تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

                    

تصویری از شکنجه با آب - دوران تفتیش عقاید اسپانیا

دیده بان حقوق بشر از شخصی که وی را شاهد عینی خوانده، نقل کرده است: "نزدیک به ساعت ده شب روز بیستم اردیبهشت، نیروهای پلیس و بسیج به یک میهمانی تولد خصوصی در یکی از آپارتمان های شهر اصفهان حمله کردند. آنها 87 نفر را دستگیر کردند که در میان آنها چهار زن و حداقل هشت نفر که متهم شده اند لباس جنس مخالف را پوشیده بودند، حضور دارند. نیروهای پلیس و بسیج افراد دستگیر شده را به خیابان آورده، تا کمر لخت کرده و آنها را به حدی که کمر و صورتهایشان خونی شده بود، مورد ضرب و شتم قرار دادند." 

                     -- سایت خبری بی.بی.سی

مسئله : مسئله ایران امروز نه نظام سیاسی ، نه دموکراسی و نه هیچ مسئله ذاتا سیاسی دیگری است. مسئله ایران تنها عدم وجود فرهنگ لیبرال و ضامن آزادی های فردی است. اگر مردم ایران به تمامی معنا مخالف دخالت حکومت در حوزه های فردی مانند حجاب ، آزادی های جنسی و اعتقادات شخصی بودند، رفتارهای گسترده اخیر در مبارزه با بی حجابی و میهمانیهای به سبک غربی قطعا به یک شورش گسترده اجتماعی و خطرناک علیه ثبات سیاسی منتهی می شد. اگر این میزان دفاع از حق انتخاب حجاب ، آزادی های زنان و سبک زندگی غربی که در اینترنت دیده می شود به راستی نظر اکثریت مردم ایران بود، مطمئنا جمهوری اسلامی حتی نمی توانست به اندازه یک روز ثبات سیاسی را در ایران حفظ کند. این چیزی است که بیش از همه باید به لیبرالهای سینه چاکی که به سبک استالینستی از لیبرالیسم و دموکراسی در ایران دفاع می کنند و هر انتقادی را با فحش و ناسزا و اتهام پاسخ می دهند یادآوری شود.

همانطور که پیش از این هم متذکر شده بودم، حکومت همواره ارتباط نزدیکی با شکل فرهنگ یک جامعه دارد. ارسطو معتقد است که این شکل سیستم سیاسی است که به کل سیستم سیاسی فرم می دهد. در عین حال این رابطه بدون اشاره به مسئله ای دیگر بی معنا است. رابطه میان روح و نوع رژیم سیاسی در نزد افلاطون و ارسطو نشان دهنده رابطه ای مخالف ، یعنی تعیین کنندگی اخلاق و منش فردی برای شکل سیاسی است. به بهترین شکل می توان گفت که از نظر افلاطون و ارسطو رابطه دیالکتیکی میان اخلاق فردی و شکل سازمان سیاسی وجود دارد. اما با اینحال بنظر می رسد دیدگاه افلاطون و ارسطو با تحولات جدیدی که در دوران معاصر اتفاق افتاده است تا حدودی صحت خود را از دست داده است. حکومتها مانند پیش حیطه فعالیت گسترده ای برای شکل دادن به اخلاق فردی و اجتماعی ندارند. بصورت کلی،گسترش رسانه های گروهی و ایده هایی مثل رضایت شهروندان و دموکراسی که تقریبا بصورت شعار تمامی رژیم های سیاسی ، حتی غیردموکراتیک ترین آنها در آمده است، حیطه فعالیت رژیم سیاسی را بسیار محدود کرده است. رژیمهای سیاسی معاصر برای حفظ ثبات خود کاملا وابسته به رضایت و مشروعیت شهروندان خود هستند. هیچ رژیم سیاسی مقتدری نمی تواند بدون حداقلی از رضایت عمومی ، ثبات سیاسی را در مرزهای خود برقرار کند.

حال با این مقدمه نظری می توانیم به مسئله اصلی نوشته خودمان بازگردیم. ایده لیبرال دموکراسی بعنوان نوعی از شکل سیاسی ارتباط بسیار وثیقی با آزادی های فردی و حوزه خصوصی دارد. به عبارت دیگر، فراتر از اصل مشارکت سیاسی شهروندان در روند اداره سازمان سیاسی ، که بعنوان یک ایده مقبول حداقل توسط تمامی رژیمهای سیاسی معاصر، از اقتدارگرا تا دموکرات، پذیرفته شده است، مسئله آزادی منفی یا همان آزادی در حوزه اخلاقیات خصوصی یکی از اصول اساسی لیبرال دموکراسی را تشکل می دهد. در واقع باید با کمی ساده سازی گفت که ایده مشارکت در اداره سازمان سیاسی توسط تمامی شهروندان، که همان ایده قدیمی دموکراسی است بیش از آنکه واقعیت زندگی سیاسی در جوامع لیبرال دموکرات باشد، نوعی افسانه عمومی است. بنیانگذاران دموکراسی نماندگی مدرن (مدیسون و سیس) بیش از آنکه به مشارکت شهروندان در زندگی سیاسی توجه داشته باشند بر آزادی های آنها در زندگی خصوصی و نوعی حکومت چرخشی تاکید می کردند. دموکراسی به معنای صحیح آن در رژیم های لیبرال دموکراسی تنها در قالب آرمانها موجود است تا در عمل. آنچه باقی می ماند مسئله آزادیهای فردی است که از نظر من بیش از همه نشان دهنده روح رژیمهای سیاسی لیبرال دموکرات است. آنچه بیش از همه لیبرال دموکراسی را تعریف می کند آزادی فردی در حوزه خصوصی است.

