تبليغاتX
تحقیقات فلسفی

 

در این مطلب می خواهم به «پدیده» مهندسی فرهنگ بپردازم. اما در بخش اول این مطلب ترجیح دادم بحثی کوتاه در زمینه نقش تجربه تاریخی و درس گرفتن از تاریخ و نقش آن در «فلسفه عملی» را مطرح کنم. در بخش دوم متاثر از همین بحثها، به "پدیده" مذکور خواهم پرداخت.

مسلما یک سیاستمدار و یا فیلسوف سیاسی موقع مبادرت به تصمیم و یا موضع گیری خاصی ، در درجه اول باید نیازها ، موقعیتها و شرایط زمان حال را مد نظر داشته باشد. او سعی نمی کند برای حل مسائل جامعه از 400 سال پیش پاسخی برای ما بیاورد. او همچنین به 100 سال آینده ، نوع دیگر انسان و یا آرمان شهر موعود نیز توجهی ندارد. او منتظر این نمی ماند که انسانهای حریص امروز ناگهان با انقلابی برق آسا تبدیل به فرشتگانی شوند که اگر مثلا چکی یک میلیارد تومانی بر روی زمین یافتند آن را برداشته و به صندوق صدقات بیندازند. او همچنین در پی این نیست که جواب مشکلات امروز را در مزارع پهن زده 700 سال پیش و یا صفحات پوسیده کتاب فلان فیلسوف سیاسی بیابد. هنر یک سیاستمدار «مسئولیت پذیر» حل امروزین مسائل امروزی با مواد و انسانهای امروزی است. او به جای اینکه دست بر پیشانی مدام به جلو بنگرد یا به مانند جن زدگان به دنبال یافتن کوره راه های گذشته باشد ، می بایست آنچه را ببیند و بفهمد که درست جلوی چشمان اوست : کم کردن درد و رنج مردم اطرافش ، فهم معضلات آنها و حل آنها در افق زمانی که آن مردم بتوانند طعم حل مشکلاتشان را بچشند. از سیاستمدارانی که همیشه خود را در آینه صد سال آینده و یا صفحات پوسیده کتابهای تاریخ می بینند ، اینکار ساخته نیست. آنها هر معجزه ای که بتوانند بکنند ، این کار را نمی توانند انجام دهند: آنچه استالین در دهه سی انجام داد ، اگر سودی هم داشت ، در دهه 60 آشکار شد. مردمان همنسل او زیر چکمه آهنین «رژه به سوی آینده سوسیالیستی» له شدند.

اما باید دانست که این به آن معنا نیست که او نباید چشم اندازی داشته باشد. او حتما باید «چشم اندازی رئالیستی» را در ذهن داشته باشد. چشم اندازی که «حل مسائل زمان حال ، برای انسانهای زمان حال ، در زمان حال» را مخدوش نسازد. داشتن چنین چشم اندازی هم می تواند حل مسائل زمان حال را تسهیل کند و هم اینکه می تواند زندگی نسلهای آینده را --- تا جایی که به لحاظ اخلاقی بر دوش ماست --- بهتر سازد.

 همچنین او می بایست نیم نگاهی به گذشته و تجربیات گذشته نیز داشته باشد. به قول معروف «از یک سوراخ دوبار گزیده نشود». البته باید توجه داشت که در سیاست و زندگی انسانی هیچ سوراخی شبیه سوراخ دیگر نیست. این مساله از آن حقیقت پیش پا افتاده روش شناسانه منشعب می شود که تکرار پذیری به معنای دقیق کلمه در دنیای انسانی ممکن نیست. مثلا ما نمی توانیم بگوییم انسانی که عقاید  نژاد پرستانه دارد همانگونه عمل می کند که هیتلر یا فاشیستها عمل کردند. به لحاظ عملی ، می توان یک انسان نژاد پرست را در نظر آورد ، که اتفاقا بدون هیچ توهین و تحقیری در کنار نژادهای دیگر زندگی کند. علل این امر می تواند بسیار باشد : او ممکن است متوجه شود که نابودی دیگر نژادها در حد توان او یا هم دسته هایش نیست ، ممکن است به لحاظ روان شناسانه انسان متساهلی باشد ، ممکن است به ارزشهای دیگری مثل قبیح بودن کشتار انسانها --- حتی اگر از نژادهای پست تر باشند --- معتقد باشد ، ممکن است او و همدسته هایش منافع اقتصادی داشته باشند --- و این منافع در راس سلسله مراتب ارزشی آنها باشد ---  که حتی به خاطر آن مجبور باشند حقوق برابر را برای نژادهای بیگانه به رسمیت بشناسند و غیره. از این رو این گزاره که «اعتقاد به نژاد پرستی به فاجعه منجر می شود» همیشه نمی تواند درست باشد. علت این امر در یک سطح کلان تر به «پیچیدگی واقعیت» بر می گردد. آن اینکه نتایج ایده های ما بستگی به تعداد وسیع و شمارش ناپذیری از عوامل دیگر دارد. مثلا آنچه نژاد پرستی را به نقطه اوج فاجعه در سالهای 1939-45 تبدیل می کند صرفا خود ایده نژاد پرستی و صورتبندی خشن آن نیست. بلکه عوامل گوناگونی از قبیل شرایط روابط بین الملل ، وضعیت روانی رهبران آلمان ، وضعیت اقتصادی ، نظامهای ارزشی رقیب ، جایگاه ارزش نژادپرستی در سلسله مراتب ارزشی ، سنن و عقبه تاریخی – سیاسی – اجتماعی آلمان ، شکل گیری نوعی سیاست پوپولیستی و توده گرا در کنار آن و غیره در شکل گیری حالت مذکور نقش داشتند. نفوذ کردن این عوامل در یکدیگر به شکلی که تحلیل دقیق آنها محال می نماید و تاثیر هزاران عامل ریز دیگر که اصلا تلاش برای نام بردن از آنها عملی مذبوحانه به نظر می آید ، منجر به صورتبندی آن شکل خشن از نژاد پرستی و نتایج خشن سیاسی اجتماعی آن در میانه قرن بیستم شد. در نتیجه نمی توان با ارجاع به نتایج دهشتبار نژاد پرستی در دوره ای خاص ، گزاره ای از نوع بالا ساخت. البته باید توجه داشت که این مساله هیچ ربطی به این ادعا که «نژادپرستی امری قبیح است» ندارد. شما می توانید دستگاه اخلاقی متافیزیکالی در ذهن داشته باشید که مثلا نژادپرستی به علت نقض کرامت انسانی ، فی النفسه امری قبیح تلقی شود. ورود به این حوزه ، به معنای ورود به مناقشات پیچیده فلسفه اخلاق است که اینجا کاری به کار آن نداریم. آنچه در اینجا مد نظر ماست امری متفاوت است : پیش بینی نتایج اتخاذ ایده ها ، ارزشها و سیاستها در دنیای واقعی که به لحاظ سیاسی اهمیت بالایی دارد. اینکه مثلا اندیشه های هگل به توتالیتاریسم می رسند یا پوپولیسم و اتمیسم منجر به توتالیتاریسم می گردد و غیره. حرف ما در اینجا این است که رجوع به تاریخ نمی تواند اتمام حجتی به لحاظ معرفت شناسانه تلقی گردد. چرا که پدیده های انسانی به علت تداخل پیچیده عوامل ، به هیچ عنوان تکرارپذیر به نظر نمی رسند. در نتیجه نتایج کاربست یک ایده یا سیاست در یک دوران خاص ، نمی تواند تبدیل به یک حکم عام و فرا تاریخی در مورد کاربست آن ایده بشود. این مانعی است هنگفت در برابر توان پیشبینی و برنامه ریزی ما. چرا که علاوه بر موانعی که به علت پیچیدگی واقعیت در زمان حال گریبان ما را--- به لحاظ پی گیری نتایج ایده هایمان --- چسبیده است ، تاریخ نیز به علت تکرار ناپذیری پدیده ها و پیچیدگی واقعیت ، نمی تواند به کار ما بیاید. شکل متفاوتی از این ایده را در کلیت فلسفی اش، دیوید هیوم تحت مفهوم «مسئله استقرا» ارائه داده است. و آن اینکه استنباط مشاهده نشده از مشاهده شده به هیچ عنوان به لحاظ عقلانی قابل اثبات نیست.

 هیوم در رساله معروفش این مشکل را در قالب «استنباط آینده از گذشته» نیز بیان می کند. و آن اینکه آیا مشاهدات ما درباره "مشاهده شده" در گذشته می تواند مدرک کافی را برای باور های ما درباره "مشاهده نشده" فراهم سازد؟ در واقع این قالب معرفت شناسانه ای است که مشکلی که در بالا به آن اشاره کردم نیز در آن جا می گیرد. یعنی فارغ از پدیده پیچیدگی واقعیت، هیچ دلیلی به لحاظ عقلانی (یا به عبارتی پیشینی) وجود ندارد که این این انتقال (از مشاهده شده به مشاهده نشده، با فرض اینکه حتی امر پیچیدگی واقعیت صادق نباشد) را توجیه کند. همانطور که می دانیم این مبحث ادامه بحث هیوم درباب ممتنع بودن مفهوم «ضرورت علی» است و به عبارتی همان صورت استدلال و همان دلایل وی در آن مبحث، به این یکی نیز منتقل می شود.(ابته موضع هیوم در زمینه استقرا و اصلا امکان داشتن استقرای بی نقص بین هیوم شناسان اختلاف انداخته است. به این خاطر که هیوم در این زمینه موضع شفافی ندارد)

اما مسلما این نمی تواند به این معنا باشد که تاریخ و رجوع به تجربه تاریخی به هیچ دردی نمی خورد. این مساله هر چند که الزام متافیزیکی مبنی بر رجوع به تاریخ را از روی دوش ما بر می دارد اما به ما نمی گوید که که رجوع به تجربه تاریخی هیچ فایده ای ندارد. چرا که به قول پوپر تاریخ و تجربه تاریخی چیزی است که حداقل ما آن را «تجربه» کرده ایم. هرچند که پدیده های تجربه شده دقیقا با آنچه در حال حاضر در پیش روی ما باشد مطابقت نکند و تکرار پذیر نباشد، اما اگر بخواهیم «تجربه گرا» بمانیم باید بدانیم که تجربه تاریخی – به رغم ناتوانی اش در منجر شدن به احکام عام- یکی از معدود منابعی است که از طریق آن می توان راه حل های عملی و نظری زندگی زمان حال را مورد سنجش قرار داد. تجربه های تاریخی می توانند در قالبی تقریبی و پراگماتیستی نتایج سیاستها و راه حلهای زندگی زمان حال ما را که قبلا در تاریخ تجربه شده اند به ما نشان دهد.

