تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

یک عکس با تقلید از نقاشی جیغ اثر ادوارد مونک

یکی از دوستان در مطلبی به نقد روشنفکری دینی و بخصوص نظریات عبدالکریم سروش در یکی از سخنرانی های او پرداخته است. این مطلب به من فرصتی داده است که نظر خود را در مورد جنبش روشنفکری دینی و مدرنیته در ایران مطرح کنم. در عین حال این نوشته پاسخی است به مطلب مورد اشاره.

1. در این نوشته اولین مطلبی که به چشم می خورد بحث از دغدغه سیاسی روشنفکران دینی بصورت کلی و عبدالکریم سروش بصورت خاص با تاکید بر انتقاد به آن است. اگرچه نویسنده با تاکید بر خصلت فراسیاسی نوشته خود می گوید که قصد ندارد از نظر سیاسی به انتقاد بپردازد اما واقعیت اینجاست که خصلت سیاسی نوشته آشکار تر از آن است که بتوان از کنار آن به سادگی گذشت. تاکید نظری نویسنده هم بر دو سمینار مشهور ماکس وبر با عنوانهای «علم به مثابه حرفه» و «سیاست به مثابه حرفه» است. بنظر می رسد که نگارنده به اشتباه عنوان سمینار «سیاست به عنوان حرفه» را آورده است و منظور او همان «علم به مثابه حرفه» بوده است زیرا ماکس وبر تنها در این سمینار است که به تفکیک علم و سیاست می پردازد و سمینار دیگر تنها بحث از بعضی تفکیکها در جامعه شناسی سیاسی مثل انواع اقتدار است. حال حتی اگر این اشاره نگارنده را با تسامح بپذیریم ، به اینجا می رسیم که بحث ماکس وبر اصلا شامل روشنفکران دینی نمی شود. ماکس وبر در مقاله خود به تفکیک ارزش و واقعیت می پردازد و علم [Science] را حوزه واقعیتهای می داند. با همین تقسیم بندی او منکر آن است که یک عالم علوم اجتماعی یا طبیعی بتواند در حوزه سیاسی رهنمودی ارائه دهد. برنامه ها و اهداف سیاسی در حوزه ارزشها هستند و نباید برای آنها خصلت علمی قائل بود. اما بازهم توجه کنید که ماکس وبر از فلاسفه و روشنفکران سخن نمی گوید و اتفاقا روشنفکران را بصورت مستقیم مورد اشاره قرار می دهد و از توجیه پذیر بودن عملکرد سیاسی آنها سخن می گوید. او روی سخنش با دانشمندان علوم اجتماعی و طبیعی است. او سعی دارد حوزه علوم را از ارزشها تفکیک کند. با اینکه نظر وبر مورد انتقادهای فراوانی قرار گرفته است و ایده علم فارغ از ارزش زیر سئوال رفته است اما می توان گفت بسیاری از محققین این تفکیک را پذیرفته اند. دانشمندان علوم اجتماعی بخصوص جامعه شناسی امروز ادعای هنجاری ندارند و  تنها به بررسی حقایق اجتماعی و بقول وبر روابط منطقی بین آنها می پردازند. حوزه ارزشها امروز تنها حوزه خاص فلسفه سیاست و اخلاق است. برای مثال آیزایا برلین در سمینار مشهور خود با عنوان «آیا نظریه سیاست هنوز وجود دارد؟»  تنها حوزه فلسفه سیاست را مسئله اخلاق معرفی می کند. بخشهای دیگر فلسفه تماما به دو حوزه تقسیم شده اند که یا فلسفه علم است و یا فلسفه سیاست و اخلاق. بنابراین حوزه ارزشها که مستقیما با حوزه سیاست مرتبط است وظیفه خاص فیلسوف بشمار می رود. بنابراین فیلسوف با روشنفکر دینی در یک چیز که همان بحث ارزشها و به تبع آن برنامه های سیاسی است مشترک هستند.

