای انتقاد از یک اصل و یا ایده پذیرفته شده یافت شود.

 

همانطور که در بالا گفتیم اینها شرایط امکان فلسفه هستند. به عبارت دیگر، اگرچه در فلسفه همه چیز در معرض نقد دائم قرار دارد، اما این شرایط امکان فلسفه نمی توانند مورد تخطی و نقد قرار گیرند زیرا به محض گذر کردن از این شرایط ، ما پیشاپیش از محوطه فلسفه خارج شده ایم. برای مثال اگر معتقد باشیم که اقناع از طریق استدلال لازمه فلسفه نیست و اعتقاد شخصی به صحت یک ایده برای دیگران لازم الپذیرش است، پیشاپیش از عمل فلسفی دست کشیده ایم.

 

مسئله تعریفات

اگرچه تعریف ما از فلسفه به نظر کامل می رسد اما در اینجا ممکن است مسئله دیگری پیش بیاید. ممکن است این سئوال پیش بیاید که استدلال و یا نقد چیست. اگرچه این سئوال از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است، اما برای تعریف ما چندان مشکلی ایجاد نمی کند. زیرا کسی که از چیستی استدلال و یا نقد سئوال می کند پیشاپیش خود را در فرایند استدلال و نقد وارد کرده است. در واقع خود این سئوالات شامل شرایط امکان فلسفه می شوند. برای مثال اگر از چیستی استدلال سخنی بمیان آید، طرف مقابل پیشاپیش فرض گرفته است که پاسخ او باید دارای نوعی استدلال باشد و علاوه بر این همین پاسخ می تواند شامل انتقاد شود. ممکن است در این مباحثه هیچ پاسخ کاملی به سئوال پرسیده شده بدست نیاید اما خود این گفتگو از پیش شرطهای فلسفی استفاده می کند.



[1]  پان (Πάν  ـ Pân) در زبان یونانی به معنای «کل» یا «همه چیز» است. کلمه پانتئیزم (Pantheism) نیز از همین ریشه گرفته شده است. در ابتدا قصد داشتم از کلمه کوسموس (κόσμος) استفاده کنم اما از آنجایی که کوسموس یا گیتی در زبان یونانی به معنای «جهان ِ نظم یافته» بکار می رود ممکن است ، این کلمه دارای بار معرفتی خاصی شود. بنابراین از واژه Pân استفاده کردم که بار مفهومی کمتری دارد و به «کل» ، فارغ از چگونگی آن نظر دارد. در عین حال «کل» نباید به معنای «همه چیز با هم» فهمیده شود. هرچیز جداگانه و بدون بررسی رابطه آن با سایر چیزها نیز موضوع فلسفه است. پس کل در اینجا به معنی «هر چیز» استفاده شده است.

 

[2] Métaphysique, 1000a10

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 2:6 |

عکس "پیراهن عروسی" از ماری بال

یادداشت : مطالب زیادی برای گذاشتن در وبلاگ دارم اما این موضوع چیزی است که مدتها مرا به خود مشغول کرده است. بخصوص دیدن فیلم «تقاطع» باعث شد باز به آن بیاندیشم. مدتی است فیلمهای ایرانی می بینم و خوشبختانه متوجه شده ام که فیلمهای جدید ایرانی از موضوعات جالبی استفاده می کنند. از باب توضیح برای کسانی که از دلیل استفاده از بعضی عکسها سئوال می کنندباید بگویم که ارتباطی میان یک لباس عروسی خالی و یک امر اخلاقی بدون استدلال قانع کننده وجود دارد.