در واقع تجربه تاریخی در سطحی فلسفی تر  (و به طور خاص فلسفه سیاسی) می تواند به ما نشان دهد که به کار گیری مفاهیم، نظریه ها و استعاره های خاصی، در عرصه سیاست معمولا به چه نتایجی منجر شده اند. علاوه بر این می توان با تحلیل و تبیین دقیق این تجربه ها (و حتی استفاده از قوای "ترکیبی" مثل تخیل) فهمید که مثلا در چه شرایطی و یا با حضور چه عواملی یک استعاره (مثل تمثیل جامعه به ارگانیسم)، به نتایجی خاص مثل فجایع انسانی، کشتار و یا نابودی آزادی انسانها منجر می شود. در واقع ما می توانیم با رجوع به تاریخ ببینیم که فلان مفهوم اگر با چند مفهوم و استعاره دیگر همراه شود، می تواند خالق فجایع باشد یا حتی به نتایج مطلوبی برسد.

بنابراین ما می توانیم بر اساس تجربه تاریخی نسبت به نتایج مفاهیم تجربه شده در تاریخ، یا حتی الگوهای جدیدی که از مفاهیم یا الگوهای تجربه شده تشکیل شده اند، موضع اختیار کنیم. ما می توانیم بگوییم که مفهومی مثل اراده عمومی، استعاره ای مثل جامعه به مثابه ارگانیسم، نگاه دولت محور به اقتصاد و یا تصور علمی از جامعه و علوم اجتماعی، به نتایج خاصی در دوران خودشان منجر شده اند و از آنها در انتخاب راه امروزه مان کمک بگیریم. باید توجه داشت که این بررسی ها در سطوح مختلفی مثل مفاهیم، الگوهای شکل دهنده آنها و یا حتی مقولات بنیادی ذهن ما اتفاق بیفتد. مسلما این بررسی ها تا آنجا که تبیین و تحلیل این مفاهیم ربط پیدا می کند یک کار فلسفی (و آنجایی که با مفاهیم سیاسی کار داریم؛فلسفه سیاسی) است. خیلی اوقات وضوح بخشیدن به مفاهیم به راحتی ما را از نتایج آنها آگاه می کند. اما آنچه در اینجا مدنظر است این است که آنچه این مفاهیم در عمل و در طول تاریخ از این مفاهیم حاصل شده است نیز می تواند به عنوان منبعی اضافی برای شناخت از آن مفهوم (چه به لحاظ عملی و چه نظری) به کار آید. حتی گاه این نتایج عملی تاریخی می تواند نا کارآمدی مفاهیم و لزوم به اصلاح آنها را ایجاب بکند. (مثلا این نتایج عملی تعبیر مکانیستی از مارکسیسم بود که نظریه پردازان به اصلاحات اساسی در این نظریه واداشت). مثلا خیلی از موارد پیش می آید که ما می فهمیم یک نگره یا الگو و یا مفهوم به رغم اینکه بسیاری از ارزشهای ما را برآورده می سازد در عمل به نتایجی می رسد که یا همان ارزشها  را نقض می کند و یا منجر به نقض ارزشهای دیگری می شود که برای ما بسیار ارزشمند است. این تجربه های عملی تاریخی خیلی اوقات سویه های تاریک این مفاهیم را که قبل از به کار بستن آنها در جامعه اصلا مورد توجه نبود را به لحاظ نظری به سوی ما می گشاید. مثلا مارکسیستها توجه به تعبیر دیالکتیکی و مکانیکی قدرت را پس از انقلاب روسیه بود که مورد توجه دقیق قرار دادند. بنابراین می خواهم بگویم که بدین ترتیب توجه به این نتایج تاریخی ، به شکل مفیدی می تواند به «فلسفه عملی» در تمام جنبه هایش هم یاری رساند.

 گفتم این ارتباط نه متافیزیکال است و نه ضروری بلکه فقط پراگماتیستی است و برای روشن کردن راه ما در دنیای عمل به کار می آید. در واقع تجربه گرایی به رغم اینکه به لحاظ عملی استفاده از این رویکرد را تجویز نمی کند اما مسلما آن را رد هم نمی کند. در نتیجه این موضع تدریجی، بی ادعا و "عامیانه" برای کسانی که "درک می کنند" سیاستها و اهداف در دنیای سیاسی اجتماعی ، مستقیما با جان ، زندگی و آرزوهای انسانها ارتباط دارد می تواند مفید باشد.

+ نوشته شده توسط در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 2:46 |
 

نوشته کوتاه یاشار جیرانی در مورد نبرد اخیر غزه را در وبلاگ رتوریک بخوانید.

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 23:3 |
                              

در روزنامه دنیای اقتصاد مقاله ای نوشته ام تحت عنوان حمایت دولت چاره کار نیست. خلاصه مطلب این است که تقاضا برای حمایت دولت از صنایع و تولیدات داخلی درخواستی بسیار غیر اخلاقی است و در عین حال برای رشد و توسعه کشور نیز بسیار مضر است. هرگونه تلاش برای استقلال اقتصادی و حمایت از تولیدات داخلی نتیجه ای جز افزایش فقر و عقب افتادگی ندارد. تنها راه همان آزادی واردات و صادرات و عدم مداخله دولت در اقتصاد و فعالیتهای تولید و خدماتی است. تجربه کشورهای دیگر نشان می دهد که برای توسعه اقتصادی راهی بجز توسعه بازار آزاد و اقتصاد رقابتی و خصوصی سازی وجود ندارد. متن را در پایین نیز قرار داده ام.

 

حمایت دولت چاره کار نیست : بخش خصوصی نباید با دخالت های دولتی تقویت شود

نوشته رسول نمازی

در خبرها آمده بود که عضو هیات مدیره انجمن برنج ایران نسبت به وضعیت تولید این محصول در ایران ابراز نگرانی کرده است. گویا دولت برنج خارجی وارد و توزیع کرده است که قیمتی پایین تر از برنج تولید داخل دارد و در نتیجه مردم بجای برنج ایرانی، برنجهای هندی و پاکستانی خریداری می کنند. فهمیدن اینکه چنین وضعیتی به ضرر شالیکاران ایرانی تمام می شود نیازمند دکترای اقتصاد نیست. نگارنده هم احتیاجی به خواندن ادامه گزارش نداشت تا بداند مسئول مورد اشاره چه راه حلی برای رفع این مشکل ارائه می کند چون این سفارش را بارها از حرفه های دیگر نیز شنیده است : دولت باید از تولیدکنندگان برنج حمایت کند. خواننده می تواند در این جمله بجای برنج، به سادگی زعفران، گندم، اتومبیل، پارچه، سنگ و یا هر کالای دیگری را بگذارد و در خبرها و در میان صنعتگران دنبال نمونه های مشابه بگردد. گویی نوعی توافق نانوشته میان تولیدکنندگان و صاحبان مشاغل مختلف وجود دارد که «دولت باید حمایت کند». نگارنده مطمئن است که هیچ کس معتقد نیست که دولت نباید از حرفه «او» حمایت کند ـ یکی از دوستان اشاره کرد که بنویسم دولت باید از روزنامه نگاران هم حمایت کند. حال سئوال اینجاست که چه نیازی به گفتن این جمله به شکلهای متفاوت است. در یک کلام بگوییم : دولت باید از همه حمایت کند!

