تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

تصویری از نمایشنامه هاملت . هاملت از جمله آثار اصلی ویلیام شکسپیر بشمار می رود و یکی از ۱۲ تراژدی اوست. هاملت فرزند پادشاه دانمارک است که مدتی پیش مرده و برادرش جای او را اشغال کرده است. هاملت درمیابد که پدر او با توطئه عمویش به قتل رسیده و حال در گیر و دار این اندیشه است که باید انتقام بگیرد. تمامی نمایشنامه بر حول یک مسئله می گردد: آیا ما باید به دلیل خیانت دیگری انتقام بگیریم ؟  جمله معروف این نمایشنامه که می گوید "بودن یا نبودن مسئله این است" بی آنکه جمله پس از آنرا بیاوریم بی معنا است. هاملت ادامه می دهد "بودن یا نبودن. مسئله این است. آیا شایسته تر این است که در مقابل هجوم تیرهای سرنوشت بیدادگرانه سر فرود آوریم یا در مقابل دریای مشکلات سلاح بر کشیم ؟". هاملت سخت در میان انتخابهای اخلاقی اسیر است. آیا باید انتقام پدر را بستاند و زندگیش را تباه سازد یا تا ابد با ننگ این خیانت زندگی کند ؟ او نمی داند چه کند. شکسپیر این داستان را تراژدی نامیده است زیرا که هیچکدام از انتخابها به نتیجه مثبتی ختم نمی شود . این است که تراژدی را نیچه ذات زندگی خوانده است. جایی که هر انتخابی به یک حاصل فاجعه بار ختم می شود ما باید چه کنیم ؟

رسول : می توانید یک مثال ابداع کنید که کسی بدون هدف حرفی بر زبان آورد ؟

محبوبه : کسی که در خلوت زمزمه میکند.

----

انتقاد بسیار جالبی است. من پاسخ سرراستی ندارم که بتوانم با اطمنیان بگویم این انتقاد را برطرف می کند. به یاد دارم یاشار جیرانی می گفت ساده ترین کار در نظریه پردازی این است که برای تطبیق دادن مسائل با نظریه خود آنها را به گونه ای تغییر دهیم تا بشود بگوییم این هم همان است! اما این راه حل جالب و قانع کننده ای بنظر نمی رسد. بنابراین در اینجا فقط سعی می کنم یک بررسی اجمالی درباره این انتقاد انجام دهم.

مثلا تصور کنید یک زن خانه دار هنگام شستن ظرفها با خود موسیقی زمزمه می کند. یا یکنفر که در حال فکر کردن است با خود سخن می گوید. این دو عمل برای چه هدفی انجام شده است ؟

آیا می شود گفت که زن خانه دار در حال تمرین آواز است یا برای خوشحالی خود می خواند یا می خواد سکوت آزار دهنده اطرافش را بشکند یا آواز مانند بسیاری دیگر از مسائل او را در فضایی دیگر می برد مثل یک بوی خاص که ما را به یاد کسی یا جایی می اندازد او هم می خواهد با این آهنگ فضایی را در ذهن خود بازسازی کند ؟

یا کسی که با خود سخن می گوید در حال اندیشیدن است با صدای بلند ؟ یا می خواهد نقش یک قاضی را در مقابل اندیشه خود بر عهده بگیرد ؟

میبینید ؟ می شود راه حلهایی پیشنهاد کرد اما من نمی دانم این راه حلها تا چه میزان قابل قبول است. 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:28 |

تصویری از هیولای دریایی افسانه ای لویاتان. این هیولا در تورات آمده است . در کتاب مقدس می خوانیم که "ای پروردگار مخلوقات تو چه متعددند ! و تو با چه حکمتی آنها را خلق کردی ... این است دریاهای عظیم که کشتیها در آن راهی می شوند ... و لویاتان که با آنها تفریح می کند..." و یا در کتاب ایوب  "و آیا تو می توانی لویاتان را به دام اندازی ؟ ... دستهای خود را به سوی آن ببرید تا مبارزه را برای همیشه فراموش کنید. شما باید بندگان آن باشید..." . آشکار است که تورات از موجودی بس عظیم و دهشتناک سخن می گوید. توماس هابز اسم این هیولا را برای کتاب مشهور خود انتخاب کرد تا دولت را غولی عظیم و پرقدرت تصویر کند. موجودی که اراده های افراد در مقابل آن هیچ است. هابز قصد داشت با این تشبیه تمام قدرت متکثر جامعه را به دولت منتقل سازد تا ضامن ثبات و آرامش باشد.