 

تصور کنید که در یک تصادف رانندگی لحظه ای غفلت کرده اید و یک عابر پیاده را بقتل رسانده اید. خیابان خالی است. کسی شما را ندیده است. می توانید به سادگی از صحنه حادثه خارج شوید و به خانه بازگردید. می دانید که عابر پیاده مورد اشاره جان خود را از دست داده است. بنابراین ماندن شما هیچ دلیل کارکردی ندارد. نمی توانید او را به بیمارستان برسانید چون فایده ای ندارد. بنابراین چرا باید در صحنه حادثه باقی بمانید و تقصیر حادثه به گردن بگیرید ؟ مجازات در انتظار شماست. اگر خود را معرفی کنید بی شک مجازات بسیار ناخوشایندی در انتظارتان است که می تواند تمام زندگیتان را نابود کند. در این شرایط چه دلیلی وجود دارد که با پلیس تماس بگیرید ؟

مطمئنا به پاسخ خود دست پیدا کرده اید. تنها چیزی که می تواند شما را مجبور سازد تقصیر حادثه را گردن بگیرید اخلاق است. تنها به دلایل اخلاقی است که شما علی رغم اینکه هیچکس نمی تواند به جرمی محکومتان کند، خودتان را به مراجع قانونی معرفی می کنید. اما امر اخلاقی چیست ؟ بسیاری از فلاسفه مانند کانت معتقد بودند که اخلاق نیازمند تواناییهای فکری و قابلیتهای ذهنی خارق العاده ای نیست. هر انسانی که بصورت مناسب از تربیت و آموزش اجتماعی برخوردار باشد، وظیفه اخلاقی خود را می داند. به عبارت دیگر همه ما، کسانی که از خانواده و آموزش متوسطی برخوردار هستیم، در یک شرایط خاص می دانیم که چه عملی اخلاقی و چه عملی غیر اخلاقی است. اما جالب اینجاست که تلاش تمامی فلاسفه ای که به مسئله اخلاق و یا آنچه با عنوان فلسفه اخلاق می نامیم، پرداخته اند بر این بوده است که بهترین شکل ممکن نشان دهند چه عملی اخلاقی و چه عملی غیر اخلاقی است. تمامی نظریه های مختلف فلسفه اخلاق سعی دارند به ما معیارهایی معرفی کنند که با دقت تمام نشان دهند امر اخلاقی چیست. با اینحال همانطور که اشاره کردم، بسیاری از همین فلاسفه اخلاق معتقد بوده اند که امر اخلاقی برعکس بسیاری از مسائل پیچیده دیگر فلسفه ، آنچنان از دسترس ذهن افراد عادی دور نیست. بنابراین پرداختن به فلسفه اخلاق و نظریه های اخلاق در نزد بسیاری از فلاسفه چیزی بجز تلاش آنها برای ارائه دادن معیارهای دقیقتر برای تشخیص درست و غلط اخلاقی و یا نوعی کشش به سوی دانش بیشتر نبوده است.

حال بگذارید به سئوال ابتدایی خود بازگردیم : چرا باید اخلاقی بود ؟ همانطور که مشاهده می کنید، تمامی نظریه های اخلاق بر این بنیاد بنا نهاده شده اند که ما پیشاپیش قصد کرده ایم تا اخلاقی عمل کنیم. آنچه مشغله اصلی نظریه های اخلاق است نشان دادن این است که دقیقا چه عملی اخلاقی است. اما سئوالی که در اینجا پیش می آید این است که حتی اگر ما بدانیم چه عملی اخلاقی است ، چرا باید به آن عمل کنیم ؟ این سئوال شاید سخت ترین سئوالی باشد که در طول تاریخ فلسفه اخلاق مطرح شده است و هنوز پاسخ قانع کننده ای برای آن ارائه داده نشده است. بگذارید ببینیم «عقل سلیم» در این مورد چه می گوید. برای مثال بگذارید فارغ از نگرش فلسفی که از آن دفاع می کنیم به این سئوال پاسخ دهیم.