اما این آزادی فردی چگونه محقق می شود ؟ اصل اساسی که در غرب به محترم شناخته شدن آزادیهای فردی منتهی شد همان چیزی است که ما از آن بعنوان تساهل یا رواداری (Toleration) نام می بریم. در واقع در قرون ۱۶ و ۱۷ اروپا به تدریج آزادی در حوزه خصوصی شامل آزادی مذهبی و  جنسی محترم شناخته شد. در واقع مسئله اعتقاد به مذهبی خاص و یا عمل بر اساس قواعد و اخلاقیاتی خاص به انتخاب و ترجیحات فردی اشخاص واگذار شد. دولت که تا پیش از این ضامن اخلاقیات و اعتقادات و رفتارهای شهروندان محسوب می شد (برای مثال در فرانسه و انگلستان) اقتدار خود را به مسائل عمومی محدود کرد. توجه کنید که مسئله تساهل مذهبی در ابتدا به هیچ وجه به معنای شک گرایی یا نسبی گرایی نبود. یعنی استدلال فلاسفه سیاسی مثل لاک و اسپینوزا که در جهت تساهل و رواداری تلاش می کردند این نبود که ما نمی توانیم بگوییم چه اعتقاد مذهبی و اخلاقی درست و چه رفتار و دینی نادرست است. مسئله تساهل بیش از همه به ناآرامیهای سیاسی ناشی از جنگهای مذهبی مربوط بود تا مسئله ای فلسفی و نظری. در واقع با این نزاعهای مذهبی مشخص شد که امکان حفظ ثبات و اقتدار سیاسی بدون بی طرفی دولت نسبت به اعتقادات گوناگون ممکن نیست. جامعه به آن مقدار میان اعتقادات و مذاهب گوناگون تقسیم شده بود که امکان حفظ ثبات سیاسی حتی با سهمگین ترین خشونتهای دولتی ممکن نبود. به همین جهت است که اولین طرفداران تساهل مذهبی مثل جان لاک به هیچوجه خواهان تساهل نسبت به افراد بی ایمان و بی خدا نبودند. از نظر آنها افراد بی ایمان آنقدر در اقلیت قرار داشتند که خطری را برای ثبات سیاسی جامعه ایجاد نمی کردند و تساهل در مورد آنها لزومی نداشت. درحالیکه بدلیل کثرت اعتقادات مذهبی متفاوت ، ثبات سیاسی نیازمند به رسمیت شناختن تعبیرهای متفاوت از مسیحیت بود. اما همین ضرورت سیاسی خالص به تدریج تبدیل به نوعی ایدئال سیاسی در آمد که روز به روز وسعت آن گسترده تر شد. تا جایی که امروز در جوامع لیبرال تساهل شامل هر چیزی می شود که بنیادهای سیاسی اجتماع را به خطر نیندازد. آزادی در روابط جنسی ، اعتقادات مذهبی و غیر مذهبی و بسیاری موارد دیگر از جمله این آزادیها است.

اما همانطور که گفتم، این دولتهای مدرن نیستند که اخلاقیات شهروندان را شکل می دهند. دولتی که به وضوح قواعدی را بر خلاف عقاید پذیرفته شده اکثریت شهروندان وضع کند ، به سادگی خود را در خطر سرنگونی و عدم ثبات سیاسی قرار می دهد. این مسئله همانقدر در مورد کشورهای غربی صدق می کند که در مورد جامعه ایران. در واقع دولت جمهوری اسلامی تا حدود بسیار زیادی توسط اخلاقیات اکثر مردم ایران محدود شده است. جمهوری اسلامی نمی تواند قوانینی را به اجرا بگذارد که تاثیر مستقیمی بر زندگی روزمره اکثریت افراد جامعه داشته باشد و در عین حال با عقاید پذیرفته شده آنها در تضاد کامل باشد. برای مثال جمهوری اسلامی نمی تواند همجنس گرایی و یا دوجنسی گرایی را قانونی اعلام کند در حالیکه اکثریت مردم ایران با این رفتار مخالفت کامل دارند. اکثریت مردم ایران، هرچقدر مخالف حکومت و رفتارها و تصمیمات آن ، با معیارهای لیبرال دموکراسی غربی ، بخصوص با اصول آزادیهای فردی آن همدلی ندارند. لیبرال دموکراسی نیازمند قواعد پذیرفته شده ای از سوی اکثریت افراد جامعه است که ضامن آزادیهای فردی افراد در زندگی خصوصی آنها باشد. حتی اگر آرزوی مردم ایران مبنی بر تشکیل یک حکومت کاملا دموکراتیک  محقق شود، این حکومت دموکراتیک همانقدر با معیارهای غربی لیبرالیسم و آزادیهای فردی در تقابل خواهد بود که رژیم آلمان نازی. توجه کنید که آدولف هیتلر با رضایت اکثریت مردم آلمان به حکومت رسید و تا آخرین روزهای خود از حمایت اکثریت نیز برخوردار بود. اما حکومت آلمان نازی به همه چیز شبیه بود بجز یک رژیم لیبرال و ضامن آزادی های فردی و حقوق بشر.

نتیجه : مسئله ایران امروز نه نظام سیاسی ، نه دموکراسی و نه هیچ مسئله ذاتا سیاسی دیگری است. مسئله ایران تنها عدم وجود فرهنگ لیبرال و ضامن آزادی های فردی است. اگر مردم ایران به تمامی معنا مخالف دخالت حکومت در حوزه های فردی مانند حجاب ، آزادی های جنسی و اعتقادات شخصی بودند، رفتارهای گسترده اخیر در مبارزه با بی حجابی و میهمانیهای به سبک غربی قطعا به یک شورش گسترده اجتماعی و خطرناک علیه ثبات سیاسی منتهی می شد. اگر این میزان دفاع از حق انتخاب حجاب ، آزادی های زنان و سبک زندگی غربی که در اینترنت دیده می شود به راستی نظر اکثریت مردم ایران بود، مطمئنا جمهوری اسلامی حتی نمی توانست به اندازه یک روز ثبات سیاسی را در ایران حفظ کند. این چیزی است که بیش از همه باید به لیبرالهای سینه چاکی که به سبک استالینستی از لیبرالیسم و دموکراسی در ایران دفاع می کنند و هر انتقادی را با فحش و ناسزا و اتهام پاسخ می دهند یادآوری شود.

