![]()
سنتور (centaur) موجود افسانه ای در یونان باستان که نیمی انسان و نیمی اسب است. از نظر من مدرنیته همان سنور است. نیمی علم یعنی همان انسان بی حد و مرز و نیمی لیبرال دموکراسی یعنی همان اسب یا نماد سنت و وقار.مجسمه اثر سزار بالداچینی (César Baldaccini) در یکی از میدانهای پاریس.
با اینکه مخاطب نوشته قبلی من آقای یاسر پوراسماعیل نبود اما ایشان لطف کرده اند و پاسخ نسبتا طولانی بر نظر من نوشته اند. نوشته ایشان از نظر ساختاری بسیار پیچیده است و من قصد ندارم برای پاسخ به آن روشی مشابه را اخذ کنم. سعی می کنم نظر ایشان را در چند بند خلاصه کنم تا بعد به بررسی آنها بپردازم. در عین حال نوشته سجاد نوروزی به من فرصت بیشتری داد تا بعضی مدعیات خود را به صورت واضحتری صورت بندی کنم. بنابراین بخش بزرگی از نوشته من در پاسخ سجاد نوروزی است. اما نوشته خود را با پاسخ به یاسر پوراسماعیل شروع می کنم. خلاصه نوشته ایشان را می توان اینگونه شرح داد :
- دین مدعیاتی دارد که برای دیندار صادق است.
- مدرنیته مدعیاتی دارد که برای انسان مدرن صادق است.
- روشنفکری دینی یعنی پیدا کردن راهی برای تطبیق مدعیات دین با مدعیات مدرنیته.
- از آنجایی که این مدعیات با هم تضاد دارند میان آنها آشتی متصور نیست.
- در نتیجه روشنفکری دینی ممکن نیست.
توضیح :
1. همانطور که در نوشته پیشین هم اشاره کردم در بررسی هر پدیده ای تفکیک میان واقعیت و ارزش اهمیت زیادی دارد. گزاره های واقعی نشان دهنده وضعیتی از امور در جهان هستند اما گذاره های ارزش نشان دهنده ترجیح وضعی بر وضعیت دیگر هستند. به عبارت دیوید هیوم واقعیت گذاره ای است مبتنی بر «است» اما ارزش گذاره ای است مبتنی بر «باید باشد». حال با این تفکیک نسبت عقلانیت با این دو نوع از گذاره ها باید مشخص شود. گذاره های مبتنی بر «است» در حوزه علم قرار می گیرند. هر تعریفی که از علم مدرن در نظر بگیریم به کلی فارغ از ارزش است. چه رویکردش پارادایمی باشد و چه ابطال پذیری. عقلانیت علمی چیزی است که من از آن با عنوان عقلانیت ابزاری نام می برم. همانطور که بعدتر نشان خواهم داد از نظر من هیچ نوع دیگری از عقلانیت بجز عقلانیت ابزاری وجود ندارد. می توان کلیه نظریه های علم را بر مبنای عقلانیت ابزاری صورت بندی کرد. برای مثال ابطال گرایی صورتی است از ابطال نظریات با توجه به میزان کارایی آنها در رسیدن به اهداف. پارادایم ها مجموعه اصولی هستند که در صورت عدم تبیین عملکرد مورد انتظار ما از دور خارج می شوند و به تعبیری دچار انقلاب شده و جای خود را به دیگری می دهند. حال حوزه ارزشها باقی می ماند. همانطور که گفتم گذاره های ارزشی مبتنی بر هیچ وضعیتی از امور واقع نیست. یعنی هیچ حالتی از امور در جهان را نمی توان تصور کرد که منجر به تایید یا تکذیب یک گذاره ارزشی شود. بنابراین ارزشها از حوزه عقلانیت علمی یا ابزاری کاملا خارج هستند. به همین دلیل است که نظر یاسر پور اسماعیل مبنی بر اینکه «آزادی و برابری حقوقی و جنسی صادق هستند» بکلی بدفهمی ماهیت این گذاره ها است. بنابراین اگر بتوان از صدق و کذبی برای گذاره های ارزشی سخن گفت به هیچ وجی دارای همان معنایی نیست که از صدق و کذب گذاره های علمی منظور داریم. بنابراین ارزشها از کجا می آیند ؟ ما از کجا به این نتیجه می رسیم که برای مثال «نباید آزادی انسان دیگری را سلب کرد» ؟ پاسخها به این سئوال بسیار متعدد است و من قصد ندارم به ذکر همه آنها در اینجا بپردازم. اما می توان گفت بحث در اینجا بیش از همه بر سر چگونگی انتخاب اهداف است. گروهی معتقد هستند که اهداف ناشی از احساسات ما هستند [هیوم] گروهی دیگر آنها را ناشی از شهود می دانند [شهود گرایی اخلاقی] و گروهی دیگر هم معتقد هستند که نوع خاصی از عقلانیت با عنوان عقلانیت عملی می تواند با استدلال به ما نشان دهد که اهداف چه هستند [کانت]. هرکدام از این نگرشها با انتقادهای متعددی روبرو هستند. در عین حال این نظریه های اخلاق بصورت مستقیم با سیاست ارتباطی پیدا نمی کنند. مسئله اخلاق در سیاست لیبرال یک مسئله شخصی است و بنابراین اخلاقی بودن یا بی اخلاقی شما هیچ ارتباطی با دولت ندارد. دولت تنها خواهان تبعیت از قوانین است و نه زندگی خصوصی اشخاص. افراد می توانند در زندگی خصوصی یا عمومی خود از هرگونه اخلاقی تبعیت کنند در صورتی که عمل کردن به این اخلاق با قوانین تناقضی نداشته باشد و این در صورتی ممکن است که یا اصول اخلاقی دعاوی اجتماعی نداشته باشند و یا اینکه با قوانین تضادی نداشته باشند. نتیجه کلی اینکه همانطور که در بالا اشاره کردم عدم تفکیک بین دعاوی ارزشی و دعاوی واقعی به هیچ صورت قابل دفاع نیست. تصور می کنم این بند شماره یک پاسخ کاملی به نوشته پور اسماعیل باشد اما بعضی مسائل حاشیه ای را در بندهای بعدی توضیح خواهم داد.
2. حال بازگردیم به مسئله مدرنیته. مدرنیته چیست ؟ مدرنیته مانند هر مفهوم دیگری که در خارج از حوزه مکالمات روزمره مورد استفاده قرار می گیرد نیازمند تعریف است. اتفاق نظری که درمورد مفاهیم روزمره مثل «روزنامه» یا «خانه» وجود دارد در مورد مدرنیته وجود ندارد. در عین حال نباید با مدرنیته به گونه ای برخورد کرد که گویا با یک مفهوم سرراست و مشخص سر و کار داریم. مدرنیته نیازمند تعریف است و تعریف آن هم مبتنی بر قرارداد است. من در اینجا مدرنیته را بعنوان دوره ای از تاریخ بشر تعریف می کنم که مبتنی بر دو اصل است که اقتدارهای دنیای مدرن بشمار می روند. از واژه اقتدار استفاده می کنم زیرا مشروعیت این دو اصل در دنیای مدرن مورد چون و چرا نیست و یا بحث در مورد این دو اقتدار تنها به حوزه های بسیار نظری مربوط است که ارتباطی با حوزه عمومی و سیاسی ندارد. در حوزه عمومی و سیاسی مدرنیته این دو اصل بدون چون و چرا و بصورت بدیهی پذیرفته شده اند. این دو اصل بخشی از شعور عمومی دنیای مدرن را تشکیل می دهند. این دو اقتدار دنیای مدرن علم و لیبرال دموکراسی هستند. علم ابزار دنیای مدرن است برای شناخت جهان. درواقع علم دنیای مدرن خود را محدود به دعاوی حقیقی درمورد امور واقع کرده است. اگرچه از نظر معرفت شناسی چون و چراهای بسیاری در مورد روش علمی وجود دارد اما اکثریت مردم جوامع مدرن علم را بعنوان یک اقتدار بی چون و چرا پذیرفته اند و به دعاوی آن احترام می گذارند. همانطور که تصور نمی کنم چون و چرا درمورد اقتدار علم نه کارکردی داشته باشد و نه گوش شنوایی در دنیا مدرن داشته باشد. بنابراین تنها مسئله مورد بحث در مورد مدرنیته همان اقتدار دوم آن یعنی لیبرال دموکراسی است.