اما باید به تفکیک میان فیلسوف و روشنفکر دینی نیز توجه کنیم. من مدعی نیستم که روشنفکر دینی به معنای کامل آن یک فیلسوف است. روشنفکری دینی تلاشی است برای نوعی آشتی میان فلسفه و دین. البته این تلاش بسیار مدرن است زیرا فلاسفه دینی پیش از مدرنیته تصور می کردند که می توان نوعی توجیه فلسفی برای دین دست و پا کرد اما بنظر می رسد که بعد از تفکیک کانت ، که خود او نیز یک فیلسوف مذهبی بود ، میان فلسفه و دین و ناممکن بودن اثبات فلسفی گذاره های دینی این پروژه دیگر جایگاهی در دنیای مدرن ندارد. بنابراین وظیفه روشنفکر دینی چیست ؟ فکر می کنم تابحال تجربه نشان داده است که دین پدیده قابل حذفی نیست. نمی توان دین را از حوزه فرهنگ بشری نابود کرد. همیشه افرادی هستند که به گذاره های دینی اعتقاد دارند و حتی اگر راهی برای رد کردن فلسفی این گذاره ها هم وجود داشته باشد آنها بازهم نمی پذیرند. بنابراین اولین وظیفه مدرنیته تلاش در همزیستی و تساهل نسبت به ادیان است. می توان گفت این پروژه همزیستی با ادیان مدت زیادی است که در غرب جریان دارد و امروز دیگر بحثی از سرکوب گرایشهای دینی و عدم تساهل وجود ندارد. اما از طرف دیگر بنظر می رسد که بعضی از تعبیرهای مذهبی با مدرنیته سر سازش ندارند. یعنی بیش از همه بجای آنکه خطری از جانب مدرنیته متوجه ادیان باشد ، این ادیان هستند که مدرنیته را با خطر مواجه کرده اند. بحث از ازدواجهای اجباری ، تروریسم ، جهاد ، حجاب اجباری ، منع شراب بصورت اجباری و بسیاری مسائل دیگر که یکسره در تقابل با فردباری و آزادیهای مدرنیته است در همین دسته قرار می گیرد. بنابراین مسئله اساسی همزیستی با بعضی گرایشهای دینی و مدرنیته است. اما این مشکل تنها از سوی غرب تشخیص داده نشده است. جوامع دینی نیز این مسئله را به خوبی احساس کرده اند. از یک سو این جوامع مایل هستند از امکانات مدرنیته مثل دموکراسی ، آزادی ، تکنولوژی و رشد اقتصادی استفاده کنند و هم از سوی دیگر به مذهب خود احساس وابستگی دارند. روشنفکران دینی دقیقا در چنین شکافی شکل گرفته اند. توجه کنید که اشاره من دقیقا به نوشته مورد اشاره در بالا است. روشنفکری دینی پدیده ای در شکاف سنت و مدرنیته نیست. پدیده ای است میان بعضی قرائتهای دینی و مدرنیته. اما سنت چیست ؟ مدرنیته چیست ؟ بحث از معنای این دو تنها باید مبتنی بر این پیشفرض باشد که این دو تنها دو مفهوم هستند که می توان آنها را به گونه های مختلف تعریف کرد. بحث از سنت و مدرنیته نباید به صورتی درآید که انگار ما با دو ابژه کاملا مشخص و متجسم سرو کار داریم. بنابراین باید سنت و مدرنیته مورد تعبیر قرار گیرند. سنت از نظر من یک سبک زندگی است که پیش از ظهور مدرنیته وجود داشته است. مشخصه آنهم نوعی سبک زندگی است که در آن علم و تکنولوژی مدرن و دموکراسی و لیبرالیسم وجود خارجی ندارد. دین سنتی هم بخشی از این سبک زندگی بشمار می رود. دین سنتی نقش فلسفه و علم مدرن را در دنیای سنت ایفا می کند. دین سنتی از یکسو به ما ارزشهای زندگی را می آموخته است و هم از سوی دیگر نوعی تعبیر پیشا علمی از دنیا و چگونگی عملکرد آن ارائه می داده است.  سنت سبک خاصی از زندگی است که می توان گفت دیگر وجود خارجی ندارد. حتی مذهبی ترین افراد هم دیگر سنتی زندگی نمی کنند. استفاده از تلفن ، اتومبیل و پدیده های مدرنیته خارج از چهارچوب سنت است. اما نقش ارزشی  دین در دنیای مدرنیته چه می شود ؟

باید پیش از همه به تعبیر خود از مدرنیته هم اشاره کنم. مدرنیته هم مانند سنت دارای دو عنصر ارزشی و جهان نگری است. جهان نگری مدرنیته همان علم است. علم به ما می گوید که ساختار جهان چگونه است و چگونه می توان آنرا به کنترل خود در آورد. سیستم ارزشی مدرنیته بر مبنای حقوق طبیعی است که در مجموع لیبرالیسم و دموکراسی را می سازد. لیبرالیسم مدعی ارزشهای ازلی و ابدی برای فرد مثل آزادی بیان و حق انتخاب و حقوق بنیادین است. این حقوق با علم هیچ ارتباطی ندارند. یعنی هیچ گذاره علمی نمی تواند آنها را رد یا اثبات کند. در عین حال این ارزشها نوع خاصی از حکومت را می طلبد که همان دموکراسی است. درواقع علم هیچ چیز در مورد لیبرالیسم و دموکراسی نمی گوید. علم در حوزه ارزشها ساکت است. بنابراین دو پایه مدرنیته علم و لیبرالیسم ـ دموکراسی هستند. 

حال بازگردیم به سئوال پیشین. نقش دین در دنیای مدرن چیست ؟ دین در دنیای مدرن نمی تواند نقش جهان بینی را ایفا کند چون مدعیات علم مستحکم تر از هرگونه ادعای مذهبی در مورد عملکرد و ساختار جهان است. در عین حال دنیای مدرن بر روی اصول ارزشی ساخته شده است که بعنوان بدیهی مورد قبول قرار گرفته است. اینکه انسانها حق انتخاب دارند ، مسئولیت اخلاقی آنها در زندگی شخصی با خود آنهاست ، دارای حقوق غیر قابل عزلی هستند که نمی توان آنها را با هیچ توجیهی نفی کرد همه جزو بدیهیات دوران مدرن محسوب می شوند. دین سنتی با بعضی از این حقوق در تضاد قرار دارد. برای مثال اصل حجاب ، تحریم آزادی جنسی ، بحث از ارتداد همه مخالف ارزشهای لیبرال مدرن است. بنابراین در هرصورت دین سنتی مانند زندگی به سبک سنتی نمی تواند در دنیای مدرن بصورت صلح آمیز ادامه حیات دهد.