از اونجایی که مهجاد اعتراض کرده بود چرا همش فلسفه محض می نویسیم یک مطلب کوتاه درباره فلسفه سیاست اضافه می کنم تا مقدمه ای باشد برای سایر مطالب.

شاید یکی از مهجور ترین و بی نام و نشان ترین بخشهای فلسفه ٬ فلسفه اخلاق باشد. معمولا کسانی که آشنایی با فلسفه اخلاق ندارند با شندیدن نام فلسفه اخلاق به یاد اخلاق ارسطو و تعادل ارسطویی و شاید هم دستورات اخلاق دینی می افتند. البته این تصور یکسره هم اشتباه نیست اما تا حدود زیادی ناقص است. من قصد ندارم در اینجا درباره فلسفه اخلاق بصور خاص آن صحبت کنم بلکه قصد دارم نشان دهم ارتباط فلسفه اخلاق با فلسفه سیاست چیست.

فلسفه اخلاق (البته بصورت دقیق فلسفه اخلاق هنجاری یا نرماتیو که متفاوت از فلسفه فرا اخلاق است) در حول این سئوال می چرخد که چه چیزی اخلاقی است و چه چیزی اخلاقی نیست. این مسئله مستقیما با مفاهیمی مثل خوب و بد و خیر و شر ارتباط پیدا می کند. در عین حال تمامی این مفاهیم با مفاهیم دیگری مثل عدالت و بی عدالتی رابطه دارند. اگر ما بدانیم چه کاری اخلاقی و چه کاری غیر اخلاقی است درواقع می توانیم نتیجه بگیریم که چه چیزی خوب و چه چیز بد است. حال این اعمال خوب یا بد مختص افراد نیست بلکه با سازمانهای سیاسی (یا بقول فلاسفه سیاست وجودهای سیاسی) نیز ارتباط دارد. برای مثال می توانیم سئوال کنیم که آیا اخلاقی است که حکومت آزادی بیان را رعایت کند یا نه. پس در واقع تمامی فلسفه سیاست مبتنی بر فلسفه سیاست است. تمامی مفاهیم سیاسی با معیار خوب و بد یا اخلاقی و غیر اخلاقی قابل سنجش است. برای مثال می توانیم بپرسیم آزادی خوب است یا بردگی. یا دموکراسی اخلاقی است یا دیکتاتوری. بنابراین کسی که فلسفه اخلاق نداند در واقع هیچ از فلسفه سیاست متوجه نمی شود.

البته آنچه در بالا گفتم احتیاج به توضیح دارد. آیزایا برلین فیلسوف معاصر انگلیسی که در ایران به درست یا غلط با مفهوم آزادی مثبت (آزادی برای) و آزادی منفی (آزادی از) معروف شده است مقاله بسیار مشهوری دارد با عنوان "آیا فلسفه سیاست هنوز وجود دارد؟" . این مقاله عنوان عجیبی دارد که هر کس را نگاه اول متعجب می کند. منظور برلین چیست ؟ مشخص است که ما هنوز فلسفه سیاست داریم ! برلین در این مقاله توضیح می دهد که بحث از فلسفه سیاست باید تنها به مسئله ارزشها محدود شود . یعنی مسائلی مثل راههای حفظ حکومت ٬ چگونگی کارکرد دموکراسی ٬ شکلهای حکومت و سایر موارد به هیچوجه جزو فلسفه سیاست نیست. از نظر او این مسائل تکنیکی هستند که باید به دانشمندان سیاست و جامعه شناسان واگذار شود. پس آنچه برای فلسفه سیاست  باقی می ماند مسئله ارزشها است . یعنی آنچه که خوب و آنچه که بد است. آیا آزادی یک ارزش است یا نه. آیا بردگی ارزش است یا نه. بنابراین برلین می خواهد بگوید که تمام فلسفه سیاست همان فلسفه اخلاق است. در قرن بیستم بیشتر متفکرین سیاسی با این نظر موافق هستند و آثار معاصر فلسفه سیاست اکثرا با مباحث اخلاق شروع می کنند اگچه بعدا به مسائل تکنیکی سیاست نیز می پردازند. به همین دلیل است که اکثر فلاسفه مشهور سیاست مثل هابز ٬ لاک ٬ روسو ٬ آدام اسمیت ٬ استوارت میل و جرمی بنتام فلاسفه اخلاق نیز هستند. برای مثال کتاب "نظریه عدالت" اثر جان راولز از آثار اخیر فلسفه سیاست است و بدلیل اهمیت آن به یکی از آثار کلاسیک (یعنی اصلی) تبدیل شده است بر پایه اخلاق کانتی بنیان گذارده شده.