پس نوشت : در ادامه مطلب بحث با وبلاگ نقطه صفر را آورده ام (با کمی تصحیح) که بنظرم انتقادش باعث روشن شدن بسیاری از مطالب شده است. در عین حال باز یاد آوری می کنم که نگرش من به فلسفه سیاست نیازمند یک چهارچوب نظری است که آنرا تا حدودی آماده کرده ام اما با توجه به اینکه آنرا برای سادگی بیشتر بصورت گزاره های شبه منطقی و با شماره نوشته ام ، بنظرم نیازمند صورت بندی دوباره ای است که مناسب  یک مقاله باشد. در صورت آماده شدن آن متن بنظرم بحث با یاشار جیرانی در مورد تفاوت فلسفه با فلسفه سیاسی روشن تر می شود.  

توجه : بنظر لازم است نگاهی به برخوردهای اخیر پلیس با متخلفین هم بیندازیم. با تشکر از مهجاد برای لینک عکسها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:0 |

تصویری با عنوان "گفتگو" (Dialogue)

مطلب قبلی که نوشته بودم متاسفانه بسیار مشکل ساز از کار درآمد. اما جالب اینجاست که همین مشکل ساز شدن مطلبی به این سادگی تا چه اندازه نشان دهنده صدق مطالبی است که به آنها اشاره کرده بودم. مطمئنا هنگامی که مطلبی را در وبلاگ قرار می دهم و قسمت نظرها را هم باز می گذارم، از دیگران انتظار نقد و بحث دارم. بنابراین مسئله ای که مرا آزار می دهد نه مخالفت دیگران با نظر من بلکه خود این سبک گفتگو ای است که در این وبلاگ انجام شده است.

در میان ایرادهایی که به مطلب قبلی من گرفته شده است نظر یاسر پور اسماعیل  و مهدی پدرام قابل تامل بود که باید در مطلب دیگری به آنها پاسخ دهم. در عین حال جالب است که همین دو نظر فروتنانه و منطبق بر معیارهای اخلاقی از تمامی سایر نظرهای پرآب و تاب و پر از پرخاش و بی ادبی عمیق تر بود. این نشان دهنده همان چیزی است که افلاطون از آن با عنوان همراه بودن دانش با میانه روی نام می برد. کسی که فروتن و میانه رو است از آنکس که سر و صدا بر پا می کند و مرزهای اخلاق را نمی شناسد دانا تر است.

از امروز قصد ندارم به مطالبی که از کلمات نامناسب استفاده می کنند پاسخ دهم. در پاسخ تنها از آنها درخواست خواهم کرد که در صورت تغییر لحن نوشته شان به نقد پاسخ خواهم داد. جالب اینجاست که دوستی که با عنوان Muamb نظر خود را در وبلاگ قرار می دهد حتی از این بی اخلاقی دفاع کرده است ! قصد ندارم در اینجا وارد بحثی بشوم که بقول هابرماس "آنکس را که باید مجاب نمی کند". بحث کردن با کسی که به معیارهای اخلاق معتقد نیست بی حاصل ترین تلاشی است که می توان در زندگی انجام داد. اما بد نیست که به یک موضوع مرتبط اشاره کنم که خالی از لطف نیست. بحثی در مورد "بنیاد نهایی اخلاق" از طرف کارل رودولف آپل مطرح شده است که با این بی اخلاقی های اخیر بی ارتباط نیست. از نظر آپل که به همراه هابرماس نظریه پرداز "اخلاق گفتگو" است، نفس گفتگو نیازمند اخلاق است. در واقع کسی که در گفتگو خود مرتکب بی اخلاقی می شود دچار یک «تناقض کارکردی» (Performative contradiction) می شود. استفاده از کلمات نامناست و تحقیر طرف مقابل همانقدر عملی تناقض برانگیز است که کسی بگوید "من دروغ می گویم" یا اینکه کسی در عین بیداری بگوید "من در خواب عمیقی بسر می برم". گفتگو پیش زمینه های اخلاقی دارد که بدون احترام و پذیرش آنها نمی توان در آن وارد شد. به محض اینکه ما در یک گفتگو وارد می شویم پیشاپیش پذیرفته ایم که طرف مقابل ما ازشان و مقامی مساوی با ما برخوردار است، به اندازه ما شایسته احترام است، از راه گفتگوی انتقادی می توان به حقیقت دست پیدا کرد . بصورت کلی منطق تعامل (reciprocity) و اخلاق متقابل در نفس گفتگو مندرج است. بنابراین برای نشان دادن قواعد یک گفتگوی اخلاقی و متناسب نیازی به سانسور و محدود کردن نظریات وجود ندارد. اگر کسی برای رعایت قواعد اخلاقی نیازمند محدودیت باشد این نشان دهنده این است که پیشاپیش فاقد حداقل شهودهای اخلاقی مورد نیاز برای یک گفتگوی عقلانی است. به همین دلیل است که ارسطو در ابتدای اخلاق نیکوماخوس شروع به انتقاد از نسبی گرایی اخلاقی نمی کند. مخاطب سخن او کسانی هستند که از حداقل ارزشهای اخلاقی و انسانی و دانش اخلاقی لازم برای یک انسان متعادل برخوردار هستند.

