تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

 

 

“At the touch of love everyone becomes a poet.
                                                           
       -- Plato, Symposium

 

دیالوگ سومپوزیون ، یا آنگونه که در زبانهای جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium) بدون شک قله زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشق یا همان اروس (ρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند ، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد ;  هربار با تجربه های جدید و لذتهای یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.   

عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósion از فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسانهای دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانیهای دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانیهای باستان و تجربه انسانی آنها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون میهمانی انسانهای دانا برای گفتگو درباره سئوالهای انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. مستی شرط لازم برای تحقیق ِ خالصا الهی یعنی philosophia  یا همان جستجوی دانش است. این فیلوسوفوس Philosophos ، مرد به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.

دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آنچه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر بواسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسانهایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن اینکه خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما بطریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسانهای حقیر و میانمایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه اینها سقراط ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن اینکه حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم.  

آنکس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophia را برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسانهای عامی و میانمایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آنچنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.

شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند اینبار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند اینبار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.

نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختن ِ آنچه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسان ِ عاشق  می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردن ِ آثار ِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیقها و کتابهای ِ جهان حاصل عشق و نیاز ِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستان ِ زیبای ِ عشق ِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابل ِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگام ِ مرگ ِ آدمتوس بجای ِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود.  حتی پدر و مادر ِ پیر و رو به مرگ ِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جان ِ خود بردارند.  اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجای ِ معشوق ِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیای ِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیای ِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.

 

 

 

نقاشی مرگ آلکستیس

 

اما این تنها عاشق نیست که باید در پای ِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پای ِ عاشق فداکاری کند زیرا خدای ِ عشق در قلب ِ عاشق قرار دارد و مقام ِ عاشق بسیار والا و الهی است. اگر معشوقی در پای ِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهای ِ بدنی باشد عشق ِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوع ِ آن زیبایی ِ روح ِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیبایی ِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است.  

شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمت ِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زنها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آنرا داشتند که روزی این انسانها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آنکه از قدرت آنها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسانهای امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیاز ِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسانها باقی است. آنها در تمام ِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسانها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه های ِ از هم جدا شده به یکدیگر.  هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچگاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آنها جزئی از یکدیگر هستند. به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آنها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آنها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیاز ِ آنها تکاملی است که از بهم پیوستنشان حاصل می شود. آنها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.

 

 

 

اروس و پسوخه در موزه لوور

 

آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را بدست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دلها و ذهنهای  انسانها قدم می گذارد. او شجاعترین ِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاعتر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچگاه از ابراز ِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آنرا به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنان ِ خود را برای انتهای ِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنان ِ زیبا هنوز هم تمامی ِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسانها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیباییهای درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگی ِ کوتاه و ناپایدار ِانسانهای ِ فانی است که می تواند آنها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ  سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیبایی ِ گفتار ِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط  به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.

آری اینگونه بود داستان ِ عشق از زبان دانایان ِ یونانی. و من هربار از این کلام جاودانی  ρως  (Eros = Love = Passion) می گذرم نام ِ تو را بر ذهن و زبان دارم. بگذار به کلام ِ سقراط گوش بسپاریم که « عاشق ِ یک روح زیبا همواره وفادار خواهد ماند ، زیرا او به چیزی عشق می ورزد که ابدی است». سومپوزیون داستان ِ عشق ِ من است. هربار از ابتدا تا انتها. و هرگاه که داستان ِ عشق ِ من ِهمه را مست و بیهوش ساخت این منم که باز می روم و داستان را با خود هزار بار می گویم و انگار پایانی ندارد.

 

“Most noble is that which is justest, and best is health; but pleasantest is it to win what we love.”

                                                                                                -- Aristotle, Nicomachean Ethics

 

...

