تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

صحنه ترور ژولیوس سزار در سنای روم. این روز با نام عید مارس مشهور است . تراژدی ژولیوس سزار اثر شکسپیر به داستان این واقعه می پردازد. جمله مشهور این تراژدی آنجایی است که یک پیشگو به سزار می گوید "از عید مارس بر حذر باش" . در قسمتی از این نمایشنامه روز عید مارس فرا می رسد و سزار همان پیشگو را در راه سنا می بیند و می گوید "عید مارس هم فرار رسید" و پیشگو پاسخ می دهم "آری سزار . اما هنوز پایان نپذیرفته است". می گویند که در صحن سنا آنقدر سزار را با چوب زدند تا کشته شد. گویا سزار در حال مقابله با حمله کنندگان بوده است که در میان آنها دوست صمیمی خود بروتوس را می بیند و می گوید "بروتوس ! تو هم ؟! پس بمیر ای سزار...".   

"Men at some time are masters of their fates: The fault, dear Brutus, is not in our stars, But in ourselves, that we are underlings.  "

                                                              -- William Shakespeare, Julius Caesar , 1.2.135  

 

" گاه انسانها حاکم سرنوشت خود هستند : برتوس عزیز ٬ خطا در ستارگان ما نیست ٬ بلکه در خود ماست زیرا که پست و حقیر هستیم. "

                                                                   -- ویلیام شکسپیر ٬ ژولیوس سزار ٬ ۱.۲.۱۳۵

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 18:28 |

نقاشی "تولد ونوس" اثر ساندرو بوتیچلی. در نقاشی الهه ونوس که در اسطوره های رومی نقش آفرودیت ٬ خدای زیبایی و عشق را بازی می کند از دریا زاده می شود. در سمت چپ زفیرس خدای باد و عشق روحانی است که او را به سمت ساحل هدایت می کند. در سمت راست اورس الهه فصلها به او ردایی گلگون تقدیم می کند. این نقاشی از آنجایی اهمیت زیادی دارد که گسست واضحی از واقعگرایی رافائل و داوینچی را در ترسیم بدن انسان نشان می دهد. گردن و شانه سمت راست ونوس با معیارهای طبیعی هماهنگ نیست. بسیاری از نقاشی های بوتیچلی در دوران حکومت ساوونارولا بر فلورانس به آتش کشیده شدند. ساوونارولا یک حکومت مذهبی در فلورانس تاسیس کرده بود و همه را به زندگی زاهدانه مجبور می کرد. او مانند دوران حکومت هیتلر در آلمان آتش بزرگی در میدان شهر برافروخت و آثار هنری ٬ شعرها ٬ کتابها ٬ لوازم آرایش و آینه ها را بعنوان ادوات ضد دینی آتش زد. عاقبت او دستگیر شد و  به همانگونه به آتش کشیده شد. ماکیاولی این واقعه را به چشم دیده و روایت کرده است. می گویند جلادی که آتش را روشن کرد در حال گریه کردن بود و می گفت "آنکس که می خواست مرا به آتش بسپارد خود اکنون در آتش است" .  

تصویر بزرگ نقاشی را با دنبال کردن این لینک ببینید.

سوفوکلس شاعر و حماسه سرای بزرگ یونان باستان می گوید "هرگز زاده نشدن بزرگترین خوشبختی است" . و چه حقیقت بزرگی در این جمله نهفته است. اما همان سوفوکلس هم می گوید "چه دردناک است دانستن حقیقتی که دانستن آن هیچ کمکی نمی کند".