هیچکس در درست بودن اینکه «دولت باید از همه حمایت کند» شک ندارد اما یک سئوال پیش می آید : دولت چگونه می تواند از کسی حمایت کند؟ اول از همه اینکه در هنگام مبارزات انتخاباتی هیچ نامزدی تابحال اعلام نکرده است که از اموال شخصی خود برای تامین بودجه دولت استفاده خواهد کرد.  بنابراین حمایت دولت تنها از طریق اموال عمومی ممکن است. در ایران به صورت کلی منبع درآمدهای دولت بر سه نوع است: مالیات، شرکتهای دولتی و نفت. به عبارت دیگر دولت منابع مالی خود را از طریق مالیات شهروندان، سود ناشی از شرکتهای دولتی و یا فروش نفت کشور تامین می کند. هر سه این منابع مالی دولت در اصل متعلق به تمامی مردم ایران هستند. نفت و شرکتهای دولتی در واقع اموال مردم هستند که به نیابت مردم  از طرف دولت اداره می شوند. در عین حال مالیات نیز مستقیم توسط شهروندان به دولت پرداخت می شود. بنابراین منظور از حمایت دولتی این است که دولت بخشی از اموال من و شما را به افراد خاصی بپردازد. مثلا دست به بازسازی کارخانه ها بزند و یا به تولید کنندگان کالای خاصی سوبسید پرداخت کند. تصور نمی کنم هیچ شهروندی حاضر باشد دولت از اموال او به دیگران بذل و بخشش کند. البته نه به این دلیل که افراد موافق کمک به همنوعان خود نیستند، بلکه چون این کمک در صورت تمایل افراد می تواند بصورت داوطلبانه و مستقیم و نه بصورت غیر مستقیم و از طریق دولت صورت بپذیرد. همه ما تابحال مبلغی را برای کمک به افراد نیازمند اهداء کرده ایم و برای آن نیازی به دولت و مالیات نداریم. بنابراین دلیلی ندارد دولت از جیب شهروندان برای کمک به کسی بذل و بخشش کند؛ هرکس بهتر از دولت می تواند اینکار را انجام دهد. در عین حال، چه بسا که ما به این پول بیش از سایر افراد احتیاج داشته باشیم و ترجیح دهیم از اموال خود برای برطرف کردن یک کاستی در زندگی شخصی خود، مثلا تامین هزینه معالجه فرزندمان استفاده کنیم و نه برای کمک به تولید کنندگان یک کالا. البته نوع دیگری از حمایت دولتی وجود دارد که بنظر می رسد هزینه ای برای شهروندان نداشته باشد: محدودیت واردات. به عبارت دیگر، دولت می تواند با محدود کردن واردات یک کالا از تولیدکنندگان آن حمایت کند. بنظر می رسد که راه اصلی حمایت از صنایع مختلف در همینجا باشد! دولت باید واردات هرکالایی که در داخل کشور تولید می شود را ممنوع کند یا اینکه برای آن تعرفه وارداتی قرار دهد که پس از پرداخت آن قیمت کالای وارداتی از مشابه خارجی گرانتر باشد. برای مثال اگر خودکار ایرانی 100 تومان است و خودکار خارجی 20 تومان، دولت یا باید واردات خودکار خارجی را ممنوع کرده و یا اینکه از واردات هر خودکار خارجی 100 تومان گمرکی دریافت کند تا قیمت خودکار خارجی در بازار 120 تومان ،یعنی گرانتر از خودکار ایرانی باشد. در اینصورت افراد بجای خودکار خارجی از نمونه داخلی استفاده خواهند کرد و در نتیجه دولت از تولید کنندگان داخلی خودکار حمایت کرده است. اما قبل از اینکه این برنامه نبوغ آمیز را طی بیانیه ای به دولت ابلاغ کنیم، باید کمی در ماجرا دقیقتر شویم. اگر چنین قانونی تصویب شود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ در اینصورت من و شما پس از مراجعه به کتاب فروشی محل خود با دو خودکار خارجی و داخلی مواجه خواهیم بود که قیمت آنها به ترتیب 120 تومان و 100 تومان است. بنابراین خریدن یک خودکار برای ما حداقل 100 تومان هزینه خواهد داشت. اما اگر این قانون اجرا نمی شد ما با یک خودکار داخلی 100 تومانی و یک خودکار خارجی 20 تومانی مواجه می شدیم. در اینصورت با 100 تومان می توانستیم 2 خودکار بخریم و 60 تومان نیز پس انداز کرده و آنرا برای خرید کالایی دیگر استفاده کرده و یا آنرا پس انداز کنیم. وضعیت عجیبی پیش آمده است، زیرا ممنوعیت واردات و یا اخذ حق گمرک از کالاهای خارجی برای من و شما بی هزینه از کار در نیامد! حتی اگر دولت واردات خودکار خارجی را کاملا ممنوع کند، باز هم خریدار ضرر خواهد کرد زیرا او تنها یک گزینه برای خرید خواهد داشت، یعنی خودکار ایرانی 100 تومانی. بنظر می رسد در هر صورت ما باید برای حمایت از یک صنعت خاص از بخشی از دارایی خود صرف نظر کنیم! می توان تصور کرد که در یک جامعه استبدادی دولت به زور بخشی از درآمد شهروندان را غصب کند تا به افراد خاصی بپردازد، اما جمهوری اسلامی ایران یک حکومت آزاد است و در آن ممکن نیست دولت برای غصب اموال مردم  و منتقل کردن آن به افرادی دیگر به زور متوسل شود. در واقع کسانی که خواهان حمایت دولت از حرفه و تولیدات خود هستند، بصورت غیر مستقیم از دولت درخواست می کنند که اموال دیگران را به آنها بدهد! البته نگارنده معتقد نیست این افراد آگاهانه به چنین عملی دست می زنند، اما همانطور که نشان دادیم، کسانی که خواهان حمایت دولت هستند ناآگاهانه چیزی را درخواست می کنند که با اخلاق و انسانیت سازگار نیست.

نگارنده این مطلب را برای متهم کردن دیگران ننوشته است بلکه قصد دارد نشان دهد راه حلهایی که برای مشکلات اقتصادی ارائه می شوند گاه نتایج بسیار نامناسبی دارند. نوشته ما در اینجا کامل نیست، و نمی توان تنها به انتقاد از دیگران دلخوش کرد. هر انتقادی نیازمند پیشنهاد یک راه حل جایگزین است. حال این سئوال پیش می آید که چه باید کرد. راه حل چیزی بجز ترویج اقتصاد بازار بنیاد نیست. اول از همه اینکه هیچ دلیلی وجود ندارد که همه کالاها و خدمات مورد نیاز در ایران تولید شوند. اگرنه اصولا احتیاجی به واردات نبود، و کافی بود مرزهای کشور به روی تمامی اقلام خارجی بسته شود تا همه افراد از تولیدات داخلی استفاده کنند. نتیجه چنین سیاستی چیزی بجز کاهش انتخاب مصرف کننده و فقیر شدن آنها نیست. واردات کالا محصولاتی را در اختیار مصرف کننده قرار می دهد که هم از نظر کیفیت و هم از نظر قیمت و تنوع از تولیدات داخلی برتر هستند. در نتیجه، همواره وارد کردن یک کالای خارجی که قیمتی کمتر و کیفیتی بهتر از نمونه داخلی دارد به نفع اقتصاد داخلی است و از تلف شدن ثروت ملی جلوگیری می کند. اگر تولیدکنندگان داخلی توانایی ارائه کالاهایی با کیفیت و قیمت رقابتی ندارند، مشخص نیست به چه دلیل باید به تولید خود ادامه دهند. برای مثال تولید اتومبیلی قابل مقایسه با مرسدس بنز آلمانی در ایران ممکن است، و می توان صدها متخصص خارجی را استخدام کرده و در کارخانه ای ایرانی به کار گماشت تا این اتومبیل را تولید کنند. اما تولید این اتومبیل بدلیل عدم وجود دانش فنی در نزد متخصصین داخلی نیازمند استخدام نیروی کار خارجی با حقوقهای بسیار  بالاست. به همین دلیل، نتیجه تولید محصولی با قیمت بسیار گرانتر از نمونه خارجی خواهد بود. در اینصورت چه لزومی دارد صنایع داخلی متحمل چنین مخارجی شوند در صورتی که می توان نمونه این کالا را با قیمت بسیار ارزانتر از خارج وارد کرد؟ این وضعیت در مورد سایر کالاهای داخلی نیز صادق است. اگر تولید کنندگان داخلی توانایی بهبود کیفیت و کاهش قیمت کالاهای خود را ندارند، اصولا چه نیازی است که به تولید محصولات با کیفیت نازل و قیمت بالا اقدام کنند در حالی که می توان نمونه مشابه و ارزانتر را از خارج وارد کرد؟ 

در کشورهای توسعه یافته جهان که باید الگویی برای اقتصاد ایران باشند این یک اصل پذیرفته شده است که «آنچه را نمی توانیم با قیمت و کیفیت رقابتی تولید کنیم وارد می کنیم و آنچه می توانیم بصورت رقابتی تولید کنیم را صادر می کنیم» . این اصل ابتدایی نتایج بسیار مبارکی دارد. اول اینکه از اصراف ثروتهای ملی جلوگیری می شود. هنگامی که شما یک کالای وارداتی را ارزانتر تهیه می کنید می توانید پول پس انداز شده را خرج  فعالیت دیگری کنید. برای مثال می توانید آنرا برای شرکت در یک دوره آموزشی خرج کرده و در نتیجه هم از مزایای آن دوره آموزشی برخوردار شوید و هم اینکه بصورت غیر مستقیم درآمدی را نصیب ارائه دهندگان این دوره آموزشی خواهید کرد. یا می توانید پول خود را برای خریدن سهام یک شرکت و یا آغاز یک فعالیت اقتصادی جدید استفاده کنید. حتی اگر پول خود را در بانک پس انداز کنید، بانک این پول را در اختیار کسانی قرار می دهد که برای فعالیت تولیدی خود نیازمند وام هستند. در هر صورت پس انداز شما موجب توسعه اقتصادی و رشد کشور خواهد شد. در مقابل، کسانی که توانایی تولید کالا با قیمت و کیفیت قابل رقابت با نمونه خارجی را ندارند مجبور خواهند شد سرمایه و تلاش خود را در جهت فعالیت دیگر اقتصادی و یا تغییر روشهای تولید خود استفاده کنند. برای مثال اگر محصول کشت برنج  با روشهای حال حاضر توانایی رقابت با مشابه خارجی را ندارد، شالیکار مجبور است تغییری در فعالیت اقتصادی و یا شیوه تولید خود ایجاد کند: مثلا یک کارشناس کشاورزی استخدام کند تا روش تولید او را بهبود ببخشد. در اینصورت از انبوه فارغ التحصیلان دانشگاهی فاقد بیکار کاسته خواهد شد. یا می توانند زمین خود را به کشت محصولی دیگر اختصاص دهند که تولید آن صرفه اقتصادی بیشتری دارد. حتی ممکن است تغییر کاربری یک زمین کشاورزی نیز گزینه مناسبی باشد. دیده شده است که افراد از تبدیل زمینهای کشاورزی به ویلاهای تفریحی انتقاد می کنند. باید توجه کرد که صنعت توریسم خود یکی از عوامل اصلی توسعه است و در بسیاری از کشورهای توسعه یافته مانند فرانسه، سوئیس و اسپانیا، زمینهایی که قبلا برای کشت محصولات استفاده می شد امروز تبدیل به ویلاهای گران قیمت شده اند. این ویلاهای گران قیمت در طول سال و یا در دوران تعطیلات گردشگران و مسافرینی را به خود جذب می کنند که نیازمند خدمات و کالا هستند. این درخواست خدمات و کالا می تواند به کاهش بیکاری و افزایش فعالیتهای اقتصادی و سرمایه گذاری در منطقه کمک کند. در یک کلام اینکه منطق اقتصاد بازار بنیاد همواره باعث رشد و توسعه است. باید که تولید کنندگان بجای درخواست دخالت دولت در اقتصاد که همواره دارای هزینه های پیدا و پنهان بسیار است دولت را که این روزها نسبت به گسترش بخش خصوصی تمایل نشان می دهد تشویق کنند، و نه اینکه خود باری بشوند بر سر روند دست و پا شکسته خصوصی سازی. 