3. لیبرال دموکراسی علمی نیست. یعنی هیچ مدعای علمی نمی تواند آنرا ابطال یا تایید کند. لیبرالیسم یک نظام ارزشی است که بر پایه حقوق بشر بنیاد نهاده شده است. حقوق بشر همان اصطلاح جدیدتر حقوق طبیعی است. متفکران اولیه لیبرالیسم مثل هابز حقوق بشر را در حد اصل فردگرایی و حفاظت از جان اشخاص محدود می کردند. اما متفکران اصلی لیبرالیسم مثل جان لاک و استوارت میل این حقوق را به آزادی بیان و مذهب و سایر آزادیهای بنیادین گسترش دادند. همانطور که گفتم این اصول در ابتدا بعنوان حقوق طبیعی شناخته می شدند زیرا تصور این متفکران این بود که این اصول پایه ای در طبیعت انسانها دارند و بنابراین کاملا موجه هستند. بعد از تاملات هیوم و سایر متفکرینی که بر تفکیک میان واقعیت و ارزش تاکید کردند این ادعاها استدلال خود را از دست داد. پروژه پیدا کردن استدلال عقلانی برای حقوق طبیعی در نزد کانت و سایر متفکرین معاصر مثل جان راولز از همینجا نشات می گیرد. همانطور که گفتم تلاشهایی از این نوع انواع و اقسام نظریه های اخلاقی را تشکیل می دهند. اما در بهترین شکل استدلال عقلانی برای اثبات این اصول در نزد جان راولز مشاهده می کنیم که این پروژه با مشکلات بسیار عمده ای برخورد کرده است. بنظر می رسد که یا این اصول به هیچ عنوان قابل استدلال عقلانی نیستند یا اینکه ما هنوز ما نتوانسته ایم این استدلال را کشف کنیم. اما با تمام این اشکالات و انتقادها می بینیم که اصول حقوق طبیعی در لیبرالیسم بعنوان اصول بدیهی مورد پذیرش دنیای مدرن قرار گرفته اند. از این جهت است که من در اینجا از آنها با عنوان اقتدار دنیای مدرن نام بردم. ترکیب این اصول لیبرالیسم با شکل خاصی از حکومت که همان دموکراسی است دوگانه لیبرال دموکراسی را می سازد. در مورد دموکراسی و امکان تحقق آنهم استدلال به وفور یافت می شود. اینکه دموکراسی ممکن نیست و در بهترین حالت یک آریستوکراسی در پوشش دموکراسی است همه از جمله این انتقادها هستند. اما بازهم می بینیم که حقانیت و اقتدار دموکراسی به صورت بی چون و چرا پذیرفته شده است. نوشته مشهور یا شاید رسوای فوکویاما با عنوان «پایان تاریخ و آخرین انسان» باید در این زمینه مورد توجه قرار گیرد. لیبرال دموکراسی سرنوشت بی چون و چرای دنیای ماست. نه اینکه جبر و سیر تاریخ ما را به اینجا کشانده باشد. نه . این پذیرش عمومی است که لیبرال دموکراسی را سرنوشت ما کرده است. اگر این پذیرش عمومی از میان برود این اقتدار نیز فرو خواهد پاشید اما در حال حاضر نشانه ای از آن به چشم نمی خورد و موضوع تامل ما هم نیست.