برای تولد سجاد شعری از حافظ تقدیم می کنم که هم رفیق است و هم شفیق. و چه زیباست این غزل. ایکاش می شد یک دنیا از آن سخن گفت. و من به روزگاری چه حافظ می خواندم و چه رفیق شفیقی که سخنها نمی گفتیم. :

مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق

گرت مدام ميسر شود زهی توفيق

جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است

هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق

دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم

که کيميای سعادت رفيق بود رفيق

به مامنی رو و فرصت شمر غنيمت وقت

که در کمينگه عمرند قاطعان طريق

بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام

حکايتيست که عقلش نمی‌کند تصديق

اگر چه موی ميانت به چون منی نرسد

خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق

حلاوتی که تو را در چه زنخدان است

به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق

اگر به رنگ عقيقی شد اشک من چه عجب

که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق

به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام

ببين که تا به چه حدم همی‌کند تحميق

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 22:0 |

دو نقاشی از پابلو پیکاسو و هر دو با یک نام : "زن گل" (Femme Fleur) . برای کسی که به نقاشی مدرن عادت نکرده باشد این تنها یک تصویر بی معناست. چه چیز آن به گل و یا یک زن شبیه است !؟ اگر می خواهید این نقاشی را بفهمید باید از پل گوگن (Paul Gauguin )کمک بگیریم. او در جایی به نقاشان توصیه کرده بود تا در نقاشی کردن ِ آنچه می بینند تردید نکنند. اگر سر یکنفر مثل یک گل است چرا آنرا به شکل گل نکشیم. اگر پوستش به رنگ آبی می زند ٬ چرا آنرا آبی نقاشی نکنیم ؟ نباید از آنچه می اندیشیم فرار کنیم. نقاشی مدرن همین است. متجسم کردن آنچه حدس می زنیم. نقاشی مدرن مثل داوینچی و یا میکلانژ خود را درگیر نقاشی کردن بدن انسان یا طبیعت دقیقا به همان شکلی که هست نمی کند. یکبار از خواهر خود که من رو با نقاشی مدرن آشنا کرد سئوال کردم که آیا پیکاسو هم می توانسته مانند داوینچی انسان را به آن زیبایی نقاشی کند ؟ او پاسخ داد بله. اما پیکاسو و امثال پیکاسو نمی خواستند خلاقیت و توانایی های بی انتهای خود را خرج تصویر کردن واقعیتها کنند. اگر هدف تصویر کردن واقعیت باشد که عکس از همه چیز به واقعیت نزدیک تر است !

".Theories are lies that help us to see the truth"

Pablo Picasso --                                              

اگر پیکاسو در نقاشی یک نابغه بود کلمات او هم نبوغ آمیز است. این جمله را ببینید "نظریه ها دروغهایی هستند که ما را در دیدن واقعیت یاری می دهند" . مگر تمامی فلسفه مدرن این نیست ؟ ما نمی دانیم جهان دقیقا چگونه است. فقط می دانیم باید کمی به نظریه های ما شبیه باشد. اگر می گوییم که فلان معادله نجومی حرکت ماه را نشان می دهد بدین معنا نیست که ماه دقیقا بر اساس این معادله حرکت می کند. ماه حرکتی دارد که تا حدود زیادی به معادله مورد نظر ما شبیه است. اما همیشه اختلافهایی وجود دارد. مثلا طول نخ روی پیراهن من چقدر است ؟ ۴ سانتیمتر ؟ چیزی در همین حدود. اما دقیقا ۴ سانتیمتر نیست. شاید دقیقتر بگوییم که ۴.۲ . اما بازهم دقیقا همین نیست. اینها تمام دروغ هستند. چون واقعیت این نیست. اما همین دروغها باعث می شود ما بخشی از حقیقت را ببینیم .

پیکاسو جایی گفته بود : " مادرم به من گفت اگر سرباز بشوی در نهایت یک ژنرال خواهی شد. اگر راهبه بشوی سرانجام به مقام پاپ خواهی رسید. اما من در عوض نقاش شدم . و عاقبت پیکاسو از کار در آمدم."

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 3:44 |

تصویر خلقت انسان توسط خداوند. سقف کلیسای سیستین در واتیکان. اثر میکلانژ.