بنابراین یک نتیجه گیری پایانی لازم است : فلسفه سیاست در بهترین حالت بر پایه فلسفه اخلاق است و در بدترین حالت کاملا همان فلسفه اخلاق است.

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:24 |

در تصویر شیطان (مفیستوفلس) در حال فریفتن فاوست است تا روح او را در عوض تمامی دانش جهان  بستاند. فاوست از شیطان همه آنچه در جهان است را می طلبد . شیطان در عوض روح او را می خواهد. فاوست می پذیرد اما در انتها پشیمانی او را در می یابد. اینجاست که فاوست آرزو می کند "ایکاش زاده نشده بودم"... چه سرونشت شومی برای آنکه جایگاه خدایان می خواهد.

ویتگنشتاین در جایی گفته بود "زبان ما مرزهای دنیای ماست" . پس هرآنچه را نمی توان گفت خارج از دنیای ماست. اما آن چیست ؟ ویتگنشتاین می گفت "و آن امر راز آلود است" . اما این چه پاسخی است ؟ من می خواهم بدانم آن چیست. "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد". چطوری می تونم بگم دارم به چی فکر می کنم ؟ ایکاش می شد از بند این کلمات خارج شد و همه اونچیزی رو که می خوام بگم رو یکباره همه می فهمیدند. ایکاش احتیاجی به کلمات نبود. ایکاش نیازی به این نقل قولها نبود . ایکاش فقط نگاه می کردیم. ویتگنشتاین می گفت "نظریه ندهید. نگاه کنید" . من نگاه که می کنم گم می شوم. این فلسفه است. فلسفه یعنی یک سردرگمی بی نهایت. ویتگنشتاین می گفت "فلسفه یک بیماری است که باید درمان شود". کسی نبود از او بپرسد با بیماری خودش چه کرد؟ تمام عمر وحشت خودکشی بر زندگیش سنگینی می کرد. ولی عاقبت از سرطان مرد. و چه در اوج نبوغ . همیشه آرزو داشت کاری بغیر از فلسفه انجام دهد. کسانی که کار دستی می کردند را غبطه می خورد. خودش مدتی باغبان بود. مدتی دوچرخه سازی می کرد. اما عاقبت اسم فیلسوف برایش ماند. و چه تلخ است که آنچه از آن متنفریم بر رویمان باقی بماند. یکبار بیشتر به جلسه دانشگاه نرفت. همان یکبار هم تجربه تلخی بود. با سیخ بخاری با کارل پوپر درگیر شد. همیشه می گفت از ادا و اطوارهای فلاسفه متفرم. اما همین ادا و اطوارها را به خود او نسبت می دهند. می گویند مثل پیامبرها سخن می گفت. انگار فیلسوف نبود. مرد خدا بود. بر او الهام می شد. می گفتند موقع نظریه دادن عذاب می کشید. فیلسوفه در عذاب. انگار می خواست جان بدهد. و اینگونه شد که کتابهایش سراسر الهام است. سراسر یگانه . مثل خود او . مثل ویتگنشتاین.

برتراند راسل او را تحقیر می کرد. می گفت او روشی ابداع کرده است تا به چیزی پاسخ ندهد. شاید راست می گفت. شاید نمی شد. شاید او هم می دانست فلسفه بیماری است. می خواست درمانش کند. نمی دانم درمان شد یا نه .

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:17 |

اسکندر مقدونی سوار بر اسب افسانه ای خود بوسفالوس که در یونانی به معنای "سر گاوی" است. می گویند که اسکندر نوجوان بود که این اسب را در بازار دید و هیچکس توانایی سوار شدن بر آن را نداشت.  اسکندر از پدرش خواست تا سوار شدن بر آنرا بیازماید. پدر گفت اگر بتوانی بر آن سوار شوی آنرا به تو می بخشم و اگرنه گردن خود را خواهی شکست. اسکندر سوار بر اسب شد و شروع به سواری کرد. پدر فریاد کشید "اسکندر ! مقدونیه برای تو کم است ! مرکب[یعنی اسب سواری] دیگری برای خود بیاب.".

آرزوی شرکت در یک سمینار فلسفی به دلم مانده است. شاید از این تعجب بر انگیزتر نمی شود بگویم. هرچه باشد فلسفه می خوانم و دانشجوی فلسفه هستم. در سمینار مشهورترین متخصصین فلسفه هم شرکت می کنم. کم آدمهایی نیستند. اسم و رسمشان زینت بخش پایان نامه ام خواهد بود و نامه های تاییدشان رمز ورود به مجامع آکادمیک .