حال نقش روشنفکر دینی در اینجا آشکار است. روشنفکر دینی به اصول دنیای مدرن مثل علم و لیبرالیسم ـ دموکراسی معتقد است. در عین حال می خواهد مذهب را نیز در دنیای مدرن حفظ کند. روشنفکر دینی سعی دارد تعبیری از دین ارائه دهد که با اصول دنیای مدرن در تضاد نباشد. اما آیا این امر ممکن است ؟

باید توجه کنید که دین دارای منابع خاصی است. برای مثال منبع اساسی اسلام قرآن است. البته احادیث هم جزو منابع اسلام بشمار می روند اما نکته مثبت احادیث دراینجاست که در مورد اصالت تک تک آنها می توان چون و چرا کرد. در واقع یک بحث بی پایان درمورد اصالت احادیث وجود دارد که بنظر نمی رسد بتوان در مورد آنها به اطمینان قطعی دست پیدا کرد. بنابراین هرکدام از احادیث که با اصول مدرنیته در تضاد باشد را می توان با استدلال عدم اطمینان در مورد اصالت آنها رد کرد. اما در مورد قرآن مسئله به این سادگی نیست. اصالت قرآن تقریبا مورد پذیرش تمامی مسلمانان است. نمی توان گفت که قرآن اصالت ندارد و کلام خدا نیست. بنابراین باید با آیاتی از قرآن که با مدرنیته متضاد است چگونه برخورد کرد ؟

این بحث بسیار دقیق تر از آن است که بتوان به سادگی آنرا حل کرد و در عین حال من محقق دینی نیستم که بتوانم نمونه های خاصی را مورد اشاره قرار دهم. اما من سعی می کنم به چند مطلب که از تعبیر متون فلسفه سیاسی آموخته ام و بنظرم در تعبیر هر متن تاریخی کاربرد دارد اشاره کنم. درباره تعبیر متون فلسفه سیاسی بحث بسیار گسترده ای جریان دارد. با اینکه خاصیت اصلی فلسفه استدلال منظم و بدون تناقض است اما چیزی که به وفور در آثار فلسفی مشاهده می شود تناقض و ناهمخوانی بین مدعیات است. این ناهمخوانیها باعث شده است که در تعبیر اندیشه یک فیلسوف تعابیر بسیار متفاوت و متعدد باشد. هر تاریخ نگار اندیشه به یک صورت خاص به تعبیر آثار یک فیلسوف می پردازد. برای مثال مورد افلاطون به خوبی نشان دهنده مشکلات تعبیر آثار فلسفی است. تعبیر آثار افلاطون از توتالیتاریسم خالص در نزد پوپر تا بهترین فیلسوف سیاسی در نزد لئو اشتراوس نوسان دارد. حتی بعضی از تاریخ نگاران اندیشه معاصر ، ریشه های اولین دولت مدرن را در آثار افلاطون تشخیص داده اند. در مورد ماکیاولی هم آنقدر تناقض میان کتاب شهریار و گفتارها وجود دارد که بعید است بتوان یک تعبیر منسجم از او ارائه داد. در عین حال هرکدام از تاریخ نگاران مدعیات بنظر موجهی برای تعابیر خود ارائه می دهند .حال ببینید یک فیلسوف که خاصیت او استدلال منظم و منسجم  است با چنین مشکلاتی مواجه می شود وضعیت قرآن از این پیچیده تر است. قرآن یک متن فلسفی نیست. یعنی از استدلال منظم و ساختار بدون تناقض پیروی نمی کند. بعضی جملات آن آنقدر دو پهلو است که اصولا توافق در مورد معنای آن ممکن نیست. بحث از چند معنا بودن بعضی از کلمات هم خود اهمیت بسیاری دارد. حال بگذریم از آیاتی که کاملا با یکدیگر در تضاد و مخالفت هستند. اگر یک مفسر بعضی از آیات را مورد تاکید قرار دهد می تواند از دل آن یک نظام اخلاقی سیاسی کاملا ضد مدرن استخراج کند و مفسر دیگر با تاکید بر بعضی دیگر می تواند یک نظام اخلاقی سیاسی لیبرال ارائه دهد. بنابراین همانطور که یک تعبیر از آثار برجسته فلسفی ممکن نیست ، یک تعبیر از قرآن هم امکان ندارد. تمام وظیفه یک روشنفکر دینی استفاده از همین تعابیر متعدد برای تطبیق دادن اسلام با مدرنیته است. بنابراین می توان تعبیری از اسلام ارائه داد که به همان اندازه سایر تعابیر قانع کننده باشد و در عین حال با مدرنیته سازگاری کامل داشته باشد.