می اندیشیدم که من از شب می ترسم ... اما نمی دانستم که همه عمر در ظلمت بی انتها سر کرده ام ... من براستی باید از روز بترسم ... تا به حال روز را ندیده ام ... راستی ! تو می دانی روز چگونه است ؟ من نام خورشید را شنیده ام ... از سایه  ... بخار آبی که از زمین بر می خیزد ... من از سراب شنیده ام ... از گرمای کشنده ... تو اینها را می دانی ؟ ... برایم از آنها سخن بگو ... شاید هرگز ندیدم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 12:52 |

نقاشی مدرسه آتن (The school of Athens) اثر رافائل . این نقاشی در کاخ واتیکان ٬ محل اقامت پاپ قرار دارد. شیوه نقاشی فرسک (Fresco) نامیده می شود که بدلیل شیوه خاص اجرای آن به بخشی از دیوار تبدیل شده و برای مدتها باقی می ماند. این نقاشی جزو مجموعه ای است که به آنها اتاقهای رافائل گفته می شود. مطلب زیر را به شرح کوتاهی از این نقاشی اختصاص می دهم. برای دیدن تصویر بزرگتری از این نقاشی این لینک را دنبال کنید :

مدرسه آتن -- رافائل

در مرکز نقاشی افلاطون (سمت چپ) و ارسطو (سمت راست) قرار دارند. افلاطون با دست به بالا اشاره کرده است که کنایه ای است از تمایل او به امور فراتر از واقع و ایدئالها. در مقابل ارسطو با انگشت به پایین اشاره کرده است که نشان دهنده واقعگرایی او در فلسفه است. رافائل می خواهد شنان دهد که افلاطون بیش از همه به دنیای خیالی توجه داشته است و ارسطو به واقعیت و آنچه در اطراف او می گذرد. در دست افلاطون رساله منون قرار دارد. ارسطو کتاب اخلاق نیکوماخوسی را به دست گرفته است. چهره افلاطون به شکل داوینچی نقاشی شده است. در این نقاشی اصولا چهره شخصیتها به شکل شخصیتهای معاصر رافائل نقاشی شده است.

 سمت چپ افلاطون سقراط با چند تن از دوستان خود در حال انجام مباحثاتی است که در تاریخ فلسفه به گفتگوهای سقراطی مشهور است. نکته جالب توجه اینجاست که در سمت چپ یکی از شاگردان سقراط اسکندر مقدونی است. توجه کنید که اسکندر در تاریخ غرب مظهر حاکم با فضیلت است و رافائل با این عمل می خواهد نشان دهد که اسکندر مظهر پادشاه فلسفه دان است. در تاریخ اندیشه غرب اسکندر از آنجایی اهمیت دارد که ایده حکومت جهانی را اولین بار مطرح کرده است. او معتقد بود که تمامی افراد بشر با یکدیگر برابر هستند و بنابراین باید تحت یک حکومت زندگی کنند. او تنها پادشاه یونانی است که مذهب تمامی اقوام امپراطوری خود را احترام می گذاشت و یونانیها را برتر از دیگران تصور نمی کرد. ارسطو در کتاب سیاست خود می نویسد "تقدیر بر این است که یونانیها بر دیگر مردمان حکومت کنند" . اما اسکندر ملکه خود را از میان غیر یونانیها انتخاب کرد و مشهور است که این اقدام او به اعتراض یکی از فرماندهان سپاه او منتهی شد که اسکندر او را در حالت مستی کشت.

اقلیدس در تصویر دیده می شود. او را در حال حل یک مسئله ریاضی نشان داده اند. در تاریخ است که او کشف قانون رابطه اضلاع مثلث (a=b+c  همه به توان دو) را با قربانی کردن یک گوسفند جشن گرفت.

در تصویر پیامبر ایرانی زرتشت است که یک گوی آسمانی در دست گرفته است. در موج رنسانس زرتشت مظهر دانش کهن است که نشان دهنده دانش ارزشمند قدیمی است که عکس العملی در مقابل قرون وسطی بشمار می رود. برای همین هم نیچه کتاب مشهور خود "چنین گفت زرتشت" را از زبان زرتشت نوشته است. البته تعبیر دیگری هم وجود دارد. بعضی معتقدند مرد سفید پوش ابوعلی سینا است و نه زرتشت. البته در سمت چپ تابلو هم شخصیتی به چشم می خورد که از او با عنوان ابوعلی سینا یاد می کنند. توجه کنید که در سمت راست مردی که لباس سفید به تن دارد خود رافائل است.