 

              

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 0:6 |

رئالیسم در سیاست

نوشته آیزایا برلین

ترجمه یاشار جیرانی

 

این مقاله در سال 1953 و در  اسپکتیتور به چاپ رسیده است. هنری هاری ویراستار آثار برلین آن در کتاب The Power of Ideas در سال 2000 دوباره به چاپ رسانده است. این مقاله آرای برلین را در زمینه رئالیسم ، پیچیدگی واقعیت و پلورالیسم روش شناسانه روی دایره می ریزد. نثر این مقاله نسبت به دیگر مقالات برلین کمی دشوار تر است اما ارزش آن را دارد که دقیق خوانده شود. این ترجمه از روی نسخه اولیه این مقاله انجام شده است.

«رئالیسم» معمولا به معنای داشتن درک صحیحی از خصایص رویدادها یا امور واقع یا اشخاص است بدون اینکه توسط احساساتی از قبیل بیم یا امید یا عشق یا نفرت ، یا تمایل به آرمانی سازی یا کم بها سازی یا چیز دیگری که  مانع مشاهده دقیق شود و حاصل نوعی  فشار احساسی باشد مخدوش گردد. این مفهوم معنای دیگر و هولناک تری دارد هنگامی که مردم معمولا به منظور توجیه تصمیمی پست یا خشن ، اعلام میکنند که ("با عرض تاسف") رئالیست هستند.

این معنای نامطبوع کلمه به احتمال زیاد از هگل و پیروان او نشات می گیرد ، هم محافظه کار و هم رادیکال ، کسانی که علاقه داشتند بصیرت استوار خود از «واقعیت» را  ---  ویرانی و نابودی بی رحمانه ای که به علت تصادم «اجتناب ناپذیر» نیروهای عینی که تاریخ بشر را می سازند حادث می شود--- در تقابل با طفره های بزدلانه از واقعیت که توسط افراد ضعیف ، کور و ابله انجام می شد قرار دهند ، کسانی که از «واقعیت» می گریختند تا در بهشت ابلهان بزیند. در نسخه های افراطی تر این کیش آلمانی ، از یک سو ، موجودات بیچاره ای قرار داشتند که خودشان را با این فکر که همیشه صلح ، خوشبختی و پیشرفت بر قرار خواهد بود و اینکه اشکال کوته فکرانه زندگی آنها تا ابد ادامه خواهد داشت فریفته بودند. در حالی که ، در واقع ، تحول تاریخی هولناکی در انتظارشان بود ، و آنها و همزیستانشان محکوم به خشن ترین نابودی ها بودند. در طرف دیگر «رئالیستها» قرار داشتند ، کسانی که حقیقت دهشتناک اما عظیم را رصد کرده بودند ، و فهمیده بودند که جنبه های سبعیانه هستی دارای اهمیت بیشتری هستند و به ذات فرآیند تاریخی نزدیکی بیشتری دارند ، و قرار نیست که توسط عقلانی سازی عاجزانه انسانهایی که از روبه رو شدن با حقیقت طفره می روند پوشیده گردند.

این ایده که آنچه ظالمانه و نامطبوع است بیشتر از نقطه مقابل آن حقیقی یا «واقعی» است ، شکلی از بدبینی کنایه آمیز است که درست به اندازه انسان گرایی خوشبینانه عصر عقل گرایی ، رمانتیک و فاقد بنیاد محکمی از مشاهدات تجربی می باشد. و جنبش ها سیاسی عظیمی که از هر کدام منشعب می شود --- فاشیسم و کمونیسم (به رغم تظاهر های دومی به روشهی «عینی» علمی) --- در کلیتشان در زمینه ثابت کردن مدعاهایشان مبنی بر تفسیر و اصلاح موفق تر امور واقع ، نسبت به اظهار نظرهای غیر عام و غیر نظام مند ، شکست خورده اند.

اما بارقه ای از حقیقت در این عقیده «ناگوار» وجود دارد. که مبتنی است بر انکار نظریات خوشبینانه قرن هیجدهم ، یعنی زمانی که بسیاری از اندیشمندان با هوش و مشتاق متقاعد شده بودند که رذایل ، بلاهت و بدبختی های بشریت در نادانی و کند ذهنی او ریشه دارند؛ اینکه زندگی انسانها به مانند اجسام طبیعی تابع رفتاری منظم است که می توان آن تحت قوانین منظم کرد؛ و اینکه این قوانین را به لحاظ نظری می توان همانقدر دقیق و فراگیر ساخت که نیوتن و همراهانش در طبیعت بی جان پیروزمندانه به چنین عملی دست یازیده بودند. بعد از همه اینها ، ادعا می شد که امیال انسانها را نیز می توان به مانند فرآیندهایی که بر زندگی مولکولها و گیاهان حاکم است آشکار ساخت. و حال می توان آنها از طریق ابزاری که بالاخره در اختیار انسان قرار گرفته است ، در مقیاسی بسیار وسیعتر ، با موانعی بسیار کمتر از آنچه بلاهت ، نادانی و اشتباهات گذشته امکان پذیر ساخته بودند ارضا کرد. کشورداری درست به مانند کشاورزی و مهندسی یک علم است؛ که روشهای خاص خودش را براساس مطالعه عقلانی طبیعت انسان داراست ، ثمره مشاهده ،منطق و آزمایش. این علم چیزی پر رمز و راز نبود ؛ می شد آن را آموخت ، به دیگران آموزش داد ، توسط متخصصین به کارش بست ، آن را به میزان نامحدودی به منظور منفعت پاینده بشریت ،  بهبود و گسترش بخشید.

این دکترین خوشبینانه (و به خاطر جبرگرایانه بودنش ، به نوعی متناقض) را ادعاهای مخالفانش --- الهی دانان ، مرتجعین سیاسی ، رمانتیکهای ضد عقل گرا --- کمتر از اعتبار انداخت تا شکست انقلاب فرانسه که به نوعی پرستیژ فلاسفه روشنگری را از میان برد ، به همان اندازه که انقلاب روسیه و فرزند نامشروعش یعنی فاشیسم ، آمال لیبرلهای ویکتوریایی را بر باد داد. با این حال ، این عقیده که تاریخ از قوانینی پیروی می کند ، اینکه کنشهای انسانها محاسبه پذیر است ، عقده ای دیرپاست و تا قرن نوزدهم ایستادگی کرد. نگره مکانیستی قرن هجدهم توسط حامیان نگره های جدید «ارگانیک» و «زندگی گرا» برشکسته اعلام شد ، کسانی که پس از متهم کردن پیشینیانشان به ساده سازی خام و نپخته ، این ایده را که تاریخ دارای الگو است مشترکا پذیرفتند.

به گفته این نظریه پردازان «ارگانیست» جدید، آن چیزی که قرن هجدهم متوجه آن نشده بود، این بود که درست بر خلاف ماده بیجان [طبیعت]، قوانینی که عرصه زندگی انسانی را قبضه کرده بودند قوانینی خاص و یکتا بودند؛ فرا چنگ آوردن آنها فقط برای کسانی میسر بود که نه تنها  اصول محاسبه محض  یا حرکت اجسام در فضا ، بلکه «تحول» و «رشد» را نیز درک می کردند؛  اصولی که تحلیل "کل هایی" مثل ارگانیسم انسان یا واحدهای اجتماعی --- جوامع ، دولتها، کلیساها، یا زبانها، نظامهای قانونی، مذاهب، نظامهای اندیشه --- به اجزای سازنده و "تجزیه ناپذبر" آنها را از رده خارج کردند، از آنجایی که ارتباطات ، الگوها و ساختارهایی که این کلها را به هم می پیوست و خصوصیت یکتای هر کدام را باز می نمایاند، امری نامحسوس و غیر قابل توضیح بود. با این اصلاح ضروری برنامه سابق را می شد [دوباره] بنا کرد : متخصصین فرآیند های "انداموار" می توانستند به دستکاری --- پیش بینی یا توصیف ---  رفتار انسانها بپردازند، درست همانگونه که دانشمندان با ماده بی جان چنین می کردند. علم جدید "زیستشناسانه" بشریت ، چه در شکل متافیزیکال و هگلی اش و چه در شکل تحولی- داروینی اش، تدوین شدنی،قابل ابلاغ و یادگرفتنی بود. کنت و بعد از او اسپنسر سعی کردند آن را به یک نظام شفاف  و دگماتیک تقلیل دهند. کیهان شناسی های سترگ اشپنگلر و تویین حد اعلای غیر شفاف این سنت را نمایندگی می کنند. کارل مارکس ، کسی که این گزاره را که اگر تاریخ یک علم است می بایست با تکرارهای "گریزناپذیر" همراه باشد جدی گرفته بود ، نظریه  رقیب و پرثمرتری را به بار آورد.