شاید اولین پاسخ ساده ای که بنظر ما می رسد این باشد که «اخلاقی عمل کردن فایده بیشتری از اخلاقی عمل نکردن دارد». به عبارت به نفع ماست که اخلاقی عمل کنیم و به ضرر ماست که عقاید اخلاقی را بر زیر پا بگذاریم (این نظریه اخلاقی را عموما خودگرایی می نامند). اگرچه این نظر جالب توجه و شاید شایعی است، اما یک دقت ساده نشان می دهد که از دقت کافی برخوردار نیست. برای مثال در تصادف رانندگی ساختگی که در ابتدا آوردیم به وضوح فایده فرار کردن از فایده باقی ماندن در صحنه جرم بیشتر است. در عین حال بعضی اوقات محاسبه آنچه به فایده ما تمام می شود آنچنان ساده نیست. برای مثال در همان صحنه تصادف، در نگاه اول بنظر می رسد که فرار کردن از صحنه جرم فایده بیشتری دارد. اما تصور کنید که هنگام فرار از صحنه جرم بصورت اتفاقی توسط یک مامور پلیس متوقف شوید. در اینصورت نه تنها به جرم کشتن یک عابر پیاده مجازات خواهید شد، بلکه فرار از صحنه جرم نیز به جرائم شما اضافه خواهد شد. می بینید که محاسبه فایده ما در هر شرایط خاص آنچنان ساده نیست و بدلیل اطلاعات کم ، شانس و اقبال و بسیاری عوامل دیگر، ممکن است است آنچیز که در نگاه اول به سود ما بنظر بیاید، در واقع به ضرر ما باشد. بنابراین شاید لازم باشد نظر خود را کمی اصلاح کنیم. شاید بهتر باشد بگوییم «همواره اخلاقی عمل کردن نفع بیشتری برای کل مردم یک جامعه به همراه دارد». به عبارت دیگر اخلاقی عمل کردن ما در زندگی روزمره باعث می شود که جامعه ، و مردمان ما از شرایط بهترین در زندگی سود برند. برای مثال اگر قرار باشد هرکس عمل غیر اخلاقی انجام دهد، کل بنیاد اجتماع ویران خواهد شد. برای مثال اگر هر کس بدون توجه به غیر اخلاقی بودن دزدی، دست به تصاحب مال دیگری بزند، دیگر چیزی با عنوان امنیت اموال و مالیکت خصوصی وجود نخواهد داشت. این نظر کم و بیش چیزی است که در فلسفه اخلاق از آن با عنوان فایده گرایی نام می برند. اگرچه در نگاه اول، این نظریه اخلاقی بسیار انسانی و فداکارانه بنظر می رسد، اما واقعیت اینجاست که در عمل، این نظریه می تواند تبدیل به نگرشی بسیار غیر انسانی تبدیل شود. برای مثال دروغ گفتن یک عمل غیر اخلاقی است. در عین حال مجازات دروغ گفتن باید چگونه باشد تا بتوان این مجازات را از نظر اخلاقی قابل قبول دانست ؟ اگر از این نظریه فایده گرایانه استفاده کنیم، مجازاتی اخلاقی است که بتواند نفع بیشتری برای کل مردم یک جامعه داشته باشد. مطمئنا اگر مجازات اعدام برای دروغگویان اجرا شود ، میزان کسانی که جرأت دروغ گفتن را به خود می دهند بسیار کاهش خواهد یافت. اعدام کردن دروغ گویان نفع بسیار زیادی برای جامعه به همراه دارد اما بنظر می رسد که این مجازات نه تنها اخلاقی نیست بلکه کاملا ضد انسانی و غیر عادلانه است. همه ما معتقد هستیم که حد و حدود خاصی برای یک مجازات عادلانه وجود دارد که ارتباطی با فایده آن مجازات ندارد. بنابراین بنظر می رسد که توجیه لزوم اخلاقی بودن بر اساس فایده آن به هیچوجه قابل قبول نیست.