در مرکز تصویر هم دیوژن قرار دارد که با بی خیالی روی پله ها نشسته است. دیوژن به مانند سگان زندگی می کرد. نقل است که او را از شهر بیرون کردند . شخصی از او پرسید که آیا مردمان او را از شهر بیرون کرده اند ؟ او پاسخ داد نه ! من آنها را در شهر تنها گذاشتم. داستان مشهور دیگر هم همان است که اسکندر از او می خواهد چیزی درخواست کند و او به سادگی از اسکندر درخواست می کند تا کنار برود تا آفتاب بتابد. نقل می کنند از تمام اموال دنیا تنها یک کاسه داشت که با آن آب می نوشید. لب چشمه بود که دید سگی با زبان خود آب می نوشد. کاسه را به دور انداخت و گفت "این هم لازم نیست".

 و برای اینکه شباهت وضعیت امروز ایران ما با نقاشی های رافائل را آشکار کرده باشیم تصویر زیر از برخورد وحشیانه پلیس در راهپیمائی حمایت از حقوق زنان در ایران است. به اندازه کافی درد در جانم افتاده است که نای نوشتن نمانده باشد. خودتان به سایر عکسها مراجعه کنید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 21:29 |

نقاشی "گالارینا" اثر سالواتور دالی. در این تصویر گالا نقاشی شده است. گالا معشوقه و همسر سالواتور دالی بود که به بیان خودش او را از دیوانگی و خودکشی رهانید. نام این نقاشی از آنجایی گالارینا است که دالی معتقد بود گالا برای او همان نقشی را بازی می کند که فلورینا معشوقه رافائل بازی می کرد. توجه کنید که بازهم تمامی عناصر نقاشی معنای خاص خود را دارند. مار بر دور مچ دست نشانه جاودانگی است. حالت دستهای گالا مانند یک سبد نان است که کنایه ای است از تغذیه روحی دالی از وجود گالا. سینه عریان قالب شکنی دالی است از شخصیت گالا. می خواهد بگوید که او در زیر چهره اش دنیایی دارد. در واقع او ما را دعوت می کند که از این ظاهر به باطن گالا حرکت کنیم.

تصویر گالارینا (بدلایل اخلاقی نمی توانم در وبلاگ بگذارم)

نقاشی "ماندگاری ِ خاطره" اثر سالواتور دالی. این نقاشی شاید مشهور ترین اثر دالی باشد. نقاشی با نامهای دیگری مثل "ساعتهای ذوب شونده" هم مشهور است. دالی یکی از مشهورترین نقاشان سبک سورئالیست است که در آثار خود مسائلی رویاگونه را تصویر می کند. در این نقاشی چهار ساعت دیده می شود. ساعتی که در روی آن مگس نشسته است نمادی از فرار بود زمان است. ساعتی که مورد هجوم مورچه ها است نشانه ویران شدن تدریجی است. این نقاشی کنایه ای است از فرار بودن زمان و تخریب تدریجی آن که در زندگی روزمره آنرا درک نمی کنیم. درواقع دالی می خواهد با وصف یک رویاء نشان دهد که زمان چگونه از دست ما می گریزد. و اما این خاطره است که می ماند . همان "تنها صداست که می ماند" به کلام فروغ فرخزاد. اصل نقاشی در موزه هنرهای زیبای نیویورک است. جایی که آرزوی دیدنش را دارم. نه برای آنکه می خواهم بناهایش را ببینم. می خواهم جریان زندگیش را در میان خیابان احساس کنم. مگر من از تمام پاریس به دیدن چه رفتم ؟ بجز کوچه های تنگ آن ...

"پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه پرواز را به خاطر بسپارم ... تنها صداست که می ماند"

                                                                                    -- فروغ فرخزاد

 

توضیح : مطالب زیادی برای نوشتن دارم. مثل کارهای زیادی که برای انجام دادن در زندگی برایم مانده. اما بالاخره باید بالاخره از یک جایی شروع کرد. در برنامه های من یکی ترجمه فصل به فصل یک کتاب مونده که میگذارم برای تابستان. یکی پاسخ به انتقاد وبلاگ چالشها مانده که باید سروقت آنرا بنویسم. یکی قسمت دوم "چرا من فمینیست نیستم" مانده که آنهم سرموقع و البته مطلب بسیار مهمی است و شاید بنیاد همه زندگی من رو ساخته باشد. یکی هم چندتا جک برعلیه خانومها مونده که باید ترجمه کنم و البته اونهم حرفی ندارم سریع انجام بدهم اما باید از گذاشتن مطلب زیاد در وبلاگ خودداری کرد.  بنابراین می ماند مطلبی که بنظرم از همه ارجح تر و مفید تر است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 18:59 |

عکسی به ابتکار سالوادور دالی از فیلیپ هالسمن(خواهش می کنم از بعد زیبایی شناسی آنرا نگاه کنید). نگاه کنید که چگونه اندام برهنه زنها نماد مرگ شده است! به استفاده از قسمتهای مختلف بدن زن برای تصویر کردن دندانها ٬ چشم و فک نگاه کنید. اگر نبوغ این نیست پس چیست !؟

تصویر دالی (به دلایل اخلاقی نمی توانم در وبلاگ بگذارم)

نوشته هایش سرشار از بی اخلاقی است. جهان بینی که در پشت نوشته هایش جا خوش کرده برای هر انسان مبادی آدابی آزار دهنده است. شاید بجز سایتهای سخیف جنسی در هیچ سایت دیگری اینهمه کلمات زشت و غیراخلاقی وجود نداشته باشد. بار اول که نوشته هایش را خواندم در ذهنم بجز یک انسان بسیار بی ادب و منحرف جنسی چیزی نقش نبست. اگر بخواهم اعتراف کنم برای انسان محافظه کاری مثل من نوشته هایش تکان دهنده بود. واقعا فکرم را مشغول کرد. از خودم درباره زندگی سئوال کردم. از اینکه آیا زندگی همانگونه ای است که او تصویر کرده؟ پاسخی نداشتم و هنوز هم ندارم. اما باز هم به وبلاگش باز گشتم. نوشته هایش را از ابتدا تا انتها خواندم. تنها پس از عادت به فضای فکری او بود که توانستم راحت بخندم. از آن روز وبلاگش شده است سرگرمی هر روزم . اما راستش نتوانستم وبلاگش را به کسی معرفی کنم : از ترس ایمانم آشکارش نکردم! اما لینک آن در نوار بالای صفحه جاخوش کرده است. تنها به نوشتن یک نظر در وبلاگش بسنده کردم. امروز که مطلب جدید را پست کردم سردرد عجیبی داشتم. خوابیدم. از خواب که بلند شدم ساعت حدود سه بعد از نیمه شب بود. سجاد برای من آفلاین گذاشته بوده. به وبلاگ رفتم و دیدم دو نظر جدید دارم. یکی از سجاد بود که یک شوخی سربسته کرده بود. اما دومی از خودش بود. انتظار داشتم یک شعر بی ربط و جنسی نوشته باشد. اما داشتم شاخ در می آوردم ! با اسم من یک شعر نوشته بود:

ای رفیق دیرینه و یا ابن الرسول
ای تخم تو زرینه و ای سیمین دوودوول
دوش در باره تو شیخ بیابانی گفت
Oh My dear Rasool !
 He is so Coool