اما همچنان و مثل همیشه چیزی لنگ میزد. وقایع هرگز آن شکلی را که متخصصین به آن باور داشتند و پیشبینی می کردند به خود نگرفتند. مسلما انقلاب فرانسه آن نتایجی را که عاملین آن در سر داشتند به بار نیاورد. به آنها --- آنهایی که زنده مانده بودند --- گفته شده بود که علت شکست آزمایششان این بود که در محاسبه آینده عواملی اساسی را نادیده گرفته اند --- برای مثال عوامل اقتصادی و اجتماعی --- و بیش از حد معمول و اختصاصا بر روی عامل سیاسی تمرکز کرده بودند. اما اخطار نشنیده گرفته نشد. تا سال 1848 آگاهی از واقعیات اجتماعی و اقتصادی امری فراگیر بود؛ کسی نمی توانست انقلابیون جدید را به نادیده گرفتنشان متهم کند؛ با این حال وقایع و اتفاقات آن سال کبیر امیدها و نقشه های فراهم آورندگانش را برآورده نساخت. به آنها هم ، به نوبه خود، توسط جدیدترین تحلیل تاریخی گفته شد که یک عامل اساسی را به حساب نیاورده اند --- شاید محوری ترین عنصر تاریخ انسانها را --- تضاد میان "طبقات" اجتماعی. اما بعد از  انقلاب روسیه که در  و 1917 با توجه اکید به این دکترین اتفاق افتاد، نتایجی به بار آورد که با آرمانشهرهای خام لنین و کمونیستهای آلمانی تفاوت فاحشی داشت؛ زنجیره 1793 و 1848 خودش را تکرار کرد. آیا ممکن است چیزی نادرست در این نظریه ها موجود باشد که با سرسختی مانع از عملی شدنشان می گردد؟ بعضی کم کم مظنون شدند که ما با چیزی روبه روییم که ترمیم و تدوین صرف نظریات نمی تواند از پسش بر آید --- چیزی که شاید نشان دهد که کاربست صرف نظریات توسعه تاریخی محکوم به شکست است --- اینکه آن معنای تحقیرآمیزی که در کاربرد عمومی و عوامانه کلماتی مثل "دکترین گرا" و "نظریه پرداز" در سیاست وجود دارد تاریک اندیشی محض نیست ، بلکه در احساسی بجا مبنی بر رخ دادن اشتباهات ریشه دارد، اینکه چیزی [در درون این نظریه ها] جا نمی شود.

من قصد ندارم اهمیت اندیشه ها را انکار کنم. درست بر خلاف این، به جز در حالتی که کسی تحت تاثیر تبینی ساده سازانه و تقلیل گرا از امور انسانی باشد، روانشناسانه یا انسانشناسانه یا زیستشناسانه، یا اقتصادی (یا عقیده ای متافیزیکی که در آن به شکلی پیشینی و ضروری همه چیز مرتب شده باشد)، مسلم است که بعضی اوقات شرایطی پیش می آید که در آن گروهی از انسانها که تحت تاثیر باورهای افراطی و مشتاقانه، در شرایط مساعدی (گوناگون تر از آنند که بشود مشخصشان کرد)، می توانند تغییرات عظیمی را به بار بیاورند. این تمایل وجود دارد که این تغییرات را در نگاهی بازنگرانه اجتناب ناپذیر فرض کنیم؛ اما خیلی کم به این موضوع اشاره می شود که این تغییرات به ندرت با نیات عاملین شان مطابقت می کنند یا حتی به ندرت بخش قابل توجهی از باورهای آنها را در بر می گیرند.

به نظر می رسد که این امر نیازمند تبیین باشد. تلاشهای قبلی یا مبتنی بر این بودند که انقلابیون شرایط را درست درک نکرده اند یا اینکه عاملی را مورد ملاحظه قرار نداده اند. تمامی اینها مبتنی بر این بودند که اگر وضعیت مذکور درست تفسیر شود و تمامی عوامل مربوطه در نظر گرفته شوند، کلید مشکل قابل دستیابی خواهد بود و شرایط انسان توسط افرادی که به اندازه کافی قوی و دانا هستند دگرگون خواهد شد. و همچنان این کاملا روشن به نظر می رسد که سیاستمداران و اصلاح طلبانِ موفق نتایج خود را بر پایه وسایل متفاوتی بدست آورده اند، و اینکه نظریه هایی که درباب چگونگی ایجاد تغییر در جامعه صحبت می کنند به ندرت با عمل مطابقت می کنند.

روبسپیر، جوزف دوم اتریش، لنین به طور کلی در ترجمان اندیشه های خود به واقعیت موفق نبودند. بیسمارک، لینکلن، لوید جرج، روزولت در کل موفق بودند. اتریش 1790، فرانسه 1794، روسیه 1920 با رویاهای مصلحانشان مطابقت نداشتند. آلمان،انگلیس، آمریکا در ادوار مربوطه، تقریبا فاصله ای با آنچه دولتمردان عمل گراترشان برایش تلاش کرده بودند نداشتند. شاید گفته شود که اینها کمتر جاه طلب بوده اند و آنچه می خواسته اند با واقعیت موجود فاصله زیادی نداشته است. اما این اشتباه است. تفاوتهایی که توسط بیسمارک و روزولت انجام شد وسعت بسیار بالایی داشت و زندگی بشریت را به شکل رادیکالی تحت تاثیر قرار داد.

مفهومی وجود دارد که به ندرت حتی توسط متعصب ترین تاریخ نگاران انکار شده است، که بر پایه آن تفاوت میان دولتمرد عملگرا و آرمانشهرگرا در این است که اولی ذات مواد انسانی  که با آن روبه رو است را "می فهمد" و دومی از فهم آن عاجز است. در ماهیت این "فهمیدن" است که محور اصلی مشکل خود را نشان می دهد. جوزف دوم، روبسپیر، لنین از هیچ تلاشی برای فهمیدن ماهیت وضعیتی که با آن درگیر بودند مضایقه نکردند. آنها خواندند، مطالعه کردند، بحث و تامل کردند. ممکن است که هرکدام به یک جنبه بیشتر از جنبه های دیگر توجه کرده باشند، اما از نقطه نظر کسانی که تاریخ را در اصل یک علم می دانند، و باور دارند که مفید ترین نتایج درست به مانند علوم طبیعی به وسیله ترکیبی از استقرا و استنتاج بدست می آید، این مردان شیوه درستی را پی گرفته بودند : آنها تمام یا تقریبا تمام آنچه به لحاظ انسانی ممکن بود برای فهم شرایط زمان خود به کار بردند، تا راه حل صحیح را بیابند؛ و هنگامی که بدستش آوردند آن را اراده مندانه در راستای هدفی مشخص و واحد به کار بستند. با این همه آنها آشکارا در دست یابی به آنچه قصدش را داشتند شکست خوردند. آنها فقط در واژگون سازی ابدی و خشونت بار نظمی که با آن مواجه بودند موفق شدند، و وضعیتی را ایجاد کردند که نه خودشان و نه دشمنانشان انتظار آن را نداشتند. بیسمارک، لینکلن، روزولت بهتر از این عمل کردند، و نتایجی که بدست آوردند اگر چه برای دشمنانشان نا مطبوع و غیر قابل پیشبینی بود، اما به میزان زیادی با آرزوهای حامیانشان هماهنگی داشت.

این مساله در درجه اول به قضاوت ارزشی ربطی ندارد. من فقط می خواهم بگویم که گروه اول در بدست آوردن آنچه آرزویش را داشت نا موفق بود، در حالی که گروه دوم در این زمینه موفق تر بودند. بیسمارک لطمات بسیار بیشتری را نسبت به جوزف دوم ایجاد کرد، اما با این حال معقول است که نسبت به کیفیاتی که بیسمارک شریر ولی "رئالیست" را نسبت به آن امپراطور آرمانخواه موفق تر ساخت، بیشتر اعتماد داشته باشیم. و اگر عقلانی بودن به معنای این است که با روشهایی به سراغ ماده برویم که نتایج حاصل از آن همانی است که آزمایشگر می خواهد، در این معنا عقل گرایان رسمی و مشهور نامعقولانه رفتار کرده اند؛ در همین حال مردانی که بر اساس "شهود" عمل کردند (که البته در این مورد نام اشتباهی است) در انجام خواسته هایشان موفق تر بوده اند.