بخش بسیار زیادی از انتقادها به نوشته من از آنجایی ناشی می شوند که توان شناخت مشکلاتمان را بدست نیاورده ایم.  این از جنس همان انتقادهایی است که نسبت به فیلم ۳۰۰ صورت گرفت. ما توانایی آنرا نداریم تا با واقعیت ضعفهای خود مواجه شویم. اینکه چهره خشایارشاه و سپاهیان ایران در فیلم ۳۰۰ چگونه نمایش داده شده است ربطی به اصل مساله ندارد. مسئله اینجاست که سپاهیان بسیار زیاد ایران در مقابل نیروهای اندک اسپارتی به مدت سه روز متوقف شدند و تنها با تلفات بسیار زیاد توانستند پیروز شوند. همین توقف سه روزه باعث شد تا نیروهای یونانی موفق شوند تا به کمک اسپارت بیایند و عاقبت سپاه ایران شکست خورد. هرودوت از ارتش ۲ میلیونی ایران و ارتش ۷۰۰۰ نفری یونانیان سخن می گوید. مطالب بسیاری در مورد دروغ بودن این آمارها گفته شده است. اما تنها منبعی مستقیمی که ما از این جنگ در دست داریم هرودوت است. و همین عدم وجود منبع ایرانی نشان دهنده اوج عقب ماندگی فرهنگ باستان ایران نسبت به فرهنگ یونانی است. هیچکس نمی تواند منکر این باشد که تمامی ایران باستان در مقابل شهر آتن هیچ ارث فرهنگی و هنری قابل مقایسه ای ندارد. جالب اینجاست که تنها منبع ایرانی که نام آن در تاریخ برده شده است Ctesias of Cnidus پزشک شخصی خشایارشاه است. اما همین منبع هم از ارتش ۸۰۰ هزار نفری ایرانیان نام برده است. بنابراین با هیچگونه ترفندی نمی توان از عمق شکست ایران در مقابل یونان گذشت. در عین حال در تاریخ است که خشایار شاه جسد لئونیداس پادشاه اسپارت را از خشم گردن زد و به صلیب کشید. عملی که بعد خود از آن پپشیمان شد و سعی کرد آنرا با برگزاری مراسم بخاک سپاری جبران کند. معمولا جمله  نادقیقی ای از اخلاق نیکوماخوس ارسطو نقل می کنند که "افلاطون را دوست دارم اما حقیقت را از افلاطون بیشتر دوست دارم". ما هم نباید حقیقت را به حس وطن پرستی خود بفروشیم.

اگرچه من ایران را دوست دارم و قلبا یک لیبرال دموکرات معتقد هستم اما با همه اینها از من انتظار نداشته باشید دست به دروغ ببرم و به تجلیل بی جهت از تاریخ و فرهنگ خودمان بپردازم. واقعیت اینجاست که جامعه ما از حداقل معیارهای لیبرال دموکراسی (با معنای سیاسی و نه اقتصادی) محروم است. حال اینکه لیبرالیسم خوب است یا خیر مسئله دیگری است اما اینکه از دیدن عمق تفاوت میان ما و فرهنگ غربی دست به تحریف واقعیات ببریم شایسته روحیه حقیقت جویی نیست. هرکس که اعتراضی به تعبیر من از «حس عام» ایرانیان دارد به سادگی می تواند از خود و اطرافیان خود چند سئوال ساده بپرسد. اگر پاسخ شما به تمامی این سئوالهای مثبت بود و در عین حال معتقد بودید که اکثریت مردم ایران هم به این سئوالات پاسخ مثبت خواهند داد، تعبیر من از حس عام ایرانیان اشتباه است و جامعه ایران کاملا با یک جامعه لیبرال غربی یکسان است:

۱. آیا شما موافق هستید که در جامعه شما همجنسگرایان مرد و زن حق نمایان کردن گرایشهای خود در عموم را داشته باشند ؟ آیا موافق هستید که همه باید به آنها نه بعنوان منحرف و آنورمال بلکه بعنوان طبیعی و محق نگاه کنند و هرگونه عملی خلاف این بی طرفی مجازات داشته باشد ؟ آیا موافق هستید که همجنسگرایان اجازه داشته باشند کسی را به فرزندی قبول کنند ؟

۲. آیا شما موافق هستید که مادر، خواهر و همسر شما حق داشته باشند هرگونه صلاح می دانند لباس بر تن کنند ؟ آیا شما موافق هستید که مادر، خواهر و همسر شما در خارج از حوزه ازدواج زناشویی رابطه جنسی داشته باشند و این رابطه جنسی شامل هیچ محکومیت اخلاقی و پیگرد قانونی نباشد ؟

۳. آیا شما می پذیرید که هرگونه نفی مذهب مورد اعتقاد شما ، از جمله کشیدن کاریکاتور و برنامه طنز تلویزیونی شامل آزادی بیان باشد و اجازه جلوگیری از آن به هیچکس داده نشود ؟

۴. آیا شما موافق هستید که فرزند شما از زمانی که به تفاوت جنسی خود اعتقاد پیدا می کند (حدود ۱۳ سال) بتواند با کسی که میل دارد رابطه جنسی داشته باشد ؟ آیا این عمل را خلاف اخلاق محسوب نمی کنید ؟

۵. آیا می پذیرید که هر کس از جمله همسر شما قبل از شما اجازه برقراری رابطه جنسی را داشته باشد و می پذیرید که این رابطه هیچ ارتباطی با شما ندارد و نمی توانید آنرا غیر اخلاقی محسوب کنید و او را مورد باز خواست قرار دهید ؟

اگر به تمامی این سئوالات پاسخ مثبت ارائه دادید و در عین حال معتقد بودید که اکثریت مردم ایران به این سئوالات پاسخ مثبت می دهند، نظر من کاملا اشتباه است. من نمی خواهم در مورد این سئوالات موضع گیری شخصی انجام دهم (اگرچه خود به آنها معتقد هستم) اما اینها آزادیهایی است که بر اساس لیبرالیسم لیبرالیسم غربی روا شمرده می شوند .