2. نگارنده اشاره کرده است که بعضی تعابیر در تضاد کامل با ذات دین است. نمی دانم ذات دین از نظر ایشان چیست. همانطور که گفتم ما حتی نمی توانیم از ذات اندیشه ماکیاولی نام ببریم چه برسد به یک اندیشه هزارپهلویی مثل دین. بعد هم این سنت اجتماعی که از آن نام می برید چیست که ارزش آن از همه چیز بیشتر است ؟ همانطور که در بالا گفتم ما باید از تعابیر به قول پوپر ذات گرایانه [essentialst] در معنا کردن مفاهیم پرهیز کنیم. همانطور که خود شما هم گفتید دین و سنت اجتماعی و مدرنیته مفاهیمی هستند که نیاز به تعریف دارند ولی شما آنها را مانند تعابیر کاملا بدیهی استفاده کرده اید و هیچ تعریفی هم ارائه ندادید. برای مثال از عقل فطری سخن گفته اید و آنرا یک آموزه مدرن نامیده اید. اصلا این اولین بار است که من با مفهوم عقل فطری برخورد کرده ام. بنابراین بنظر نمی رسد معنای آن آنقدر بدیهی باشد که بدون توضیح بتوان از آن استفاده کرد.در ضمن این بدین اشاره کرده اید که بنظر شما مدرنیته بر بنیاد عقل فطری ساخته شده است . از علم بگذریم که خود بحثش بسیار مفصل است اما آیا شما می توانید هیچ تعبیر عقلانی از حقوق طبیعی ارائه دهید ؟ کدام گذاره منطقی موید حقوق طبیعی است ؟ حتی بنیاندگذاران فلسفه لیبرال و حقوق طبیعی مثل جان لاک هم هیچ استدلال عقلانی برای حقوق طبیعی ارائه ندادند ! حتی هابز هم در انتها به شهود اشاره می کند. عقل هیچ قضاوت ارزشی نمی تواند انجام دهد. خود شما که سمینار ماکس وبر را خوانده اید و می دانید که او ارزشها را حوزه عقلانیت خارج می داند. عقلانیت اصولا نمی تواند به ارزشها حکم کند. همانطور که گفتم یکی از دو پایه مدرنیته ارزشهای لیبرال است بنابراین نیمی از آن بر استدلال عقلانی استوار نیست.

3. اشاره کرده اید که برای روشنفکر دینی دین اصل است و مدرنیته و سنت فرع است. با اینکه اینهمه به انتقاد از دوگانه های کلیشه ای سنت و مدرنیته سخن گفته اید اما نگفتید سنت و مدرنیته و دین چیست که یکی اصل است و یکی فرع. اصلا چرا باید بین دین و مدرنیته باید اصل و فرعی برقرار باشد. مثلا برای شما هوا اصل است یا غذا ؟ مدرنیته فضایی است که همه ما ناچار در آن زندگی می کنیم. دین هم اعتقاد ماست که می خواهیم آنرا در دنیای مدرن حفظ کنیم. باید سعی کنیم دیندار بمانیم و با مدرنیته ستیز نکنیم. اینجا اصل و فرعی در کار نیست ! همانطور که گفتم مدرنیته دو بنیاد دارد که یکی علم است و دیگری لیبرالیسم ـ دموکراسی. اگر این دو نباشد مدرنیته ای در کار نیست. شاید شما بگویید بنیاد دین براعتقاد است. همانطور که گفتم بنیاد لیبرالیسم و حقوق طبیعی هم بر اعتقاد است و هیچ استدلال عقلانی برای آنها هم وجود ندارد. در عین حال اعتقاد یک اصل شکلی است. اعتقاد به چه ؟ به خداوند ؟ خداوند که با مدرنیته تضادی ندارد. بسیاری از مدرنهای دوآتشه به خداوند اعتقاد دارند. اعتقاد به معاد ؟ اینهم با مدرنیته تضادی ندارد. اعتقاد به اخلاق دینی ؟ کدام اخلاق دینی ؟ مگر نمی توان اخلاق دینی داشت که با اخلاق مدرن تضادی نداشته باشد ؟

4. در بعضی نقاط بسیار حساس نوشته شما بسیار نامفهوم می شود. شما که به کارل پوپر علاقه مند هستید دیگر باید اینرا به خوبی بدانید که پیچیدگی یک استدلال نشان دهنده عمق آن نیست بلکه نشان دهنده ضعف آن است. استدلال قوی باید بسیار ساده و قابل فهم باشد. برای مثال من هیچ چیز از این جمله شما دستگیرم نشد : »ليكن ادغام كليت مفهومي دين در گستره معناشناختي سنت، در يك نگرش الاهياتي و استعلايي محلي از اعراب نمي‌يابد. چه بسا سنت و مدلولات آن با معرفت ديني از در ستيز برآيد يا بكوشد به مدد گرديدن دين شرعيت كسب كند. كل سنت را نمي‌توان امر ديني تام دانست. اساسا دين بايد وراي اوامر سنتي فهم شود. چه در اين امر از سر انذار به حضيض عقبي و عدم فلاح در دنيا است، اما در سنت، امر و نهي از باب بداهت حضور سنت است، كه نكند سنت خدشه‌ايي بردارد و به اقتدارش ان قلتي وارد شود. اگر فرايند ادغام تام سنت و ديني نضج گيرد، سنت مي‌كوشد در مصاف با تخالف ورزيدن با خويش، از منظر ديني امر كند و مجازات عقبي را در صورت لزوم در دنيا اجرا كند. امري كه در تعارض با آموزه‌هاي الهي است. »