من قصد ندارم که تفاوتهای این دو مدل متباین را بر شمارم، بلکه فقط می خواهم به برجسته ترین تفاوتشان اشاره کنم. و آن در این واقعیت ریشه دارد که دولتمردان موفق به مانند هنرمندانی عمل می کنند که قالب خودشان را می فهمند. آنها مسیرهای انتخابی و اجتنابی خودشان را بر پایه ای انتخاب می کنند که توضیح شفاف آن براساس اصطلاحت نظری ممکن نیست. و نه تنها آنها، بلکه تاریخ نگاران و روان شناسان و تحلیل گران سیاسی که می خواهند رفتار آنها را توضیح بدهند نیز مجبور می شوند به اصطلاحاتی مثل "تخیل"، "نبوغ سیاسی"، "حس تاریخی"، "قضاوت لغزش ناپذیر"، متوسل شوند که در رساله های علمی جایی ندارند. هنگامی که بیسمارک جنگش را بر علیه فرانسه آغاز کرد، یا لینکلن بر علیه جنوب، یا روزولت بر علیه "بوربون" های اقتصادی، برایشان بسیار دشوار بود که اعلام کنند از کدام گزاره های عام عملشان را استنتاج کرده اند، یعنی مشخص کنند که این همان لحظه و اینها همان وسایلی هستند که برای آن عملیات خاص مناسبند، همانطور که در علوم می بینیم. دشوار به این معنا که مثلا یک پیکر تراش برایش دشوار است که توضیح دهد چرا این کار و نه آن کار را با موادی که قالب ریزی می کند انجام می دهد. با این وجود در اینجا صحبت از نوعی شهود مرموز یا نوعی روش غیر تجربی برای حدس زدن ذات واقعیت در کار نیست. قضاوت، مهارت، حس زمانبندی، درک رابطه وسایل و نتایج به عوامل تجربی بستگی دارد، عواملی مثل تجربه کردن، مشاهده، و بالاتر از همه "حس واقعیت"، که به معنای ایجاد نوعی پیوستگی نیمه آگاهانه در میان تعداد وسیعی از عناصر به ظاهر ناچیز است به وضعی که در میان آنها نوعی الگو به وجود آورد که بتواند عمل درست را به ما "تلقین" و یا پیشنهاد کند. چنین عملی مطمئنا شکلی از بداهه پردازی است، منتها فقط در خاکی شکوفا می شود که با تجربه و نوعی حساسیت استثنایی به آنچه در فلان وضعیت ذی ربط است غنی شده باشد. استعداد و موهبتی که بدون آن نه هنرمندان و نه دانشمندان توانایی رسیدن به نتایج اصیل را ندارند. به نظر می رسد که این استعداد، با ایمان ما به برتری مطلق یک مدل سازگار نباشد، که هنگامی که به جامه نوعی ایدئولوژی متعصبانه در می آید توانایی اصیل ما را برای واکنش صحیح به ادراکمان مخدوش می سازد. در عالم نظر شاید هیچ دلیلی موجود نباشد که چرا انسان نباید در درجه اول با شکیبایی، تمامی واقعیات مربوطه را محاسبه کند، و بعد از آن از طریق روشهای علمی قابل اطمینان --- ترکیبی متعارف از مشاهده، آزمایش، قیاس، استنتاج، استقرا و بقیه روشها --- فرضیه ای بسازد که او را قادر سازد تمامی آلترناتیوهای ممکن و پیامدهای آنها را محاسبه کند. در عالم نظر شاید این گونه باشد. در عمل، امور واقع بسیار زیاد، مختصر، پیچیده و بسیار جزئی هستند، و سلاحهای نظری که در اختیار ما قرار دارند بسیار انتزاعی هستند، مدلها از اینها بسیار دورند و فقط به درد شرایطی می خورند که به شکلی غیر عادی ساده باشند. به ما گفته می شود لئوناردو نتایج خودش را از طریق اندازه گیری دقیق بدست آورد، اما همه ما می دانیم که وی آنها را از طریق ترکیب استعدادها و موهبت های گونانگونی دشت کرده است. به همین نحو، ممکن است سیاستمدارانی باشند که به یک نظریه آهنین متکی باشند، به نقشه ای دقیق که بر مبنای دکترین های اقتصادی و سیاسی تعبیه شده است، اما اگر موفق باشند، در واقع نتایج خود را بر اساس کیفیتهای بسیار متفاوتی که در وجودشان نهفته است بدست آورده اند.

این بهانه ای برای تاریک اندیشی ، اتکا به حکمت گذشتگانمان ، ندای اجداددمان و یا الهام درونی نیست. مناطقی در زندگی اجتماعی وجود دارند که نظریات علمی را می توان به راحتی در آنها به کار بست، در چنین جاهایی ترجیح چرتکه انداختن و باورهای مبهم "حس مشترک" به دانش نظام مند نمونه بارز نادانی و رخوت --- و برخی اوقات ایجاد نقابی برای خرافات و تنبلی --- است. اما همچنین حوزه هایی وجود دارند که در آن یک باغبان نسبت به یک گیاه شناس آشکارا نتایج بهتری را کسب می کند؛ و تفکیک این حوزه ها از یکدیگر اولین نشانه حس واقعیت است. آن چیزی که اندیشمندان اجتماعی قرن هجده و قرون بعدی را آرمانگرا، مصنوعی و پرت جلوه می دهد دقیقا چنین خلطی است؛ که البته به شکلی بسیار تیره و مبهم احساس شده بود ولی به ندرت صورت بندی می شد، به این خاطر که کسانی که درگیر صورتبندی این تفکیک شده بودند خودشان مشتاقانه به این ایده که روش های علمی می باید به تمام حوزه های حیات گسترش یابد تعهد داشتند، و انکار ربط آن به حوزه های مشخصی را به معنای خیانت به نور می دانستند.

با این حال، این یک اشتباه است. هنگامی که یک سیاستمدار (یا حتی تاریخ نگاری که به دنبال تبیین کنش انسانی به جای نفوذ در آن است) متهم به دکترین گرایی می شود، این اتهامی درست به نظر می رسد. هیچ دانشمندی را نمی توان به دکترین گرایی متهم کرد؛ به این خاطر که دانشمند بودن به معنای دکترین داشتن است. این نشان دهنده درک غریزی کاربران زبان عام و مشترک ما از این واقعیت است که هر شغل و پیشه ای مقولات متفاوتی را می طلبد، و تلاش برای به کار بستن مدلهایی که در یک حوزه کار می کنند به حوزه های دیگر (جایی که روشهای متفاوتی مورد نیاز است) در نهایت شکلی از عدم عقلانیت می باشد. چیزی که بعضی تاریک اندیشی عقل گرایانه نامیده اند : اصرار کردن، بدون هیچ مدرکی، بدون تلاش برای دیدن، بر اینکه یک کلید جهانشمول وجود دارد، بر اینکه آنچه در اینجا به کاربسته می شود ضرورتا باید آنجا نیز به کار بسته شود، بر اینکه آنچه در یک حوزه نماینده پیشرفت، شناخت و نور است می بایست در تمام حوزه های دیگر هم نقشی مشابه داشته باشد. به این خاطر که سیستمی موزون از قوانین علی --- یا یک چهارچوب متناظر---  در دنیای بیجان، زیست شناسی، حیوان شناسی و یا ژنتیک به خوبی کار می کند، نتیجه نمی شود که در حوزه تاریخ اجتماعی نیز همان کارایی را داشته باشد.

بیشتر نظریه پردازان اجتماعی قرن 19 و 20 با این فرض طبیعت گرایانه آغاز کردند که انسانها به لحاظ علی تعین یافته، به لحاظ فردی ضعیف و بلقوه عقلانی هستند؛ اینکه رشد دانش به آرامی وابستگی آنها را به چهارچوبی از عوامل علی قابل شناسایی آشکار خواهد ساخت و بقیه چیزها توهم و خود بزرگ بینی خواهند بود. این نظریه ناراحت کننده هیچ بنیادی در مشاهده یا تجربه رفتار انسانی یا تجربه اجتماعی، یا هر روش تجربی دیگر به جز قیاسی مبهم با دنیای طبیعت ندارد. موفق ترین دولت مردان تاریخ معمولا، چه آگاهانه و چه نا آگاهانه، به نقطه مقابل این نظر التزام داشته اند : اینکه افراد بعضی اوقات قوی بوده اند، به میزان زیادی نادانند ، و در درون محدودیت هایی، آزاد هستند. تا زمانی که فرض های مخالف ، به نام علم، عقل و مشاهده بی طرفانه طبیعت، توسط کسانی که به اصلاحات رادیکال در جامعه انسانی معتقدند مطرح شود، بشریت همچنان به نظریات و مجردات پیشکش خواهد شد. صورتی از بت پرستی --- و قربانی کردن انسان ---  خونسردانه و ویرانگرانه تر از تمامی بلاهت های قابل درک نسل های گذشته، و چیزی که نسلهای آینده به خاطر آن، با ناباوری و غضب، به درستی دوران ما را لعن خواهند کرد.

یادداشت از رسول نمازی: ترجمه بالا از یاشار جیرانی است که مشخصات او را در سمت راست وبلاگ مشاهده می کنید. یاشار قبل از این در وبلاگ رتوریک فعالیت می کرد.  با توجه به اینکه هر دو ما از اصولی نسبتا مشترک که در سمت راست وبلاگ به چشم می خورد دفاع می کنیم، از او دعوت کردم تا این وبلاگ را بصورت مشترک منتشر کنیم. تجربه وبلاگهای مشترک نسبتا محدود است و اکثر آنها بیش از آنکه از اصول و اهداف مشترک نشأت گرفته باشند، ناشی از دوستی و آشنایی اعضای وبلاگ با یکدیگر هستند. اگرچه من و یاشار سابقه دوستی نسبتا طولانی داریم که حداقل ۶ سال از آن می گذرد، بااینحال فعالیت مشترک ما در این وبلاگ بیش از رابطه شخصی، منطبق بر اصول و اهداف مشترک نظری و فلسفی است. این یادداشت را نوشتم تا هم توضیحی باشد بر چگونگی اداره وبلاگ پیش رو، و هم بهانه ای برای آغاز یک دوران جدید در وبلاگی که ۳ سال از آغاز آن می گذرد. امیدوار و خوشبین هستم که تجربه این وبلاگ بهانه ای برای تشکیل وبلاگهای مشابه شود.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 21:7 |

یکی از دوستان لطف کرده اند و نقدی بر نگرش من و در انتقاد از سیستم سرمایه داری و اقتصاد بازار بنیاد نوشته اند. مناسب دیدم نظر ایشان را بخش به بخش بررسی کنم. نوشته های ایشان با رنگ آبی نوشته شده است و نوشته های من با رنگ سیاه.

اقای نمازی مثل اینکه این یک شیوه بحث شماست که ادعاهای بزرگ کنید بودن هیچ سند و مدرک. این را در رابطه با کامننتون در وبلاگم گفتم. خوشحال میشم چهارتا فاکت برای اثبات اینکه نئولیرالیزم پیام اور خوشبختی بشریت است ارائه بدید.

به مسئله سند و مدرک در پایین باز می گردم. اما من هیچوقت مدعی نشده ام که نئولیبرالیسم پیام آور خوشبختی بشریت است. اصولا ادعاهای ناکجاآبادانه متعلق به کمونیستها و منتقدین اقتصاد بازار آزاد است (همه جا بجای نئولیبرالیسم اقتصاد بازار بنیاد قرار بدهید چون نئولیبرالیسم یک مکتب خاص است در میان مکاتب مختلف که اختلافهای جزئی با نگرش شخصی من دارد که البته مربوط است به روش شناسی علم اقتصاد و در اینجا اهمیتی ندارد). تنها ادعایی که کردم مبتنی بر تجربه بود: تجربه نشان داده است که اقتصادهای بازار بنیاد نسبت به سایر مدلهای اقتصادی از جمله کمونیسم دوران شوروی و اقتصادهای کینزی و سوسیالیستی میزان بیشتری از ثروت و رفاه اجتماعی و اقتصادی را برای انسانها به ارمغان آورده است.