بعضی فلاسفه اخلاق، با توجه به نقص عوامل خارجی مثل فایده ، برای توجیه اخلاق، به این نتیجه رسیده اند که تنها به این دلیل باید دست به عملی اخلاقی زد که این عمل با وظیفه ما مطابقت دارد. به عبارت دیگر ، اخلاقی عمل کردن تنها به جهت وظیفه اخلاقی ما لازم است(به این نظریه عموما وظیفه گرایی می گویند). اگرچه این نظریه بسیار مقبول و قابل توجهی است اما بازهم گره ای از سئوال اول ما باز نمی کند. کسی که بدنبال دلیلی برای اخلاقی عمل کردن می گردد ، و از خود می پرسد «چرا باید اخلاقی بود؟» نمی تواند به دلیلی اخلاقی دل خوش کند. این پاسخ که «باید اخلاقی عمل کرد زیرا اخلاقی عمل نکردن غیر اخلاقی است» برای کسی که دلیل اخلاقی عمل کردن را نمی داند به هیچوجه قانع کننده نیست. بنظر می رسد که با تمامی این بحثها ، در پاسخ به سئوال خود هیچ پیشرفتی نداشته ایم. ما هنوز هم نمی دانیم چرا باید اخلاقی عمل کرد. از سوی فلاسفه قرن بیستم مثل کارل اوتو آپل ، تلاشهای بسیاری برای آنچه گاها «بنیانگذاری نهایی اخلاق» نامید می شود، انجام شده است. اما هابرماس، یکی دیگر از فلاسفه قرن بیستم، علی رغم جالب توجه دانستن این تلاشها، اذعان کرده است که دلایل داده شده همه کار انجام می دهند بجز آنکاری که باید انجام دهند : مجاب کردن کسی که دلیلی برای اخلاقی عمل کردن ندارد.  بنظر می رسد که در نهایت نتیجه این بحثها و به تبع ، پاسخ سئوال اولیه ما این است که «هیچ توجیهی برای اخلاقی عمل کردن وجود ندارد مگر وجدان اخلاقی و عقل سلیم ما». ما تنها به این جهت باید اخلاقی عمل کنیم که وجدان ما به آن حکم می کند. این پاسخ دردناکی است . باید گفته حکیمانه سوفوکلس، نمایشنامه نویس جاودانه یونانی را به خاطر آورد «چه سهمگین است دانستن حقیقت هنگامی که در حقیقت هیچ نجاتی نیست».

 

لینک : مهجاد مطلب بسیار جالبی در مورد ازدواج موقت نوشته و از آن دفاع کرده است که سفارش می کنم آنرا بخوانید. اگر فرصتی شد من هم مطلبی در این مورد خواهم نوشت .وبلاگ دوباره هم در این مورد مطلبی دارد که به ازدواج موقف سخت انتقاد کرده است. مطلب را بخوانید و اگر نظر من هنوز بود نگاهی هم به آن بیندازید. در ضمن یکی از دوستان یک مطلب طنز در مورد نتایج ازدواج موقت نوشته است که بسیار خواندنی است. 

لینک : مطلب بسیار دقیقی از احمد قابل درباره ازدواج موقت و در پاسخ به نقدها نوشته شده است که خواندن آن را حتما توصیه می کنم. روزنامه هم میهن هم در یک صفحه کامل به این مسئله پرداخته است.

یادداشت شبانگاه : در دانشگاه سوربن استادی دارم که بعنوان متخصص برجسته امانوئل کانت مشهور است. اکثر آثار کانت را به فرانسه برگردانده است و علاوه بر این یکی از چند فیلسوف مطرح معاصر فرانسه بشمار می رود و رئیس دپارتمان فلسفه سیاست دانشگاه سوربن است. روزی یکی دیگر از اساتید نقل می کرد که یکبار یک جمله از پوپر را تکرار کرده است که می گوید "Rational unity of human being" و گفته است آرزویم این بود جمله ای مانند آنرا می توانستم بگویم. البته خود او جمله های زیبایی در آثارش دارد از جمله در جایی گفته بود "اهداف ما به ما تعلق دارند و نه ما به آنها" که البته به وضوح نگرشی کانتی و لیبرال است. این احساس در مورد بسیاری از جمله ها به من دست داده است از جمله های ارسطو و افلاطون گرفته تا ماکیاول و هابز و کانت و بسیاری دیگر را برای خودم آرزو کرده ام. اما امشب بعد از مدتها جمله ای از فروغ فرخزاد خواندم و آرزو کردم ایکاش جمله ای مانند آن بگویم :