در مورد مسائل نظری نوشته خود به زودی پاسخ خواهم داد.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:6 |

این روزها خبرهای بسیار از برخورد با زنان و دخترانی که از نظر پلیس ایران دارای پوشش نامناسب اسلامی هستند منتشر می شود. بحث از مسائل شرعی و قانونی این اقدامات در روزنامه ها و وبلاگها به وفور بچشم می خورد. برخی مبارزه با حجاب را با دین اسلام در تضاد می بینند و بعضی این طرح را دارای مشکلات قانونی و حقوقی می دانند. من در اینجا سعی خواهم کرد «مسئله حجاب» را از دیدگاه فلسفه سیاسی مورد بحث قرار دهم.

بنظر در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که کشور ایران دارای یک جامعه مذهبی-سنتی است و نوعی اتفاق نظر در مورد مسئله حجاب در «حس عام» [common sense] مردم ایران موجود است. تقریبا اکثریت غریب به اتفاق مردم معتقد هستند که درجه خاصی از پوشش به سبک اسلامی برای تمامی افراد لازم است. در واقع حذف کامل حجاب اسلامی و برخورد کاملا غربی با پوشش از نظر اکثریت مردم قابل قبول نیست و می توان گفت که پدیده بی حجابی تنها مختص به قشر محدود و خاصی از جمعیت ایران است. به وضوح می توان دید که سبک پوشش در محله های شمالی شهر تهران با محله های جنوبی بسیار متفاوت است. در عین حال با خارج شدن از تهران می توان گفت که مسئله بی حجابی اهمیت خود را کاملا از دست می دهد و محدود به قشر بسیار محدودی از افراد می شود. برای مثال در شهرهایی مثل اصفهان و مشهد پدیده بی حجابی تنها مختص به محله های خاصی از شهر است که حجم بسیار محدودی از شهروندان را به خود اختصاص می دهند. در واقع اکثریت جمعیت ایران با معیارهای حجاب رسمی تخالف چندانی ندارند. اما چرا مسئله ای که بنابر دلایل بالا بسیار محدود است اینگونه در رسانه های داخلی خارجی و وبلاگها گسترش پیدا کرده است ؟

بگذارید مسئله را با یک مقایسه روشن کنیم. مطمئنا تعداد افرادی که بدلیل جرایم ساده مثل جرایم رانندگی یا جرایم سطح پایین مانند دزدی و یا مصرف اندک مواد مخدر در ایران مورد پیگرد قانونی قرار می گیرند بسیار بیشتر از کسانی است که بدلیل نقص در حجاب اسلامی مجازات یا دستگیر می شوند. در عین حال سابقه نداشته است که که اعتراضاتی با این حجم علیه مبارزه با جرایم رانندگی و یا دزدی و یا مصرف مواد مخدر در رسانه های خارجی و یا وبلاگها و روزنامه ها مطرح شده باشد. اما به وضوح هر دو گروه از این جرایم [جرایم مرتبط با حجاب اسلامی و جرایم ساده مثل جرایم رانندگی یا جرایم سطح پایین مانند دزدی و یا مصرف اندک مواد مخدر ] به یک میزان در نزد «حس عام» اکثریت مردم ایران غیرقابل قبول محسوب می شوند. مسئله اینجاست که رسانه های خارجی ، رسانه های منتقد دولت در داخل ایران و اکثر صاحبان و استفاده کنندگان از رسانه های گروهی مانند وبلاگ و اینترنت از مخالفین مبارزه با پدیده بی حجابی بشمار می روند. رسانه های خارجی مثل بی.بی.سی که در ایران فعالیت دارند و یا آنهایی که مانند صدای آمریکا و رادیو فردا در خارج به تحولات ایران می پردازند همگی ریشه در فرهنگ لیبرال غربی دارند که مخالف دخالت دولت در حوزه خصوصی افراد و سبک پوشش آنها است. در عین حال رسانه های منتقد دولت اکثرا علی رغم داشتن ریشه های اسلامی با روشهای خشونت آمیز دولت در برخورد با این پدیده مخالف هستند و نه نفس خود مبارزه. تاکید جناحهای اصلاح طلب و مخالف دولت بر مبارزه فرهنگی با پدیده بی حجابی اگرچه با روش پلیسی و قضایی دولت متفاوت است اما در بنیاد بدنبال همان چیزی است که دولت قصد تحقق آنرا دارد. قشر وبلاگ نویسان هم اکثرا تحصیلکردگان و جوانانی هستند که به اقتضای سن و موقعیت اجتماعی بیش از همه به گرایشهای لیبرال مدرن متمایل هستند تا به سنتهای حاکم و شایع در جامعه ایران. بنابراین بی سبب نیست که ماجرای مبارزه با بی حجابی تا این حد در رسانه ها گسترش یافته است.

همانطور که گفته شد با توجه با سازگاری «حس عام» اکثریت مردم ایران با استاندارهای رسمی حجاب ، مبارزه با بد حجابی خطر مستقیمی برای ثبات جمهوری اسلامی ایران ایجاد نمی کند و حتی در صورت تداوم آن ممکن نیست به نارضایتی عمومی منجر شود. اما مسئله ثبات سیاسی یک مسئله مقطعی نیست و در طی زمان تداوم دارد. ثبات سیاسی بیش از همه وابسته به تحقق ایده آلهای مندرج در «حس عام» مردم یک جامعه سیاسی است. برای مثال اگر در حس عام مردم یک جامعه ایدئال جامعه ای کمونیستی وجود داشته باشد و در طی زمان طولانی این ایده آل تحقق پیدا نکنند و امیدی نیز برای تحقق آنها متصور نباشد، مسئله تغییر رژیم سیاسی و بی ثباتی آن در صدر مسائل قرار می گیرد. حال باید دید آرمان مندرج در «حس عام» مردم ایران چیست. بنظر می رسد که مردم ایران بصورت کلی، در هر طبقه و گروه اجتماعی ، کم و بیش با ایدهئال جامعه ای از نظر اقتصادی پیشرفته و ثروتمند به سبک غربی همراه با رژیم سیاسی دموکراتیک که ناشی از انتخاب و رای آنها باشد موافق هستند. اقتصاد پیشرفته غربی و دموکراسی سیاسی ایده آل «حس عام» مردم ایران را تشکیل می دهند. اکثریت مردم ایران خواهان دولتی پاسخ گو و دموکراتیک هستند که نماینده اراده و رای آنها باشد. در واقع نیاز به یک دولت پاسخگو و دموکراتیک بخشی از «حس عام» [Common sense] مردم ایران را تشکیل می دهد. در عین حال نیاز به جامعه ای کاملا لیبرال و حامی آزادی های فردی و انتخابهای خصوصی افراد آرمان بخش محدودی از شهروندان را تشکیل می دهد. اکثریت مردم ایران تمایلی به داشتن جامعه ای کاملا آزاد و لیبرال به سبک غربی از خود نشان نمی دهند. جامعه ای که نسبت به مسئله هم جنس گرایی ، آزادی در رابطه جنسی ، قانونی بودن خود فروشی ، آزادی مطبوعات پورنوگرافیک ، آزادی کاملا زنان و دختران ، استقلال فرزندان و سبک پوشش کاملا از روشهای متساهل غربی تبعیت کند ایده و آرمان بخش بسیار اندک و محدودی از جامعه ایرانی است.