4. سجاد نوروزی اشاره این دارد مبنی بر اینکه مدرنیته دارای یک فرم نیست و تناقضهای درونی فراوانی در آن به چشم می خورد. برای نمونه هم از استالینیسم و هیتلریسم بعنوان شکلهایی از مدرنیته نام برده است که با تعریف من از مدرنیته نمی خوانند. همانطور که اشاره کردم تعریف من از مدرنیته قراردادی است. بنابراین اگر بخواهم از این قرارداد دفاع کنم باید اثبات کنم که این دو فرم سیاسی که در عصر مدرن موجود بوده اند به معنایی که من در نظر داشتم مدرن نبودند. استدلال در این مورد به وفور وجود دارد. برای مثال فردریش هایک معتقد است که استالینیسم و هیتلریسم هر دو شکلهایی از سوسیالیسم هستند. در عین حال کارل پوپر معتقد است که سوسیالیسم نوع خاصی از جامعه قبیله ای است که زاییده دنیای پیشا مدرن است. در عین حال ما می بینیم که هردو این شکلهای سیاسی نقدی بر علم جدید وارد نمی کردند. هر دو سیستم در بالاترین شکلهای تکنولوژیک زمان خود قرار داشتند. بنابراین حتی در این وجه هم اقتدار اول مدرنیته یعنی علم در نزد آنها پذیرفته شده بود. اما همانطور که لئو اشتراوس می گوید هیتلریسم نوع خاصی از نسبی گرایی است که سعی دارد بنیادهای ارزشی مدرنیته را نابود کند. بنیادهای ارزشی مدرنیته هم همان لیبرال دموکراسی است. بنابراین هیتلریسم یک شکل کامل ضد مدرنیسم است. در عین حال سوسیالیسم آموزه های جمع گرایانه خود را از فیشته به ارث می برد. این آموزه ها از طریق هگل به مارکس منتقل شدند. آموزه های جمع گرایانه آموزه های مدرن نیستند. در واقع می توان مدعی شد که آموزه های سیاسی مارکس به هیچ وجه با تعریف من از مدرنیته سازگار نیستند و مارکسیسم منادی یک شکل پیشامدرن اجتماعی به شکل جامعه قبیله ای است که نمونه آن شاید به قدمت تاریخ بشر باشد. بنابراین فکر می کنم من تعریف خود را از مدرنیته مشخص کرده ام و استثناهای آنرا هم شرح داده ام. حال یا باید این تعریف پذیرفته شود یا مورد انتقاد قرار گیرد.
5. همانطور که سجاد نوروزی اشاره کرده است مدرنیته یک سیستم بی تناقض نیست. در موارد بسیاری میان مدعیات لیبرال دموکراسی و علم تضاد ایجاد می شود. برای مثال علم مبتنی بر پیشرفت بی نهایت است. علم مرز شناس نیست. تحقیقات علمی همواره قصد دارند به بیشترین حد توانایی دست پیدا کنند. برای مثال در مورد مسئله تکثر سلولی دانشمندان تاکید بسیاری بر ادامه تحقیقات علمی خود دارند. اما در عین حال این تحقیقات با اصول دنیای مدرن در تضاد است. اصل ارزش فرد و آزادی و انتخاب او با تکثیر سلولی در تضاد است. تصور تولید انسانها مشابه با تمامی اصول دنیای مدرن در تضاد است. اما در عین حال این دو اقتدار دنیای مدرن در کنار هم به همزیستی ادامه می دهند. هیچکدام توانایی از راه بیرون کردن دیگری را ندارد. اما در عین حال ایندو بدنبال نوعی تعادل هستند که بتواند همزیستی آنها را تداوم بخشد. سعی در ایجاد تعادل میان این دو با محدود کردن حوزه های مورد مناقشه ادامه دارد و بحث ما در اینجا نیست. اما نتیجه ای که در اینجا باید گرفت این است که این دو اقتدار تا مدت غیرقابل پیش بینی به حیات خود ادامه خواهند داد و مدرنیته را تشکیل خواهند داد.