 تا انجا که به چین بر میگردد من منکر رشد اقتصادی چین نبودم اگر دقت کنید در متن مقاله هم به این رشد اشاره شده. اما فریب تئوریسینهای نئولیبرال ما انجاست که رشد ثروت 2% مردم جامعه (بورژواها) را معادل رفاه عمومی در نظر میگیرد.

در واقع ایشان قبول دارند که چین به اتخاذ سیاستهای بازار بنیاد رشد خارق العاده ای را در ۳ دهه اخیر تجربه کرده است اما بنظر ایشان این رشد مخصوص تنها بخش بسیار محدودی از جامعه چین یعنی ۲ درصد افراد است و ۹۸ بهره ای از این رشد اقتصادی نبرده اند. به عبارت دیگر ایشان معتقد هستند که نابرابری عظیم اقتصادی در چین وجود دارد. اول اینکه چنین چیزی از نظر اقتصادی ممکن نیست. رشد اقتصادی سطح کلی اقتصاد جامعه را نیز افزایش می دهد. هنگامی که یک فرد ثروتمند می شود، ثروت او بواسطه مصرف، دوباره به اقتصاد تزریق می شود. او به خرید اجناس و خدمات روی می آورد. برای مثال لباسهای بیشتر و گران قیمت تری خریداری می کند، راننده، منشی و آشپز استخدام می کند، بیشتر به آرایشگاه می رود، خرید می کند... این افزایش مصرف او خود به خود ثروت را  در طبقات پایین بازتقسیم می کند و به افراد فقیر تر مانند کارگر و فروشنده خرده پا انتقال می دهد. اما بجای این استلال نظری می توان بجای آمارهای ساختگی و بی منبع و اغراق آمیزی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد به آمارهای قابل اطمینان استناد کرد. اول از همه اینکه من به آمار موثق خروج ۲۰۰ میلیون نفر از زیر خطر فقر به بالای خط فقر در چین اشاره کردم که بیش از ۱۶ درصد جمعیت چین را تشکیل می دهد. در عین حال این افراد پایین ترین طبقه اجتماعی جمعیت چین را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر، حداقل ۱۶ درصد از فقیرترین بخش جمعیت چین بدلیل سیاستهای اقتصادی بازار بنیاد از زیر خط فقر نجات پیدا کرده اند. و البته این ممکن نیست بجز بواسطه رشد کل سطح جامعه چون نمی توان تصور کرد که فقط ۱۶ درصد پایین جامعه افزایش درآمد داشته اند بلکه افراد بالای خط فقر نیز ثروتمند تر شده اند. در جدول زیر می توانید افزایش درآمد خانوراها را از سال ۱۹۷۸ یعنی سال آغاز اصلاحات اقتصادی تا سال ۲۰۰۱ببینید. ناگفته پیداست که این رقمها امروز بیشتر از سال ۲۰۰۱ هستند. با دقت در جدول متوجه می شوید که در طی این مدت درآمد خانوار روستایی تقریبا ۵ برابر، و درآمد خانوار شهری تقریبا ۴ برابر شده است. به عبارت دیگر، درآمد روستاییان از ساکنان شهر افزایش بیشتری داشته است.

 

Year

 Rural Households

Urban Households

 

(yuan)

 

index

 

(yuan)

 

index

1978

133.6

100.0

343.4

100.0

1980

191.3

139.0

477.6

127.0

1985

397.6

268.9

739.1

160.4

1986

423.8

277.6

899.6

182.5

1987

462.6

292.0

1002.2

186.9

1988

544.9

310.7

1181.4

182.5

1989

601.5

305.7

1375.7

182.8

1990

686.3

311.2

1510.2

198.1

1991

708.6

317.4

1700.6

212.4

1992

784.0

336.2

2026.6

232.9

1993

921.6

346.9

2577.4

255.1

1994

1221.0

364.4

3496.2

276.8

1995

1577.7

383.7

4283.0

290.3

1996

1926.1

418.2

4838.9

301.6

1997

2090.1

437.4

5160.3

311.9

1998

2162.0

456.2

5425.1

329.9

1999

2210.3

473.5

5854.0

360.6

2000

2253.4

483.5

6280.0

383.7

2001

2366.4

503.79

6859.6

383.69


 

این نکته ما را می رساند به بخش دوم. برای بررسی نابرابری اقتصادی وسیله آماری مرسومی وجود دارد بنام ضریب جینی (Gini coefficient). ضریب جینی عددی است میان صفر و یک. هنگامی که ضریب جینی در یک کشور صفر باشد، معنای آن این است که توزیع در آمد در میان جمعیت کاملا مساوی است. هنگامی که ۱ باشد به این معنی است که تمامی ثروت در دست یکنفر جمع شده است. البته این دو حالت ناممکن هستند و در همه کشورها واقعیت چیزی میان این دو است. در آمریکا  این ضریب ۴۰ است. در چین چقدر است؟ ۴۶. در واقع ثروت به میزان بسیار بالایی درمیان جمعیت چین پخش شده است. بنابراین ارقامی مثل ۲ درصد و ۹۸ درصد نه تنها اشتباه هستند بلکه اصولا هیچ ارتباطی به واقعیت اقتصاد چین ندارند. رشد عظیم اقتصادی چین نابرابری عظیم اقتصادی بوجود نیاورده است بلکه کل سطح درآمد جامعه را بالا برده است و ثروت در میان افراد  پخش شده است. 

 البته بورژواهای ما ظاهرا تقصیری ندارند مشکل انجاست که در چشم انها 98% بقیه انسان نیستند. بلکه موجوداتی هستند حتی بی ارزشتر از ابزار تولید. نه فقط کمونیستها، آنارشیستها، فمینسهایی که از افزایش رشد تن فروشی در اثر اقتصاد نئولیرالیستی به فریاد امده اند، و انسانهای شریف جامعه که حتی بخشهایی از خود بورژوازی هم از تعرض گسترده اقتصاد نئو لیبرالیستی به سطح معیشت جامعه به تنگ آمده اند.

من نمی دانم بورژوا چه کسی است اما تابحال چنین موجودات وحشتناکی را مشاهده نکرده ام که معتقد باشند ۹۸ درصد مردم انسان نیستند. اگر چنین افرادی وجود داشته باشند دلیلی نمی بینم از آنها دفاع کنم. اگر وصف بورژوا چنین چیزی است که در اینجا آمده است، سرمایه داران که از آنها دفاع می کنم شامل آنها نمی شوند. برای مثال افراد بسیار ثروتمندی مانند وارن بافت و بیل گیتس تمامی ثروت خود را برای کمک به فقرا در آفریقا هزینه می کنند. بنابراین سرمایه داران از نظر من مشکلات اخلاقی که از آنها نام برده شد ندارند. اما من موافقم با افراد بورژوایی که شما از آنها نام بردید مبارزه کنم به شرطی که اول شما آنها را به من دقیقا معرفی کنید و دوم اینکه از سرمایه دارانی که من نام بردم دفاع کنید.  

آقای نمازی برایتان از جامعه ایران که در اثر چرخش به سمت اقتصاد نئو لیرالیستی سبب فقر فزاینده ای شده که در تاریخ معاصر سابقه ندارد نمیگویم. از اینکه کارگران 1 سال 1 سال حقوق نمیگیرند یا دختران جامعه از شدت فقر در همان مدینه فاضله شما ( دبی مورد اشارتان) به شیخهای به قول شما دیروز شتر سوار فروخته میشوند.

نمی دانم اقتصاد ایران چه ارتباطی به نئولیبرالیسم دارد. در جایی که تمامی صنایع اصلی در دست بخش دولتی است،۹۰ درصد صادرات ایران نفت است که تمامی آن متعلق به دولت است، انواع و اقسام موانع تجاری برای فعالیت اقتصادی، صادرات و واردات وجود دارد، آیا واقعا اقتصاد نئولیبرالی وجود دارد؟ فجایعی که از آنها نام می برید دقیقا تاثیر همان چیزی است که من از آنها انتقاد می کنم : اقتصاد دولتی.

نه اقای عزیز در اثر اقتصاد نئو لیبرالیستی در قلب کعبه امال تئوریسینهای نئولیبران یعنی در خود امریکا فاجعه افزایش فقر تا انجا پیش رفته که شورشها شهری رو سبب شده. حتما اخبار شورش گرسنگان سیاتل یادتان هست.

 با اینکه من در مقاله خودم که از قرار معلوم شما بسیار خوب مطالعه کرده اید اشاره کرده بودم که اقتصاد آمریکا یک اقتصاد بازار بنیاد نیست، اما با شما موافقم که  آمریکا در حال سقوط است. همه از فقر و بدبختی در حال مرگ هستند و ۳۰۰ میلیون آمریکایی روزی یک دلار بیشتر درآمد ندارند. ببخشید. شما در مورد آمریکا حرف می زنید یا آفریقا؟ اگر آمریکا انقدر بد است که شما می گویید، چرا همه آنرا بهترین نقطه برای زندگی و تحصیل و کار می دانند؟ چرا اینهمه تقاضا برای مهاجرت وجود دارد؟ اگر واقعا سرنوشت مردم آنچیزی است که شما شرح می دهید، چطور است که همه می خواهند با جان و دل به آن دچار شوند؟! 

اما در رابطه با آن ادعای آخرتان که هند را یکی از غولهای اقتصادی جهان دانسته بودید، یادتان باشد اگر روزی روزگاری همدیگر رو دیدیم یادم بندازید برایتان یک پپسی باز کنم، اخر در این دنیای وانفسای خنده، از بس خندیدم دل درد گرفتم.