 

                                                " پرواز را بخاطر بسپار،

                                          پرنده مردنی است. "

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 15:58 |

              

عکس از ماکسیم کالمیکوف با عنوان "صبح"

لینک اصلی عکس

یادداشت : این متن مقاله ای است که روز دوشنبه در روزنامه شرق و مطابق معمول با کمک دوست بسیار خوبم سجاد سالک منتشر کرده ام. اگرچه مقاله آنچنان بحث برانگیزی نیست اما شاید برای بعضی از دوستان جالب باشد. از آنجایی که شاید همه فرصت مطالعه شرق را نداشته باشند آنرا در وبلاگ می گذارم. امیدوارم که این نوشتن مقاله برای شرق ادامه داشته باشد چون به فکر کردن خود من کمک بسیار زیادی می کند. مقاله دیگری نوشته ام که شاید با نگرش اصلی خودم مرتبط تر باشد اما متاسفانه باید منتظر باشم تا چاپ شود بنابراین متن آنرا بعدا در وبلاگ می گذارم.  

آیا ما لیبرال هستیم ؟

 

آیا ما لیبرال هستیم ؟ این سئوالی است که اگر از روشنفکران و قشر تحصیلکرده جامعه ایران و یا بصورت کلی آنهایی که خود را مدرن مسلک می دانند پرسیده شود می توان با جرأت گفت که اکثریت غریب به اتفاق آنها پاسخی مثبت به آن خواهند داد. در نگاه اول شاید تصور کردن پاسخ مثبت از طرف اکثریت ما، بعنوان قشر روزنامه خوان و اهل مطالعه ، کمی مشکوک بنظر بیاید، چون بی شک بسیاری از آنهایی که در ایران خود را وامدار فرهنگ مدرن می دانند و گاه به گاه نیم نگاهی متفکرانه به فرهنگ نوشتاری می اندازند به قشر چپ و به اصطلاح ضد لیبرال تعلق دارند. اصولا روشن فکر مأبی از ابتدایش با لیبرالیسم ستیزی همپیمان و همصدا بوده است. بنابراین شاید بسیاری با تاکید پاسخ دهند که «خیر! ما لیبرال نیستیم !» اما این سئوال احتیاج به توضیح بیشتری دارد. بهترین روش در برخورد کردن با چنین سئوالات مشکل سازی این است که کمی در مورد آنها تأمل کنیم و شاید بهتر باشد سئوال طرف مقابل را با یک سئوال دیگر پاسخ دهیم : «منظور از لیبرال چیست ؟» پرسیدن سئوال از کسی که ما را مورد پرسش قرار می دهد معمولا سیاست بسیار خوب و هوشمندانه ای است. در واقع با پرسیدن سئوال در مقابل سئوال ما توپ را در زمین حریف خود انداخته ایم. کسی که در مقابل پرسش خود با یک سئوال بسیار مشکل مثل « لیبرالیسم چیست یا لیبرال کیست؟» مواجه می شود در واقع در یک تله شیطانی قرار گرفته است. آگوستینِ قدیس ، در کتاب اعترافات خود که به اعتقاد بعضی بهترین کتاب اوست گفته بود که سخت ترین سئوال ، سئوال کردن از چیزی است که گویی همگان پاسخ آنرا می دانند. برای مثال بنظر همگان می دانند که زمان و یا عدالت چیست اما مسئله اینجاست که اگر از کسی چیستی زمان پرسیده شود، بسیار بعید است که پاسخ مناسب و دندان گیری تحویل بدهد [البته احتمال دارد که از بخت بد سئوال کننده گیر اشخاص فلسفه بافی مثل ما بیفتد!] اما بگذارید در اینجا مسئله را بیش از آنچه هست پیچیده نکنیم. اینجا منظور از لیبرال کسی است که معتقد است انسانها در ذات خود ، فارغ از اینکه چه کسی هستند ، چه حرفه ای دارند ، از چه کشور و چه نژادی هستند و یا اینکه چه اعمالی انجام می دهند از حقوق خاصی مثل حق آزادی بیان ، حق برخورد و مجازات عادلانه، حق انتخاب روش زندگی و ایده های آشنای دیگری از این نوع برخوردار هستند. همانطور که می بینید این تعریف به هیچوجه مشکل ساز بنظر نمی رسد و گویا اکثریت ما با آن مخالفتی نداریم. اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم این همان چیزی است که در نزد خواص از آن با عنوان «آزادی منفی» نام برده می شود. البته اینکه از این نگرش با عنوان «منفی» یاد می شود به همان معنا نیست که برای مثال «سیگار کشیدن» عمل منفی و «ورزش کردن» عملی مثبت بشمار می رود. منفی در اینجا به معنای نفی است در مقابل تایید. برای مثال به تفاوت این دو سئوال توجه کنید «من چه کاری می توانم انجام دهم ؟» و «من چه کاری باید انجام دهم؟» سئوال اول پاسخ منفی دریافت می کند : «شما می توانید بدوید یا دراز بکشید یا بپرید یا ...» اما در مقابل سئوال دوم پاسخی مثبت دریافت می کند «شما باید پرواز کنید!»