 شعرش رو بارها خوندم و حسابی خندیدم. من خودم به طنز علاقه خاصی دارم. در عین حال شعر هم می نویسم. می دانم که نوشته های یکنفر چه ارزشی برایش دارد. تنها نوشته هایم را به دو نفر در زندگی تقدیم کرده ام . یکی مهجاد و دیگری کسی که شاید از جان بیشتر دوستش داشته باشم. اما حال می دیدم که یکنفر با زیباترین نوشته ای که تابحال دیده بودم درباره من نوشته است. تنها یکبار دیگر همچین احساسی کردم . روزی که مطلب مهجاد را درباره خودم خواندم. افتخاری است که دیگری درباره ات بنویسد. برای همین است که حتی فحش دادن دیگران را هم دوست دارم. راستش وقتی فهمیدم که وبلاگم سر زده است ناراحت شدم. دوست داشتم مطلب زیباتری در وبلاگم بود که خوشش آمده باشد. برای همین تصمیم گرفتم اینرا بنویسم و یک شعر خود را به او تقدیم کنم. شاید بتواند جای محبتی را که کرده است بگیرد. به شما پیشنهاد می کنم به وبلاگش سر بزنید و همه مطالبش را بخوانید. شاید بسیار غیر اخلاقی باشد. اما از جنس ادبیات پورنوگرافیک عادی نیست. و شاید من اینگونه می اندیشم. تسلطش بر نوشتن به اساتید ادبیات فارسی می ماند. درواقع اصلا نمی دانم این توانایی را از کجا آورده است. اما نبوغ نوشته هایش بی انتها است. اگرچه بازهم غیر اخلاقی است...

این آدرس را کپی کنید تا به وبلاگش سر بزنید.(نمی دانم اما جور دیگری ممکن نیست)

jroller.com/page/sheykh/weblog

چند عدد از یادداشتهای دفتر سفید تقدیم به شیخنا :

شماره پنج

 

تو می اندیشی که چقدر فاصله است تا لجنزارهای ذهن ِ من ؟

من از تو بیزارم ...

تو در عمق ِ آن گل و لای خانه داری ...

تو شبهایم را آلوده کردی ... تو پاکی شبهایم را با نامت لجن مال کردی ...

چه نام ِ کثیفی ... چه سنت ِ شومی ... چه آداب ِ شرم آوری میهمان ِ قلب ِ من شد ...

ایکاش می شد از تو گریخت ...

اما تو در بنیاد ِ جانم خانه داری ...

باید پیش از همه خود را دفن کنم ...

همانجا که نگاهم با تو تلاقی کرد ...

همانجا که نطفه این عشق ِ آلوده بسته شد ...

عشق ِ آلوده ... معشوق ِ آلوده ... عاشق ِ آلوده ... رویاهای ِ کثیف ...

 

شماره شش

 

تو هم تابحال دیده ای ؟ سیگار بر لب ِ خاکسترگاهش چند لحظه تا پایان فاصله دارد ... تو هم دیده ای ؟ رویت را که برگردانی تمام می شود ... انگار همین چندی پیش آنجا گذاشتی و رفتی تا برگردی ... اما حال انگار که سالهاست تمام شده ... تنها رد ِ خاکسترش بجا مانده ... تنها رد خاکسترش بجا مانده ...

 

شماره هفت

 

چه دروغها که نمی گوییم تا مبادا آشکار شویم ... چه بازیها نمی کنم تا مبادا خود را بنمایانیم ... به راستی چرا از خود می گریزیم ؟

چه سلامها را پاسخ نمی گوییم اگرچه خود به آن مشتاقتریم ... چه حرفها را بی پاسخ می گذاریم اگرچه کتابها سخن داریم ...

چه نگاهها که بی پاسخ گذاشتیم ... اگرچه به زیر چشمهامان هزار اشک جاری بود ...

چه دروغها که نمی گوییم ...

 

شماره هشت

 

نیندیشی که من اینجا در کنج غربت زانوی غم در بغل گرفتم ! من هزران بار پرامیدترم ... عاقبت از این کویر گیاهانی می روید ... من در انتظار آن نشسته ام ...

 

شماره نه

 

عشق زیباترین چیزی است که در ذهن می گنجد ... اما تقدیر اینگونه است که این زیباترین تنها در ذهن موجود باشد ...