 اما وقتی گزارش کلاسهای ویتگنشتاین را می خوانم ٬ می شنوم که چگونه سخن می گفته است افسوس می خورم که چرا ۵۵ سال دیر کرده ام. ویتگنشتاین برایش هیچ سئوالی احمقانه نبود. اصلا سئوالهای احمقانه بود که برایش اهمیت داشت. هیچ سخنی را بدون ساعتها و روزها بحث و بررسی تایید نمی کرد. تازه اگر تایید می کرد ! وقتی روی تخته پشت سرش کلمه دبلیو.سی را می بینم می توانم حدس بزنم که ساعتها در موردش بحث کرده است. سئوال کرده است. قدم زده است. مثال زده است. فکر کرده است. و جلسه را ناتمام گذاشته تا قدم زنان در کمبریج فکر کند و با خود بحث کند چه آنکه هیچکس را به اندازه خود دقیق و منظم و حساس نمی دانست.

(سمینار پیر منون - مرکز تحقیقات ریمون آرون - تعداد حاضرین در سمنیار ۲۰۰ الی ۳۰۰ نفر - اکثریت اساتید داشنگاههای دیگر - حدود ۱۰ نفر دانشجوهای خصوصی خود او )

منون : من خواهش می کنم اگه ممکنه به جوانها اجازه بدهید سئوال کنند.

رسول : ببخشید پروفسور.

منون : شما سئوال دارید ؟! (با ژست بسیار مهربان که بیشتر به گفتگو کردن با یک کودک ۱۰ ساله شبیه است تا دانشجوی فوق لیسانس!)

رسول : بله پروفسور. ببخشید تعبیر شما از تاریخ اروپا به اندازه هر تعبیر دیگری قابل قبول است. شما فکر نمی کنید به هر صورت شما هم در تعبیر خود یک چیزهایی را بدیهی گرفته اید ؟

منون : (بنظر می رسد از سئوال من ناراحت شده است) توجه کنید ! "مردم می خواهند بر خود حکومت کنند !" (طوری صحبت می کند که انگار یک مسئله بسیار بدیهی را شرح می دهد !) ............... یکسری استدلالهای نا مربوط ... بعد هم راضی از اینکه سئوال من رو جواب داده ... تصمیم گرفتم دیگه ازش سئوال نکنم !

----

ویتگنشتاین - ۱۹۴۸ - کمبریچ

دانشجو : من می دانم که درد دارم !

ویتگنشتاین : مطمئن هستید !

دانشجو : بله ! (با دست به پایش ضربه می زند)

ویتگنشتاین : از کجا مطمئن هستید ! تا شما نگفته بودید من آنرا نمی دانستم ! بنظرم شما کلمه مطمئن هستم را اشتباه بکار می برید. بگذارید بیشتر توضیح دهم . یک شیر اگر حرف می زد شما زبان او را نمی فهمیدید. چون نمی دانید شیربودن چگونه است. می دانید ؟ تا حالا شیر بوده اید !؟ ولی من می فهمم شما درد دارید یعنی چه . چون خودم درد داشته ام و انسان هستم. این است که می گویید درد دارم آنرا می فهمم. اما مطمئن هستم یعنی چه ؟! درد داشتن که مطمئن بودن ندارد ! بی واسطه است ! شما تا درد دارید می دانید. اصلا مطمئن بودن از آن معنی ندارد. اما من مطمئن نیستم . چون درد شما را بی واسطه حس نمی کنم. شاید دارید دروغ می گویید ! شاید درد ندارید ! شاید تمارض می کنید ! (یعنی ادای درد داشتن در می آورید) اگر می دانستم که واقعا درد دارید مطمئن بودم . اما شما نمی توانید بگویید مطمئن هستید . مگر آنکه بخواهید من را بفریبید. یا فکر کنید که من به شما شک دارم که درد دارید. در عین حال من از این استدلال آنچنان مطمئن نیستم.

---

اگر من بودم اینرا یادداشت می کردم . توی همون دفتر نارنجی رنگ. اما هربار در سمینار منون آنرا باز می کنم و در انتها سفید می بندم. البته گاهی خط خطی می کنم که فکر کند سمینارش برایم خیلی مهم است . حتما فکر می کند در دفترم نوشتم : از اسکندر در بستر مرگ سئوال شد "به ما بگو چه کسی از پس از تو حکومت کند" و اسکندر پاسخ داد "قوی ترین.قوی ترین... "

 امیدوارم شرح این کلاسها در تاریخ باقی بمونه و اگرنه یادمون میره که یک فیلسوف باید چطوری باشه. مثل ویتگنشتاین ... مثل ویتگنشتاین ... مثل ویتگنشتاین ... کنجکاوترین ... کنجکاوترین ...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 13:15 |

تصویر نیکولا ماکیاولی . کتاب مشهور او بنام شهریار لقب "دستیار شیطان" را برایش به ارمغان آورد. در بخشی از شهریار می گوید "آنکس که دیگران را می فریبد همواره کسانی را که فریفته می شوند پیدا می کند." یا در جای دیگر "اگر می خواهید بر مردمان ظلم کنید آنرا به یکباره انجام دهید تا کوتاهتر باشد... و اگر می خواهید به آنها خیر برسانید به تدریج تا طعم آن زمان درازی باقی بماند."