اما با اینهمه واقعیت اینجاست که داشتن جامعه ای پیشرفته و  مترقی به معنای اقتصادی و غربی آن با «حس عام» اکثریت مردم ایران که مبتنی بر ایده هایی سنتی و مذهبی مانند محدودیت پوشش و حفظ ارزشهای اخلاقی و سنتی است سازگار نمی باشد، زیرا رشد اقتصادی که در کشورهای غربی مشاهده می شود ارتباط وثیقی با مبادلات فراوان با دنیای خارج مانند توریسم و مبادلات فرهنگی ،بالا رفتن جمعیت نخبگان علمی ، صنعتی و مالی دارد که عموما از معیارهای مدرن غربی تبعیت می کنند. سعی در تحمیل یک نگرش خاص نسبت به فرهنگ و آزادی های فردی بر تمامی افراد اجتماع اگرچه مبتنی بر حس عام و اراده اکثریت مردم ایران باشد منجر به فرار صاحبان سرمایه، نبخگان و قشر متوسط رو به بالا که دارای تمایلات غربی است از ایران شده، مبادلات اقتصادی و فرهنگی را که ارتباط فراوانی با توریسم ، شرکتهای چند ملیتی و واردات و صادرات کالاهای لوکس غربی که نیاز به فرهنگ خاص و متنوعی دارند را دچار اختلال می کند و در نتیجه امکان تحقق جامعه ای توسعه یافته و پیشرفته به سبک غربی را ناممکن می سازد.

آنچه امروز وظیفه فلسفه سیاست در ایران بشمار می رود نشان دادن تناقض میان اصول «حس عام» اکثریت مردم ایران که مبتنی بر دموکراسی و آزادیهای محدود فردی در چهارچوب هنجارهای سنتی است و آرمانهای توسعه و رشد اقتصادی به سبک غربی که آنهم بخشی از «حس عام» مردم ایران می باشد است. در واقع در درون «حس عام» مردم ایران نوعی عدم توازن میان اصول پذیرفته شده سازمان اجتماع [دموکراسی و آزادیهای محدود به هنجارهای سنتی] و آرمانها [اقتصاد توسعه یافته و مترقی به سبک غربی] وجود دارد. فلسفه سیاست باید نشان دهد که میان این دو تضادی موجود است که حل آن نیازمند تغییر یکی از دو مولفه های مورد اشاره است. یا باید آرمان اقتصادی توسعه یافته و مترقی به سبک غربی را به کنارگذارد ، یا به شیوه ای در اصول «حس عام» مردم ایران بازبینی صورت داد که تضاد میان اصول و آرمان رفع شود. می توان نوعی اقتصاد ابتدایی را پذیرفت و یا اینکه با ارائه تعبیری جدید از متون مذهبی و سنتی جامعه ایران را به سمت تساهل نسبت به آزادیهای فردی متمایل ساخت.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:44 |

                                            

                                   افلاطون و ارسطو در نقاشی "مدرسه آتن" اثر میکلانژ

 

“A philosopher who is not taking part in discussions is like a boxer who never goes into the ring.” – Ludwig Wittgenstein

 

کسانی که من را می شناسند می دانند که من از بحث متنفرم. اما چند وقت پیش جمله بالا را در جایی خواندم و از آنجایی که برای ویتگنشتاین احترام خاصی قایل هستم آنرا پذیرفتم. در میان نظراتی که در مورد نوشته قبلی من داده شد، نظر یاشار جیرانی بنظرم از سایرین جالب توجه تر بود. بنابراین این من از این فرصت استفاده می کنم و پاسخ نوشته او را در اینجا مطرح می کنم.

 

 یاشار جیرانی  :