 

شماره ده

 

آری . تو تنها کسی هستی که شایسته عشق ورزیدن است. زیرا که تنها باید به پوچی عشق ورزید ...

 

شماره یازده

 

سحرگاه ِ من پر است از سردردهای ِ مرگ آور ... بخدا که این سردردها همه از خوابهایم می آید ... خوابهایم باید جای ِ پای ِِ خود را در بیداریم نیز بگذارند ...

خوابهایم سراسر کابوس و زشتی ... این است سهم من از خواب ...

و سردردهایم سهم من از بیداری ... تنهایی سهم من از دنیا ...

 آرزویم همه شده سخن گفتن ... اما نه آنکه سخن نمی گویم ... من همه روز با دیوارهای ِ این سکوت سخن می گویم ... سهم من از دنیا این بود ... جنون ِ تنهایی ... چه خدای ِ بی عدالتی اینگونه سهم ِ قسط می کرد ...

 

شماره دوازده

 

من خودم را جایی در میان ِ اندام تو جا گذاشتم ... جایی در میان ِ نگاهت ... شاید در میان ِ چینهای ِ لباست ... نمی دانم اما همانجاها ... همان نزدیکی ... تو ببین ... ببین کجا بر روی ِ اندامت قدم می زنم ... شاید همانجا باز همدیگر را دیدیم ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت 3:41 |

 

شماره چهار

رویای ی شب ِ من کودکی است گمشده در کوچه ها ...

رویای شب ِ من آلوده است ... پر گناه ...

رویایم شب را آلوده کرد ... چه رویاهای ِ کثیفی ...

این رویاها از کجا می آید ؟ به راستی ذهن من اینگونه لجنزار است ؟!

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 15:18 |

  

                               شماره دو

 

من از ترس کابوس به بی خوابی پناه برده ام ... انگار که از ترس مرگ به خودکشی ...

و تو ...

تو از ترس سخن به سکوت پناه برده ای ... انگار که از ترس آتش به سرما ...

به راستی که ما چه بی پناهیم ... ایکاش به هم پناه برده بودیم ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 14:30 |

 در حدود دوسالی است که نوشته هایی با عنوان تاملات یک حیات ناتمام می نوشتم که البته بهانه ای داشت که دیگر نیست. درواقع حال که این نوشته ها را می بینیم می دانم که این نوشته ها نشانه دورانی پایان یافته از زندگی من بود. تصور می کنم دوران جدیدی را آغاز کرده ام و به همین دلیل قصد دارم نوشته های جدیدی را با همان روش بنویسم که از امروز آنها را در با عنوان یادداشتهای دفتر سفید خطاب خواهم کرد که کنایه ای است به عنوان کتاب آبی و کتاب قهوه ای اثر لودویگ ویتگنشتاین . اما هرچقدر کتابهای ویتگنشتاین فلسفی بود نوشته های من تنها ادبیات است. در این نوشته ها سعی دارم تجربه ای را که احساس می کنم با کلمات بیان کنم. البته مطمئنا کسی جز خودم از آنها چیزی در نخواهد یافت اما این نوشته ها به دلیل معنای پنهان خود مانند آینه است. هرکس خود را در آنها خواهد دید. اینها آینه تمام نمای شما هستند. ببینید که در آنها چه می بینید . این یادداشتها را تقدیم می کنم به آنکس که هنوز ندیده ام .

شماره یک

پاریس در مه بسر می برد ... به تو می اندیشم ... مثل همیشه ...

ای تو همه رویای شبم ... خیال روزم ... کابوس مرگم ... امید زندگی  ... به تو می اندیشم ...