(نمونه اول - دادگاه)

قاضی : چرا شما با شلیک گلوله آقای الف را کشتید ؟

متهم : من این کار رو نکردم آقای قاضی.

قاضی : ولی شما گفته اید که اسلحه در زمان شلیک شدن دست شما بوده.

متهم : بله آقای قاضی . ولی من اون رو شلیک نکردم٬ خودش شلیک شد.

قاضی : منظورتون اینه که بعلت نقص و خرابی اسلحه شلیک کرد ؟

متهم : نه آقای قاضی. اسلحه کاملا سالم بود. گزارش پلیس هم اسلحه رو سالم نشون میده. منظورم اینه که خودش شلیک شد.

قاضی : آقا میشه صریحا بگید بالاخره چه چیزی باعث شلیک شدن اسلحه شد ؟

متهم : هیچی آقای قاضی. هیچی. اسلحه خودش شلیک شد.

قاضی : شما به موجودات غیر مادی مثل خدا و روح معتقدید  ؟ شما معتقدید یک موجود مرموز مثل روح یا خواست خداوند باعث شلیک اسلحه شده است ؟

متهم : نه آقای قاضی ! من تنها به موجودات مادی معتقدم. اسلحه بوسیله خدا یا هیچ چیز دیگه ای شلیک نشده. اسلحه خودش بدون دلیلی شلیک شده.خود ماشه خود به خود کشیده شد و شلیک کرد.

قاضی : من تصور می کنم باید متهم رو برای معاینه به یک روانپزشک معرفی کنیم.

---

(نمونه دوم. گفتگوی دو دوست)

الف : احمق !

ب : چی ؟

الف : گفتم احمق.

ب : با من بودی ؟

الف : آره.

ب : چرا اینو می گی ؟

الف : همینجوری!

ب : یعنی چی همینجوری ؟ منظورت چیه ؟

الف : یعنی همینجوری . یعنی بی دلیل .

ب : یعنی می خواستی شوخی کنی ؟

الف : نه ! اصلا هیچکاری نمی خواستم بکنم.

ب : پس چرا این رو گفتی . حوصله ات سر رفته ؟ می خواستی یک حرفی زده باشی ؟

الف : نه ! همینجوری این حرف رو زدم . نه می خواستم شوخی کنم نه حوصله ام سر رفته.

ب : فکر می کنم تو خل شده باشی .

-----

می توانید یک مثال ابداع کنید که کسی بدون هدف حرفی بر زبان آورد ؟

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:28 |

شاه لیر اثر شکسپیر

ویتگنشتاین در جایی گفته است اگر قرار بود شعاری برای کتاب تحقیقات فلسفی انتخاب کند از این جمله شاه لیر استفاده می کرد : "من به تو تفاوتها را می آموزم."

(گفتگوی اول)

الف : بنظر من  حسین بشیریه فیلسوف نیست.

ب : چرا ؟ پس چیه ؟

الف : بنظرم جامعه شناسه. آخه فیلسوف کسیه که درباره مقدمات و بدیهیات بحث می کنه اما من تا حالا ندیدم حسین بشیریه درباره این بحث کنه که آزادی چیه. آیا آزادی بهتر از عدالته. دموکراسی بهتره یا دیکتاتوری. همیشه بدیهی گرفته که دموکراسی بهتره و تمام سعی و تلاشش این بوده که نشون بده ما چطوری می تونیم به دموکراسی برسیم و دموکراسی شامل چه چیزاییه و از کجا میاد. جامعه دموکرات چه مشخصاتی داره و از این حرفها. اینها یعنی جامعه شناسی.

(گفتگوی دوم)

الف : حسین بشیریه فیلسوف نیست.

ب : چرا ؟ پس چیه ؟

الف : چرا !! خوب معلومه نیست ! اصلا فیسلوف بودن چه ربط به اون داره ! دلت خوشه ها !

ب : یعنی چی ؟

الف : طرف فقط ادعاش میشه ! حرف می زنه بابا ! فیلسوف کیه !