 البته متوجه هستم که مزاح می فرمایید. بنابراین اینرا برای دوستانی می گویم که کمتر از من و شما از اقتصاد جهانی سر در می آورند و اگرنه مطمئن هستم شما هم با من در مورد قدرت عظیم اقتصادی هند موافق هستید. اقتصاد هند از نظر تولید ناخالص ملی با حدود ۳ تریلیون دلار در رتبه چهارم جهان قرار دارد. یعنی هند بدون نفت به تنهایی ۷ برابر تولید ناخالص ملی ایران را دارست. یعنی در رتبه بندی جهانی، هند پس از آمریکا، چین و ژاپن قرار دارد. کشورهای بعدی آلمان، انگلستان، روسیه و فرانسه هستند. در واقع دو رقیب اصلی آمریکا در صحنه جهان ابتدا چین و بعد هند است چون این دو کشور حتی در حال حاضر ظرفیت بسیار عظیمی برای توسعه دارند. هند در حال حاضر دارای رشد اقتصادی سالانه ۸ درصد است یعنی ۴ برابر رشد اقتصاد آمریکا! هر سال ۳۰۰ هزار مهندس و ۱۰ هزار دکتری از دانشگاههای هند فارغ التحصیل می شوند. بر طبق آمارها ۲۵ درصد کل سرویستهای تکنولوژی اطلاعاتی جهان در هند قرار دارد. شرکتهای دارویی هند جزو اولینها در رده جهان محسوب می شوند. بسیاری از تکنولوژیها و صنایع استراتژیک غرب مانند ذوب آهن اینروزها توسط شرکتهای هندی خریداری شده اند. اولین تولید کننده فولاد در جهان امروز یک شرکت هندی است. یکی از مراکز اصلی تحقیقات و توسعه شرکتهای اول تکنولوژی های ارتباطات مثل مایکروسافت، اپل، گوگل، یاهو... در هند قرار دارد. تقریبا تمامی سرویسهای خدمات تلفنی در آمریکا و انگلستان، مانند سرویسهای تعمیر کامپیوتر، آب، برق، مالیات... توسط کارمندان هندی در هندوستان انجام می شود. به اینها می توان به قدرت عظیم کشاورزی هند هم اشاره کرد. این قدرت عظیم اقتصاد هند باعث شده است که در بحران اخیر جهانی، بسیاری از اقتصاددانها به هند و چین و رشد عظیم اقتصادی آنها بعنوان راهی برای خروج از بحران نگاه کنند. مجله اکونومیست در شماره قبل گزارش اختصاصی خود را به این مسئله اختصاص داده بود.

 اما در رابطه با این نوشتتان که خواسته بودید بخوانم باید عرض کنم که قبلا این نوشته را خوانده بودم. اما از انجا که فکر کردم این یک دعوای خانوادگی بین تئوریسینهای مدافع سرمایه داری( بازار ازاد گرایان و دولت گرایان) است، دخالت نکردم. به هر حال چندان به من ربط ندارد که بورژوازی مدل دولتی سرمایه( مدل روسی سابق، سوسیال دموکراتیک سابق با اسلامی سابق) را سود آورتر میداند با مدل افسارگسیخته اش را.

در این مورد حق دارید، چون شما نه جزو این دسته هستید و نه آن دسته. یعنی راستش را بخواهید من نمی دانم شما از چه دفاع می کنید. دولتگرایان هرچه می کنند حداقل می توانند یک ساختار دقیق از آنچه در نظر دارند نشان دهند. مثلا می گویند برنامه ریزی مرکزی، نرخ ارز ثابت، ممنوعیت واردات و صادرات، مالیات بالا، شرکتهای دولتی... غیر از این دو مدل دیگر چیزی نشنیده ام، و باید دید چه چیزی را شما پیشنهاد می کنید. یکبار فقط پیشنهاد کردید که در اقتصاد مورد نظر شما پول وجود ندارد، که من به آن انتقاد کردم و شما دیگر جوابی ندادید. اما به هر صورت همین مسئله پول نقطه آغاز مناسبی است اگر می خواهید برنامه خودتان را شرح دهید.


اما حالا که کار به اینجا کشیده اجازه بدید 1 تا سوال از شما داشته باشم و یک نکته را هم من در رابطه با نوشته تان بگویم. سوال: در حالی که با سیاستهای تاچریسم و ریگانیسم غرب طی پروسه ای به طور کامل به نئوایبرالیسزم گردن نهاد و حتی دولتهای سوسیال دموکراتیک هم از ادعاهای خود عقب نشستند و تسلیم بازار شدند و بعد از فروپاشی دیوار برلین پیگیرترین مدافعان اقتصاد سرمایه داری دولتی هم از بین رفتند تا جایی که تئوریسینهای نئولیبرال رسما پیروزی نهایی "بازار به عنوان تنها آلتر ناتیو ممکن" را جار زدند و " پایان تاریخ رو اعلام کردند" در چنین وضعیتی میشه رک و راست و بی پرده بگویید " بحران اقتصاد جهانی روز به روز گسترش می یابد" نتیجه چیست و این بحران اگر ناشی از سیاستهای نئولیرالی نیست پس ناشی از چیست؟

دوست عزیز، من متوجه نمی شوم آیا شما مطلب من را بالاخره خوانده اید یا خیر. من ۶ صفحه نوشته و آمار و ارقام داده ام که ثابت کنم بحران اخیر حاصل از اقتصاد بازار بنیاد نیست و ناشی از دخالت دولت در اقتصاد است. حال شما بازهم می گویید این بحران ناشی از چیست؟ البته شاید شما موافق مقاله من نیستید، اما من نقدی به آمار و ارقام و استدلالهای خود از شما ندیدم. اگر اشکالی در نوشته من هست، عددی را جابجا کرده ام، استدلالی را اشتباه ارائه کرده ام.. بگویید و نشان بدهید و آمارهای درست را بدهید تا من حرفم را پس بگیریم. نمی شود شما یک مقاله را بخوانید و نه بگویید قبول و نه بگویید اشتباه و بعد بازهم نظر خود را بدون استدلال و عدد و رقم بگویید! اینجا من بدون مدرک حرف می زنم یا شما!؟ شما در کل نوشته هایتان یک دانه عدد (بجز همان ۲ درصد و ۹۸ درصد که منبع آنرا هم نگفتید و انتظار دارم یا بگویید خودتان کشف کردید یا از کجا آورده اید) وجود ندارد. بعد آنوقت من را به حرف بی حساب و کتاب متهم می کنید!

اما نکته آخر اینکه نوشته بودید:فردی که برای بقای اقتصادی خود به دیگری وابسته است، در اندیشه و عمل خود نیز چاره ای بجز اطاعت از دیگری ندارد. همین حرف پاشنه آشیل همه ادعاهای شماست. در نظام سرمایه داری که فقط 5% درصد جامعه به عنوان صاحبان سرمایه و ابزار تولید هستند و 95% جامعه در هئت کارگر، کارمند و ... به طور کلی حقوق بکیران جامعه ظاهر میشوند که بقایشان وابسته یه سرمایه دار است ایا صحبت کردن از وجود ازادی در این جامعه یک جک نیست، آن هم یک جک خیلی بی مزه.

ببخشید. من این جمله را آخر از همه خواندم. یک ۵ درصد و ۹۵ درصد هم عدد ارائه کرده اید. می توانم بدانم این آمار را از کجا آورده اید؟ یک مثال نقض: من کارمند یک شرکت هستم، پس بنظر شما تمامی نوشته های من تحت کنترل آن شرکت و یا منطبق بر منافع آن شرکت نوشته شده است؟ شما چه؟ شما هم حتما جایی کار می کنید. آیا انتقادهای شما هم ناشی از منافع محل کار شماست؟ این مثال شما یک مثال خود شکن است چون هرکس آنرا بگوید باید اول خود را مستثنی کند! مثلا مارکس که می گوید همه ایدئولوژیها تجسم روابط تولید و حامی یک ساختار قدرت هستند، باید بگوید از کجا معلوم نوشته های خود او تجسم روابط تولید و مدافع حفظ یک ساختار قدرت نباشد. اما خواهش می کنم در پاسخ خود بجای بحث در مورد مارکس که بنظرم مفید نیست، در مورد اعداد و ارقام بحث کنید، چون حال که شما من را به بدون مدرک سخن گفتن متهم می کنید، من هم از شما می خواهم اول ارقامی را که آورده اید اثبات کنید و بعد نشان بدهید ارقام من اشتباه هستند. هرکدام، تاکید می کنم، هرکدام از ارقام بالا را بگویید تا لینک و آدرس آنرا تقدیم کنم. اما از شما فقط خواهش می کنم در هر پاسخی که می دهید منبع ارقام خودتان را ارائه کنید. استدلال فلسفی را بگذارید برای بعد. مارکس هم معتقد بود اندیشه او علمی است یعنی با عدد و رقم خوانایی دارد. پس شما هم بگویید ارقام شما با کدام واقعیت تطابق دارد.

ارادتمند

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 23:1 |

اخیرا مقاله ای نوشته ام در روزنامه اعتماد در تحلیل بحران اقتصادی آمریکا و انتقاد از کسانی که معتقد هستند این بحران ناشی از اقتصاد بازار بنیاد است و بنابراین نشانه ای است از شکست نگرش اقتصاد آزاد. مقاله را می توانید در وبسایت شخصی من مطالعه کنید. خلاصه کلام این است که بحران اقتصادی آمریکا از دخالت دولت در بازار بوجود آمده است و بهانه ای شده است برای عقده های فروخورده سوسیالیست ها و دولت پرستانی که می خواهند آزادی انسانها را به بند کشیده و از موقعیت برای جلو بردن اهداف ضد فردگرایانه خود سوء استفاده کنند.

اقتصاد آزاد همان آزادی فرد است : نقدی بر دولتگرایی اقتصادی

+ نوشته شده توسط رسول نمازی در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 20:44 |