فلسفه دانشی است استدلالی.دلیل حرکت ما به سوی نوعی نسبی گرایی شاید این بوده که آموزه های جامع به تعبیر رالز نتوانستند از مجرای یک فرایند استدلالی تمام ادعاهای خود را اثبات کنند.
این را از این لحاظ آوردم که بساری دوستان مثل نمازی این ویژگی فلسفه را فراموش میکنند.نقش و رسالت فلسفه هر چه باشد این کار را باید از طریق فرآیندی استدلالی انجام دهد به عنوان مثال اگر وظیفه فلسفه به تعبیر اشتراوس "پاسخ به سوالات بنیادی ماست" این پاسخ باید فرآیند استدلالی خود را حفظ کند وگر نه این وظیفه "خطیر" را یک مسافر کش خط سید خندان - شوش هم میتوانست انجام دهد.
بر این اساس از نظر من نسبی گرایی واقعیتی استقرایی است یعنی حاصل شکست مکرر و جزئی بخشهای مختلف آموزه های جامعی که در مقابل استدلالهای گوناگون با مبانی گوناگون زانو زده اند نه ادعای چند فیلسوف "بی فضیلت" فرانسوی.و نمیتوان با موضع گیری های اخلاقی احساسی در مقابل آن ایستاد.منظور از واقعیت بودن "نسبی گرایی" (البته نه با مفهوم افراطی اش) این است که این امر در حوزه "نظر" با مطالعه های موردی قابل مشاهده است و میتوان به شیوه ای استقرائی آن را دریافت کرد(نمونه درخشان این نوع نگاه در برلین موجود است)
در ضمن        
" در واقع عدم وجود معیار برای قضاوت درمیان ِ راه حلهای متفاوت و نسبیت کامل ارزشی نه تنها با دموکراسی سازگار نیست بلکه به نوع خاصی از نسبی گرایی بنام «تصمیم گرایی» منتهی می شود که یکی از انواع اقتدارگرایی است. کسانی مانند نیچه و کارل اشمیت با استدلالهای نسبی گرایانه به حمایت از رژیمهای غیر دموکراتیک می پرداختند."
خواهش میکنم دست از سر استدلال "هر کی توتالیتر میشه بدتره" بردارید. رورتی میگه اگر میخواهیم نوعی دموکراسی لیبرال را بیشینه کنیم ظرافتهای نظری فلسفی به کارمان نمی اید.اگر دموکراسی واقعیت قصوای زندگی ماست تا آن حد که بزرگانی مثل اشمیت و نیچه را به علت عدم تطابق با آن بندازیم توی سطل آشغال پس بهتر است به نصیحت رورتی هم گوش کنیم و خیلی وارد ظرافتهای نظری و فلسفی نشویم.در غیر این صورت اگر دغدغه فلسفه هم داریم باید ببینیم فرآیند بحث و استدلال ما را به کجا می برد(مثل آنی که اشتراوس در باب گزنوفون می گوید.)شاید جایی غیر از دموکراسی لیبرال.گفتم شاید عصبانی نشوید!
به نظر من "واقعیت نسبی گرایی" ادعایی در عرصه "نظر" است که میتوان له یا علیه آن سخن گفت نه اینکه چون به اقتدار گرایی منجر میشود باید....

 

پاسخ :

1. پیش از همه بعضی اشاره های یاشار بنظرم کاملا واضح نیست . برای مثال تعبیر او از راولز بنظرم نادرست است. از نظر راولز واقعیت پلورالیسم بویژه در «لیبرالیسم سیاسی» ناشی از «مشکله قضاوت» (Burden of judgement)  است. یعنی ما با سیستمهای متفاوت نظری مواجه هستیم که هرکدام مدعی ارزشهای خاصی هستند که با سایر سیستمها در تضاد هستند. رفع این تضادها نیازمند قضاوت در میان این سیستمها است. عصر مدرن ما را به مشکل قضاوتی مواجه کرده است که نمی توان میان این سیستمهای متفاوت دست به قضاوت روشنی زد.

در عین حال اشاره به رورتی بنظرم در اینجا مفید نیست. رورتی در مقابل استدلال قوی فلسفی برای دموکراسی ، استدلال عملی را پیشنهاد می کند. در عین حال استدلال عملی خود دارای مشکلات فلسفی است. اینکه بگوییم دموکراسی از نظر عملی بهترین رژیم سیاسی است زیرا کمترین میزان رنج برای اکثریت را به ارمغان می آورد همانقدر مشکل زا است که بگوییم دموکراسی عقلانی ترین رژیم سیاسی ممکن است. در اینجا بازهم فرایند استدلال در جایی مغشوش است. اشاره به اشتراوس و کزونوفون هم حداقل برای من کاملا ناآشنا است و نمی توانم آنرا تحلیل کنم. اما بصورت کلی اشتراوس معتقد است که فلسفه تنها کشف سئوالات بنیادی و نشان دادن ضعف راه حلهای رقیب است. این مطمئنا از دسترس یک شهروند عادی خارج است. شهروند نیازمند دسته ای از باورهای دگماتیک است که حیات و عمل او رو هدایت می کنند. در اینجا شباهت زیادی میان اشتراوس و توکویل وجود دارد. از نظر اشتراوس زندگی سیاسی یا زندگی در شهر همواره زندگی در غار افلاطون و در گیر و دار جزمهای ِ اثبات ناپذیر است. در عین حال توکویل هم در جلد دوم دموکراسی در آمریکا از اهمیت دگمها برای زندگی اجتماعی سخن می گوید.

2. در مورد مسئله استدلال و اسقراء باید بگویم که نظر یاشار جیرانی کاملا مشخص نیست. اما آنچیزی که من درک می کنم این است که او معتقد است استدلال فلسفی باید از اصول کاملا اثبات شده و بصورت قیاسی عمل کند. در واقع از نظر یاشار فلسفه برخلاف علم از روش استقرائی استفاده می کند. بنظرم این نظر کاملا اشتباه است. همانطور که اشتراوس هم با اشاره به روش ارسطو و افلاطون اشاره می کند، دانش خاصیتی دارد که همواره از یکسری اصول اثبات ناپذیر آغاز می کند. اگر آنگونه که ویتگنشتاین اول و راسل تصور می کردند سعی کنیم تمامی فرایند استدلال خود را از هیچ شروع کنیم به هیچ خواهیم رسید. درواقع من در جایی به شباهت نظریه ویتگشنشتاین دوم در کتاب درباب یقین و روش ارسطو در ابتدای اخلاق نیکاموخوس اشاره کرده بودم. هر دو متفق القول هستند که فرایند استدلال همواره از عقل سلیم (common sense) آغاز می شود. بنابراین فلسفه همواره نیازمند استقراء است. در این مورد در پایین بیشتر سخن خواهم گفت.