ب : یعنی روشش فلسفی نیست ؟

الف : اهه ! بابا چی داری می گی ! می گم مال این حرفها نیست ! تو هم خلی ها ! به یه جقله می گی فیلسوف ! فیلسوف یعنی یکی که خیلی می فهمه . خیلی سرش میشه .

ب : خوب بشیریه انقدر نمی دونه ؟

الف : ای بابا ! فیلسوف یعنی ویتگنشتاین ! راسل ! یعنی یکی خیلی معروف ! بابا چه سوتی ها ! فیلسوف یعنی آخر فلسفه ! یعنی یکی که برو بیایی داره ! فیلسوف یعنی یکی که خیلی معروفه ! تو همه کتابهای تاریخ فلسفه اسمش اومده !

-----

همیشه با فلسفه زبان میشه خیلی چیزها رو دید که در صورتهای دیگر از دید پنهان می مانند. به این دو گفتگو توجه کنید. این دو گفتگو همان چیزی هستند که ویتگنشتاین از آنها با عنوان دو بازی زبانی مختلف نام می برد. در هر بحث بر سر فیلسوف یا فیلسوف نبودن یکنفر است. اما  به معنای کلمه "فیلسوف" دقت کنید. اینجا می توان به سادگی دید که کلمه فیلسوف در اینجا دارای دو معنای مختلف است. در گفتگوی اول به عنوان یک فرد با روش و دیدگاه خاص اطلاق می شود. مسئله یک تخصص است. یک شیوه تفکر. اما در گفتگوی دوم اصلا روش و شیوه تفکر مطرح نیست. یک پرستیژ خاص اجتماعی٬ یک روش زندگی ٬ یک جایگاه فرد در افکار عمومی مطرح است. این همان چیزی است که ویتگنشتاین را مجبور کرد اشاره کند که کلمات یک معنای یگانه ندارند. حتی نمی توان به درستی گفت معنای آنها چیست. باید در متن یک بازی زبانی تشخیص داد معنای یک کلمه چیست.

 

همیشه شوخیهای احمقانه ٬ حرفهای بی ربط ٬ گفته هایی که از یک ذهن بچه گانه ترواش می کنند هم موضوع جالبی برای فکر کردن هستند.

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:48 |

صحنه ای از "کمدی الهی : دوزخ"  اثر دانته آلیگری

در تصویر ویرژیل و دانته دیده می شوند. در کمدی الهی قسمت دوزخ این ویرژیل است که راهنمای دانته می شود تا قسمتهای مختلف دوزخ را به او نشان دهد. در یکی از قسمتهای کتاب دانته می گوید : "من بیش از این نمی توانم از زشتیهای دوزخ سخن بگویم چون کلمات در وصف آن ناتوان است."  دانته نویسنده مورد علاقه ماکیاولی بود . او در کتاب شهریار اینگونه می آورد : "زیرا که دانته می گوید دانش از آموزش به چنگ می آید. هر آنچه باز می ماند بی حاصل است."

 

همیشه گفته اند که داشتن یک منتقد خوب از آرزوهای هر فیلسوفیه. یکی از دوستان (آقای پوراسماعیل که وبلاگ جالبی هم در زمینه فلسفه دارند philosophi.blogfa.com ) که من متاسفانه ایشون رو زیارت نکرده ام انتقادهای خیلی جالبی به مطلب من انجام داده اند که لازم است آنها را تشریح کنم تا شاید بعدپاسخی برای آن پیدا کنم . البته این انتقاد در اصل یکی بیشتر نیست ولی نتایج بسیار ویرانگری برای نظریه ای که من مطرح کرده ام بوجود می آورد.

انتقاد :

تمام این نظریه من بر اساس یک اصل پیشینی شکل گرفته است که بقول پوراسماعیل به هیچوجه بدیهی نیست. من تصور کرده ام که تمامی کنشهای گفتاری ما هدف محور هستند. تصور من هم از هدف بسیار تنگ و محدود است. این تصور اگرچه ممکن است درنگاه اول فرض معقولی بنظر برسد اما با کمی فکر و بررسی بعضی از بازیهای زبانی آشکار می شود که فرض بسیار غیر قابل دفاعی است. اگر بخواهم از گفته های پوراسماعیل استفاده کنم این نوعی پیش فرض است که مخصوص گفتگوهای بسیار سطح بالا و خاص است. برای مثال گفتگوی بین دو سیاستمدار یا مذاکره کننده بلند پایه سیاسی یا دو فیلسوف که قصد دارند یکدیگر را در مورد خاصی قانع کنند. اما بسیاری از انواع کنشهای گفتاری که از اتفاق اکثریت انواع گفتگو های مردم عادی را هم تشکیل می دهد به هیچوجه شامل این مسئله نیم شود. برای مثال گپ زدن یا شوخی کردن اصولا برای چه هدفی انجام می شود ؟ درواقع اگر نتوانیم به این سئوال پاسخ دهم باید یکسره نظریه خود را رها کنم. این نظریه من بیش از همه شبیه نظریه بازیها است که تنها برای گفتگوهای خاص استراتژیک یا مبادله کاربرد دارد که طرفهای درگیر بصورت مشخص به دنبال یک هدف خاص هستند. گفتگوهای روزمره مردم با دوستان در مواقع بیکاری یا استراحت به هیچوجه در این دسته قرار نمی گیرند.