حال بنظر سئوال اولیه ما واضح تر شده است. لیبرال یعنی کسی که معتقد است که افراد ارجحیت بیشتری نسبت به اهدافشان دارند. یا به بیان شاعرانه تر «این اهداف انسانها هستند که به آنها تعلق دارند و نه برعکس» [که البته جمله جان راولز فیلسوف لیبرال مشهور ِآمریکایی است]. «من لیبرال هستم» یعنی «من معتقد هستم که هر انسانی با هر مشخصات اجازه دارد اهدافی را که خود انتخاب کرده است دنبال کند و هرگونه مانعی که بر سر راه تعقیب این اهداف از سوی او گذارده شود غیرعادلانه است». البته این تعریف به سادگی معیوب است چون مطمئنا هیچ انسان عاقلی نمی تواند معتقد باشد که دیگران حق دارند هر عملی را مرتکب شوند. اگر کسی  چنین عقیده عجیبی را ابراز کرد به توصیه ابن سینا می توان آنقدر گوشمالیش داد تا از نظر خود بازگردد. این تعریف ما برای تطابق با عقل سلیم نیازمند یک شرط است : «به شرطی که اعمال او تهدیدی برای آزادی و امنیت دیگران محسوب نشود» یا به عبارتی باز هم شاعرانه از جان استوارت میل «آزادی حرکت مشت شما با موقعیت بینی من محدود می شود». شما آزادید مشت خود را به هرصورت که می خواهید بگردانید اما حق ندارید در جریان متحقق کردن آزادی خود بینی مرا هم خرد و خمیر کنید ! حال تعریف ما کامل است. می شود به نقطه آغازین و سئوال مشکل ساز خود بازگردیم : «آیا ما لیبرال هستیم ؟» تصور نمی کنم کسی مخالف ِ پیش بینی اولیه نوشته ما باشد : اکثریت قشر روزنامه خوان و روشن فکر ما به این سئوال پاسخ مثبت خواهند داد. اما بازهم این پاسخ نیازمند تحقیق بیشتری است. برای مثال آیا ما بعنوان افرادی لیبرال موافق هستیم که هر کس آزاد است دست به خود کشی بزند یا تمام اموال خود را به آتش بکشد یا خود را به بردگی بفروشد ؟ ممکن است بعضی در این میان پاسخ دهند که «بله ! هرکس آزاد است با جان و مال و اموال خود هر چه می خواهد انجام دهد !» این پاسخ اگرچه شاید در نگاه اول بنظر مقبول بیاید اما کافی است این گزینه را برای نزدیکان خود تصور کنیم. آیا برای مثال با تمامی احترام و علاقه ای که به آزادی و حقوق بشر و سایر ایدئالهای انسانی داریم حاضر هستیم فرد مورد علاقه مان دست به خودکشی بزند و یا خود را به بردگی بفروشد ؟ مطمئنا خیر !