5. شما اشاره کرده اید که روشنفکر دینی باید به نقد مدرنیته و سنت بپردازد. همانطور که گفتم روشنفکر دینی سعی دارد میان دین و مدرنیته آشتی برقرار کند. نقد سنت و مدرنیته وظیفه روشنفکر دینی نیست ! و اگرنه چه تفاوتی است میان یک فیلسوف و روشنفکر ! نقد مدرنیته وظیفه فیلسوف است. کسانی مثل هایدگر و نیچه به نقد مدرنیته می پرداختند و اسپینوزا و هابز نقاد سنت بودند. نقد نیازمند نظام فلسفی است. روشنفکر دینی فیلسوف نیست. باید میان کسانی مثل سید حسین نصر و فردید و شایگان که فلسفه می پردازند و کسانی مثل سروش و کدیور که روشنفکر دینی هستند تفکیک قائل شوید. فیلسوف در بنیاد روش شناسی به کاوش می پردازد. سروش چه نقدی بر روش شناسی داشته است ! اما نصر به بنیادهای روشی مدرنیته انتقاد دارد. هایدگر از کل شناخت شناسی مدرن انتقاد می کند. اینها فیلسوف هستند. اما سروش در بهترین حالت ناقل اندیشه بعضی فلاسفه علم است. نباید بر روی روشنفکر بار اضافی قرار داد. سازمان فکری روشنفکر بیش از این توانایی ندارد. در بهترین حالت وظیفه روشنفکر دینی آشتی میان دین و مدرنیته است. البته من شخصا معتقدم وظیفه روشنفکران دینی بسیار مهمتر از فیلسوفانی مثل سید حسین نصر است. نقد مدرنیته و بنیادهای آن امری است که نمونه آن بصورت کاملتر و جامعتر در نزد فلاسفه غربی موجود است. اما سعی در آشتی دین و مدرنیته امری است که اگر به سرانجام برسد سرنوشت بخش بزرگی از جهان مسلمان را متحول خواهد کرد.

6. شما در نوشته خود به سیاست زدگی روشنفکران دینی اشاره کرده اید. همانطور که گفتم روشنفکر دینی دانشمند علوم اجتماعی نیست. وظیفه اش با ارزش مرتبط است. سیاست حوزه ارزشها است.  بنابراین حوزه اندیشه او ایجاب می کند که به نقد سیاسی بپردازد. 

7. شما اشاره کرده اید که سروش گفته است از دین مدرنیته استخراج نمی شود. بعد هم بحث مدرنیته ها را به میان کشیده اید. اینکه مدرنیته ها چیست باید خود توضیح بدهید. من تعریف خود را از مدرنیته داده ام و در عین حال همانطور که اشاره کردم از دین که هیچ , از فلسفه های بسیار منظم هم هر چه بخواهید در می آید. مدرنیته ای که من به آن اشاره کردم بنظر آنچنان با دین در تضاد نیست. البته من هم موافقم که علم جدید بعنوان یکی از دو پایه مدرنیته به هیچوجه از دین استخراج نمی شود. بنابراین علم دینی اصلا معنا ندارد. بعد شما یک تفکیک بسیار عجیب میان عقل فطری و عقل ابزاری آورده اید که من از آن هیچ چیز تابحال نشنیده ام. در مکتب فرانکفورت میان عقلانیت ابزاری و عقلانیت انتقادی تفکیکهایی انجام شده است که بحث خود را دارد که اصولا عقلانیت گفتمانی هابرماس عقلانیت است یا چیز دیگری است . اما عقل فطری را تابحال نشنیده ام. از نظر من عقلانیت تنها یک چیز است و آنهم عقلانیت ابزاری است یعنی تنظیم وسایل برای رسیدن به هدف. هدف هم که در حوزه ارزشها است بحث عقلانی ندارد. بنابراین عقلانیت غیر ابزاری اصولا وجود ندارد. مگر آنکه با تساهل نوعی از داوری میان ارزشها را با نام عقلانیت معرفی کنیم. شما اشاره کرده اید که خرد ابزاری با دین در تضاد است. همانطور که می دانید بنیاد علم تجربی بر خرد ابزاری است بنابراین دین در نگاه شما با علم تجربی در تضاد است ؟ یا برای مثال بنظر شما پیامبر اسلام عقلانیت ابزاری نداشته است ؟ بنابراین اگر پیامبر می خواسته از چاه آب بردارد با چه عقلانیتی آنرا انجام می داده است ؟ عقلانیت ابزاری قدمتش به اندازه عمر بشر است.  بعد هم شما عقل ابزاری را در کنار خرد فایده گرایانه قرار داده اید. نمی دانم منظور شما از خرد فایده گرایانه چیست اما اگر منظور همان استوارت میل و بنتام است که بنیاد فایده گرایی بر عقلانیت نیست بلکه بر احساس لذت و درد است و در انتها به نوعی فلسفه روانشناسی تبدیل می شود که هیچ ارتباطی به عقلانیت ندارد. حال نمی دانم دیگر ارتباط اینها با دین چیست اما باید مسئله ای با این اهمیت را در بیشتر از چند خط توضیح دهید.

8. شما انتقاد کرده اید که چرا سروش برج عاج نشین شده است. تصور می کنم اگر قرار بود روشنفکر از مردم خط و دستور بگیرد دیگر تفاوتی با مردم نداشت ! اصولا مفهوم روشنفکر زاییده مارکسیسم است و توصیه آن به هدایت مردم. تصور نمی کنم شما برای رشته تخصصی خود از فلان انسان عادی راهنمایی بخواهید. روشنفکری تخصص است مثل پزشکی و مهندسی. هدف آنهم هدایت کسانی است که این تخصصها را ندارند همانطور که پزشک نسخه می دهد. در ضمن من جایی ندیدم که سروش از سنت بعنوان فحش استفاده کند. اما آنگونه که من سنت را تعریف کردم یعنی سبک زندگی پیشا مدرن مثل عدم استفاده از تکنولوژی ، عدم اعتقاد به حقوق طبیعی و دموکراسی ، فکر می کنم شما هم موافق باشید که می تواند برای همه ما فحش باشد مگر اینکه بگویید آن سبک زندگی هم خوب بود که دیگر اینجا بحثی نیست. تنها می توان در مقابل پرسید که چرا شما به دهات و صحرا نمی روید تا سنتی زندگی کنید.