واقعا پاسخی بنظر من نمی رسد...شاید کسی که مسئله را مطرح کرده است پاسخی داشته باشد...و شاید مثل جی.ای.مور پرسنده خوبی باشد برای پاسخ دهنده خوبی مثل ویتگنشتاین...

 

 

 

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:44 |

در تصویر این ویتگنشتاین است با کت مندرس و کهنه خود . ویتگنشتاین فرزند ثروتمندترین مرد اروپا بود اما همه ثروت خود را بخشید. همیشه از فلاسفه فراری بود اگرچه شاید بزرگترین فیلسوف پس از کانت خود او باشد. آخرین جمله ای که در بستر مرگ به زبان آورد این بود : "به دیگران بگویید من زندگی فوق العاده ای داشتم." . کسی نیست که در این مورد شک داشته باشد. در جایی گفته بود : "خداوند خود را در زبان ما آشکار نمی سازد."

یکی از سئوالهایی که مشغله خیلی از فیلسوفهای تحلیلی قرن بیستم رو تشکیل می دهد و هنوز هم یکی از مسائل باقی مانده مسئله "بنیان زبان" است. زبان بر چه بنیانی قرار گرفته است؟ ویتگنشتاین دوره اول معتقد بود که بنیان زبان فاکتهای اتمی است. بر واقعیت های فیزیکی. برای مثال اگر می خواهید بدانید "خانه" یعنی چه باید ببینید این کلمه با چه جسم خارجی اشاره می کند. این تعبیر از زبان که به تعبیر "آینه ای" زبان مشهور است مشکل بزرگی را پیش می آورد. مسئله اینجاست که بعضی از کلمات گویا به جسم خاصی اشاره ندارند. برای مثال "است" ٬ "۲" ٬ "خدا" و خیلی دیگر از کلمات ما دقیقا انعکاسی از یک جسم مادی نیستند. ویتگنشتاین برای حل این مسئله از این عقیده دفاع می کرد که کلمه ای مثل "است" ٬ "در" و چیزهایی از این قبیل اصلا به معنای خاص کلمه نیستند. آنها تنها وسیله های ارتباط بین گذاره هایمختلف هستند . از طرف دیگر کلمه ای مثل "خدا" از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود. و اما کلمه "۲" بنظر می رسید که قابل تبدیل به صورتهای منطقی باشد. بغیر از مسئله کلماتی که بعنوان وسیله ربط شناخته می شدند دو مسئله دیگر با مشکلات عمده ای برخورد می کرد. برای مثال "خدا" با اینکه از نظر ویتگنشتاین بی معنا بود در نظر همه واجد یک معنای خاص تصور می شد. تمام افراد تا کلمه "خدا" را می شنوند به سرعت معنی آن را درک می کنند. از طرف دیگر پروژه تبدیل اعداد به گذاره های منطقی نیز شکست خورد. سعی راسل و وایتهد برای تبدیل اعداد به گذاره های منطقی بسیار غیر قابل قبول بنظر می رسد. ویتگنشتاین دوره دوم تحت همین انتقادها دست به پردازش نظریه ای زد که به نظریه "بازیهای زبانی" مشهور است. او معتقد بود که معنای یک کلمه در جریان زندگی مشخص می شود. او اظهار می کرد که هیچ قاعده ای وجود ندارد که بتواند تمامی انواع کاربردهای زبان را توضیح دهد.