بنظر می رسد تعریف ما از «آزادی لیبرال» آنچنان مورد پسند و مقبول نباشد. اگرچه آزادی آرمان بسیار والایی است و بی شک هرکس آنرا می ستاید و ارج می نهد اما آزادی با این مفهوم وسیعی که فلاسفه لیبرال کلاسیک در نظر داشته اند بنظر غیر عقلانی می آید. همه ما معتقدیم که حداقل بعضی از انواع رفتار ، اگرچه خطری را متوجه فرد دیگری نمی کنند ، در هر صورت رفتارهای پذیرفته شده ای نیستند و در مقابل انواع دیگری از رفتار مثل تلاش برای نجات یک انسان از غرق شدن رفتارهای قابل تقدیر و تشویقی هستند. در نتیجه تعریف منفی و به عبارت دیگری نوعی آزادی به معنای رهایی از اجبار چندان راه حل عقلانی بنظر نمی رسد. بنظر می رسد که لیبرالیسم ،به معنای اصلی آن ، یعنی به معنای آزادی منفی نگرش بسیار جذاب اما غیر عقلانی باشد. هر نگرش اخلاقی به مسئله آزادی علاوه بر نگرش منفی نیازمند یک نگرش مثبت است. بدین معنا که باید نوعی از رفتار بعنوان رفتار درست ، نوعی از زندگی بعنوان زندگی برتر و ارزشمند مورد تشویق قرار گیرد. در عین حال این مسئله بزرگی نیست چون اصولا وقتی از افراد در یک جامعه سخن گفته می شود پیشاپیش انواع خاصی از رفتار و سبک زندگی بعنوان انواع مورد پذیرش و درست و سایر انواع بصورت رفتارهای نامناسب و منحرف شناخته می شوند. اما برقرار کردن رابطه میان این رفتارهای درست و آزادی لیبرال به هیچوجه عمل ساده و سر راستی نیست. در واقع نگرش لیبرال به آزادی ، افراد را بعنوان تواناییهای بالقوه ای در نظر می گیرد که مشخص نیست چگونه بالفعل می شوند. فرد از نظر لیبرالیسم تنها یک ظرفیت بالقوه است. او می تواند هرچیزی را انتخاب کند به شرطی که با انتخابها و آزادیهای دیگری در تضاد نباشد. اما لیبرالیسم در مورد اینکه باید چه اهدافی را انتخاب کنیم ، چه ارزشهایی را دنبال کنیم و چه سبکهای زندگی را ارزشمند بشماریم سکوت می کند و همه را به خود فرد وا می گذارد. آزادی لیبرالی در کاملترین شکل آن می تواند به سادگی تبدیل به جامعه ای بی روح و بی هدف و خالی از ارزش و آرمان تبدیل شود ، چون از نظر لیبرالها هرگونه ارزش دادن به یک سبک خاص از زندگی و یا یک نوع خاص از رفتار کاملا ناموجه ، غیر قابل دفاع و دلبخواهانه است.

اگر این نوشته را دقیق تا بدینجا دنبال کرده باشید به مسئله رسیده اید که در قلب جریان معاصر فلسفه سیاست در غرب قرار دارد. بسیاری از فلاسفه غرب مانند چارلز تیلور و یا مایکل ساندل که امروز از آنها با عنوان «کمینه گرایان» [Communitarianism] یاد می شود، آزادیهای لیبرال را با عنوان «آزادی فردهای بی ریشه» مورد انتقاد قرار می دهند. می توان گفت در دنیای امروز فلسفه سیاست در غرب بحث اساسی آزادی در اینجا نهفته است. بنظر بسیاری ، آزادیهای لیبرالی و آرمانهای آزادی خواهانه آن بیش از آنکه مشوق جامعه ای انسانی و برتر باشد، نوید دهنده سرزمینی پر از انسانهای بی آرمان و میان میانه است : همان چیزی که نیچه از آن بعنوان «آخرین انسان» یاد می کرد. باید از خود مجددا سئوال کنیم : «آیا ما لیبرال هستیم؟»