 

یادداشتهای دفتر سفید : شماره هفتاد و هفت

 

             تمام ِ زندگی در همان لحظه بود که برای اولین بار گفتم دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 11:33 |

 

ارسطو در نقاشی میکلانژ با عنوان مدرسه آتن

 

« افلاطون و سقراط سخنان یاوه را تحت عنوان دانایی و اخلاق  می پراکندند.» ــ جرمی بنتام

 

« تقریبا هیچ چیز در اندیشه ارسطو تا امروز مورد ابطال قرار نگرفته است.» ــ لئو اشتراوس

 

آقای نیما در و بلاگ خود نوشته ای تحت عنوان «ذات گرگ ذات انسان» قرار داده اند که موقعیت مناسبی است برای متذکر شدن بعضی موارد.

۱. همانطور که آقای نیما هم متذکر شده اند نفی ذات گرایی یکی از گرایشهای معاصر در فلسفه است. ذات گرایی بصورت کلی دو دشمن عمده در فلسفه امروز دارد : پوزیتویسم و تاریخی گری. نگرشهای پوزیتویستی و تاریخی گری اگرچه در بنیاد خود تفاوتهای بسیار عمیقی دارند اما هر دو در نقد ذات گرایی در فلسفه مشترک هستند. لئو اشتراوس از این دو با عنوان دو اقتدار مدرنیته نام می برد و هر دو آنها را عامل نسبی گرایی و نیهیلیسم معرفی می کند. پوزیتویسم بهترین صورت بندی خود را در قالب علم نوین می یابد و تاریخی گری امروز در قالب انواع نگرشهای پست مدرن و اگزیستانسیالیستی ارائه می شود.

۲. بهترین صورت بندی نقد ِ پوزیتویستی ِذات گرایی در اندیشه کارل پوپر به چشم می خورد. پوپر در کتاب جامعه باز و دشمنان آن دو نگرش را از یکدیگر تفکیک می کند : ذات گرایی روش شناختی و نام گرایی روش شناختی. او روش اول را روش ارسطو و افلاطون معرفی می کند و نگرش دوم را بنیاد نظریه علمی خود تحت عنوان ابطال گرایی می داند. بر اساس نگرش ذات گرایانه هر چیز دارای ذات یگانه و متفاوتی نسبت به سایر چیزها است که آنرا از سایر چیزها متفاوت می سازد. اما نگرش نام گرایانه از تعاریف چیزها تنها کاربرد عملی آنها را در نظر دارد. شرح و بررسی این نگرش به مسئله ماهیات احتیاج به بحث بسیار طولانی دارد. اما با توجه به اینکه پوپر از این نگرش برای نقد اندیشه ارسطو استفاده می کند باید نکته ای را متذکر شد. نگرش نام انگارانه به مسئله تعریف تمامی علم [در اینجا منظور دانش است] را به کارکرد عملی آن تقلیل می دهد. علمی که بسوی کارکرد نشانه گیری شده باشد تنها یک نوع خاص از دانش است که در نظر ارسطو با نام صناعت یا تخنه [techne] شناخته می شود. از نظر ارسطو تخنه با علم یا همان سوفیا [sophia] یکی نیست. بنابراین می توان از خود پرسید که پوپر چرا تمامی دانش را با دانش منتهی به کارکرد یکسان می گیرد.