9. می توان بصورت کلی گفت که انتهای نوشته شما بسیار سیاسی است و من نه در جایگاه دفاع از گروه سیاسی هستم و نه می خواهم در این مورد قضاوتی کنم. اما در هر صورت انتهای نوشته شما کالا غیر نظری است بر خلاف آنچه خودتان در ابتدای نوشته نقد کردید.

10. شما به این اشاره کردید که مسلمان چگونه می تواند سکولار باشد. از شما که اینهمه نسبت به تفکیک معنای لیبرالیسم و مدرنیته حساس هستید بعید است از کنار سکولاریسم به این سادگی بگذرید. سکولاریسم  در هر حوزه معنای خاصی دارد. سکولاریسم سیاسی یعنی دولت بر بنیاد مذهب نباشد. قوانین مدنی بر اساس دین تنظیم نشده باشند بلکه ناشی از حاکمیت و رای مردم باشند. اگر مسلمانی معتقد باشد قوانین مدنی در حوزه دین نیست و دین در این حوزه ادعایی ندارد می تواند سکولار باشد. حال بحث همان است که در بالا گفتم. کدام قرائت دینی. سروش معتقد به قرائتی از دین است که دین در آن نقش اجتماعی ندارد. بنابراین هم مسلمان است و هم سکولار. البته همواره می توان برای قوانین مدنی توجیه دینی نیز پیدا کرد. برای مثال در یک دولت سکولار دزدی جرم است و در دین اسلام هم گناه است. قتل جرم است در اسلام هم گناه است. در هر مورد باید دید تعبیر ما از دین به چه چیز اشاره می کند.

11. در مورد تعریف لیبرالیسم من هم معتقدم که گرایشهای متفاوتی در لیبرالیسم وجود دارد. البته نه این گرایشهایی که شما از آن نام بردید. برای مثال پسالیبرالیسم یا لیبرالیسم نهادگرا را تابحال نشنیده ام و اصلا نمی دانم کدام اندیشمندی نمونه آنها انگاشته می شود. بهتر است برای تقسیم لیبرالیسم به متفکرین اشاره کنیم تا این مفاهیم. این مفاهیم بیشتر قراردادی است که در مورد آنها توافقی هم وجود ندارد. تنها چند نوع لیبرالیسم خاص مثل نئولیبرالیسم دارای توافق عام است. لیبرالیسم کلاسیک هم یک دوران تاریخی است و نه یک گرایش. برای مثال هابز و لاک لیبرال کلاسیک هستند اما توافق بین آنها چیست ! یا برای مثال لیبرالیسم ضد قدرت چیست ؟ کدام قدرت ؟ اما تمامی گرایشهای لیبرالیسم دارای اصول نسبتا مشخصی هستند که شامل فردگرایی ، تساوی حقوقی ، عام گرایی [universalism] و بهبودگرایی هستند. اگر شما یک اندیشمند لیبرال پیدا کردید که شامل این اصول نمی شد من تعریف خود را پس می گیرم.

 

در کل نوشته شما برای من خیلی مفید بود چون مدتها است که این بحثها را مشاهده می کنم اما هربار می بینم بحث از خاصیت نظری خود خارج شده است و به فحش سیاسی تبدیل شده است و نمی توانم چیزی درمورد آن بنویسم. خاصیت نوشته شما این بود که حداقل در ظاهر از دغدغه سیاسی سخن نمی گفت بگذریم که در بسیار از جاها بحث بسیار سیاسی شده بود. امیدوارم این بحث ادامه پیدا کند.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 23:53 |

اعدام مدافعین مادرید اثر فراسیسکو دو گویا ( De Goya)

مسائل مرتبط با مجازات اعدام شاید از مهجورترین مسائل اخلاقی در جامعه ما بشمار رود. در حالیکه بحث از حوزه خصوصی ، آزادی بیان ، آزادی مذهب و تکثر شیوه های زندگی و سایر مسائلی که کم و بیش با فلسفه لیبرال مرتبط است در مرکز بحثهای روزمره و سیاسی ـ اجتماعی ما قرار دارد ، بحث اعدام هیچگاه مورد توجه قرار نمی گیرد. حداکثر بحثی هم در مورد مجازات اعدام دیده می شود بحث از عادلانه بودن مجازات اعدام برای یک شخص و مورد خاص است. به عبارت دیگر خود عادلانه بودن و صحت مجازات اعدام بصورت بدیهی توسط جامعه ما مورد پذیرش قرار گرفته است و بحث درباره این است که فلان مورد خاص آیا منطبق با مجازات اعدام است یا خیر.

شاید جالب باشد که این مسئله را با بسیاری دیگر از مسائل سیاسی ـ اخلاقی دیگر نیز مقایسه کنیم. اصولا تا جامعه ای دغدغه خاصی را پیدا نکرده باشد هیچ توجهی به بحثهایی که در جوامع دیگر حول یک حوزه خاص صورت می گیرد را دنبال نمی کند. گاه سئوال می شود که چرا مسئله آزادی و حقوق بشر در گفتمان سالهای اولیه انقلاب ما حضور نداشت. پاسخ آن بسیار ساده است ؛ در آن سالها دغدغه ما این مسائل نبود. واگرنه بحث از حقوق بنیادی انسانها از قرون 14 و 15 میلادی در غرب جریان داشته است. به همین منوال بحث از آزادیهای جنسی ، همجنس گرایی و انواع و اقسام تکثرهای فرهنگی کاملا در بحثهای روز ما غایب است. مسائل اخلاقی مرتبط با حکم اعدام هم از این جمله  مسائل مغفول فلسفه اخلاق در ایران بشمار می رود.