مثل همیشه ...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 و ساعت 23:26 |

اگر همه واقعیت را به مردم بگوییم همه چیز نابود می شود. باید حقایق را از مردم مخفی کنیم و تنها عده ای از سیاستمداران عالی رتبه از آن خبر داشته باشند تا چگونگی دست یافتن به خیر را برای مردم تشخیص دهند. نباید به مردم بگوییم که جنایاتی لازم است تا به هدف خود برسیم. نباید به آنها بگوییم که در زیر چشمان آنها چه بی عدالتیها و چه ناحقی هایی انجام می دهیم. زیرا اگر به آنها بگوییم با آن مخالفت می کنند. و آنگاه که با آن مخالفت کنند نمی توانیم برنامه های خود را به پیش ببریم. باید سیاستمدار دو چهره داشته باشد . یک چهره آنی است که واقعا هست و آن اندیشه ای که در ذهن می پرورد که لزوما زیبا نیست و منطبق بر قواعد اخلاق و عدالت هم نیست. و دیگر چهره او آنی است که باید در مقابل مردمان نشان دهد : سرشار از روح انسان دوستی و حقیقت. یک مدافع تام و تمام آزادی و عدالت. سمبل درستکاری . یک انسان به تمام معنا. تنها باید سیاستمداران بدانند که این دروغی بیش نیست و در پشت این چهره رئوف و انسانی جنایتکاری نشسته است که دستش به هزاران جنایت و عمل خلاف اخلاق آلوده است. این است سیاست درست. این است آنچه یک سیاستمدار باید در پیش گیرد و من آنرا اکیدا پیشنهاد می کنم.

اگر شما چنین سخنانی را از یک فیلسوف بشنوید چه می گویید ؟ شما چه دیدگاهی نسبت به او پیدا خواهید کرد ؟ و اگر بدانید که او یکی از مشهور ترین چهره های آکادمیک قرن بیستم است چه می گویید ؟ اگر بدانید بسیاری از سیاستمداران در محضر او درس خوانده اند و او را مانند یک قدیس می پرستند چه خواهید کرد ؟ تصور نمی کنم هیچ انسان امروزی و مبادی آداب و اخلاقی باشد که یکسره از او متنفر نشود. از سیاستمداران پیرو او گریزان نشود. با عصبانیت قدم نزند و فحش به امثال او نثار نکند. این حالی است که به من دست داد. آنچه در بالا آوردم چکیده اندیشه یک فیلسوف بسیار مشهور است که چندی پیش در میان ما بود :  لئو اشتراوس . کسی که امثال پل ولفوویتز در محضر او درس خوانده اند. کسی که الگوی فلسفه سیاسی در نزد نومحافظه کاران آمریکایی است. همان هایی که امروز بر آمریکا حکومت می کنند. این اندیشه آنقدر بر من سنگین آمد که علی رغم گرفتاری این مطلب را نوشتم تا شاید دردی باشد بر آنچه احساس کردم.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 18:31 |

ولتر می گفت "من با آنچه شما می گویید موافق نیستم . اما حاضرم جان خود را در راه دفاع از حق شما برای سخن گفتنتان بدهم." (یاد ابراهیم نبوی بخیر که این جمله رو تبدیل کرده بود به اینکه "من با نظر شما موافق نیستم و حاضرم سرت رو ببرم که نتونی حرفت رو بزنی!" بعد هم گفته بود توی دوران اصلاحات این اندیشه ولتر خیلی رواج پیدا کرده بود !). اما همین ولتر در نامه به ژان ژاک روسو نوشت "آدم نظریات شما را می خواند هوس می کند چهاردست و پا راه برود. اما از آنجایی که مدتی است از شصت سالگی گذشته ام و سالهاست که این عادت چهار دست و پا راه رفتن را ترک کرده ام نمی توانم به سادگی آن عمل را ادامه دهم."... البته باید اشاره کنم که این نامه تمسخر آمیز بدین دلیل نوشته شده بود که روسو در کتاب خود از وضع طبیعی انسانها پیش از تمدن تمجید کرده بود که حتما شامل چهار دست و پا راه رفتن هم می شده است...

                                          ژان ژاک روسو                          ولتر

این مقاله ای است که پیش از این برای روزنامه کارگزاران نوشته بودم و حال می توانید آنرا در اینجا بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 11:33 |