4. سجاد نوروزی به پایان عصر پوزیتویسم اشاره کرده اند. البته همانطور که پیش از این اشاره کرده ام پوزیتویسم هم از آن مفاهیم مناقشه برانگیز است که نیازمند تعریف است. اما من سعی می کنم تعریف غیرمناقشه برانگیزی از آن ارائه دهم تا ما را در ادامه بحث کمک کند. پوزیتویسم بر اساس تعریف من نگرشی فلسفی است که سعی دارد تمامی گذاره های ممکن در زبان را به گذاره هایی از امور واقع تقلیل دهد یا تحویل کند. نگرش یاسر پوراسماعیل را می توان نمونه برجسته چنین نگرشی دانست که به وضوح از ویتگنشتاین نخست الگوبرداری می کند. البته من از گرایش پوراسماعیل در فلسفه ذهن اطلاعی ندارم و زمینه مطالعه من هم نیست اما تصور می کنم اینگونه تعبیر از مدرنیته با فیزیکالیسم ارتباط نزدیکی داشته باشد. برطبق نظر پوزیتویستهای اولیه بویژه آلفرد آیر ، گذاره های ارزشی چیزی بجز ترجیحات شخصی نیستند و بنابراین از بنیاد با گذاره های امور واقع تفاوت دارند. همانند تمامی دیگر نظریات فلسفی پوزیتویسم هم انتقادات بسیاری را تجربه کرده است. اما جالب اینجاست که با تمامی این انتقادها ، پوزیتویسم هنوز هم بنیاد علوم را تشکیل می دهد. هنوز هم دانشمندان علوم طبیعی سعی دارند تمامی پدیده ها را بعنوان امور واقع تجزیه و تحلیل کنند. همین مدعیات علم و در عین حال موفقیتهای بی شماری که پیشرفت علم به ارمغان آورده است باعث شده تا اقتدار آن مورد تایید همگان قرار بگیرد. حتی مذهبی ترین افراد هم به گذاره های علمی اعتقاد دارند و جهان را در چهارچوب نظریه های علمی درک می کنند. دین مدعیات جهان بینی خود را آنقدر تحدید کرده است که در واقع هیچ تضادی با علم پیدا نمی کند. همه ما تا حدود زیادی پوزیتویسم هستیم. وقتی برای معالجه خود به پزشک مراجعه می کنیم یا سعی داریم مسائل روزمره خود را با استدلالهای علمی تجزیه و تحلیل کنیم نشان می دهیم که به علم پایبندی کامل داریم. ماوراء الطبیعه دینی تنها به حوزه های انتقال یافته است که به هیچ وجه در حوزه علم نیست و در عین حال بنظر می رسد با علم هم تضادی ندارد. برای مثال اذعان به وجود یک خالق با نظریه هایی مثل «انفجار بزرگ» کاملا سازگار است. بنابراین نباید بگونه ای سخن بگوییم که گویا پوزیتویسم یک فحش نظری بشمار می رود. پوزیتویسم با همه مشکلات آن بنیاد معرفت شناسی علمی ما و در واقع یکی از پایه های تمدن مدرن است که از نظر من ذاتا با دین هم تضادی ندارد.