دغدغه اصلی این نوشته مقاله ای است که از سوی آقای عباس عبدی در سایت امروز منتشر شده بود. این مقاله از لحاظ ساختار نظری آنقدر فاجعه بار بود که مرا مجبور کرد برای تحلیل درست این مسئله مطلب پیش رو را بنویسم. عباس عبدی در نوشته خود انواع و اقسام نظریه های حقوقی متعارض را در کنار هم بگونه ای آورده است که گویا همگی در یک گروه قرار دارند. برای مثال هم از تشفی خاطر سخن می گوید و هم از خصلت بازدارنده مجازات بدون توجه به اینکه این دو در دسته های مختلفی قرار می گیرند. پرداختن به مطلب عباس عبدی تا همینجا کافی است فقط قصد این بود که متذکر شوم نوشته ایشان سرشار است از ایرادات نظری.  

حال ببینیم مسئله اعدام چه سئوالاتی را برای فلسفه اخلاق و سیاست مطرح می کند. پیش از همه مسئله ای که مورد سئوال قرار می گیرد خود مفهوم جرم است. چه چیزی جرم محسوب می شود. حال اگر بتوانیم جرم را تعریف کنیم مسئله دیگری خودنمایی می کند که مسئله توجیه مجازات است. اصولا چرا باید کسی که مرتکب یک جرم می شود مورد مجازات قرار گیرد. اگرچه این سئوال بسیار مشکل زا است اما من قصد ندارم به آن بپردازم و بصورت پیشینی می پذیرم که همه افراد در تعریف جرم و لزوم مجازات مجرم متفق القول هستند. در واقع کمتر کسی را می توان پیدا کرد که هم منکر وجود جرم باشد و هم لزومی برای مجازات افراد تشخیص ندهد. درواقع همگان معترف هستند که بعضی اعمال مثل قتل ، تجاوز و دزدی جرم محسوب می شوند و نیازمند مجازات هستند. اگراین مسئله را قبول داشته باشیم به موضوع اصلی این نوشته می رسیم. به چه دلیل و با چه توجیهی می توان یک نفر را مجازات کرد ؟ در پاسخ به این سئوال دو نظریه کلی در فلسفه حقوق وجود دارد که همواره مورد مناقشه بوده اند و هرکدام از نظریه پردازان حقوق و فلسفه سیاست به یکی از آنها معتقد هستند [البته کسانی مثل جان راولز سعی داشته اند میان ایندو یک توافق برقرار کنند که البته چندان موفق نبوده است]. یک نظریه با نام نظریه کیفری [Retributive Theory] مشهور است و دیگری را نتیجه گرایی [Consequentalism] یا فایده گرایی [Utilitarianism] می نامند. برطبق نظریه کیفری هدف از مجازات یک مجرم اعمال ِ عکس العملی است که مجرم را به سزای عمل خود می رساند. درواقع این نظریه بر این اصل مبتنی است که هرجرمی سزاوار یک مجازات است. اگر کسی دزدی می کند باید به زندان برود زیرا عدالت اینگونه اقتضا می کند. مجازات عکس العملی است برای پاسخ به آنچه گذشته است. از طرف دیگر نظریه فایده گرایی مجازات را به اینجهت لازم می داند که از تکرار جرم جلوگیری کند. در دیدگاه فایده گرایانه جرم چیزی است که درگذشته اتفاق افتاده است و نمی توان آنرا جبران کرد، تنها کاری که می توان انجام داد جلوگیری از تکرار این واقعه در آینده است. البته نظریه دیگر همان حقوق الهی است که برطبق آن مجازات توجیه خود را در فرمان الهی پیدا می کند. مجازات از نظر اخلاقی قابل توجیه است زیرا خداوند به آن امر کرده است.

جالب اینجاست که تعبیر اول در ایران آنقدر ناشناخته و مهجور است که حتی در تمام متنی که دربالا به آن اشاره شد از آن نام برده نشده است. یعنی درواقع تمامی نظریات حقوقی و سیاسی ما بر دو بنیاد فایده گرایانه یا حقوق الهی متکی است. یا به این دلیل باید کسی را مجازات کرد که خداوند امر کرده است ، یا اینکه چون موجب جلوگیری از تکرار جرم می شود. در نقد دیدگان فرمان الهی نمی توانم در اینجا توصیف مفصلی بیاورم اما همین کافی است که به تضاد میان خواست خداوند و عمل عادلانه اشاره کنیم. آیا اگر عملی مورد توصیه خداوند باشد که آشکارا ناعادلانه است ما مجاز هستیم آنرا انجام دهیم ؟ برای مثال فرض کنید خداوند امر کند که یک کودک بیگناه را شکنجه دهیم. آیا این کار با فرمان خداوند درست و اخلاقی می شود ؟ ممکن است پاسخ این باشد که خداوند هیچگاه به عملی که عادلانه نیست فرمان نمی دهد. در اینصورت این نظریه خود به خود باطل می شود. اگرخداوند به عمل غیرعادلانه فرمان نمی دهد پس عادلانه بودن و نبودن اعمال منبعث از خداوند نیست. اعمال عادلانه هستند و برای همین خداوند به آنها امر می کند نه اینکه عادلانه هستند زیرا خداوند به آنها امر می کند.