3. یاشار جیرانی گویا مرا متهم کرده است که بوسیله استدلالهای ضعیف اخلاقی نسبی گرایی و اقتدار گرایی را رد کرده ام. پیش از همه آنکه استدلال خود او در بی فضیلت خواندن بعضی فلاسفه فرانسوی خود استدلالی اخلاقی است. فضیلت یک مفهوم اخلاقی است. در عین حال بهتر بود بجای فضیلت از مفهوم اعتدال (moderation) استفاده می شد چون فلاسفه فرانسوی بیش از همه بی اعتدال هستند زیرا عقایدی را ابراز می کنند که با سلامت جامعه سیاسی سازگار نیست و می تواند موجب عدم ثبات سیاسی شود. در واقع نسبی گرایی همان تاباندن نور در داخل غار است که به شورش و بی نظمی منتهی می شود. حتی اگر نسبی گرایی درست باشد ، تنها فیلسوف توانایی آنرا دارد که در مقابل نور قرار بگیرد و بازهم شهروند باقی بماند.

اما مسئله اینجا نیست. نقد نسبی گرایی پیش از همه نقد فلسفی است. نسبی گرایی دارای دور منطقی است. اگر کسی بگوید همه ارزشها نسبی است مشخص نیست که ابراز این عقیده به چه دلیل انجام می گیرد. برای چه باید حقیقت گفته شود ؟ اگر گفتن ِ حقیقت با دروغ تفاوتی ندارد پس چرا گوینده ترجیح داده است حقیقت را بگوید ؟ و شاید دروغ می گوید ! چه تضمینی وجود دارد که او حقیقت را می گوید و شاید می خواهد ما را فریب دهد! اما همانطور که استدلال نسبی گرایانه دچار اشکالات منطقی است، استدلال جزم گرایانه هم مشکلات خود را دارد. برای مثال چگونه می توان امر مطلق کانتی را اثبات کرد ؟ در واقع کانت هم نمی تواند در انتها بگوید ما چرا باید اخلاقی عمل کنیم. بنابراین بازهم ما با تضادهایی روبرو هستیم که قضاوت میان آنها ممکن نیست اما لازم است. باید تاکید کنم که ممکن نیست اما لازم است. این تفاوت میان فلسفه و فلسفه سیاسی است. فلسفه تنها به استدلال و حقیقت می پردازد اما دغدغه فلسفه سیاسی حقیقت نیست. فلسفه سیاسی به عدالت می پردازد. عدالت یک الزام است. زیرا انسان موجود سیاسی است و حیات او تنها در شهر ممکن است (این یک اصل استقرائی است زیرا از نظر تاریخی موردی را سراغ نداریم که یک انسان بصورت غیر سیاسی و خارج از یک جامعه سیاسی زندگی کرده باشد). حیات تنها در یک سازمان سیاسی عادلانه ممکن است. اما عدالت چیست ؟

4. پاسخ به مسئله عدالت ما را به قسمتی می رساند که یاشار جیرانی به وضوح از موضعی غیر دموکراتیک یا فقط نا دموکراتیک دفاع می کند. همانطور که از استدلال من بر علیه اشمیت و نیچه آشکار است من هیچ استدلال فلسفی خالصی ندارد. نمی توانم اثبات کنم که دموکراسی ارجحیت بیشتری نسبت به رژیمهای غیردموکراتیک دارد همانگونه که ارسطو در اخلاق نیکوماخوس استدلالی بر علیه نسبی گرایی مطرح نمی کند. ارسطو به سادگی می گوید که تمامی افراد با تربیت  با من موافق هستند که فضیلت ارزشمند است و هرکس که مخالف است تربیت مناسبی نداشته است. در واقع ارسطو به وضوح از عقل سلیم آغاز می کند. تمامی افراد متعادل و شهروندان محترم موافق هستند که دموکراسی رژیم ارجحی است. بنابراین استدلالهای نیچه هرچند که صحیح باشد (هرچند که نشان دادیم که نیستند) بدلیل آنکه با عقل سلیم جامعه ما در تضاد هستند مردود اعلام می شوند. آشکار است که این استدلال دقیق نیست. اما ارسطو هم موافق است که در تمامی دانشها نمی توان خواستار درجه دقت یکسانی بود. فلسفه سیاست ریاضیات و یا مابعدالطبیعه نیست که نیازمند استدلال قوی باشد. نقطه آغاز فلسفه سیاسی عقل سلیم است.  در اینجا تفاوت فیلسوف با شهروند آشکار است. فیلسوف عقل سلیم یا دگمهای ِ عمومی را تنها بعنوان آنچه برای ثبات سیاسی لازم است می پذیرد ، اما شهروند آنها را عین حقیقت تصور می کند. فیلسوف می تواند در خلوت خود هرچه می خواهد دموکراسی را به زیر سئوال ببرد اما در عموم او باید یک دموکرات پرشور باشد. این همان تفاوت میان آموزش عمومی و خصوصی (Exoteric and esoteric teachings) در نزد اشتراوس و افلاطون است. در این مورد مخصوصا نامه های افلاطون بسیار پر اهمیت است و آنها را توصیه می کنم.

5. حال بازگردیم به مسئله عدالت. عدالت را می توان بصورت کلی خصیصه ای از رژیم سیاسی دانست که آنرا برای شهروند مقبول می سازد. رژیمی از نظر شهروند مورد قبول و مشروع است که عادل باشد. در عین حال رژیمی عادل است که باثبات باشد. آیا رژیمی که بر اساس نابرابری سیاسی میان شهروندان بنا شده باشد می تواند در نظر شهروندان ِ جوامع کنونی عادلانه و باثبات باشد ؟ خیر ! بنابراین رژیم سیاسی عادل ، باثبات و مشروع است که دموکراتیک و لیبرال باشد. این هم استدلال ارجحیت دموکراسی بر سایر رژیمهای سیاسی. در انتها باید به کلام زیبای سوفوکلس اقتدا کرد :

 

   Truly, to tell lies is not honorable; But when the truth entails tremendous ruin, To speak dishonorably is pardonable. Sophocles

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:14 |