5. من تصور می کنم در مدعیات سجاد نوروزی یا تغییری ایجاد شده است یا اینکه از ابتدا من منظور ایشان را متوجه نشدم. چون بنظر می رسد که سجاد نوروزی هم به اصول اساسی روشنفکری دینی مانند عدم تضاد میان دین و مدرنیته معتقد است. تاکید می کنم که این نگرش تنها یک تعبیر است از میان تعبیرهای متعدد دینی. همانطور که می بینیم بسیاری از متفکران دینی در ایران معتقد هستند که تضاد کاملی میان دین و مدرنیته وجود دارد و بنابراین تصور نمی کنم حل این اختلاف نظرها به سادگی ممکن باشد. البته من خود به دلایل عملی معتقد به عدم تضاد دین و مدرنیته هستم و دلیلی نمی بینیم که چرا نباید این تعبیر را نسبت به سایر تعبیرها ترجیح ندهم. البته باید تاکید کنم نگرش من به رابطه دین و مدرنیته به آنگونه ای که یاسر پوراسماعیل تحت عنوان رویکرد موازاتی یا پراگماتیستی مطرح کرده است نیست. پوراسماعیل این نگرش را بگونه ای صورت بندی کرده است که می شود گفت یک اتهام بشمار می رود که روشنفکر دینی را دارای عدم صداقت نظری معرفی می کند. از نظر پوراسماعیل روشنفکر دینی موازاتی در آخرین تحلیل یک دروغگوی نظری است که سعی دارد ادعاهای متعارض را با هم قابل سازش نشان دهد. اما از نظر من می توان دین را بگونه ای صورت بندی کرد که هم از لحاظ نظری نقصی نداشته باشد و هم اینکه با مدرنیته سازگار باشد.
6. سجاد نوروزی به تفاوتهای مسیحیت و اسلام اشاره کرده است. او می گوید که مسیحیت علی رغم مدعیات سیاسی خود در غرب ذاتا یک دین غیر سیاسی است. بنظر من همین اشاره نوروزی نشان می دهد که چگونه می توان تعبیری از دین به دست داد که با اهداف سیاسی ما هم خوانی داشته باشد. برای مثال عبارت مشهور مسیح «آنچه به سزار تعلق دارد را به سزار و آنچه به خداوند تعلق دارد را به خدا واگذارید» [Render therefore unto Caesar the things that are Caesar's; and unto God the things that are God's]نشان دهنده تفکیک سیاست از دین در اندیشه مسیحیت است. اما در عین حال جمله دیگری از مسیح نیز وجود دارد که کاملا بر خلاف این ادعا است و بنیاد فلسفه سیاست مسیحی را تشکیل می دهد. پیلات حاکم رومی که مسیح را برای مجازات به نزد او برده بودند گفت «آیا نمی دانی که من قدرت این را دارم تا تو را به صلیب بکشم یا تو را آزاد کنم ؟» و مسیح پاسخ داد «تو هیچ قدرتی بر من نداری مگر آنچه از بالا به تو اعطا شده است» [انجیل یوحنا ،کتاب 19 شماره 10 و 11]. سنت آگوستین که شاید بزرگترین فیلسوف سیاسی مسیحیت بشمار رود با تاکید بر چنین متونی معتقد بود ریشه تمام قدرتها از خداوند است بنابراین همه قدرتها باید خود را با کلام خداوند تطبیق دهند. در عین حال سنت آگوستین با استدلالهای مشابه سجاد نوروزی معتقد بود که سعادت اخروی بدون نظام سیاسی مناسبی که بتواند انسانها را بسوی مسیحیت راهنما شود ممکن نیست. بنابراین اصولا این سئوال پیش می آید که آیا می توان به سادگی گفت که مسیحیت دعاوی سیاسی نداشته است ؟ بنظر من دلایل بسیار متعددی وجود دارد که این تعبیر اشتباه است. تنها تغییری که صورت پذیرفته است تاکید متفکران مدرن بر بعضی از قسمتهای خاص متون مذهبی است که فضای سیاست را از فضای اعتقاد جدا می کرده است. آنها در واقع قسمتهایی را که بر یکی بودن ایندو تاکید داشته است نادیده گرفته اند. اگر امروز مسیحیت دعاوی سیاسی ندارد به این دلیل است که تعبیر دیگری از مسیحیت حاکم شده است نه اینکه در مسیحیت هیچ ادعای سیاسی وجود ندارد. سنت یهودی که بنیاد اعتقاد مسیحیت را تشکیل می دهد تمام داستان حکومتهایی است که حاکمان آنها را پیامبران خدا تشکیل می داده اند. بنابراین به چه دلیل موجهی می توان یکسره منکر مدعیات سیاسی مسیحیت شد ؟ تحلیل من این است که همان فرایند موجود در مسیحیت در اسلام هم ممکن است. می توان تعبیری از اسلام ارائه داد که دارای مدعیات سیاسی و اجتماعی نباشد یا اینکه در بهترین حالت مدعیات آن با سیاست لیبرال دموکرات تضادی نداشته باشد. نمونه بارز شکل دوم در نزد جان لاک پدر تمام لیبرالها معاصر دیده می شود. لاک تمامی حقوق طبیعی را که ما امروز بنیاد لیبرال دموکراسی می دانیم از متون مذهبی استخراج می کرد. حق مالکیت را از اعطای زمین به تمامی انسانها و آزادی را از اراده خداوند. اینها نشان می دهد که لیبرالیسم در بنیاد نظری خود به هیچوجه نگرش ضد مذهبی نبوده است. بنابراین دلیلی وجود ندارد که اسلام لیبرال پروژه ناممکن باشد. اگر از مسیحیت اینهمه تعبیر متضاد و در عین حال قانع کننده ممکن است برای اسلام هم می توان همین پروژه را ممکن دانست. این پروژه خاص روشنفکران دینی است.
7. سجاد نوروزی در جایی به نقد سنت و مدرنیته اشاره کرده اند. من باید بعنوان کسی که ایرانی است و در عین دغدغه دموکراسی و آزادی در ایران را در سر دارد باید هشدار دهم که این پروژه بسیار خطرناک است. نقد مدرنیته بی شک به سمت گرایشهای ضد دموکراتیک و ضد لیبرال سوق پیدا خواهد کرد. تمامی نقادان مدرنیته مثل نیچه و هایدگر و اعضای مکتب فرانکفورت و پست مدرنها ضد لیبرالیها و ضد دموکراتهای دو آتشه ای بوده اند که از دل اندیشه آنها همه چیز ممکن حاصل شود بجز مدرنیته و دموکراسی. یا باید لیبرالیسم و دموکراسی را بعنوان اصول بدیهی و بدون چون و چرا پذیرفت و دست به بازتعبیر متون دینی زد یا اینکه خود را برای افتادن در چاه نسبی گرایی هایی که در نهایت به انتخاب گرایی [Decisionism] و نیهیلیسم منتهی می شوند آماده کرد. تجربه چند قرن نقد مدرنیته و سیاست یک قرن زندگی با رژیمهای سرکوبگر و توتالیتر و جنگهای جهانی نشان داده است که مدرنیته و ارزشهای آن با هیچ استدلال فلسفی سازگار نیست. حتی بزرگترین اندیشمندان معاصر لیبرال مثل جان راولز هم در انتها برای توجیه آزادیهای لیبرال تنها می توانند به بدیهیات جوامع غربی استناد کنند. پروژه منطقی کردن مدرنیته و حل تناقضهای آن حاصلی بجز تخریب پایه های تمدن مدرن ندارد. بد نیست سرنوشت بزرگترین فیلسوف قرن بیستم هایدگر را به یاد آوریم که چگونه به دام هیتلریسم غلتید. مدرنیته نقد پذیر نیست زیرا عقلانی نیست زیرا استدلالی ندارد. مدرنیته یک اعتقاد است. همانقدر که وجود خداوند با استدلال همخوانی ندارد مدرنیته هم با عقلانیت همخوانی ندارد.