حال با این مقدمه نسبتا کوتاه قصد دارم نظرم رو درباره این مسئله تشریح کنم. من با ویتگنشتاین دوره دوم موافقم که زبان آینه جهان نیست و بازتابی از اشیاء مادی بشمار نمی رود اما با اینحال موافق نیستم که هیچ قاعده همه شمولی برای کاربردهای متفاوت زبانی وجود ندارد. من قصد دارم در اینجا از نظریه ای دفاع کنم که آنرا "نظریه ابزاری زبان" می نامم. پیش از آنکه بیش از این توضیح بدهم قصد دارم از یک وضعیت خیالی برای مطرح کردن این نظریه استفاده کنم :

تصور کنید که شما با یک سفینه با فضا رفته اید و در یک سیاره دور افتاده بدلیل مشکل فنی فرود آمده و مجبورید که در آنجا زندگی کنید. حال تصور کنید که یک موجود فضایی که شباهت کاملی به انسان دارد اما انسان نیست نیز در آن سیاره وجود دارد. شما هیچ اشتراک زبانی ندارید. اصولا معلوم نیست که چیزی مانند زبان ما برای این موجود فضایی وجود داشته باشد. حال شما مجبور هستید بخاطر شرایط خاص خود با او زندگی کنید. فرض کنید شما یک کلمه را بزبان می آورید مثلا "جیمبا سامبا" . این کلمه نه در زبان ما و نه نزد موجود فضائی معنایی ندارد (درواقع من نتوانستم در اینترنیت هیچ کلمه ای به این شکل پیدا کنم و بنابراین آنرا یکسره بی معنا تصور می کنم). منظور شما از ادا کردن این کلمه این است که از موجود فضایی بخواهید در را باز کند. مطمئنا این موجود منظور شما را درک نخواهد کرد چون این کلمه هیچ معنایی برای او ندارد. حال شما دو راه در پیش دارید. یا باید کلا ارتباط برقرار کردن با این موجود را به فراموشی بسپارید یا اینکه به هر صورت ممکن سعی کنید تا معنای این کلمه را به او بفهمانید . از آنجایی که فرض من بر این است که شما نمی توانید بدون رابطه با این موجود فضایی به زندگی خود ادامه دهید بنابراین نتیجه می گیرم که به هرشکل شده باید این موجود فضایی را متوجه منظور خود کنید. هیچ روش یگانه ای برای این کار وجود ندارد. ممکن است که شما روشهای مختلفی را استفاده کنید ٬ مثلا درب را خود باز کنید و هر بار این کلمه را به زبان بیاورید. یا مثلا هر بار که در را می بینید این کلمه را بزبان بیاورید و درب را باز کنید. یا برای مثال دست موجود فضایی را به سمت باز کردن در ببرید و کلمه را بزبان بیاورید. تمام این روشها ممکن است به شکست منتهی شود. شاید شما ماهها این وضعیت را ادامه دهید تا در انتها هم کاملا بصورت اتفاقی بتوانید منظور خود را به موجود فضایی منتقل سازید. اما هرگاه این عمل را انجام دادید می توانید از این کلمه استفاده کنید. و در واقع نوعی قرار داد برای چگونگی استفاده و معنای این کلمه بین شما دو نفر بوجود خواهد آمد. هربار این موجود این کلمه را بزبان آورد شما درب را باز می کنید و برعکس. خود روش آموزش این کلمه می تواند زمینه ای برای آموزش کلمه های جدید باشد. در اینجا چه چیزی بنیان این زبان ابداعی شما را تشکیل می دهد ؟ اجسام مادی ؟ عمل شما ؟ قرار داد ؟ من تصور می کنم اینجا هدف شما است که بنیان این زبان را تشکیل می دهد. شما یک هدف را بصورت پیشینی در ذهن خود دارید و سعی می کنید به هر وسیله ممکن این هدف را متحقق سازید. حال تصور کنید که موجود فضایی معنای کلمه مورد نظر شما را اشتباه درک کند. برای مثال بجای باز کردن درب برای شما آب بیاورد. شما در اینجا مفهوم متفاوتی از کلمه "جیمبا سامبا" را در ذهن دارید. حال اگر او هنگامی که آب می خواهد از "جیمبا سامبا" استفاده کند شما درب را باز خواهید کرد. او متوجه خواهد شد که کلمه مورد نظر هر معنایی که بدهد باز هم بدرد هدف او نمی خورد. پس سعی می کند یا درباره معنای کلمه مورد نظر با شما به توافق برسد یا کلمه دیگری برای آب خواستن ابداع کند.

بوضوح می بینید که در اینجا بنیاد زبان ما را خدمت آن به اهدافمان می سازد. اگر یک کلمه به درد هدف ما نخورد ما نمی توانیم از آن استفاده کنیم. این موضوع درباره همه کلمات صدق می کند. در واقع من می خواهم بگویم که تمامی بازیهای زبانی با تمامی تعدد کارکردی خود از این قانون تبعیت می کنند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:53 |