۳. دومین دشمن ذات گرایی در فلسفه معاصر تاریخی گری است. تاریخی گرایی یکسره منکر وجود ذات تغییر ناپذیر است. از نظر تاریخی گرایان چیزی با نام ذات تغییر ناپذیر انسان وجود ندارد. انسان و ذات او یک پدیده تاریخی است که از یک دوران تا دوران دیگر تغییر می کند. تاریخی گری به نوبه خود با مشکلات بسیار   زیادی برخورد می کند. پیش از همه تاریخی گری بنیاد خود را بر تکثر پدیده های انسانی در طی تاریخ قرار می دهد. بنابراین تاریخی گری با نشان دادن اینکه انسان در دورانهای متفاوت و مناطق و فرهنگهای متفاوت دارای عادات و رسوم متفاوت و سبک رفتارهای متکثری بوده است بنابراین انسان ذات مشترکی ندارد. آقای نیما اعتقاد دارند که از زمان افلاطون تا هگل فلسفه به سمت توجه بیشتر به تاریخ پیش رفته است. اما این نظر زیاد دقیق نیست. زیرا حداقل تا زمان ژان ژاک روسو تاریخی گری در فلسفه حضور ندارد. اصولا فلاسفه کلاسیک برای تاریخ ارزش زیادی قائل نبودند. برای مثال به کلام ارسطو «شعر از تاریخ فلسفی تر است». شکلهای اولیه تاریخی گری در اندیشه روسو ظاهر می شود که در ایده کمال پذیری او نهفته است. او تفاوت انسان را با سایر حیوانات در کمال پذیری او می داند. از نظر او انسان مانند حیوانان غریزه و طبیعت تغییر ناپذیر ندارد بلکه می تواند طبیعت خود را تغییر دهد. جالب اینجاست که روسو این طبعیت نداشتن انسان را بعنوان طبیعت خاص او معرفی می کند. این امر نشان می دهد که حتی روسو نیز به مشکلات نظریه خود آگاه بوده است.

همانگونه که آشکار است تکثر پدیده های انسانی در طول تاریخ به هیچوجه نشان دهنده تاریخی بودن ذات انسان نیست. تنها به شرطی می توان از این تکثر نتیجه تاریخی گرایانه گرفت که نشان دهیم میان این تغییرات هیچ ارتباط و شباهتی نیست. به محض اینکه این سئوال پرسیده می شود ارسطو بعنوان متفکری بی همتا در مقابل ما ظاهر می شود. کتاب سیاست ارسطو کشف همین اشتراکات انسانی ، یا همان حقیقتهای ِ فرا تاریخی یا همان طبیعت یا به یونانی فوسیس(φύσις) است. هنگامی که ارسطو از اهمیت اجبار در زندگی انسانی سخن می گوید به ما نشان می دهد که هیچ جامعه انسانی در طول تاریخ بدون نیروهای نظامی وجود خارجی نداشته است. در عین حال به کلام ارسطو انواع رژیمهای سیاسی از سه نوع خارج نخواهد بود : یا حکومت یکنفر یا چندتن یا همه. در واقع به هیچوجه نمی توان نوع دیگری از رژیم سیاسی را تجسم کرد. در عین حال او اضافه می کند که در تمامی حالتها رژیمهای سیاسی به سمت رژیم مختلط گرایش دارند. هنگامی که ارسطو از انسان بعنوان حیوان سیاسی نام می برد حقیقت بنیادی را در انسان متذکر می شود که در واقع ابطال پذیر نیست. برای مثال آقای نیما معتقد هستند که طبیعت انسان در طول تاریخی تفاوت زیادی کرده است. احتمالا منظور ایشان تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن است. اما نباید شباهت لفظ ما را به شباهت ذات راهنمایی کند. تفاوت میان انسان نئوندرتال و انسان مدرن همانقدر عظیم است که تفاوت میان انسان و گربه. انسان نئوندرتال اگرچه شباهتهای بسیاری با انسان مدرن دارد ولی انسان نیست. انسان آنچیزی است که ما امروز می بینیم. تحول داروینی (حتی اگر درست و قابل اثبات باشد که پوپر منکر آن است) تنها نشان دهنده این است که موجودات مختلف از یکدیگر نشات گرفته اند. اما این نظریه باز تفاوت بنیادی میان موجودات را از میان نمی برد. تفاوت میان گربه و شیر بسیار زیاد است اگرچه ریشه های آنها یکسان باشد. تفاوت میان یک انسان و یک فوک در میزان  هوش نیست اگرچه همین میزان تفاوت باعث شده است تا پیچیده ترین عمل یک موجود پریدن از داخل یک حلقه باشد درحالیکه دیگری می تواند پیچیده ترین ابزارها را به فضا منتقل کند.