 

توضیح ضروری : من انتقاد را بسیار دوست دارم و بر عکس از موافقت چندان لذتی نمی برم. امیدوارم همه متوجه این باشند که اگر گاه پاسخ شدیدی به انتقادی می دهم نه به خاطر نفس انتقاد بلکه بخاطر اخلاق زشت و ناهنجار بعضی افراد است که در چهارچوبهای اخلاق انسانی و شان بشری نمی گنجد. و اگرنه هرکسی که انتقادش با حفظ شان انسانی من و دیگران همراه باشد ، هر مقدار هم شدید و بنیان افکن ، با گوش دل می شنوم و سعی می کنم به آن بیندیشم و پاسخ دهم. بنابراین درب انتقاد برای همه کسانی که "اخلاق گفتگو" را رعایت می کنند باز است. نمونه بارز آن هم انتقادهایی است که اغلب یاشار جیرانی در اینجا مطرح می کند. دیگر مدتها است که میان ما دو نفر اتفاق نظر چندانی وجود ندارد. اما با اینحال همواره سعی کرده ایم با انتقاد درست و قاعده مند ، توانایی عکس العمل خود را بهبود ببخشیم. رابطه من و یاشار البته رابطه ای دوستان و خارج از یک بحث فلسفی است ولی خوشبختانه این احترام و رابطه دوستی هیچگاه باعث نشده است بخاطر شان رفاقت از نقد یکدیگر دست بکشیم. در ضمن اضافه کنم که اگر در اینجا به لیبرالیسم انتقاد کرده ام به معنای این نیست که به لیبرالیسم اعتقادی ندارم (که البته اگر نداشتم هم اشکالی نداشت). من لیبرالیسم را بسیار ارج می نهم. اما همانطور که لئو اشتراوس در جایی گفته بود : "ما مجاز نیستیم که چاپلوسان دموکراسی باشیم ، دقیقا به این دلیل که ما دوستان و متحدین دموکراسی هستیم."

                                                                      --

لینک : مهدی تاجیک گزارش بسیار جالبی از درگیری میان مامورین اطلاعاتی و اعضای حزب کارگزاران آورده که بسیار خواندنی است. حتما این گزارش را بخوانید.

                                                                      --

لینک : پیش از این خیلی تاکید کرده بودم که مسئله لیبرالیسم در ایران هیچ ربطی به دولت ندارد و مشکل اصلی فرهنگ جامعه ما است. این نظر من با عکس العمل بسیاری از افراد مواجه شده بود. امروز لینکی پیدا کردم که بنظر این عقیده من را تایید می کند. به این مطلب زیبای سجاد سالک نگاه کنید.

                                                                      --

نقد : نقدی توسط مهشید جعفری به یکی از مطالب قبلی من وارد شده است که باید خواند. وجه مثبت مسئله اینجاست که زحمت نقد کردن منطقی یکی از مطالب قبلی من را به خود داده است(اصلا کسی به این مطلب مناقشه برانگیر من توجهی نکرده بود). مطلب را بخوانید و نظر من را هم ببینید.

                                                                      --

لینک : مطلب بسیار زیبایی خواندم از مریم. لینکش را برای خودم می گذارم. باید چند بار به آن فکر کنم. همیشه خیالم این بوده است که نوشته ادبی خوب باید آینه ای باشد که خودت را در آن ببینی. این نوشته فکرم را به سوی خودم برد. بسوی این دیوارها و بسوی آنهایی که این دیوارها را نداشتند و نمی دانستند که دیوار چیست. حیف ... حیف که گذر آدم به همچین نامردمانی بسیار می افتد...

                                                                      --

پاسخ : بحث میان من و یاشار در مورد «حس عام» را می توانید در ادامه مطلب بخوانید.        

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 19:31 |