حال بپردازیم به نظریه فایده گرایانه. تصور کنید که مجازات از اینجهت عادلانه است که موجب عدم تکرار مجدد جرم می شود[این همان استدلال سراسر اشتباهی است که آقای عبدی آنرا بکار برده است]. این نظریه ممکن است بسیار معقول و قابل قبول بنظر برسد اما در بنیاد خود نتایج بسیار وحشتناکی به بار می آورد. برای مثال مطمئنا اگر متخلفین رانندگی را بجای جریمه 20000 تومانی اعدام کنند نرخ تخلفات رانندگی به سرعت پایین می آید اما آیا این توجیح مناسبی برای اینگونه مجازات است ؟ یا مثلا فرض کنید که یکسری جرمهای بسیار وحشتناک در جامعه اتفاق افتاده است اما هنوز مقصر آن دستگیر نشده است. آیا ما مجاز هستیم که برای جلوگیری از تکرار این جرمها و ایجاد ترس در دل کسانی که ممکن است به تکرار این جرمها گرایش داشته باشند یک فرد بیگناه را دستگیر کنیم و به مجازات سنگین برسانیم ؟ می بینید که بعضی مجازاتها حتی اگر نتایج بسیار مطلوبی در جامعه به بارآورند یکسره مخالف عدالت به آن معنایی که هرفرد عادی در ذهن خود دارد بنظر می رسند.

حال بگذارید کمی در مورد مجازات اعدام بحث کنیم. مجازات اعدام تفاوت بسیار زیادی با سایر انواع مجازاتها دارد. هر دو توجیحات فایده گرایانه و کیفری در برخورد با آن دچار مشکل هستند. نگرش کیفری بنیاد خود را بر مجموعه ای از جرمها و مجازاتهای عادلانه برای هرکدام از جرمها قرار می دهد. بنابراین گویا این نظریه متکی بر این نظر است که مجازات مناسب برای هر جرم را بصورت ابدی و ازلی  کشف کرده است و هیچ اشتباهی در آن ممکن نیست. اما تصور کنید که بعد از مدت زمانی مشخص شود که برای مثال عمل الف متناسب با مجازات اعدام نبوده است و باید بجای آن زندان را تجویز می کردیم. حال تکلیف کسانی که در این مدت به مجازات اعدام رسیده اند چیست ! اگر کسی سالها زندانی باشد می توان او را به سرعت آزاد کرد اما کسی که اعدام شده است را نمی توان زنده کرد ! در عین حال این نظریه کاملا با ذات خطا پذیر انسان هم در تضاد قرار داد زیرا از کجا معلوم که تعریف ما از عدالت کاملا صحیح است ؟

در مقابل حتی اگر با توجیه فایده گرایانه قبول کنیم که اعدام در عدم ارتکاب مجدد جرم مفید است ، مشخص نیست که فایده آن برای خود فرد مجرم چیست. اگر کسی به جرم دزدی جریمه شود دیگران هم دیگر دزدی نمی کنند و خود او از مجازاتش سودی خواهد برد زیرا در جامعه ای با نرخ پایین دزدی زندگی خواهد کرد.  اما کسی که دست به قتل دیگری زده است اگر جان خود را از دست بدهد از مجازات خود هیچ فایده ای نخواهد برد. اصولا بعد از مرگ یک فرد چه فایده ای می توان برای خود او متصور بود ! می بینید که نظریه فایده گرایانه در بنیاد خود یک نظریه ضد فردگرایانه است زیرا تنها به منافع جامعه اهمیت می دهد. برای این نگرش مهم این است که جامعه در کل فایده زیادی از مجازات فرد مزبور خواهد برد اما به این اهمیت نمی دهد که خود مجرم از مجازاتش تنها متضرر خواهد شد.

من خود به تعبیر خاصی از فایده گرایی اعتقاد دارم اما با تصحیحات فراوان که البته جای ذکر آنها در اینجا نیست.اما در هر صورت بنیاد نظر من ارجحیت فرد بر اجتماع است. در هر صورت این فرد است که بر اجتماع تقدم دارد. اجتماع برای انسان وجود دارد و نه انسان برای جامعه. بنابراین هیچ عملی که به ضرر یک فرد در اجتماع باشد و برای او هیچ فایده ای در بر نداشته باشد به هیچ صورت نمی تواند توجیه فایده گرایانه داشته باشد. بنابراین حکم اعدام در تمامی اشکال آن و در مقابل تمامی جرمها عملی غیر عادلانه است. هیچکس را به هیچ جرمی هر مقدار که وحشیانه و دور از انسانیت باشد از نظر اخلاقی نمی توان محکوم به مرگ کرد. 

 

در انتها یک جمله از کانت نقل می کنم که البته به موضوع این نوشته مربوط نیست اما تاثیر زیادی در نگرش من به اخلاق گذاشت :

 

"هربار که دست به عملی بر خلاف اخلاق می زنیم ، با خویشتن صرفا مانند یک ابزار ، مانند یک شیء رفتار می کنیم."

 

لینکهای مفید : ۱. یک فیلم دیدنی و تاثیر گذار از موزه یهود در برلین با تشکر از دوست خوبم مجتبی وبلاگ شما ۲. یک برنامه جالب که متنهای پست مدرن تولید می کند !

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 23:46 |