نفس عاقله یا همان قوه نطق اتفاقا در ترجمه مسلمانان بسیار صحیح بوده است زیرا در زبان یونانی لوگوس هم به معنای عقل و هم به معنای کلام است و در زبان فرانسه و انگلیسی هم همینگونه ترجمه می شود. در عین حال اگر متن یونانی عهد جدید کتاب یوحنا را ملاحظه کنید می خوانید «In the beginning was the Word» که از جمله یونانی «en arch hn o logoV» ترجمه شده است.

اگر تواناییهای انسان و تفاوت آنرا نسبت به سایر موجودات قبول کنید شما می توانید هر مفهوم و نامی که می خواهید را برای آن مشخص کنید. همانطور که گفتم تفاوت میان انسان و غیر انسان آنقدر عظیم است که حتی اگر این دو از یکدیگر نشأت گرفته باشند نمی توان تفاوت آنها را تنها در درجه دانست. یکی از آنها انسان و دیگری میمون است. ذات ایندو از زمین تا آسمان با یکدیگر تفاوت دارد. مقایسه کردن انسان با غیر انسان از طریق درجه همانقدر بی معنا است که مقایسه کردن پیچیدگی ذهن یک کرم با یک ابرکامپیوتر.

۴. شما بصورتی استدلالهای خود را در کنار هم قرار داده اید که گویا تفاوت خاصی میان مابعدالبیعه ارسطو با آیینهای اولیه انسانهای ِ غارنشین قائل نیستد. مثال شما در مورد دیوانه ای که میان فیلها و انسانها از نظر عقل و شعور تفکیک قائل نمی شد خود می تواند بسیار آموزنده باشد. این نشان می دهد که تنها یک انسان خالی از عقل می تواند سخن ارسطو را در مورد تفاوت بنیادی میان انسان و غیر انسان نپذیرد.

۵. اغلب استدلالهای اینچنینی مثل تحول تاریخی انسان و نسبی بودن فرهنگی زمینه ای هستند برای نگرشهای فمینیستی. فمینیستها از آنجایی شروع می کنند که تمامی خصوصیات زنان و مردان را زاییده فرهنگ و سیر تکامل تمدن بشری می دانند و در نهایت در جهت نفی آنها استلال می کنند. اما بنظر می رسد استلال فمینیستها بصورتهای گوناگون دچار اشتباهات فاحش باشد. برای مثال  حتی فیزیولوژی بعنوان یک علم نوین نیز تصدیق می کند که تفاوتهای بنیادینی میان زنان و مردان وجود دارد. حتی اگر استلال دانشمندان را هم نپذیریم تجربه یک قرن تساوی حقوقی زنان و مردان نشان دهنده این است که گویا بعضی خصوصیات زنانه و مردانه قابل برچیده شدن نیستند. برای مثال همین مسئله فلسفه را در نظر بگیرید. در تمامی طول تاریخ بشر با تمامی تفاوتهای فرهنگی و تمدنی هیچ زنی بعنوان یک فیلسوف درجه یک مانند افلاطون ، ارسطو ، کانت یا نیچه وجود نداشته است. در همین قرن بیستم هیچ نظریه پرداز درجه یک در حوزه فلسفه زن نبوده است و زنان در حد انتهای خود نویسندگان متنهای فلسفی بوده اند. فلاسفه درجه یک قرن بیستم مثل هایدگر ، ویتگنشتاین ، هابرماس و سایرین همگی مرد بوده اند. با این تجربه بد نیست که از خود سئوال کنیم که آیا فلسفه فضیلتی ذاتا مردانه نیست ؟ در عین حال این بدین معنا نیست که زنان دارای فضایل خاص خود نیستند. هیچ کس نمی تواند منکر آن شود که زنها در بعضی فضیلتها به هیچوجه قابل مقایسه با مردان نیستند. آنچه لازم است پذیرفتن این تفاوتهای ِ اساسی و بازگشتن به مفهوم ذات در نزد ارسطو است.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 18:49 |